183
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-830 days
Posts Archive
گاهی نگاهم را بخوان نگاه منی را که از دل اهلی توام
گاهی دستم را بگیر و از سیاه چال دردناک اندوه بیرون بکش
گاهی برای لحظه ایی دل به دلم بسپار که زنده نگاه داری ام ،
من در عشق تو
لمس دستان را نمی خواهم
من قدم زدن
در قلمرو نگاه
و افکار
و قلب تو را می خواهم
من از عشق تو
لبخند تو را خواهانم
لبخندی که سراسر شور باشد و شوق
لبخندی که سرشار جان باشد و جانی در نگاهم
ای عشق اگرنگاهم را نمی خوانی شعرم را بخوان ...
دلنوشته...
🌺💔🥀😔
نمی دانم
این چندمین دفتر است
که سطر به سطرش
پر شده از احساسم
نمی دانم چندمین
قهوه ی تلخی ست
که در کنج کافه ی دلتنگی نوشیده ام
نمی دانم چندمین پنجره است
که اسمت را روی آن نوشته ام
و تاب تنهایی ام را نیاورده و گریسته است...
دلنوشته...
🌺💔🥀😔
جدایی بین مان فاصله ایی شد ابدی
پلی شد باریکتر از مو
دردی شد لاعلاج و زخمی ناسور
آتشی شد مهیب و حسرتی شدجانکاه
یادت کُند میکند ضربان قلبم را
و دم و بازدم نفس را هر روز سخت و سختر
مهربانم
این جهان که نشد
قرار ما،جهان بعدی تا
من بلند بلند برایت بمیرم.
🌺💔🥀
آنقدر در اندیشه هایم پرسه می زنی
که تمام حواسم را در بر گرفته ای
آنچنان محو توام
که از خویش کاملا غافل مانده ام
کاش اندکی کنارم بودی
و می توانستم به اندازهء
لحظه ای هر چند کوتاه
تو را تماشا کنم
و دستان لطیف تورا لمس و آرام
می فشردم
و آنگاه ناپدید می شدی ،
آخر نمیدانی چقدر دلم
برای تو تنگ شده است،نمی دانی !
گاهی دلتنگی
چنان بیخ گلویم را می گیرد و می فشارد
که تمام فضا را
در نگاه پر از تمنایم تیره و تار می کند ،
آنزمان است که
بودنت را محتاجم،
می فهمی چه می گویم
🌺💔🥀😔
ساعت دلتنگی را کوک کردهام
بر لحظهای که تو
با نگاه زمردینت
و لبخندِ مهربانت
جهانم را رنگ میزنی.
قهوهای تلخ روی میز
فالی، میانهاش
و دفتر شعرم
پر از «دوستت دارم»هاییست
که تو را بلدند.
بیا...
با تمام دلتنگیها
منتظرت هستم
در کافهای
که نامش را گذاشتهام
کافه بیقرارِ .....
💔😔🥀
در سکوتِ ژرف،
نغمهای میجوشد…
از عمقِ نیستی، رقصی زاده میشود،
رقصی که نامش «من» است،
و آهنگش، تپشِ هستی.
باد میچرخد،
ابر میرقصد،
شاخه در نسیم خم میشود،
و تو میانشان،
خاطرهی نور را نفس میکشی.
بیا و رقص درونت را بیاب،
نه در حرکت پاها،
که در لرزش روح،
آنجا که عشق از خاک برمیخیزد
و آسمان،
دلِ آدمی را در آغوش میگیرد.
زندگی، آوازِ بیپایان معناست،
و تو،
نتی از آن موسیقیِ ازلی…
برقص،
که هستی در تو میتپد.
🌺💔🥀😔
پاییز ای فصل هفت رنگ
آمده ای،
به یاد تمام پاییزهایی که گذشت می افتم.
دلم برای تو
برای آن نیمکت پارک
که با تو زیر درخت نارونش نشسته بودیم.
حرف میزدیم از رویاهایمان
تنگ شده است.
الان در این روز پاییزی
نشسته ام روی به روی پارک
به درخت نارون نگاه میکنم .
رویاهایمان همراه برگ های زرد ، نارنجی
یکی یکی می افتد.
و من نه پلک میزنم نه چشم بر میدارم
شاید تو را بین آدم ها بیابم...
دلنوشته های من
🌺💔🥀
کاش میشد کمی من میشدی
همینقدر عاشق
همینقدر دلتنگ
منی که عشق تو را بلند فریاد میزنم
و میگویم بگذار تا دنیا بداند دوستت دارم
منی که با دیدنت، بچه آهویی میشوم و خودم را دلم را، لبم را، آغوشم را به دست تو میسپارم و همه چیز را فراموش میکنم
منی که با شنیدن صدایت دلم میلرزد
مست میشوم
از خود بیخود میشوم
دیوانه میشوم
کاش میشد کمی من میشدی
همینقدر عاشق
همینقدر دلتنگ...
دلنوشته...
💔💔😔
.
وقتی تو نیستی
هیچ واژه ایی قشنگ نیست
هیچ شعری به وجد نمی آورد قلب مرا ...
نه پائیز
به چشم من زیباست
نه زمستان
و روزهای برفی اش
تو نباشی جوانه زدن و سبز شدن درختان
دیدنی نیست
تو نباشی آمدن بهار
و شکوفا شدن گلها دل انگیز نیست
تو نباشی
روز و هفته و ماه و سال
گذراندن بیهودگی عمر ست و بس....
میخواهد غروب باشد
یا که شب یا سپیده دمان و طلوع
هر زمان که میخواهد باشد ، باشد
جان جانانم
من از تمام دار و ندار دنیا
فقط تو را میخواهم ، تو هم که نیستی ...
و هیچ چیز وجود نخواهد داشت
تا بتواند
جایگزین تو شود در قلب دردمندم...
🌺💔💔🥀
.
این واژه ها را دوست ندارم
این واژه ها حرف های من نیستند
احساس من به تو نیستند
حال من نیستند
مثلا وقتی که می گویم تنهایم
هیچکس نمیفهمد که تنهایی
گاهی چقدر میتواند بزرگ باشد
وقتی که میگویم دلتنگم
یعنی چقدر هیچ چیز به غیر از تو
حالم را خوب نمیکند ...
همهی این حرفها را گفتم که بدانی
وقتی برایت مینویسم دوستت دارم ..
احساسم چقدر فراتر از توان کلمات است ...
و چقدر بیشتر از یک دوستت دارمِ ساده
دوستت دارم ...
دلنوشته...
🌺💔💔😔
هر روز
دوست داشتن هایتان را بروزرسانی کنید.
با یک پیام ساده،
با چند ثانیه صحبت تلفنی.
قربان صدای خوابالو و چشم های خمارش بروید.
بگویید که چقدر دوستش دارید.
بگویید که چقـدر دلتنگش هستید
و یک قرار دو نفره
در جایی که او دوست دارد بگذارید.
و تا میتوانید
در این ساعت ها عاشقی کنید.
شاید اگر از خود خدا هم بپرسید،
بگوید صبح را برای همین چیزها آفریده.
الهی برقصاند خدا به ساز شما جانتان را
🌺💔💔🥀
شب که میشود تو در
ذهنم مرور میشوی
یاد حرفهایت میافتم
جالب است میگفتی
دیگر تا تو نخوابی
خواب به چشمم نخواهد آمد
میخواهم بدانم کدام خواب
تو را برد که اینگونه
بی خبر از جهانم رفتهای ...
#شبتون_بدورازغم
💔💔🥀
نبودنت استعاره تاریکی مطلق شب است ..
میان هجوم دردهایی که ساکن استخوان هایم شده اند...
صداي آشنایي مي آید ..
صداي رَد پاي تو....
که از قالب جسم من عبور مي کند ..
هنوز سلول،سلول هاي تَن مَن نتوانستند رفتنت را بپذیرند ..
خاطرات هنوز میزبان مَن در لابلاي خواب هاي پریشانم ،صاحب خانه اند ..
شب که مي شود ..
انگار داغ دل هر آدمي تازه مي شود ..
شب زنده داران مي دانند...
که شب تازه اول ماجرای ویرانگی ست ...
💔💔🥀
چه عاشقانه با من بازی کردی
و من به همین سادگی
در پس عاشقانههای تو آب شدم
گاهی باید رفت
من و عاشقانه هایم
به خانه بر میگردیم
تو خوش باش با هزار قناری
که بر آسمان دلت پرواز میکنند
می خواهم ببینم
کجای جهان را خواهی گرفت....
💔💔🥀
برايت می نویسم
از حجم مرگ آورِ نبودنت کنارم
از اینکه تو عزیز جان من شدی و
دلم پیش توست.
امروز بیشتر از همیشه
دلم میخواهد بهترین داشته هایم را
بدهم تا بتوانم تو را با تمام غم و اندوه
با شادی و لبخندهایم ببوسم
بیشتر از هر چیز دلم میخواهد
امشب میتوانستم تمام عشق را
در چشمانم بریزم و
تا لحظه ی فرا رسیدن مرگم تو را عبادت
کنم.....
میخواهم بنویسم
از تنهایی خودم برای دل خودم
از حديث تلخ بغض و عاشقانه هایمان تا ابد
از قناعت به خاطرات خوب اندکمان
از صبوری های من
و جای خالی تو...
دلنوشته....
🌺💔💔🥀
می روم در باران،
گام هایم،
در هر قطره گم می شوند .
دلم،
پریشان از خاطراتت
بر زمین می نشیند .
سیل آسا می بارد
بر روی شیروانی شهر دلم
عرض خیابان دلتنگی را طی می کنم
و این یاد توست
همچون دانه های باران
بر روی شیشه ی مه گرفته ی چشمانم
سُر می خورد
و هر قطره مثل بوسه ایی ست
که به هنگام خداحافظی بر گونه ام جا می ماند.....
🌺💔😔🥀
هر بار با دیدن چشمانت،
میلیونها سلول عاشق
در تنم بیدار میشوند
میلرزند
میسوزند
و عاشقانه به سمت تو کشیده میشوند
دست از زندگی معمولی می کشند
و عاشقی می کنند
انگار در نگاهت
چیزی بیشتر از زیباییست
چیزی شبیه زندگی
شبیه خانه و جان پناه
شبیه تمام آنچه یک دلِ خسته
میتواند آرزو کند.
تو فقط نگاه میکنی و انگار کسی آرام
دستم را گرفته
مرا از جهان جدا کرده و در نگاه تو گذاشته است....
🌺💔💔🥀
.
حواسمان به آدم های بی تکرار زندگیمان نیست
عادت کرده ایم به دویدن های از صبح و نرسیدن های تاشب...
عادت کردیم به این روزمرگی های بیهوده و ...
به این خستگی های بی سرانجام.
عادت کرده ایم که دوستت دارم هایمان را بگذاریم برای روزهای بعد
برای فرداهاا...
برای وقت های بیکاری...
و باور نداریم که تنها کارِ امروزمان ...
آتش کشیدن به جان فرداهای دلخواه است.
کاش یک نفر در گوش جانمان فریاد می کشید:
" فردا را، همین امروز زندگی کن"
🌺💔🥀😔
دیرگاهیست
غم هجران تو بسان ِ پیچک
از دیوارههای زیستنم بالا میرود
آنچنان که ...
تمام قلب مرا احاطه کرده است .
قلبی که
جایگاه احساس
و سرشار از لطافت باید باشد .
از داغ این اندوه
به گدازهایی آتشین مبدل گشته و در سینهء پر دردم میسوزد
پائیز است و باران و ریزش برگ
اما خزان
در سینهء داغدار من است
فراق تو دگرگون کرد ساقه های ترد احساسم را زرد شدم و از چشمانم آرام آرام باریدم ...
دلنوشته.....
🌺💔💔🥀
عشق را در چشمان زنی دیدم
که خیره به من نگاه میکرد و می گریست
ولی قطره ایی اشک
از چشمان ِ زیبایش
گونه های لطیفش را تر نمی کرد
و تمام حرف هایش را باسکوت ِ بغض آلودش بیان می کرد
آغوش گشودم
تا به زبان نوازش با دل او گفتگو کنم
اما مرا ترک کرد و رفت
و هرگز باز نگشت
من ماندم و عاشقانه هایی
که در سیاههء چشمانی به خاطر دارم😔...
💔🥀
