داستانکده ریوان
Open in Telegram
رمان های این کانال ثبت شده و کپی حتی با ذکر منبع پیگرد قانونی دارد❌️ ریوان هستم😍 ارتباط @Ehsaniyan_mari
Show more5 936
Subscribers
No data24 hours
-287 days
-24930 days
Posts Archive
5 936
سلام دوستان.
اگه از قلم نویسنده خوشتون اومده داخل کانال دیگه ای که خیلی هم منظم هستن رمان خان داداش داره پارتگذاری میشه.
بیاین اینجا👇
https://t.me/+KcbgEV4UVwcwOTg0
5 936
پایان
_واییی. چکار کردین آقا سلیم
_آقا سلیم نه دیگه من شوهرتم
_سلیم!!
زدیم زیر خنده.
پیراهن قرمز پفی رو روبروش گرفتم و گفتم اینو بپوش و بشین تا صبح پاهاتو ماساژ بدم
بغلم کرد و منو بوسید منم امون ندادم و با تمام وجودم بوسیدمش.
ساحل حالا دیگه مال من بود و هیچ احدی نمیتونست از من بگیردش یه دختر بازیگوشی که منو سخت عاشق خودش کرد و حالا با تکه تکه ی وجودم برای اون زندگی میکردم و به عشق اون نفس میکشیدم....
عشق منطق نداره و یه دفعه وارد زندگی آدما میشه و شیرینی عشق انقدر زیاده که حاضری با خاطرش از جونت هم مایه بذاری...
پایان فصل اول😍😍😍
سخن نویسنده
خیلی خیلی ممنونم از تک تک دوستان عزیزم... میدونین که چقدر برام عزیز هستین و تو هر شرایطی که بودم فقط به شما فکر میکردم که منتظر هستین و باید داستان رو برسونم.
خیلی خوشحالم که شمارو دارم مرسی که کنارم بودین و انشاالله تا همیشه برای من میمونید...خیلی خیلیییی دوستتون دارم وبه داشتن شما میبالم..
امیدوارم از داستان لذت برده باشین.
5 936
پارت ۳۵۱
همه زدن زیر خنده و تمام قلب من تکون میخورد ولی ساحل محل نمیداد و همینطور میرقصید و دستای مادرم رو تکون میداد و بعد هم رفت سراغ مادر خودش.
دو نفرشون رو به رقص آورد وبرای اولین بار بود که رقص مادرمو دیدم
ساحل خودش سمت زنونه رو حسابی گرم کرده بود. منم رفته بودم مردونه.
دیگه استرس و مشکلات همیشگی تموم شده بود و به آرزوم رسیدم.
حالا میتونستم دست ساحلم رو بگیرم توی هر جمعی باهاش وارد بشم.
مراسم تموم شد و ساحل میلنگید:
_چی شده؟
_آقا سلیم پام
_چی شده؟
_پاشنه بلند پوشیدم درد میکنه
_خب قربونت برم چرا با خودت اینکارو میکنی
صدای دست و دایره اومد و حاج سلیمون وارد شد و ما ساکت شدیم.
بغلم کرد و برای اولین بار اشک چشمش رو دیدم و دستش رو بوسیدم.
دستم رو توی دست عروسم گذاشت و بدرقه مون کرد به خونه ی بخت.
پدر و مادرم گفتن ما میریم تا موقع اسپند آماده کنیم تا شما برسین.
میدونستم دل عروس کشون با حضور مهدی و علی رو ندارن
از عمارتی که حالا مال هر دوی ما بود بیرون رفتیم و داخل ماشین نشستیم.
عروس کشون کلی خوش گذشت و بالاخره تونستم از دستشون فرار کنم.
ولی وقتی رسیدیم خونه اونا جلوی در منتظر ما بودن و تا ما رو بدرقه کنن زیر سقفی که تمام جونم رو گذاشتم تا یکی شد.
ساحل هنوز لباس عروس تنش بود. روبروم نشست و پاش رو دراز کرد و من ماساژ بدم.
نگاهش کردم و گفتم :
_بلندشو بریم تو اتاق
_چه عجله ای دارین آقا سلیم خوبه ما قبلا...
_ساحل خانوم انقدر منحرف نباش
خندید و بلند شد.
در اتاق رو باز کردم.
تمام سعیام رو کرده بودم تا حجله عشقمون رو برای ساحل خاطره انگیز و زیبا درست کنم. به انعکاس نور ملایم شمعهایی که همه جا روشن کرده بودم توی چشمهای ساحل خیره شدم. ساحل به سمت تخت که با گلبرلهای گل رز پوشونده بودم رفت و لب تخت نشست. شگفت زده به گلهایی که دور تا دور اتاق چیده بودم نگاه میکرد. به ظرف آبی که برای ماساژ دادن پاهاش آماده کرده بودم و چند گل روش شناور بود اشاره کردم و گفتم:
- میخوام این تو پاهات رو ماساژ بدم
با ذوق گفت:
5 936
پارت ۳۵۰
با دیدن ساحل تو لباس عروس نتونستم خودم رو کنترل کنم و سریع بغلش کردم و بوسیدمش به دور و اطرافم که نگاه کردم دیدم تمام دخترای عمارت به همراه نازگل و مارال اونجا هستن و دارن بهم میخندن.
خجالت زده دستی به سرم کشیدم وبعد مارال شنل ساحل رو آورد سرش بندازم.
ساحل چشمک زد و گفت :
_چقدر خوشتیپ شدین
فیلمبردار ازم خواست ساحل رو ببوسمش و دخترا تا دیدن خجالت میکشم بیرون رفتن و من راحت روی ساحلم رو بوسیدم.
دستش تو دستم بود و داخل ماشین نشستیم، با سرعت به سمت آتلیه رفتیم:
_آقا سلیم؟؟؟
_جانم
_خوشگل شدم؟
_خوشگل بودی بخدا بدون آرایش هم تو نازتری
با ناراحتی گفت:
_یعنی الان زشت شدم؟ همش تقصیر نازگله اومد گفت رژش خیلی پررنگه قبلیه خوشگل تر بود از بس که حسوده
_ساحل جان اون بدبخت که دیگه شوهر کرد نمیخوای دست برداری... منظوری نداشتم قربونت برم خواستم بگم تو همه جوره خوشگلی
به آتلیه رسیدیم و چند مدل عکس متنوع از ما برداشتن و بعد به عمارت رفتیم.
داخل حیاط گروه موسیقی بود برای آقایون و داخل خونه هم بزن و برقص داشتن هرچند پدر و مادرم مخالف بودن ولی ساحل حرفش رو به کرسی مینشوند.
مادرم تا ساحل رو دید اسپند آورد و کلی لا هول ولا خوند و دور ما دور داد و بعد همگی کل کشید و ما وارد زنانه شدیم.
عمه طاهره جلو اومد و با ما روبوسی کرد، خداروشکر از وقتی عروسش برگشته بود رنگ رخش بهتر دیده میشد.
خاله مادر مارال و مریم با دختراش بلند شدن اومدن سمت ما:
_هزار ماشاالله به این سلیقه
مریم بهتر شده بود و خبرش رو شنیده بودم که شیمی درمانی جواب داده.
هنوز سمت صندلی ها نرفته بودیم که دخترا دورمون جمع شدن و مجبورمون کردن برقصیم.
عرق شرم روی پیشانی من نشست که ساحل مدافع من دراومد و گفت :
_آقا دوماد نمیرقصن در عوض خودم براتون هر مدلی که بخواین میرقصم.
داشت میرقصید و که چشمم به مادرم افتاد که استغفار میکنه.
ساحل شیطونیش گل کرد و رفت سمت مادرم و آوردش وسط.
5 936
پارت ۳۴۹
_ولی خیلی جالبه که از طریق منو تو همه چی معلوم شد... حالا پاشو بریم دیگه حاج آقا اونجاست داره صدامون میزنه
پیاده شدیم و دستش رو گرفتم، چقدر گرم بود.. دلتنگش بودم و کنار گوشش گفتم:
_انرژیم خیلی کم شده ساحل خانوم
خندید و باهم رفتیم پیش بقیه.
رضا تو بغل منیره خانوم بود و با دیدن منو ساحل گفت:
_فرشته اومدی... این مامانمه
ساحل دوید سمتش و بغلش کرد و گریه هاش شروع شد :
_قربونت برم... میدونی چرا انقدر دوستت داشتم انقدر برام مهم بودی... چون داداشمی از این به بعد بهم بگو آبجی فرشته
حاج سلیمون نگاهی به صورت جفتشون انداخت و گفت :
_میگم انگار ساحل رو یه جا دیدم شما دوتا چقدر شبیه هم هستین
منیره خانوم با چشمهای قرمز و لبهایی که دیگه غمگین نبود و حالا خندون شده بود گفت :
_خدا بیامرز مادرم پوست سفید و چشمای رنگی داشت جفتشون به مادرم رفتن
ساحل خندید و گفت :
_چه خوبه یه دفه برات یه برادر پیدا بشه اونم داداش به این خوشگلی
بالاخره فضای غمگین ما شاد شده بود.
فردای اون روز خانه ی مجلل حاج علی که حالا مال تنها وارثش رضا بود آماده شد و همه به اونجا رفتن و منیره خانوم هم با جون و دل رضا رو پرستاری میکرد.
چند ماه گذشت 22فروردین بود و روز عروسی ما رسید.
ساحل دوست داشت بعد از مراسم سالگرد پدرش عروسی بگیریم ولی چون دلش میخواست مهدی و مهلا هم توی عروسی ما حضور داشته باشن رضایت داد.
تو این مدت شده بود سوگلی حاج سلیمون و اگه کسی درباره ی ساحل به حاج آقا چیزی میگفت سگرمه هاش می رفت توی هم.
پدرم طبقه ی بالای خونشون رو برای ما آماده کرده بود و مراسم رو همونطوری گرفتیم که ساحل دوست داشت.
مادرم از بعد اون روز یه مهمونی گرفت و جلوی همه ازش معذرت خواهی کرد و دیگه با ساحل رفتار خوبی داشت و از ته دلش دوستش داشت.
باید میرفتم دنبال ساحل تا به آتلیه بریم.
وقتی رسیدم فیلمبردار اونجا بود:
_آقای دوماد اینجا منتظر بمونین در که باز شد وارد سالن میشین دست گلو تقدیم عروس خانوم کنین
تمام کارهایی رو که گفته بود اجرا کردم و وارد سالن شدم ولی عروس خانوم نبود که یه دفه دستی رو از پشت احساس کردم تا برگشتم دیدم ساحل از پشت سر اومده تا منو سوپرایز کنه...
5 936
پارت ۳۴۸
_وقتی که طاهره خواهرم میخواست سهم الارثش رو از عمارت بفروشه....پول نداشتم بخرم و اونجا حاج علی سهمش رو خرید و نیت کرد بمونه برای وقتی که منیره خانوم رو پیدا کنه اگه پیدا نشد هم وقف کنه، حاج علی دلش به طلاق و رفتنت نبود ولی تعهد داده بود که بعد دنیا اومدن بچه طلاقت بده... روز و شب دعا میکرد پیدا بشی و ازت حلالیت بطلبه... آرامش نداشت
مکثی کرد و ادامه داد:
_ولی حالا خدارو شاکرم پیدا شدی..میدونم دلت مثل دخترت دریاییه
منیره خانوم چشم هاش به گوشه ی اتاق خیره بود و انگار حرفی نمیشنید یه دفعه برگشت و گفت :
_اسمش رضاست؟
پدرم بلند شد و گفت :
_ادامه ی حرف ها رو بعد دیدار منیره خانوم و رضا میزنیم
ساحل به همراه مادرش به اتاق رفتن تا آماده بشن.
مادرم تعجب کرده بود و حرف نمیزد میدونست چه اتفاقی افتاده و حسابی خجالت زده بود.
همون لحظه فهمیدم که برای خدا کاری نداره یه نفر رو یه شبه بالا ببره.
کیف ساحل رو از دستش گرفتم که کدخدا در زد و وارد خونه شد وقت واسه توضیح دادن نبودو بعد از یه دیدار چند دقیقه ای با کدخدا، خیلی سریع راه افتادیم به سمت شهر.
تو راه هیچکس حرف نمیزد و همه توی فکر بودن.
یکراست به بهزیستی رفتیم.
منیره خانوم هنوز خبر نداشت که پسرش معلولیت داره و محل زندگیش اونجاست.
با تعجب از ماشین پیاده شدن که با پدر و مادرم وارد ساختمون بشن.
منم گفتم با ساحل میایم. میخواستم کمی باهاش حرف بزنم تا آروم بگیره.
کپ کرده بود و پیاده نمیشد:
_چی شده ساحل چرا نمیای؟
_به من میگفت شبیه فرشته ها هستم... نمیدونستم چرا قلبم انقدر دوسش داره.
به صورتش زل زدم و با خنده گفتم:
_ساحل دیدی همه چی تغییر کرد؟ ما اومدیم تو رو بیاریم... آشنا در اومدیم... شاید اگه اول با پدرم میومدم نیاز به اینهمه جنگیدن نبود
_الان قشنگتره... عشقتون بهم بیشتر ثابت شد
درست میگفت حالا میدونست که من عاشقش هستم و مال و اموالش برام مهم نیست.
نگاهم به پنجره ی اتاق رضا افتاد که پدرم اشاره میکرد بریم اونجا :
_پیاده شو بریم پیش مادرت
_نمیتونم آقا سلیم... دیگه حوصله ی گریه و زاری ندارم... نمیدونم الان خوابم یا بیدارم... دلم برای مامانم میسوزه... اینهمه سال این راز رو از من که دخترش بودم مخفی کرد
5 936
پارت ۳۴۷
ساحل کنارش نشست و منتظر بود مادرش ادامه بده من هم منتظر بودم که گفت :
_پدر حاج علی کلی مال و منال داشت ولی خودش هم خوب جربزه داشت و خوب پول درمیآورد.. ولی بچه ای نداشت و منو برای آوردن بچه بردن اونجا... چندروزی تو خونه ش بودم و هیچکس برام ارزش قائل نبود تا حامله شدم... اونموقع تحویلم میگرفتن و منتظر بودن بچم به دنیا بیاد...از بعد حاملگی حاج علی سراغم نیومد و یه خانومی رو آورده بودن که مراقبم باشه...میدونستم بچه به دنیا بیاد منو بیرون میکنن ولی چاره ای نداشتم... گفتم لااقل یه پولی میگیرم و یه جایی زندگی میکنم یا کنیز مادر بچه میشم که ازش بچم دور نباشم... بچه که دنیا اومد چندباری شیرش دادم ولی یه روز...
اشکهایش شدت گرفت :
_هیچوقت اون یه روز یادم نمیره... خانوم حاج علی اومد خونه و گفت باید برگردی دهاتتون.... کلی التماس که هنوز بچه جون نگرفته شیر میخواد... گفت همین که گفتم... مظلوم بودم و جز چشم چیزی نمیتونستم بگم... آقا سلیمون اومد و بهم پول خوبی داد و منو برگردوند روستا ولی به محض رسیدن دایی های مفت خورم زیر پام نشستن که با این پول میتونین کار کنیم برات و تو خانومی کنی... منم گول خوردم و دیگه انگار قبر اون پولارو کنده بودم.... بعد هم که شدم زن صادق و انگار نحسی آوردم به زندگیش
به پدرم رو کرد و گفت :
_از پسر من خبر داری؟
پدرم آهی کشید و گفت :
_سه چهار سال بعد از رفتنت خانوم حاج علی تصادف کرد و از دنیا رفت... حاج علی خیلی دنبالت گشت ولی میگفتن عروس شدی... دنبال آدرست خیلی گشت و پیدا نکرد... حاج علی 12ساله از دنیا رفته و این وظیفه رو دوش منه
پدرم لبخندی زد و ادامه داد :
_قربون خدا برم که سرنوشت رو چجوری نوشت تا تو رو پیدا کنم و امانتی رو بهت بدم...
مادر ساحل گفت :
_لابد پسرم مردی شده واسه خودش ولی نمیام تو زندگیش... من انقدر نحس هستم که پا تو زندگیه هرکی میذارم...
_نگو منیره خانوم.. پسرت فقط به تو نیاز داره
چشم های منیره خانوم روشن شد و کنجکاوی ساحل باعث شد صبرش تموم بشه و گفت:
_حاج آقا جریان چیه من نمیفهمم حاج علی کیه؟
_حاج علی پدر رضاست باباجان رضا هم برادر تو
ساحل چشم هاش بارید... نمیدونم به حال رضا یا حال مادرش.
شاید هم شوکه شده بود.. پدرم هنوز حرف هاش تموم نشده بود..
5 936
پارت ۳۴۶
منیره خانوم لب باز کرد و گفت :
_آقا سلیمون!! کجا بودی تا حالا
همه منتظر بودیم که کلامی از دهان پدرم خارج بشه و دلیل آشنایی رو بگه. مادر ساحل چطور پدر من رو شناخت.
مادرم با ابروهای درهم کشیده به صورت پدرم زل زده بود و از سرخی صورتش فهمیدم که فشارش بالا رفته:
_حاج سلیمون تو این زن رو میشناسی؟
پدرم سری بالا و پایین کرد و گفت :
_چندساله دنبالت میگردم منیره خانوم
اشکهای منیره خانوم سرازیر شده بود و ساحل گفت :
_مامان چه خبره؟
_یه رازه، یه رازی که سالها تو سینه ی خودم پنهون کردم و دم نزدم، بچمو ازم گرفتین... نابودم کردین
پدرم بی معطلی گفت :
_سالها دنبالت گشتم تا امانتی تورو بهت برگردونم ولی نبودی
_پدرم که مرد منو به اسم یه زن بیوه دادن به صادق... سخت بود فراموش کردن اون بچه... وقتی ساحل اومد کم کم حالم بهتر شد... بدون فکر، جواب مثبت دادم به پسرت که روزگارش مثل من سیاه نشه... ولی نمیدونستم این بار هم دارم بازی میخورم
_به جون تنها پسرم من از این کار سلیم خبر نداشتم
با بغض به لبه ی کرسی خیره شد و گفت :
_بچه ی منم پسر بود.. بهم گفتین مریضه....نفهمیدم باهام چکار کردین
گریه میکرد و ساحل کنارش رفت و گفت :
_مامان چی شده دارم دیوونه میشم بگو به من... بخدا حالم خوب نیست... پسرت کیه؟
پدرم جلوی ساحل نشست و گفت :
_قصه ش مفصله بابا جان... باید برات تعریف کنم
مادرم نگاهی به پدرم انداخت و گفت :
_این زن، همونیه که برای حاج علی...
حاجی چشمهاش رو باز و بسته کرد تا مادرم ادامه نده.
با شنیدن اسم حاج علی پی بردم که این قضیه به رضا مربوط میشه.
ساحل این پا و اون پا میکرد که سر در بیاره جریان چیه ولی منم سردرگم بودم و نمیدونستم بهش چی بگم که مادرش گفت :
_بیتابی نکن مادر... این قضیه مال بیست و چندسال پیشه... وقتی که تازه دیپلم گرفته بودم و پدرم مرده بود... خونه ی مادر جونم زندگی میکردم که یه روز خبر داد که برام خاستگار اومده... خوشحال بودم که خلاص میشم و میرم شهر ولی اون مرد زن داشت و من باید واسش بچه میاوردم...
5 936
پارت ۳۴۵
آماده ی رفتن شدم و فقط باید سر راه لباس گرم از خونه برمیداشتم. و به رسولی زنگ میزدم تا کارهای کارخونه رو انجام بده.
جاده تو این برف حسابی قشنگ بود و
پدرم میدونست حال خوبی ندارم و خودش پشت فرمون نشست.
تمام مسیر ساحل رو کنارم تجسم میکردم و میدونستم عاشق برفه.
ترس داشتم از رفتار مادرش ولی به بابام اعتماد داشتم که میتونه با حرفاش منیره خانوم رو نرم بده.
وارد روستا شدیم همه جا خلوت و تو برف پوشیده شده بود.
به سر و صورتم دستی کشیدم و گفتم :
_خونه شون همونه هنوز پارچه ی سیاه روشه
پدرم گفت :
_تو و مادرت برین داخل من ماشین رو همین دور و بر پارک میکنم و میام داخل.
پیاده شدم و دست مادرم رو گرفتم تا جلوی در خونه ی ساحل مراقبش بودم که پاش سر نخوره.
وقتی رسیدیم زنگ در رو زدم.
بعد از گذشتن چند دقیقه مادر ساحل در رو روی ما باز کرد.
نگاهی به من انداخت که سرم رو پایین انداختم و بعد به مادرم گفت :
_خیلی خوش آمدین
ماشین پدرم رو دید و در رو باز گذاشت و وارد خونه شدیم ساحل کنار کرسی دراز کشیده بود و روی سرش دستمالی قرار داشت وقتی منو دید نشست و لبخند اومد روی لبش.
مادرم جلو رفت و روش رو بوسید و بعد من کنارش نشستم و پچ پچ میکردیم:
_حالت بهتره؟
_الان بهتر هم شدم...
کنار گوشم گفت:
_ چجوری مامانتون راضی شد؟
_بهش فکر نکن خب؟ ببخشید ساحل جانم خیلی اذیت شدی
_عیب نداره فدای سرتون....
مادرم به مادر ساحل نگاهی انداخت و گفت :
_بابت رفتار دیروز ازتون معذرت میخوام یه دفعه جا خوردم و رفتارم دست خودم نبود
مادر ساحل تکونی به خودش داد و گفت :
_عیب نداره حاج خانوم ما عادت کردیم به این حرفا یه عمره نداری و بدبختی میکشیم حاج خانوم دیگه اون حرفا و اون چیزا برای ما عادی شده....
تو اوج حرف زدن بودن که پدرم در زد و یا الله گفت و وارد خونه شد...
مادر ساحل و پدرم تا همدیگه رو دیدن مات و مبهوت به هم نگاه کردن و پلک نمیزدند منیره خانوم همین طور که عقب عقب میرفت روی زمین نشست.
انگار همدیگه رو میشناختن....
5 936
پارت ۳۴۴
مادرم بلند شد ولی نمیتونست تو صورتم نگاه کنه.
روی مبل نشستم.
دست خودم نبود از بچگی عادت داشتم به این رفتارم از خودم میزدم تا مادرم ناراحت نشه... ولی حالا نمیتونستم این اوضاع رو تحمل کنم.
مادرم چادرش رو بالا زد و گفت :
_هرکاری که کردم واسه آبروی پدرت و خودت بوده... نمیخواستم مردم پشت سر سلیم بگن، از اول هم دخترا رو میآورد تا گلشون رو سوا کنه
مادرم خودش قبول داشت ساحل بهترینه.. شاید هم باید بهش حق میدادم.. حاج آقا گفت :
_گور پدر حرف مردم الان بچه ی من مهمتره یا مردم؟ مردمی که هرکاری کنی باز یه ایرادی میگیرن...
اخم های پدرم باز نمیشد و با خشم گفت :
_هرچی بین این دوتا جوون گذشته تمام... فردا زنگ میزنی به مادرش میگی میایم دخترتونو خاستگاری کنیم بهترین گل و شیرینی، مراسم براشون میگیریم انگار که هیچی بینشون نبوده
چقدر جای ساحل خالی بود تا این حرفها رو بشنوه و دیگه نگران نباشه.
نگاهم رو به مادرم ندادم وهمونجا روی مبل لم دادم و چشم هام رفت روی هم.
صبح زود با صدای مادرم بلند شدم:
_پاشو مادر... شماره ی مادر ساحل رو بده
نشستم و دلم میخواست سؤالش رو تکرار کنه:
_به نظرت این موقع صبح بیدارن؟
_ساحل از اینجا رفته.. همون دیروز برگشتن روستا
_شرمنده ت شدم پسرم... به منم....
_دلم نمیخواد ادامه بدین مادر.... خداروشکر حالا راضی شدین... تو عمرم یه بار هم نشد بهتون نه بگم ولی اینبار دست خودم نبود
سرم رو پایین انداختم و گفتم :
_کار دلم بود
_قربون دلت برم مادر..
رفتارش برام عجیب بود یه روز طوفانی و یه روز سرد یه روز هم انقدر گرم میگرفت که نمیشد تشخیص داد این زن همون زنه یا شخص دیگه ای...
پدرم با کلاه پشمی و شالگردن وارد شد و گفت :
_خداروشکر چه برفی اومده
بعد از مدتها بود که صبح چشمام ساحل رو نمیدید. بیرون رفتم و کمی برف ها رو تماشا کردم و وارد خونه شدم که حاج آقا گفت :
_شال و کلاه کن بابا بریم خونه ی ساحل، مادرت میگه خبر بدیم...ولی من میگم نیازی به خبر نیست بریم دل ساحل زودتر شاد بشه
نمیتونستم حرف بزنم انگار یه شرمی تو وجودم بود آخه پدر و مادرم هیچوقت فکرش رو هم نمیکردن من زن بگیرم و بهشون هیچی نگم....
5 936
پارت ۳۴۳
یهو گفت :
_داره مامانم میاد خداحافظ
صدای ساحل قطع شد حال خوب قلب منم تموم شد. فهمیدم چقدر زود میشه دوباره دلتنگ کسی شد.
بلند شدم و بیرون رفتم.
حتی پالتو هم نپوشیده بودم کفش هارو پاشنه خوابیده پام کردم و تو اون هوای برفی، با سرعت به سمت خونه ی پدرم میرفتم.
تمام شیشه بخار گرفته بود و به زور جلو رو میدیدم ولی بی اختیار سرعت میگرفتم.
به خونه رسیدم و آروم آروم پله ها رو بالا رفتم... مادرم نماز شب میخوند.
جلوتر رفتم و جلوی پاش زانو زدم چادرش رو بوسیدم :
_از بچگی بهم یاد ندادی التماست کنم... هرچی خواستم جلو روم بود ولی حالا داری باهام لج میکنی... من هیچوقت توی عمرم وابسته هیچکس نشدم.. ولی ساحل فرق داره میدونم کار خوبی نکردم میدونم نباید مخفی میکردم...
سرم پایین انداختم:
_قرار بود همه چی صوری باشه ولی قلب من که نمیفهمه صوری چیه
چادرش رو دستم گرفتم و جلوی چشمام قرار دادم و اشکهام جاری شد:
_مامان من ساحلُ میخوام... بدون اون نمیتونم زنده بمونم... اون همه ی زندگی منه...
چادرش تو دستم بود رفت تو رکوع، به صورتش نگاه کردم:
_سخته آدم بخواد بین دوتا عشق یکیو انتخاب کنه... مجبورم نکن انتخاب کنم
من نه میتونم از خانوادهام بگذرم و نه از ساحل.... لطفا من رو توی این انتخاب سخت قرار ندین
به سجده رفت که پدرم وارد شد و من چادر مادرم تو دستم بود.
دستش رو روی شونه ی من گذاشت که بلند شدم و سرم رو گذاشتم روی شونه ی پدرم و جلوی اشکهام رو نگرفتم:
_گریه نکن باباجان...
با عصبانیت به مادرم گفت :
_جانمازتو جمع کن... یه عمر هرکاری که دلت خواست کردی و هیچی بهت نگفتم نمیتونم مقابل این کارت صبوری کنم.... سلیم بچه ای نیست که کار غیر عقلانی انجام بده اگه الان انتخاب کرده ساحل زن زندگیشه تو هم فقط باید بگی چشم،
مادرم از سجده بلند نمیشد و پدرم جلو رفت و گفت :
_میدونی جرم این بچه چیه؟ زیادی بهت احترام میذاره... من با این وصلت نه تنها ناراحت نیستم بلکه خوشحال هم شدم... حالا هم سلیم تنها نیست و من کنارشم...
5 936
پارت ۳۴۲
صدای آقا سلیم گفتنش کنار گوشم بود و هر لحظه سرعت اشک های منو شدیدتر میکرد.
من ساحلم رو میخواستم،آغوشش.
میخواستم کنارم باشه و دستهاش توی دستای من، اون حرف بزنه و من لذت ببرم.
ولی ساحل من نبود که بیتابی عشقش رو ببینه.
ببینه که آتش عشقش انقدر سوزان بوده که تو شعله هاش میسوزم و دم نمیزنم.
دلم برای لبخند های یهوییش تنگ شده بود.
هر جای خونه نگاه میکردم یاد ساحل می افتادم به آشپزخانه رفتم و آبی به صورتم زدم که چشمم به قابلمه افتاد.
مادرم اجازه نداده بود ساحل من یه قاشق از اون کاچی بخوره.
میخواستم بزنم بیرون تو اون هوای سرد و هیچ جایی به ذهنم نمیرسید.
روی مبل لم دادم و شالگردن تو بغلم که گوشیم زنگ خورد.
بدون توجه به شماره جواب دادم و صدای کدخدا اومد:
_سلام پسرم... ساحل و مادرش برگشتن روستا گفتم بهت بگم از نگرانی دربیای
با بغض پرسیدم:
_ساحل حالش چطوره؟
با مکث گفت :
_چی به روز این دختر اومده که انقدر ناراحته... هرچی اقدس از مادرش میپرسه جواب نمیده که
دلم پر بود مگه من با ساحل چکار کرده بودم که مادرش اینکارو کرد... دلم میخواست منت بذارم سرش بگم که از رحمان که بهتر بودم ولی سکوت کردم چون منت گذاشتن کار من نبود....
پشت پنجره وایسادم و توی تاریکی، برف رو تماشا میکردم ولی مثل همیشه به دلم ننشست و حس خوبی رو منتقل نمیکرد.
نیمه شب بود و چند ساعت از تماس کد خدا گذشت.
گوشیم زنگ خورد.
رفتم سمت گوشیم و باز هم شماره ی کد خدا بود با دلهره و تپش قلب جواب دادم که صدای قشنگ ساحل رو شنیدم:
_قربون صدات برم چرا رفتی؟
_من دارم از دوریتون میمیرم... مامانم منو آورده اینجا... آقا سلیم تو رو خدا مامانتونو راضی کنین بیاین دنبالم
_گریه نکن قربونت برم... دارم آتیش میگیرم.
_آقا سلیم من حالم اصلا خوب نیست تمام بدنم درد میکنه دارم تو تب میسوزم... از بس حالم بده اقدس یواشکی گوشی کدخدا رو آورد به شما زنگ بزنم...
_الهی بمیرم همش تقصیر منه... بهت قول میدم همین امشب میرم به پای مادرم میفتم... فقط تو غصه نخور
5 936
پارت ۳۴۱
از مادر ساحل خجالت میکشیدم و بی خداحافظی بیرون رفتم.
وقتی وارد خونه ی مهدی شدم از همه چی باخبر بود و مهلا هم نگران ساحل..
_دارم دیوونه میشم مهدی... همه چی بهم ریخت... کاش به حرف تو گوش میدادم کاش وابسته ش نمیکردم که حالا فقط من اذیت میشدم.
_اتفاقی که نباید میافتاد افتاده دیگه...شاید ساحل اگه سن بیشتری میداشت یا درک بیشتری این مسئله اذیتش نمیکرد دردم اینه من بهت گفتم و تو کار خودتو کردی حالا هم به گذشته فکر نکن فکر ساختن آینده باش
_بین منو ساحل اتفاقاتی افتاده که نباید می افتاد نمیتونم به هیچ قیمتی ازش دل بکنم و ولش کنم
_یکم صبر کن به مادرت فرصت بده
_ساحل صبرش تموم شده هرروز دارم غصه خوردنشو میبینم
_نگران نباش همین که بدونه تو پشتش هستی و به هیچ قیمتی نمیذاری از دستت بره کافیه....
حال خوبی نداشتم حتی حرف های مهدی هم آرومم نکرد،چون دلیل تمام حرف ها و مخالفت هاش رو فهمیدم.
تمام صحنه های برخورد مادرم جلوی چشمم بود و لحظه ی سیلی مادرش تمام تنم رو به درد میاورد.
موقع رفتن به خونه تو مسیر مزون لباس عروس دیدم.
یاد خنده های ساحل افتادم که با تاجی که روی سرش میذاشت خوشگل تر میشد.
ترمز گرفتم و براش تاج خریدم تا شاید دلشو به دست بیارم ولی وقتی رفتم خونه،کسی خونه نبود.
ظرف های غذا روی تخت قرار داشت و هرچی ساحل رو صدا کردم صدایی نشنیدم.
کلافه تو خونه اینو و اونور میرفتم که یه برگه روی میز پیدا کردم:
_ببخشید آقا سلیم... من نتونستم از مادرم بگذرم
خطش خوش بود ولی خط ساحل من نبود میدونستم مادرش مجبورش کرده و با خودش برده.. ولی اون زن من بود و حق نداشت ازم جداش کنه.
گوشی رو برداشتم و سریع شماره ی ساحل رو گرفتم ولی خاموش بود...
مادرش هم جواب نداد... زنگ زدم به کدخدا ولی کد خدا هم خبری از ساحل من نداشت.
بیرون زدم گوله های برف آروم روی زمین مینشستند.
تا خونه ی پسر کدخدا هم رفتم، اون هم خبری نداشت. دلم میخواست داد بزنم و فریاد بکشم.
قلبم خنجر خورده بود و نفسم بالا نمی اومد به خونه رفتم. تمام وسایل هاش رو برده بود...
دلم بوی ساحلم رو میخواست.
نگاهم به شال گردنی افتاد که مادرم بافته بود و دور گردن ساحل میپیچیدم.
سمتش رفتم و جلوی صورتم گرفتم و با صدای بلند گریه میکردم.. برای خودم که نتونستم از حقم دفاع کنم
5 936
پارت ۳۴۰
تو روی مادرش نگاه کرد و گفت :
_یه بار ازم پرسیدی حاضری زن رحمان بشی؟ شبا تا صبح اشک میریختمو اصلا دیدی؟ درسته فقیر و بدبخت بودیم ولی یه محبت ازم دریغ میکردی مامان... حالا آره خوشبختم حتی بدون مادرش حتی بدون شما...
با سیلی که به صورت ساحل خورد از جا پریدم. دلم ریخت. انگار که همون درد تو وجودم پیچید و باعث شد قلبم یه لحظه وایسه بغضم رو قورت دادم و رفتم سمتش و بغل گرفتمش.
مادرش جلو اومد و گفت:
_بچه که بودی نذاشتم آب تو دلت تکون بخوره... ولی سر رحمان دهنم قفل شده بود... وقتی خودت گفتی راضی هستی... گفتم نمیشه تو کار خدا نه آورد... رحمان هر چی که بود ایل و تبارش سرتر از دختر من نبودن... یه عمر حرص نمیخورد غصه نمیگرفت ولی حالا داغه و هوای عاشقی زده به سرش.
ساحل کپ کرده بود و هیچی نمیگفت و رفت تو اتاق:
_منیره خانوم با ساحل چکار کردین؟
_برو که بیشتر از هرکسی از دست تو دلم پره... آقا سلیم لطف کردی زحمت کشیدی ولی تو مرام و معرفتت نمیاد مارو دست انداخته باشی... خودت از هرکسی بهتر میدونی این زندگی اگه با رضایت خانواده شروع نشه... فاتحه ش خونده س...
_ولی من عشقمو دروغ نگفتم من واقعا ساحل رو دوست دارم همه ی زندگیمه
_مگه آدم همه ی زندگیشو پنهون میکنه؟
جواب ندادم و رفتم داخل اتاق.
تحمل گریه های صدادار ساحل رو نداشتم.
روبه روش نشستم و دست کشیدم روی قسمت سیلی که از مادرش خورده بود، دستم رو پس زد:
_دیگه خسته شدم... بریدم از این زندگی لعنتی... چرا این دنیا روی خوشش رو نشون من نمیده؟
نگاهم کرد:
_ آقا سلیم، دوست دارم از زندگیتون برم ولی قلبم نمیزاره
دونه دونه اشک هاش رو پاک میکردم:
_گریه نکن همه چی درست میشه
_کِی درست میشه؟ من غربتی هستم؟ من بی آبروم؟
_تو روخدا ببخش
نگاهم کرد و گفت :
_شما باید ببخشید این همه لطف کردین ولی مامانم...
انگشتم رو گذاشتم روی لباش و گفتم :
_مادرت حق داره... اون الان عصبیه...
سرش رو، روی شونه م گذاشت و گفت :
_میترسم... خیلی میترسم از اینکه نشه.. از اینکه منو شما مجبور بشیم از هم جدا بشیم
_حرف جدایی رو نزن عزیزم
بلند شدم :
_من میرم پیش مهدی شاید یه راهی پیش پامون گذاشت
5 936
پارت ۳۳۹
جلوتر رفتم و تو صورت مارال نگاه کردم و گفتم :
_تو گفتی؟ باورم نمیشه... تو که از حال و روز من خبر داشتی از حال و روز اون دختر...از همه چی مارال
با خشم تو صورتم زل زد و بهم گفت :
_ صبر میکردم تا خاله دست تو و نازگل رو تو دست هم بذاره!؟ کله ی صبح خاله زنگ زده که نازگل جوابش مثبته.. طلا فروشی جایی سراغ ندارین انگشتر بخریم همین امشب یه عاقد ببریم عقد کنن...
گوشیش رو باز کرد و رفت قسمت پیامک ها و جلوتر اومد و گفت :
_اینجا رو ببین.. ساحل نگرانه داره اذیت میشه تا کی باید پای تو صبوری میکرد... دیشب چند بار به من پیام داد تو همون مراسم.... تو مردی، هیچوقت احساسات ما خانومارو نمیفهمی... صبوری هم حدی داره سلیم....
گوشی رو زد به سینه م و گفت:
_این گوشی رو بگیر و ببین
چشمم به پیام های نگران ساحل افتاد. مارال ادامه داد:
_روزی نبود که به من زنگ نزنه و از تو نگه... میگفت اگه سلیم مال من نشه خودمو میکشم... تو اگه میخواستی مادرتو راضی کنی حق نداشتی وابسته ش کنی... حالا هم اصلا پشیمون نیستم از کاری که کردم.... بالاخره مادرت فهمید... حالا انتخاب خودشه که ساحل رو بپذیره یا نه
سری تکون دادم و گفتم :
_کاش با من هماهنگ میکردی... امروز اصلا موقع مناسبی نبود
_به منم حق بده... منم گیر افتاده بودم... نمیخواستم ساحل بیشتر اذیت بشه
مشغول صحبت بودیم که صدای داد و فریاد ساحل و مادرش بلند شد.
سراسیمه بیرون دویدم:
_من بهت نگفتم هرچی اونجا اتفاق افتاد به من بگو؟ میگی خوشبختم،زندگیم عالیه؟
_خب دروغ نگفتم
مادرش جلوی من اومد و گفت :
_دستتون دردنکنه... مارو گول میزنین و دختر دسته ی گلمو برمیدارین میارین اینجا حتی به مادرتون نمیگین همسرتونه؟
ساحل جلو اومد و گفت :
_الان چی شده مامان؟ باید زن اون رحمان پیر و نامرد میشدم؟ ... چرا اون موقع دسته گل نبودم؟ چرا حالا که از لطف آقا سلیم دستتون به دهنتون میرسه دست گل شدم...
جلوتر رفتم و گفتم :
_ساحل جان کوتاه بیا من توضیح میدم
_آقا سلیم اجازه بدین
5 936
پارت ۳۳۸
ساحل با بغض تو صورت من نگاه میکرد و مادرش هم از بس شوکه شده بود حرف نمیزد.
رفتم جلوی مادر ساحل و گفتم :
_منیره خانوم براتون همه چی رو توضیح میدم
گریه های ساحل شروع شده بود تو صورتش نگاه کردم و گفتم :
_تو رو خدا گریه نکن ساحلم
ازم رو برگردوند.
توی سرم هوا بود و خشم شدیدی تو وجودم به پا شد. نمیدونستم چطوری خشمم رو کنترل کنم.
دلم میخواست شماره ی نازگل رو بگیرم و هر چی دلم میخواد بهش بگم سرش داد بزنم و هرچی خشم دارم سر اون خالی کنم.
شک نداشتم کار خودشه، بگم چرا حرف زده بگم چرا باعث شده مادر من بیاد و به خودش اجازه بده با ساحل من اینطوری حرف بزنه.
رفتم داخل اتاق و سریع شماره رو گرفتم، بعد از اینکه چندتا بوق خورد نازگل گوشی رو برداشت :
_سلام
بی سلام و علیک توپیدم بهش:
_به چه زبونی بهت میگفتم نمیخوامت.... چرا به مادرم گفتی؟ تو انسانی؟ وجدان داری؟ مادرم قلب ساحل منو شکوند....
پرید تو حرفم:
_سلیم چ...
اجازه ندادم حرف بزنه و یه ریز ادامه دادم:
_بهت گفتم پدرش فوت شده... گفتم تحمل غصه نداره... گفتم فقط بگو نه تا همه چی رو درست کنم... ولی نکردی نامردی کردی نازگل
نفسی گرفتم و بعد نازگل با لرزشی که توی صداش بود گفت:
_سلیم چرا سر و صدا میکنی؟ من از ساحل به مادرت هیچی نگفتم
_دروغ میگی... پس مادر من از کجا خبر داره که اومده اینجا و هرچی دلش خواست به ساحل گفت و رفت
_بخدا کار من نبوده دروغ نمیگم... به جون مادرجونم دروغ نمیگم
_نازگل، من دیشب به تو گفتم هیچکس دیگه از این موضوع خبر نداره... چرا فکر میکنی من خنگم و هیچی نمیفهمم
_نمیدونم چطوری بهت ثابت کنم...الان هم شوکه شدم و هیچی از حرفات متوجه نمیشم
نفسی کشیدم ذهنم به جایی قد نمیداد:
_نازگل، سربه سرم نذار... کار کی بوده پس
صدایی از پشت سرم به گوشم خورد:
_کار من بوده
برگشتم و باورم نمیشد که کار اون باشه.
بی خداحافظی گوشی قطع شد و من هم بی حرکت زل زده بودم و منتظر موندم تا دلیل کارش رو توضیح بده....
5 936
پارت ۳۳۷
بدون معطلی بلند شدم و بیرون رفتم.
مادرم بود و دنبال من میگشت.
منیره خانوم بهت زده نگاهش میکرد :
_کجاست اون دختره؟
سرم پایین بود:
_چکارش دارین مادر؟
_خاک تو سر من پسرم زن داره و من بدبخت براش دنبال زن میگردم
_گفتم که من....
_حالا گفتی... حالا جواب اعتماد مارو دادی... روزی که خودتو مینداختی تو روستا ها که دختر دهاتیا رو جمع کنی به پدرت گفتم که آخرش گیر میفته.... همه که ساده نیستن
مادر ساحل اومد جلو و گفت :
_آقا سلیم ایشون مگه خبر ندارن؟ چرا هرچی دوست داره میگه و شما هیچی نمیگین
رو کرد به مادر ساحل که حسابی رنگش پریده بود:
_تو از این پسر نباید میپرسیدی ننه بابات کجا هستن؟ گفتی حیفه همچین طعمه ای رو از دست بدم
جلو رفتم :
_مادر شما با من مشکل دارین به مادر ساحل چکار دارین؟
_گند زدی سلیم گند
نگران ساحل بودم اصلا تو شرایط خوبی نبود صدای دستگیره ی در اومد و سریع گفتم:
_ساحل جان تو برو تو اتاق
ساحل به حرفم توجهی نکرد و بیرون اومد دست به سینه روبه روی مادرم وایساد و سلام کرد.
کنارش وایسادم و مادرم گفت :
_بهت گفتم دست از سر این پسر بردار... کلی دخترای سرشناس و با اصل و نسب دورش هستن... میدونستم پسر من ساده ست و گول میخوره
جسورانه تو صورت مادرم نگاه کرد و گفت:
_ولی پسر شما منو دوست داشت... گاهی شک میکنم که شما مادر آقا سلیم باشین.
_تو بیخود میکنی شک میکنی... دختره ی غربتی، همین حالا با مادرت گورتو گم میکنی و دور پسر منو....
جلو رفتم و سریع گفتم :
_شما حق ندارین با ساحل من اینطوری حرف بزنین
نیش خندی زد و گفت :
_ساحل من؟؟یه پسر داشتم با کلی آرزو براش ولی...
_چرا منو به دنیا آوردین برای اینکه آرزوهای شمارو برآورده کنم؟؟ مگه من آدم نیستم.... من ساحل رو عقد کردم چون خدا خواست مال من بشه... حالا هم با دنیا عوضش نمیکنم
یه نگاه به من انداخت و گفت :
_بین من و این دختر یکیو انتخاب کن
به صورتش نگاه نکردم و بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید....
5 936
پارت ۳۳۶
منیره خانوم لبخندی زد و گفت :
_چی شده کله ی سحر هوس کاچی کردی؟
_نمیدونم خودمم
_آره مادر لوازمش رو بخر برات درست کنم
خوشحال بودم از اینکه ساحل من میتونه غذای مخصوص عروس هارو بخوره و محدودیتی براش بوجود نیومد.
داخل اتاق رفتم و منتظر موندم سفیدی صبح بیرون بیاد تا برم مواد مورد نیاز رو بخرم.
هوا ابری بود و سرد میدونستم همین روزا برف میاد و دست ساحل رو میگیرم و میریم طبیعت آدم برفی میسازیم.
وسایل رو خریدم و مادر ساحل مشغول آماده کردن شد.
منم رفتم توی اتاق تا چند دقیقه ای خوابم ببره.
دیدن چهره ی ساحل اجازه نمیداد چشمام بره روی هم و بخوابم.
یک دستم زیر سرم بود و دست دیگه ام روی صورتش تا اون روز ندیده بودم انقدر راحت بخوابه و خوابش سنگین باشه.
بالاخره خواب اومد روی چشمم و با بوی خوش غذایی که مادر ساحل راه انداخته بود بیدار شدم.
ساحل رو تکون دادم:
_عروس خانوم پاشو مامانت کاچی پخته
روش رو اونطرف کرد و خوابید.
دلم نیومد به زور ببرمش.
خودم بیرون رفتم :
_به به چه بویی منو از خواب پروند
_انشاالله طعمش رو هم دوست داشته باشی مادر
نگاهی به پشت سرم انداخت :
_ساحل کو؟
_هنوز خوابه اگه میشه براش بکشین ببرم تو اتاق.. گاهی براش میبرم.
_وا... این ساحل که از این ناز و اداها بلد نبود.
_خودم تا جون دارم نازش رو میخرم منیره خانوم
لبخندی زد و گفت :
_الهی خیر ببینی مادر
داخل دوتا کاسه برای ما غذا کشید و رفتم داخل اتاق.
کنارش نشستم و دسته از موهاش رو روی صورتش کشیدم که با دستش پس میزد:
_پاشو ببین دومادت چطوری نقشه کشیده که عشقش کاچی بخوره ضعیف نشه
چشماش رو باز کرد و چهار زانو نشست.
دستاش رو باز کرد و به بدنش کش و قوسی داد که بغلم گرفتمش :
_حالت بهتره؟
_آره کلا خوب شدم
براش ماجرای کاچی رو تعریف کردم وکلی خندید.
هنوز میخواست اولین قاشق رو برداره که از بیرون سر و صدایی به پاشد..
صدایی که هی نزدیک و نزدیکتر میشد یه صدای خیلی آشنا
5 936
پارت ۳۳۵
ساحل با رنگ و روی پریده روی صندلی نشست:
_نتونستم چند ثانیه هم تحمل کنم کنارم نباشین
دست کشیدم روی صورتش و گفتم :
_میخوای بریم یه دور بزنیم حال و هوات عوض بشه؟
_نه حال و هوام خوبه.... خیلی خوبه... الان دیگه خیالم راحته همه چی تموم شد و کسی نمیتونه مارو از هم جدا کنه
_مگه قبلا میتونست؟
خنده هاش عوض شد انگار که چهره ش بزرگتر شده بود.
چای ریختم و نبات انداختم.
نبات رو داخل چای حل کردم و گذاشتم روبه روش:
_بخور فدات بشم... راستی شام خوردین؟
_مامانم سر درد بود یکی دولقمه نون پنیر خورد و رفت تو اتاق خوابید منم منتظر موندم تا شما بیاین باهم شام بخوریم
_ای وای تو گرسنه ای... بذار یه چیزی درست کنم باهم بخوریم.
میخواست بلند بشه که گفتم:
_عروس خانوما که از جاشون تکون نمیخورن
لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت.
رفتم سراغ یخچال و فقط تخم مرغ پیدا کردم و سریع دوتا نیمرو شکوندم و گذاشتم روی میز.
ساحل زیاد مایل به خوردن نبود که براش لقمه گرفتم و گفت :
_فکر میکنم تو این شرایط نیاز به کاچی داشته باشم
_از اونا که، روز بعد عروسی تا رفتم و برگشتم با کاسه ی خالی رو به رو شدم
خندید و حرفم رو تایید کرد. گفتم :
_چطوری درست میشه تا برات درست کنم
_من که بلد نیستم... خیلی هم مهم نیست
آروم غذا خوردنش رو تماشا میکردم.
خمیازه ای کشید که فهمیدم خوابش میاد رفتیم تو اتاق و بعد از چند ثانیه مثل یک عروسک خوابش برد.
تا اذان صبح بالای سرش نشستم و به مظلومیتش فکر میکردم.
اذان که بلند شد یه دوش گرفتم و بعد نماز صبح، دو رکعت نماز شکر هم خواندم که مادر ساحل از اتاق بیرون اومد:
_سلام صبحتون بخیر
_سلام مادر... ساحل نماز نمیخونه؟
_دلم نمیخواست بیدارش کنه آخه فکر میکردم حالش خوب نیست و نیاز به استراحت داره.
منیره خانوم چای گذاشت و برای من هم آورد روبه روش نشستم و گفتم :
_هیچوقت مزه ی اون صبحانه ای که روز اول عروسی برامون آوردین یادم نمیره میشه برام درست کنین
5 936
پارت ۳۳۴
سرش پایین بود وخودش رو بغل گرفت خجالت زده گفت :
_میخواستم ببینم چه شکلی هستن، یه دفه صدای در اومد فرصت نشد عوض کنم
نگاهی به سر تا پاش انداختم و گفتم :
_از دست مارال من چکار کنم؟ آخه باید همچین لباس خوابی برای تو میخرید؟
_الان عوض میکنم
تنم گرم شده بود و بی اختیار سمتش حرکت کردم.
بغلش کردم و محکم گردنم رو گرفت و بوسید و گفتم :
_چقدر با تو بودن رو میخوام ساحلم ولی من به خاطر تو از لذتم میگذرم
صورتش توی دستام بود و سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم:
_اگه تو بخوای...
نمیتونستم ادامه ی حرفم رو بگم ولی دل به دریا زدم و ادامه دادم :
_اگه تو بخوای امشب...
پرید تو حرفم:
_من از همون روز اولی که منو شما رو تو اتاق خونه روستایی پدرم تنها گذاشتن منتظر این لحظه بودم.
تن صدام تغییر کرده بود نمیدونستم این کار درسته یا غلط.
ولی هرچی که بود نمیتونستم پشت پا بزنم به احساس خودم و عشقم...
ثانیه ها گذشت و
همه چی تموم شده بود.
حالا دیگه ساحل مال من شده بود و هیچکس نمیتونست جلوش رو بگیره.
عشق من پتو رو دور خودش پیچیده بود و چشماش رو بهم فشار میداد با دستم صورتش رو نوازش کردم و گفتم :
_الهی من بمیرم درد داری؟
با لبخند همیشگی بهم گفت :
_نه اصلا... اقدس منو خیلی ترسونده بود خیلی استرس داشتم
تمام وجودم پر بود از احساس خوب و بدی که نمیدونستم منطقیه یا نه.
به خودم قول دادم که همیشه مراقبش بمونم و اجازه ندم کسی بهش چپ نگاه کنه.
آروم خودش رو تو بغل من جا داد.
صدای نفس هاش برام تغییر کرده بود. انگار دیگه از بودن با من ترسی نداشت.
تشنه بودم و به ساحل گفتم :
_چای میخوری؟
_آره فقط یه تیکه نبات هم بندازین داخلش
چشم گفتم و بیرون رفتم.
ساحل من انقدر صبور بود که حتی مادرش متوجه نشد چه اتفاقی بین ما افتاده.
گاهی عذاب وجدان لعنتی میومد سراغم و من بهش بی تفاوت بودم.
سریع کتری رو، روشن کردم که برق آشپزخانه روشن شد.
