داستانکده ریوان
Open in Telegram
رمان های این کانال ثبت شده و کپی حتی با ذکر منبع پیگرد قانونی دارد❌️ ریوان هستم😍 ارتباط @Ehsaniyan_mari
Show more5 936
Subscribers
No data24 hours
-287 days
-24930 days
Posts Archive
5 936
پارت ۳۳۳
بعد از کمی مکث گفتم :
_ساحل اذیت میشه.. روحیه ی حساسی داره... نمیشه هم تو روی مادرم وایسم بزرگتره و احترامش واجبه
_درسته مادرت بزرگتره و احترامش واجبه ولی تو چی؟ تو آدم نیستی؟ تا کی میخوای جلوی زورگویی خاله وایسی و هیچی نگی؟ ساحل الان به آرامش نیاز داره تو هم ول کردی اومدی خاستگاری و منتظری نازگل خبر بده... گیریم نازگل هم گفت نه... بعد باید اون دختر صبر کنه عزای پدرش تموم بشه؟
باصدای بلندتر گفت :
_سلیم... تو روخدا دست بردار از این کارات .. اون هرروز از نگرانیش با من حرف میزنه بهش خب کاملا حق میدم... مگه چند سالشه که درک کنه تو مال خودشی؟
دلم براش پر کشید ولی مارال هم زیادی شلوغش کرده بود.. اون هم داشت از روی احساس حرف میزد..
از ماشین پیاده شد و گفت :
_سلیم جان برادر من یکم قوی عمل کن به خاطر ساحل، من میدونم چی میکشه
چشم گفتم و به راه افتادم..
به خونه رسیدم تمام برق ها خاموش بود و با نور چراغ قوه ی گوشیم تونستم وارد خونه بشم.
تمام خونه تاریک بود و یه نور روشن از داخل اتاق خواب به چشمم خورد و رفتم داخل اتاق.
ساحل با چادری که دورش پیچیده بود بلند شد و اومد سمتم بغلم گرفت و چشماش رو بست:
_خداروشکر برگشتین
_مگه قرار بود برنگردم؟
لبخندی زد و دوباره منو بغل گرفت:
_میذاری لباسامو عوض کنم؟
_نه... نمیدونم چرا انقدر دلم براتون تنگ شده بود
بغلش کردم و چند تا بوسه روی سر و صورتش زدم و گفتم :
_دلبری نکن... کار دستمون میدی ها
_مهم نیس
خندید و روی تخت نشست :
_حالا چی گفتین؟
_شناسنامه رو کوبیدم تو صورت نازگل و گفتم من زن دارم من عشق دارم
_کاش اینارو به مادرتون میگفتین
_به مادرمم میگم.. قربونت برم
چشمم به چادری که دور خودش پیچیده بود و اجازه نمیداد رها بشه افتاد. گفتم :
_سردته؟
_نه چطور؟
_آخه این چادر رو همچین دور خودت پیچیدی که انگار سردته
پتو آوردم و ازش خواستم چادر از دورش برداره مقاومت میکرد برام سوال بود دلیل کارش چیه دست انداختم روی چادر و وقتی که باز شد نا خودآگاه صدای شوک زده ای از دهانم بیرون اومد...
5 936
پارت ۳۳۲
دستم رو سمت جیب کتم بردم و شناسنامه رو بیرون آوردم صفحه رو روبه روی نازگل گرفتم و گفتم :
_ساحل زن قانونی منه ولی مادرم خبر نداره... ترس تو مهم نیست غیرت من اجازه نمیده یه دختر رو تحقیر کنم
بهت زده توی صورت من زل زد:
_کی عقدش کردی؟
_وقتی باباش اجازه نداد بیارمش شدم داماد صوری، وقتی هم که اومد هرشب یه بهانه ای جور میشد که بیاد پشت در اتاقم، یه شب پاش درد میکرد و بیقرار بود دکتر گفت باید عمل بشه، مجبور شدم توی خونه ای بهش پناه بدم.. ساحل بدجوری دل منو برد... حالا هم پدرش فوت شده و عزاداره... نمیخوام حرفهای مادرم اذیتش کنه... تو بگو نمیخوای بامن عروسی کنی... تا مادرمو راضی کنم و بعد ساحل رو بهش نشون بدم
نازگل ساکت بود و حرفی نمی زد نگاهش به گوشه ای قفل شده بود و یه دفه بلند شد و گفت :
_باشه قبوله
نفس راحتی کشیدم و باهم بیرون رفتیم.
تا به حال انقدر خنده های مادرم آزار دهنده نبود همون جای سابق نشستم و مارال با اشاره پرسید چی شد و منم خیلی آروم سر تکون دادم.
مادرم گفت :
_مبارک باشه پسرم انشاالله خدا بخواد همین روزا عقد کنیم که محرم بشن و مراسم باشه واسه بعد ایام عزاداری اربعین
نگاهم با نازگل افتاد و قلبم صداش تغییر کرد نازگل به من نگاهی انداخت و بعد به مادرم گفت :
_اگه اجازه بدین میخوام یکم فکر کنم نمیتونم عجولانه تصمیم بگیرم
مادرم سری تکون داد:
_باشه مادر یکم فکر هم بکن
هنوز هم دلهره داشتم میترسیدم نازگل بازیش بگیره یا اینکه لجبازی کنه.
بعد از خوردن چای و میوه راهی خونه شدیم.
مادرم اصرار داشت شب اونجا بمونم ولی من نمیتونستم ساحل رو چشم به راه بذارم و تو این شرایط تنها باشه.
خداحافظی کردم و بعد خواستم مارال رو به خونشون برسونم.. تو مسیر مارال با من کلی حرف داشت :
_چی گفتی به نازگل که انقدر رفت تو هم؟
_واقعیت رو گفتم، اینکه ساحل زنمه، اینکه دوسش دارم
_چرا همینا رو به خاله نمیگی سلیم
_آخه میترسم که....
پرید تو حرفم:
_خسته نشدی از اینکه مدام میترسی؟
5 936
پارت ۳۳۱
آتش خشمم رو توی دلم بردم و هیچی نگفتم و به همراه نازگل به اتاق رفتیم.
روبه روی هم نشستیم و نازگل شروع به حرف زدن کرد:
_از بچگی دوستت داشتم... وقتی مادرت برای ازدواجمون گفت انگار دنیا بهم روی خوشش رو نشون داد گفتم دمت گرم خداجون اگه گذشته ی خوبی نداشتم در عوض آینده ی من با سلیم قشنگ میشه...
میخواست حرف بزنه که پریدم تو حرفش
_نازگل جان باید باهات حرف بزنم یه حرف خیلی مهم به کمکت احتیاج دارم. فقط و فقط تو میتونی به من کمک کنی
_من برای تو حاضرم جونمم بدم
حرفش اذیتم میکرد اخلاقش رو میدونستم اگه یه نفر بهش محبت میکرد وابسته میشد میدونستم حتی اگه جای یه نفر دیگه جز من هم داخل اون اتاق بود همین حرفارو بهش میزد،
آروم گفتم :
_من یه نفر دیگه رو دوست دارم که مادرم مخالفه
_ساحل؟
چشمام گرد شد و گفتم :
_از کجا میشناسی؟
سرش رو پایین انداخت و گفت :
_مادرتون گفتن
_مادرم چی گفت؟
_گفتن که ساحل یه دختر روستایی و فقیره که میخواد سر شما رو از راه به در کنه
_مادرم اشتباه فکر میکنه... من خودم عاشقش شدم... نازگل من میتونستم عصبی داد بزنم و کاری کنم که این مراسم خاستگاری سر نگیره... ولی با خودم گفتم اینطوری نازگل تحقیر میشه و من اینو دوست نداشتم.. دلم میخواد این نخواستن و جواب منفی از سمت تو باشه
شروع به گریه کرد و گفت :
_من به خاطر تو برگشتم...
_نازگل جان تو زیبایی دختر خیلی خوبی هستی ولی منو تو به درد هم نمیخوریم
_آخه اون دختر چی داره که من ندارم
نگاهم ملتمسانه توی صورتش بود و نازگل حرف نمیزد. بلند شدم و صورتم رو چرخوندم.
دستم دور کمرم بود و گفتم :
_خواستم دختری رو از دست طلبکار باباش نجات بدم... قراربود بشه زن یه پیرمرد که همسن باباشه ولی من نتونستم با این مسئله کنار بیام.. آوردمش عمارتم و هرروز دلم دیدارشو میخواست... با خودم کلنجار رفتم ولی نتونستم فراموشش کنم
_بهتون قول میدم کاری کنم که فراموشش کنین
_آخه دلمم نمیخواد فراموشش کنم
نازگل میخواست لجبازی کنه و گفت :
_مشکل خودتونه... اگه میتونین با مادرتون مطرح کنین اگه راضی شدن من ترسی از تحقیر شدن ندارم
5 936
پارت ۳۳۰
گفتم:
_آخه ممکنه عاقد بیارن
با حرص گفت:
_ آقا سلیم!
کشو رو باز کردم و شناسنامه رو برداشتم و گفتم :
_اگه عاقد بیارن باید این شناسنامه باشه که بکوبم روی میز بگم من زن دارم یه خانوم زیبا و عاشق پیشه که با دنیا عوضش نمیکنم
شناسنامه رو باز کردم:
_ببین اسم تو اینجاست،اینجا انگار قلب منه برای برداشتن تو باید قلب منو دربیارن اگه من قلب نداشته باشم میمیرم
کمی آروم شد
بغلش کردم و کمی فشردمش:
_امشب به انرژی زیاد احتیاج دارم... نگران هیچی نباش
شونه هاش رو گرفتم :
_یه طوری هم رفتار نکن که مامانت شک کنه بعد که تنها میشیم میاد سراغ من که چرا تو ناراحتی
باشه ای گفت و خدا حافظی کردیم.
وقتی رسیدم خونه همه آماده بودن مارال هم اومده بود.
مادرم با دیدن من کلی قربون صدقه رفت ولی خیلی برای من ارزشمند نبود چون اگه واقعا منو میخواست به زور منو مجبور به کاری که مایل نبودم نمیکرد.
به راه افتادیم و سمت گل فروشی پیاده شدم و بدون فکر یه دسته گل برداشتم.
تو کل مسیر مادرم از نازگل و خانواده ش حرف میزد و گاهی از آینه ی ماشین صورت مارال رو میدیدم که بی میل حرفهای مادرمو تایید میکنه.
بالاخره به خونه ی لوکس مادربزرگ نازگل رسیدیم.
ماشین رو پارک کردم و گل رو دادم به مارال که مادرم گفت :
_زشته دسته گل دست تو نباشه
آروم کنارم اومد و گفت :
_پسرم من خیر و صلاح تو رو میخوام واسه همین گفتم... سگرمه هاتو باز کن مادر اون دختر که تو انتخاب کرده بودی وصله ی ما نیست...
پریدم تو حرف مادرم:
_به ساحل چکار دارین تموم شد دیگه
دلم نمیخواست در موردش حرف بزنه و حرف هایی که از نظر من توهین بود رو شروع کنه.
وارد خونه شدیم.
سلام کوتاهی کردم و نشستم روی مبل سرم رو بالا نگرفتم، حتی حرفهایی که از گذشته و کودکی ما میزدن رو نمیشنیدم.
فقط منتظر بودم که بگن منو نازگل بریم داخل اتاق و حرف بزنیم.
با شناختی که از نازگل داشتم حس میکردم دختر عاقلی هست و با قضیه کنار میاد.
پاهام رو تکون میدادم که پدرم شروع به صحبت کرد وگفت :
_حاج خانوم اگه اجازه بدین دختر و پسرمون برن حرف هاشون رو بزنن
سریع بلند شدم که مادرم گفت :
_پسرم چقدر هوله... مادر، نازگل مال خودته استرس نداره که
5 936
پارت ۳۲۹
این ضعف ساحل رو دوست نداشتم ولی بهش حق میدادم که ناراحت باشه.
کاش میتونست عشق منو باور کنه اینکه با همه ی وجودم میپرستمش.
نزدیک ظهر بود که مارال بهم زنگ زد و خیلی عصبانی گفت :
_امشب میخوای بری خاستگاری؟ ساحل چی میشه؟
_ساحل که توی شناسنامه ی من مهر شده
_خب چرا قبول کردی؟
_مجبورم مارال، ساحل الان عزادار پدرشه... دلم نمیخواد باز مادر منم باهاش دعوا بگیره... تو خاله ی خودتو نمیشناسی؟
_من فقط میدونم که تو میترسی از طرد شدن از تایید نشدن از هر چیزی
نمیخواستم حرفهاش رو بشنوم و گفتم:
_حالا کی بهت خبر داد؟
_امشب جای خواهر نداشته ی تو میخوام بیام... چه کار میخوای بکنی؟
_یه فکری کردم... تو خوب میدونی که از ساحل نمیشه گذشت پس نگران نباش و همراه ما بیا
مارال حرفی نزد و بی خداحافظی قطع کرد...
شب شد.
اخم های ساحل توی هم بود و نگرانی رو از چشم های قشنگش میشد دید.
آروم اتو رو روی پیراهن من میکشید و گاهی آهی از ته دلش بالا میومد.
جلو رفتم اتو رو از دستش گرفتم :
_بده من اتو کنم
_نه خودم اتو میکنم شما برین دوش بگیرین یه دستی به سر و روتون بکشین
_من فقط به خاطر تو به سر و صورتم دست میکشم نه هیچکس دیگه ای
لبخند زد و گفتم :
_تو فقط بخند زندگی من باشه؟
ساکت بود... کارش که تموم شد پیراهنم رو سمتم گرفت تا تنم کنم.
میخواستم دکمه های پیراهنم رو ببندم که دستمو گرفت و از من خواست اون این کارو انجام بده.
به یقه ی لباسم دستی کشید و قد بلندی کرد و لب های خوشگلش رو چسبوند به صورتم و بعد دستش رو گذاشت کنار صورتم و آروم گفت :
_مراقب خودتون باشین
دستش رو گرفتم و بوسیدم.
چشم های هر دوی ما خیس شد تو حسرت این بودیم که این عشق پنهان رونمایی بشه.
ساحل عقب رفت و کت منو برداشت و گرفت سمتم تا تنم کنم.. انگار داشت کت و شلوار دامادی تنم میکرد بس که غم داشت.
دستی به کتم کشیدم و گفتم :
_شناسنامه ی منو بیار ساحل جان
ساحل با تعجب گفت :
_شناسنامه چرا؟
_ممکنه لازم بیاد
_واسه ی چی؟
5 936
پارت ۳۲۸
مادرم با ذوقی که توی صداش بود گفت :
_بیا خونه باهم بریم قربونت برم
دیگه حرص خوردن و یه جا نشستن فایده ای نداشت باید یه کاری میکردم..
از اتاق بیرون رفتم.
ساحل حالش بهترشده بود و مادرش هم روحیه ش رو به دست آورده بود.
سرمیز صبحانه همه جمع بودیم که مادر ساحل گفت :
_آقا سلیم اگه کاری ندارین امروز پنج شنبه ست یه سر تا روستا بریم
چای برداشتم و شرمنده گفتم :
_ببخشید... امشب یه کار ضروری دارم انشاالله فردا بریم
_نه پسرم اشکال نداره کارت مهم تره مادر
ساحل با ابروهای درهم کشیده منتظر بود بدونه شب کجا هستم آخه تا به حال هیچ شبی کار ضروری نداشتم و بهش حق میدادم نگران بشه...
نمیدونستم بهش توضیح بدم یا ازش پنهان کنم.
میدونستم اگه چیزی نگم و بعدا بفهمه ناراحت میشه... زیرچشمی حواسم بهش بود.با تکه نانی که توی دستش بود بازی میکرد.
از جا بلند شدم و ساحل به خودش اومد و همراه من بلند شد و پشت سرم وارد اتاق شد :
_امشب چه خبره؟
_باید باهم حرف بزنیم
همون لحظه روی تخت نشست و معلوم بود که بغض داره:
روبه روش چهار زانو نشستم و صورتش رو توی دستام گرفتم و گفتم :
_امشب مادرم میخواد منو ببره خاستگاری
نتونست خودش رو کنترل کنه و چشماش باریدن.
آروم اشک هاش رو پاک کردم و گفتم :
_امشب به نازگل میگم تو، توی زندگی من هستی
_چرا به مادرتون نمیگین من همسر قانونی شما هستم
_قربونت برم... ما میخوایم یه عمر باهم زندگی کنیم نمیشه که با زور رضایت مادرمو راضی کنم... آخه خوب میشناسمش ممکنه بعدا اذیتت کنه...
_آخه تا کی؟ بخدا مامانم شک کرده دیگه نمیتونم بهش دروغ بگم
_بهت حق میدم ولی تو هم بهم حق بده
لبش رو گاز گرفت و آروم گفت :
_اگه نازگل با وجود من هم حاضر باشه باهاتون ازدواج کنه چی؟
خندیدم و سرش رو بغل گرفتم و گفتم :
_آخه مگه من اونو میخوام؟من خودم یه نفر تو زندگیم دارم که هیچ دختری رو جز اون نمیبینم، صدای نفس هاش حال دل منو عوض میکنه
صورتش رو روبه رو گرفتم و گفتم :
_ساحل... تو با دل من چه کردی دختر؟
5 936
پارت ۳۲۷
با اینکه من تقصیری تو رفتار مادرم نداشتم ولی خجالت زده سرم رو پایین انداختم و هیچ حرفی نتونستم بگم.
تا نیمه های شب تو خیابون دور زدیم.
عاشق اون لحظه هایی بودم که ساحل من توی ماشین خوابش میگرفت ولی اون شب بیدار بود و خوابش نمی اومد.
اونم نگران بود و میترسید مادرم اجازه نده عشق بین ما به وصال برسه ولی اینو نمیتونست درک کنه که اسمش توی شناسنامه ی منه و هیچ فردی نمیتونه مانعش بشه.
به خونه رسیدیم و ساحل از شدت خستگی روی مبل خوابش برد..
فکر و خیال منم تمومی نداشت ولی نمیتونستم در مقابل حرف زور مادرم صبوری کنم.
به پدرم فکر میکردم که هیچی نگفت دلم روشن بود که پدرم مثل مادرم برخورد نمیکنه و بهم حق انتخاب میده.
میدونستم حرف مردم براش مهم نیست و خوشحالی من براش مهمتره.
با صدای بارون خوابم گرفت.....
چند روز گذشت.
نه من از مادرم خبر گرفتم نه مادرم از من.
حاج آقا باهام سرسنگین بود میدونستم به خاطر فریادهایی که سر مادرم زدم.
نازگل هم گاهی بهم سر میزد و با بی توجهی من میرفت پی کارش.
طاقت مادرم تموم شد و بعد از یک هفته با من تماس گرفت و کلی گله کرد... بارفتارهایی که همیشه انجام میداد،من عذاب وجدان میگرفتم ولی دیگه حالا من تنها نبودم و کوتاه اومدن برای ساحل گرون تموم میشد.
ولی وقتی که با نرمی جلو اومد فهمیدم باز نقشه ای داره:
_روزی که خدا تو رو به من داد برات بهترین آرزو هارو داشتم.. دلم نمیخواد بد بختی تو رو ببینم مادر... بخدا نازگل دختر بدی نیست... همونقدر زندگیتون شروع بشه از ساحل یادت میره مادر در عوض نازگل زن زندگیه
_نازگل زن زندگیه؟ شما باهاش زندگی کردین؟ همین حالا نمی بینید که هیچیش به من نمیخوره؟
_خوب میشه مادر... برین سر زندگیتون با خلق و خوی هم کنار میاین
_باز شروع کردین مادر.. من گفتم که بدون ساحل با هیچ دختر دیگه ای کنار نمیام
_بیخود... با مادربزرگ نازگل حرف زدم همین امشب میریم خاستگاری
سرم سوت کشید نمیخواستم دوباره داد بزنم..نمیخواستم بی فکر کاری کنم که قابل جبران نباشه هیچی نگفتم ساکت بودم:
_سلیم سلیم... حرف بزن مادر
یه دفه فکری به سرم زد:
_چه ساعتی اونجا باشم؟
5 936
فقط 23 نفر دیگه تا ساعت ده امشب فرصت دارن تا رمان های بالا رو رایگــــان و بدون پرداخت هزینه بخونند❌
5 936
Repost from N/a
عیدی نویسنده به اعضای کانال یهلیست پر از رمانهایی که با دقت گلچین شدن تا شما خوندن یه رمان عالی ودرجه یک رو تجربه کنید❤️
چی بهتر از این؟😉
❤️🔥دربنـد
ازدواج یاسمین و کیان که پسر عموشه بخاطر مخالفت پدرو مادرشون بهم می خوره ولی پسر عمو که دست بردار نیستhttps://t.me/+_hFyw7iajoI1YjA0 ❤️🔥پولاریس
سحربرای فرار از یک عشق تن به ازدواج میده،هیچ وکیلی وکالتش رو برای طلاق قبول نمیکنه، الا یک نفر...همون عشق سابقش!https://t.me/+WnmIxZZsUZ9hNDc0 ❤️🔥سمرا
دختر عرب کمسنی که عاشق دانشجوی پزشکی تهرانی میشه وازدست طایفه که قصد کشتنش رو دارن مجبور به ازدواج میشهhttps://t.me/joinchat/AAAAAE-eblhhhG5jj0jw9A ❤️🔥عروس قشقایی
فقط ۱۲ سالم بود که مهر بیوگی خورد رو پیشونیم ومجبور شدم به عقد برادرشوهرم دربیامhttps://t.me/+oyr9Ualf5WtjMDE0 ❤️🔥چیتا
فرناز دختری که به خاطر گناه برادرش طعمهی انتقام میشه و قراره حساب کارهای برادرش رو به یه خلافکار بزرگ پس بدهhttps://t.me/+bOCWFwDsqzNkNDU0 ❤️🔥افگار
ازدواج دخترک بازیگر و نشان شدهی کردی با سوپر مدل معروف و متاهل جنجال میآفریندhttps://t.me/+L-Rngy7bS8AwZTlk ❤️🔥حـارس
کینهی خون گذشته رو فقط میشد با خونبس جمع کرد.خونبس شدن اون دختریاغی برای تک پسر وحشی گلهداریاhttps://t.me/+455gXdUonaFjZDRk ❤️🔥پرسه های پاورچین
آسو که تنها عشق زندگیش رو طی یک حادثه از دست داده، باید به اجبار سنت و خانواده با برادرشوهرش ازدواج کنهhttps://t.me/+cUuOeY9MC0ZmMGI0 ❤️🔥گلی در مرداب
پگاه دختریه که به امید ساختن آیندهای بهتراز خونه پدریش فرار میکنه وفکرمیکنه میتونه خودش به تنهایی زندگیش رو بسازه اماhttps://t.me/+H8DmTw7nbcQ5YWU8 ❤️🔥خدعه
رخشید برای فرار از مشکلاتی که دورهاش کرده، به درخواست ازدواج مردی جواب میده که خیال میکنه غریبهاست. اما اون مرد...https://t.me/+i7f3zaKwWtVmZGY8 ❤️🔥سایهای در قاب گالری
نسیم، زنی تنها با پسری خردسال، ناخواسته دل به مردی میسپاره که حضورش مثل سایه، آروم و پر رمز و رازهhttps://t.me/+ZAQZq1xSYX1iYTFk ❤️🔥آینه طبیعت
عاشقانه ای ممنوعه بین یک جادوگر و مردی از تبارانسان ها وسرنوشتی که این دو را درکنار هم قرار خواهد دادhttps://t.me/+kS2GqRGSlg02ZGFk ❤️🔥در همسایگی یلدا
یلدا نشون کرده پسر عموی عیاش اش هست که ناگهان پسرهمسایه مابین این دو قرار میگیرد وقصه شروع میشودhttps://t.me/+LdTnMJGSh6dmYWE8 ❤️🔥 آلکتو
ساواش،مردی که پشتنقابهتلدارموفق بزرگترین باندقاچاق رو دارهوایپک،آشپز سادهایستکه بیخبر عاشق هیولای قصهاش شدhttps://t.me/HhAaCv4060 ❤️🔥سایهٔ سرگردان
تنها۱۳سال داشت که دل داد به فرزین،پسر سیاستمداری پرنفوذ که همسایشان بود!پایش که به تختش باز شد،رهایش کردhttps://t.me/+QFB3vaoBAeEyM2Vk ❤️🔥سرگذشت نیکناز
خدمتکارشون بودمو باهاش رابطه داشتم.اون برای من تنها ،همه چیز بود، اما امشب،شب عروسیش بود،عروسی عشق من!https://t.me/+ymCjLB1VfN43ZWM0 ❤️🔥خواب سپید مگنولیا
دوخواهر هرکدام دریک خانواده دور ازمادر اصلی خود زندگی می کنند درروز تولد ۲۵سالگی حقیقت برآنها آشکار میشودhttps://t.me/+JHgKrbJLsgNjMGU8 ❤️🔥پنجره
زیبا مجبور به ازدواج با مردی میشه که خاطر خواهرش رو میخواست.قرار بود این ازدواج صوری باشه اماعاشق میشه!https://t.me/+yYO6djajbkI1NDg0 ❤️🔥خان داداش
مردی که همه ازش حساب میبرن،میره خواستگاری دختری که بیمیل زنش میشه وهمون شباول میفهمه درگیریه انتقام قدیمی شدهhttps://t.me/+KcbgEV4UVwcwOTg0 ❤️🔥گذشتن
بهار پس ازسالها به تهران برمیگردد تا با گذشته ورازهای خانوادهاش روبهرو شود.در میانهی زخمها،عشقی تازه دردلش جوانه میزندhttps://t.me/+MIrfPIVLLmk2MzQ0 ❤️🔥عمارت آقا سلیم
سلیم پسرحاجی خَیِری که برای کمک به روستای دور افتاده میره ومیبینه دختری رو میخوان به عقد پیرمرد دربیارن دلش میسوزهhttps://t.me/+d06uRfJw2kI2YTBk ❤️🔥زوجفرد
عماد و رها از بچگی با هم بزرگ شدن وحالا بعد ازجدا شدن از همسرانشون مجبورن باهم ازدواج کنندhttps://t.me/+5P5Wtezcq8gwMzk0 ❤️🔥از تو چه پنهان عاشقت بود
شهرزاد دختری که آرزو داره یه سوپراستار بشه تصمیم میگیره یه سرمایهگذار قدرتمند پیداواونو عاشق خودش کنهhttps://t.me/+ae03USXeFIo3M2Zk ❤️🔥همسرخطرناک
رضوانه به اجبار برای رهایی برادر زاده ناتنی همسر یک قاچاقچی خطرناک میشهhttps://t.me/+kTb1C1J6pPxkZjY0 ❤️🔥وصله ی جانم
نورا دختریه که به دنبال دلیل کشته شدن پدرش به مردی نزدیک میشه که بی خبره از ممنوعه بودنشhttps://t.me/+D_9uzSjLFyU2YTRk ❤️🔥زنگارطلا
پسر بیماری که نور چشم پدربزرگشه و پدربزرگش حاضره همهچیز و همهکسو واسش قربانی کنه حتی شده یه دختر...https://t.me/+qvqIl2tgzJE1Mzlk
5 936
عزیزانم
این لیست از رمان های خوب رو کلی زمان گذاشتم تا بتونم بهترین ها رو براتون گلچین کنم😍 از دستش ندید پشیمون می شید
5 936
Repost from N/a
عیدی نویسنده به اعضای کانال یهلیست پر از رمانهایی که با دقت گلچین شدن تا شما خوندن یه رمان عالی ودرجه یک رو تجربه کنید❤️
چی بهتر از این؟😉
❤️🔥دربنـد
ازدواج یاسمین و کیان که پسر عموشه بخاطر مخالفت پدرو مادرشون بهم می خوره ولی پسر عمو که دست بردار نیستhttps://t.me/+_hFyw7iajoI1YjA0 ❤️🔥پولاریس
سحربرای فرار از یک عشق تن به ازدواج میده،هیچ وکیلی وکالتش رو برای طلاق قبول نمیکنه، الا یک نفر...همون عشق سابقش!https://t.me/+WnmIxZZsUZ9hNDc0 ❤️🔥سمرا
دختر عرب کمسنی که عاشق دانشجوی پزشکی تهرانی میشه وازدست طایفه که قصد کشتنش رو دارن مجبور به ازدواج میشهhttps://t.me/joinchat/AAAAAE-eblhhhG5jj0jw9A ❤️🔥عروس قشقایی
فقط ۱۲ سالم بود که مهر بیوگی خورد رو پیشونیم ومجبور شدم به عقد برادرشوهرم دربیامhttps://t.me/+oyr9Ualf5WtjMDE0 ❤️🔥چیتا
فرناز دختری که به خاطر گناه برادرش طعمهی انتقام میشه و قراره حساب کارهای برادرش رو به یه خلافکار بزرگ پس بدهhttps://t.me/+bOCWFwDsqzNkNDU0 ❤️🔥افگار
ازدواج دخترک بازیگر و نشان شدهی کردی با سوپر مدل معروف و متاهل جنجال میآفریندhttps://t.me/+L-Rngy7bS8AwZTlk ❤️🔥حـارس
کینهی خون گذشته رو فقط میشد با خونبس جمع کرد.خونبس شدن اون دختریاغی برای تک پسر وحشی گلهداریاhttps://t.me/+455gXdUonaFjZDRk ❤️🔥پرسه های پاورچین
آسو که تنها عشق زندگیش رو طی یک حادثه از دست داده، باید به اجبار سنت و خانواده با برادرشوهرش ازدواج کنهhttps://t.me/+cUuOeY9MC0ZmMGI0 ❤️🔥گلی در مرداب
پگاه دختریه که به امید ساختن آیندهای بهتراز خونه پدریش فرار میکنه وفکرمیکنه میتونه خودش به تنهایی زندگیش رو بسازه اماhttps://t.me/+H8DmTw7nbcQ5YWU8 ❤️🔥خدعه
رخشید برای فرار از مشکلاتی که دورهاش کرده، به درخواست ازدواج مردی جواب میده که خیال میکنه غریبهاست. اما اون مرد...https://t.me/+i7f3zaKwWtVmZGY8 ❤️🔥سایهای در قاب گالری
نسیم، زنی تنها با پسری خردسال، ناخواسته دل به مردی میسپاره که حضورش مثل سایه، آروم و پر رمز و رازهhttps://t.me/+ZAQZq1xSYX1iYTFk ❤️🔥آینه طبیعت
عاشقانه ای ممنوعه بین یک جادوگر و مردی از تبارانسان ها وسرنوشتی که این دو را درکنار هم قرار خواهد دادhttps://t.me/+kS2GqRGSlg02ZGFk ❤️🔥در همسایگی یلدا
یلدا نشون کرده پسر عموی عیاش اش هست که ناگهان پسرهمسایه مابین این دو قرار میگیرد وقصه شروع میشودhttps://t.me/+LdTnMJGSh6dmYWE8 ❤️🔥 آلکتو
ساواش،مردی که پشتنقابهتلدارموفق بزرگترین باندقاچاق رو دارهوایپک،آشپز سادهایستکه بیخبر عاشق هیولای قصهاش شدhttps://t.me/HhAaCv4060 ❤️🔥سایهٔ سرگردان
تنها۱۳سال داشت که دل داد به فرزین،پسر سیاستمداری پرنفوذ که همسایشان بود!پایش که به تختش باز شد،رهایش کردhttps://t.me/+QFB3vaoBAeEyM2Vk ❤️🔥سرگذشت نیکناز
خدمتکارشون بودمو باهاش رابطه داشتم.اون برای من تنها ،همه چیز بود، اما امشب،شب عروسیش بود،عروسی عشق من!https://t.me/+ymCjLB1VfN43ZWM0 ❤️🔥خواب سپید مگنولیا
دوخواهر هرکدام دریک خانواده دور ازمادر اصلی خود زندگی می کنند درروز تولد ۲۵سالگی حقیقت برآنها آشکار میشودhttps://t.me/+JHgKrbJLsgNjMGU8 ❤️🔥پنجره
زیبا مجبور به ازدواج با مردی میشه که خاطر خواهرش رو میخواست.قرار بود این ازدواج صوری باشه اماعاشق میشه!https://t.me/+yYO6djajbkI1NDg0 ❤️🔥خان داداش
مردی که همه ازش حساب میبرن،میره خواستگاری دختری که بیمیل زنش میشه وهمون شباول میفهمه درگیریه انتقام قدیمی شدهhttps://t.me/+KcbgEV4UVwcwOTg0 ❤️🔥گذشتن
بهار پس ازسالها به تهران برمیگردد تا با گذشته ورازهای خانوادهاش روبهرو شود.در میانهی زخمها،عشقی تازه دردلش جوانه میزندhttps://t.me/+MIrfPIVLLmk2MzQ0 ❤️🔥عمارت آقا سلیم
سلیم پسرحاجی خَیِری که برای کمک به روستای دور افتاده میره ومیبینه دختری رو میخوان به عقد پیرمرد دربیارن دلش میسوزهhttps://t.me/+d06uRfJw2kI2YTBk ❤️🔥زوجفرد
عماد و رها از بچگی با هم بزرگ شدن وحالا بعد ازجدا شدن از همسرانشون مجبورن باهم ازدواج کنندhttps://t.me/+5P5Wtezcq8gwMzk0 ❤️🔥از تو چه پنهان عاشقت بود
شهرزاد دختری که آرزو داره یه سوپراستار بشه تصمیم میگیره یه سرمایهگذار قدرتمند پیداواونو عاشق خودش کنهhttps://t.me/+ae03USXeFIo3M2Zk ❤️🔥همسرخطرناک
رضوانه به اجبار برای رهایی برادر زاده ناتنی همسر یک قاچاقچی خطرناک میشهhttps://t.me/+kTb1C1J6pPxkZjY0 ❤️🔥وصله ی جانم
نورا دختریه که به دنبال دلیل کشته شدن پدرش به مردی نزدیک میشه که بی خبره از ممنوعه بودنشhttps://t.me/+D_9uzSjLFyU2YTRk ❤️🔥زنگارطلا
پسر بیماری که نور چشم پدربزرگشه و پدربزرگش حاضره همهچیز و همهکسو واسش قربانی کنه حتی شده یه دختر...https://t.me/+qvqIl2tgzJE1Mzlk
5 936
Repost from N/a
عیدی نویسنده به اعضای کانال یهلیست پر از رمانهایی که با دقت گلچین شدن تا شما خوندن یه رمان عالی ودرجه یک رو تجربه کنید❤️
چی بهتر از این؟😉
❤️🔥دربنـد
ازدواج یاسمین و کیان که پسر عموشه بخاطر مخالفت پدرو مادرشون بهم می خوره ولی پسر عمو که دست بردار نیستhttps://t.me/+_hFyw7iajoI1YjA0 ❤️🔥پولاریس
سحربرای فرار از یک عشق تن به ازدواج میده،هیچ وکیلی وکالتش رو برای طلاق قبول نمیکنه، الا یک نفر...همون عشق سابقش!https://t.me/+WnmIxZZsUZ9hNDc0 ❤️🔥سمرا
دختر عرب کمسنی که عاشق دانشجوی پزشکی تهرانی میشه وازدست طایفه که قصد کشتنش رو دارن مجبور به ازدواج میشهhttps://t.me/joinchat/AAAAAE-eblhhhG5jj0jw9A ❤️🔥عروس قشقایی
فقط ۱۲ سالم بود که مهر بیوگی خورد رو پیشونیم ومجبور شدم به عقد برادرشوهرم دربیامhttps://t.me/+oyr9Ualf5WtjMDE0 ❤️🔥چیتا
فرناز دختری که به خاطر گناه برادرش طعمهی انتقام میشه و قراره حساب کارهای برادرش رو به یه خلافکار بزرگ پس بدهhttps://t.me/+bOCWFwDsqzNkNDU0 ❤️🔥افگار
ازدواج دخترک بازیگر و نشان شدهی کردی با سوپر مدل معروف و متاهل جنجال میآفریندhttps://t.me/+L-Rngy7bS8AwZTlk ❤️🔥حـارس
کینهی خون گذشته رو فقط میشد با خونبس جمع کرد.خونبس شدن اون دختریاغی برای تک پسر وحشی گلهداریاhttps://t.me/+455gXdUonaFjZDRk ❤️🔥پرسه های پاورچین
آسو که تنها عشق زندگیش رو طی یک حادثه از دست داده، باید به اجبار سنت و خانواده با برادرشوهرش ازدواج کنهhttps://t.me/+cUuOeY9MC0ZmMGI0 ❤️🔥گلی در مرداب
پگاه دختریه که به امید ساختن آیندهای بهتراز خونه پدریش فرار میکنه وفکرمیکنه میتونه خودش به تنهایی زندگیش رو بسازه اماhttps://t.me/+H8DmTw7nbcQ5YWU8 ❤️🔥خدعه
رخشید برای فرار از مشکلاتی که دورهاش کرده، به درخواست ازدواج مردی جواب میده که خیال میکنه غریبهاست. اما اون مرد...https://t.me/+i7f3zaKwWtVmZGY8 ❤️🔥سایهای در قاب گالری
نسیم، زنی تنها با پسری خردسال، ناخواسته دل به مردی میسپاره که حضورش مثل سایه، آروم و پر رمز و رازهhttps://t.me/+ZAQZq1xSYX1iYTFk ❤️🔥آینه طبیعت
عاشقانه ای ممنوعه بین یک جادوگر و مردی از تبارانسان ها وسرنوشتی که این دو را درکنار هم قرار خواهد دادhttps://t.me/+kS2GqRGSlg02ZGFk ❤️🔥در همسایگی یلدا
یلدا نشون کرده پسر عموی عیاش اش هست که ناگهان پسرهمسایه مابین این دو قرار میگیرد وقصه شروع میشودhttps://t.me/+LdTnMJGSh6dmYWE8 ❤️🔥 آلکتو
ساواش،مردی که پشتنقابهتلدارموفق بزرگترین باندقاچاق رو دارهوایپک،آشپز سادهایستکه بیخبر عاشق هیولای قصهاش شدhttps://t.me/HhAaCv4060 ❤️🔥سایهٔ سرگردان
تنها۱۳سال داشت که دل داد به فرزین،پسر سیاستمداری پرنفوذ که همسایشان بود!پایش که به تختش باز شد،رهایش کردhttps://t.me/+QFB3vaoBAeEyM2Vk ❤️🔥سرگذشت نیکناز
خدمتکارشون بودمو باهاش رابطه داشتم.اون برای من تنها ،همه چیز بود، اما امشب،شب عروسیش بود،عروسی عشق من!https://t.me/+ymCjLB1VfN43ZWM0 ❤️🔥خواب سپید مگنولیا
دوخواهر هرکدام دریک خانواده دور ازمادر اصلی خود زندگی می کنند درروز تولد ۲۵سالگی حقیقت برآنها آشکار میشودhttps://t.me/+JHgKrbJLsgNjMGU8 ❤️🔥پنجره
زیبا مجبور به ازدواج با مردی میشه که خاطر خواهرش رو میخواست.قرار بود این ازدواج صوری باشه اماعاشق میشه!https://t.me/+yYO6djajbkI1NDg0 ❤️🔥خان داداش
مردی که همه ازش حساب میبرن،میره خواستگاری دختری که بیمیل زنش میشه وهمون شباول میفهمه درگیریه انتقام قدیمی شدهhttps://t.me/+KcbgEV4UVwcwOTg0 ❤️🔥گذشتن
بهار پس ازسالها به تهران برمیگردد تا با گذشته ورازهای خانوادهاش روبهرو شود.در میانهی زخمها،عشقی تازه دردلش جوانه میزندhttps://t.me/+MIrfPIVLLmk2MzQ0 ❤️🔥عمارت آقا سلیم
سلیم پسرحاجی خَیِری که برای کمک به روستای دور افتاده میره ومیبینه دختری رو میخوان به عقد پیرمرد دربیارن دلش میسوزهhttps://t.me/+d06uRfJw2kI2YTBk ❤️🔥زوجفرد
عماد و رها از بچگی با هم بزرگ شدن وحالا بعد ازجدا شدن از همسرانشون مجبورن باهم ازدواج کنندhttps://t.me/+5P5Wtezcq8gwMzk0 ❤️🔥از تو چه پنهان عاشقت بود
شهرزاد دختری که آرزو داره یه سوپراستار بشه تصمیم میگیره یه سرمایهگذار قدرتمند پیداواونو عاشق خودش کنهhttps://t.me/+ae03USXeFIo3M2Zk ❤️🔥همسرخطرناک
رضوانه به اجبار برای رهایی برادر زاده ناتنی همسر یک قاچاقچی خطرناک میشهhttps://t.me/+kTb1C1J6pPxkZjY0 ❤️🔥وصله ی جانم
نورا دختریه که به دنبال دلیل کشته شدن پدرش به مردی نزدیک میشه که بی خبره از ممنوعه بودنشhttps://t.me/+D_9uzSjLFyU2YTRk ❤️🔥زنگارطلا
پسر بیماری که نور چشم پدربزرگشه و پدربزرگش حاضره همهچیز و همهکسو واسش قربانی کنه حتی شده یه دختر...https://t.me/+qvqIl2tgzJE1Mzlk
5 936
پارت ۳۲۶
پرستار گفت :
_مسئولیتش به گردن خودتون
_من گردن میگیرم به شرطی که شما هم این بچه رو ببرین تفریح و گردش اگه اینجا روی تخت بمونه بدتر میشه... رضا چندساله اینجاست و همه مراقبش بودن همیشه هم شاد و سر زنده بود آدم، الکی افسرده نمیشه اونم یه کسی که فکر و خیال نمیدونه چیه و مغزش مثل یه بچه عمل میکنه
منتظر جوابش نموندم و رفتم داخل اتاق، ساحل برای رضا کتاب میخوند و رضا هم چشماش روی هم بود و میخواست بخوابه... کنارشون نشستم و به آهنگ صدای ساحل گوش میدادم.
با حس و حال قشنگی کتاب رو میخوند، جمله به جمله پیش میرفت و تن صداش رو بالا و پایین میکرد.
چند دقیقه بعد کتاب تموم شد و رضا هم خوابش برد و ساحل بلند شد:
_مرسی ساحل جان، بالاخره آروم گرفت
ساحل لبخندی زد و نگاهش رو به رضا خیره کرد و گفت :
_رضا کیه؟ خانواده نداره؟ چرا اینجاست؟
_بریم تو ماشین توضیح میدم
کنارم قدم برداشت و باهم سمت ماشین رفتیم. سوئیچ رو چرخوندم و گفتم :
_نمیخواد بریم دنبال مادرت؟
_مامانم امشب نمیاد
_عه... نمیاد
چشماش رو گرد کرد و گفت :
_قرار بود از رضا بگین، ذهن منو درگیر کرده
_چشم الان میگم... رضا یه پسر حاجیه که هیچ لذتی از این پسر حاجی بودنش نمیبره... بچه که بوده مادرش رهاش میکنه و پدرش ازش مراقبت میکنه تا وقتی که 15ساله میشه و پدرش از دنیا میره.... اون موقع رضا هیچکسی رو نداشت حتی خانواده ی پدریش هم خارج از کشور بودن.... پدر من مجبور شد بر خلاف میلش بیارش بهزیستی... پدر رضا خیلی پولدار بود حتی از پدر منم پولدار تر کارخونه رو با پدر رضا راه اندازی کردیم اون موقع حاج مصطفی خیلی دلش میخواست سهم پدر رضا رو بخره هنوز هم بدش نمیاد واسه همین زهرا اصرار داشت با من ازدواج کنه
_واقعا... مگه میشه کسی، کسی رو بخاطر کارخونه بخواد
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_قربونت برم همه ی آدما مثل تو که دلشون پاک نیست... این دنیا مردم به خاطر پول هم دیگه رو میفروشن و نمیدونن مهم ترین چیز سلامتیه... حالا هم این رضای ما که همه چی داره سلامتی نداره که ازش لذت ببره... نمیدونم حکمت خدا چیه
_آره واقعا من که یه دختر فقیرم اگه پدرم این ثروت رضا رو میداشت... حاج خانوم خودش منو بهتون پیشنهاد میداد
5 936
پارت ۳۲۵
ساحل با لبخند به سمت رضا رفت و کنارش نشست:
_چطوری تو؟
انگار با دیدن ساحل حالش بهتر میشد:
_تو دلت برای من تنگ شده بود یا ساحل؟
_ساحل کیه؟
_اسم این خانوم که شبیه فرشته هاست ساحله
_نه ساحل نیست فرشته س
خندیدیم و ساحل گفت :
_بذارین هرچی دوست داره صدام کنه
پرستار با سینی غذا وارد شد:
_رضا از صبح هیچی غذا. نخورده و مدام بهونه میگیره ببخشید مجبور شدم تماس بگیرم
سینی غذا رو گرفتم و کنار رضا نشستم که بهش غذا بدم.
ساحل گفت :
_اجازه بدین من بهش غذا بدم
_سختت نیست
آروم کنار گوشش گفتم :
_رضا ممکنه طوری غذا بخوره که تو دوست نداری باید مدام دور دهانش پاک بشه اذیت نمیشی؟
اخمی کرد و سری تکون داد:
_نه بابا چرا اذیت بشم
لذت میبردم وقتی میدیدم ساحل من، عقایدی که داره با من یکیه و میتونستیم خوب همدیگه رو درک کنیم.
رضا مشغول خوردن غذا بود که پرستار منو صدا کرد.
بیرون رفتم و میخواست باهام حرف بزنه:
_جناب امیری، رضا جدیدا خیلی تغییر کرده پزشک تشخیص داده افسردگی گرفته و حال و روزش خوب نیست اگه اجازه بدین دوره ی درمان افسردگی رو شروع کنیم
_چی؟ رضا که الان علائمی نداره
_بله چون شمارو دیده
_شاید این بچه تنهاست، خب حق داره بهونه گیر بشه... یکم ببرینش گردش.. چرا سریع دارو رو میخواین شروع کنین؟
_شرایط نگهداریش سخت شده
_چرا سخت شده؟ شما که هر وقت اراده کردین پول تو حسابتون بوده... اینجا خصوصیه و خودتون هم کاملا میدونین شرایطشو... این بچه اگه کسی رو میداشت نیاز نبود بیاد اینجا... اگه قرار بود با داروحالش خوب بشه و مدام بخوابه منم میتونستم نگهش دارم.
پرستار با اخم جواب داد:
_جواب زحماتمون اینه آقای امیری؟
_خانوم محترم شما میدونین رضا کسی رو نداره با کلی مال و اموال میشد توی خونه براش ده تا پرستار گرفت ولی اومد اینجا که تو اجتماع باشه شما تو یه اتاق میذارین و توقع دارین افسرده هم نشه..
همین روزا با حاج آقا میایم میبریمش فقط یه چند روزی ازش مراقبت کنین این بچه دارو زیاد میخوره باز داروهای افسردگی هم بخوره خودتون خوب میدونین بدتره...
5 936
پارت ۳۲۴
مثل یک شکست خورده کتمو تنم کردم و از ساحل خواستم آماده بشه ساحل آروم میخندید و میفهمید چقدر حالم گرفته شد:
_به من میخندی شیطون؟
سری تکون داد و هردو باهم زدیم زیر خنده:
_قربون اون خنده های تو برم من... مجبوریم بریم، به خاطر رضا آخه اذیت میشه
_دلم براش تنگ شده از وقتی اومدیم مدام توی خونه هستم منم دلم یه بیرون میخواد
چشمکی زدم و بلند شدیم و بعد بیرون رفتیم.
هوا حسابی سرد بود شالگردنم رو که مادرم بافته بود دور گردن ساحل پیچیدم به راه افتادیم.
دیگه به این فکر نمیکردم اگه کسی مارو باهم ببینه چی میشه، ولی دلم نمیخواست این ازدواج رسمی با دلخوری اتفاق بیفته.
سریع از کوچه پس کوچه ها رفتم تا از ترافیک خلاص بشم و زودتر به مقصد برسم.
ساحل بازهم پرسید :
_مادرتون چی گفتن
کمی مکث کردم و گفتم :
_انتظار که نداری همون اول قبول کنن
_میدونستم
سرش پایین بود و سکوت کرد.
کنار یه کوچه ی خلوت ایستادم و دستش رو گرفتم :
_به من نگاه کن
آروم سرش رو بالا گرفت. لباش میلرزید:
_بهت قول دادم که همه چی درست میشه چرا انقدر حرص میخوری؟
با لکنت گفت :
_چو... ن میترسم مادرتون بخواد بین من و ایشون یه نفرو انتخاب کنین
_ساحل الهی قربونت برم، دنیای بدون تو با جهنم، برای من هیچ فرقی نداره.. وقتی میگم قول میدم روی حرف من حساب کن
اشکش اومد روی صورتش:
_آخه تحمل اذیت شدنتون رو ندارم.
آروم اشکاش رو پاک کردم و گفتم :
_من به خاطر تو هر کاری میکنم ساحل، تو هیچوقت منو نمیفهمی چون از احساس یه مرد هیچی نمیدونی... انقدر دوستت دارم که اگه همین حالا بگی بمیر، میمیرم.. این سختی ها، شیرینی عشقمونه..وقتی که به هم رسیدیم اون موقع به این روزا میخندیم
کمی آروم گرفت و من راه افتادم.
از ماشین پیاده شدیم و به سمت رضا رفتیم.
پرستار با دیدن من جلو اومد و تمام رفتار های رضارو توضیح داد.
وارد اتاق رضا شدیم روی تخت نشسته بود و دستش رو برام باز کرده بود... تا ساحل رو دید گفت :
_فرشته رو هم آوردی؟
5 936
پارت ۳۲۳
دم غروب بود و حوصله ی قدم زدن نداشتم و یک راست رفتم خونه.
ساحل روی مبل، با زانوهای بغل گرفته نشسته بود.
با دیدن من دستمالی که دستش بود رو زیر چشمش کشید و جلو اومد، بغلم کرد و بعد صورتم رو بوسید:
_حالتون خوبه؟
با چشمم اشاره کردم و پرسیدم:
_مامانت کجاست؟
_اقدس اومد دنبالش اومدن شهر خونه ی پسرش... اقدس رو نمیشناسی میخواد خونه رو واسه ما خالی کنه... فکر میکنه ما دل و دماغ داریم...
تو چشام زل زد و گفت :
_نگفتین حالتون خوبه؟
دست کشیدم به موهای بازش و گفتم:
_تا حالا انقدر حالم خوب نبوده... به نظرت عشق بازی با عشقت دل و دماغ میخواد؟
سرش رو پایین انداخت، دستمو زیر چونه ش گذاشتم که نگاهم میکرد:
_تو همه کس منی... خیلی بهت احتیاج دارم... تشنه ی تو هستم ساحل بدجور تشنه ی تو هستم
حرف نمیزد و فقط نگاهم میکرد، دستم دور گردنش بود و بوسه ای روی گونه ش زدم:
_به مادرم گفتم، گفتم که تو همه ی وجود منی...
لبخند زد و گفت :
_مادرتون چی گفتن
بغلش کردم و از بوسیدنش سیر نمیشدم تابحال انقدر تشنه لمس کردنش نبودم.
ساحل اشک هاش از گوشه ی چشمش سر خورد و تکرار کرد:
_مادرتون چی گفتن؟
به بوسیدنم ادامه دادم و راه فراری میخواستم برای اینکه جوابش رو ندم و این لحظه های ناب از دستم نره.
داخل اتاق رفتیم و ساحل روی تخت نشست، حرف نمیزد و تکون هم نمیخورد انگار شوک شده بود و انتظار این رفتارو از من نداشت.
کتمو از تنم بیرون آوردم و دستم رفت سمت دکمه های لباسم که تلفنم زنگ خورد، عصبی رفتم سمت تلفن همراهم:
_بله بفرمایید
_سلام آقای امیری میتونین بیاین دیدن رضا؟
_چطور؟
_رضا خیلی بیتابی میکنه مدام اسم شمارو میاره
میدونستم رضا وقتی بهونه گیر میشه همه رو کلافه میکنه و مجبور میشن بهش آرامبخش تزریق کنن واسه خاطر همین گفتم خیلی زود میام.
نمیتونستم به ساحل بگم تنها تو خونه بمونه و ترجیح دادم با خودم ببرمش
5 936
پارت ۳۲۲
خودم رو به دفتر مهدی رسوندم تا باهاش حرف بزنم باید میپرسیدم قدم بعدی چیه به راهنماییش نیازداشتم.
احتمال اینکه کارش تموم شده باشه زیاد بود و بدون اینکه باهاش تماس بگیرم رفتم پیشش.
هوا سرد بود ولی سردی بیشتری رو احساس میکردم.
بیصبرانه منتظر بودم سر مهدی خلوت بشه و برم داخل اتاقش.
مهدی کارش تموم شد و بیرون اومد دیدن صورت بهم ریخته ی من براش عادی شده بود.
رفتم تو اتاق.
دست گذاشتم به لیوانی که روی میز بود و آب داشت یه نفس سرکشیدم و گفتم :
_بالاخره گفتم حرفمو زدم...
_چی میگی سلیم به کی حرفتو زدی؟
_به مادرم به پدرم گفتم که پسرشون عاشق شده... عاشق دختری که اونو ممنوعه میدونن...
ابروهاشو بالا داد:
_آفرین سلیم بالاخره تونستی... دمت گرم
_نمیتونم تحمل کنم مادرم عشق منو هیچی ندار صدا میزنه... ساحلی که دل دریاییش از همه ی دخترای دور و برم با ارزش تره
_صبر کن ببینم... تو توقع داشتی تو قدم اول رضایت مادرتو بگیری؟ حق بده شوک بشه.
_آخه دردم اینه با نازگلی که با عقایدشون متفاوته مشکلی ندارن و گیر دادن به ساحل من چون فقیره
_نازگل؟
_آره تو این بدبختی سر و کله ی اونم پیدا شده.. داشتم برای ساحل تعریف میکردم که یادش اومد از خاطره ای که جنابعالی تعریف کردی ناراحت شد و گفت پس کی میخوای به مادرت بگی
زیر لب خندید و گفت :
_چقدر حواس جمع...
_منم نتونستم تحمل کردم رفتم تو روی مادرم گفتم دوسش دارم ولی از اینکه با منه چیزی نگفتم
_خب خداروشکر کم کم مادرت هم راه میاد لازم باشه منم باهاش حرف میزنم... حالا هم برو یکم قدم بزن بعد برو خونه پیش ساحل... بهم زنگ زد
با تعجب پرسیدم:
_ساحل زنگ زد؟؟
_بله گفت آقا سلیم ناراحت زده بیرون... یه چیزایی تعریف کرد ولی من با خودم گفتم محاله سلیم بتونه حرف بزنه
آهی کشیدم و گفتم :
_ساحل با من یه کاری کرد که دیگه مغزم بهم فرمان نمیده... فقط قلبم میگه هرچی که اون بخواد باید همون بشه..
_سلیم تو یه مرد عاقل و بالغ هستی اجازه نده عشقت،جنون بشه
