en
Feedback
لاته

لاته

Closed channel

"I am a museum of everything I've ever loved." یه دفترچه‌. برای نوشتن، به یاد اوردن، به اشتراک گذاشتن و احساس کردن.

Show more
617
Subscribers
-124 hours
-37 days
-1130 days
Posts Archive
photo content

اگه دیده باشی میدونی چه غم و دردی پشت این تصویره😭

پرونده‌های موردعلاقم از فصل یک The Mentalist: - اپیزود 16: Bloodshot - اپیزود 18: Russet Potatoe - اپیزود 23: Red John's Footsteps

قسمت آخر فصل یک باعث شد وسطش یه دور گوشیم رو قفل کنم و پرت کنم روی شکمم و به سقف نگاه کنم و مثل اون دختره توی آبسشن بگم نه نه نه نه.

تاج گلی که پاتریک جین درستش کرده باشه می‌خوام.

پایان فصل یک.
+6
پایان فصل یک.

photo content

جالب اینکه برای خارجیا سپتامبر شروع پاییزه و لیست‌های پاییزیشون رو شروع میکنن.

این روزها فکر کردن به چیزهای خوب برام سخته، بیا باهم برای چند ثانیه به چیزهای خوب فکر کنیم. به اینکه پاییزه، صبح بیدار می‌شی و نسیم خنک میاد، آروم و یواش میکاپت رو می‌کنی، قدم زنان تا کلاست میری، آدم‌ها و ماشین‌ها رو نگاه میکنی که هر کدوم دارن میرن دنبال زندگیشون، برگ‌های زرد و نارنجی ریخته روی زمین، وسوسه میشی رو یه تپه‌‌اشون که گوشه‌ی خیابون جمع شده بپری و می‌پری. صدای خش‌خش. قهوه‌ی خونگی‌ای که درست کردی مزه‌ی خیلی خوبی میده. میری سر کلاس. جزوه‌ات رو درمیاری. استادت آدم باسوادیه. حس میکنی این کلاس رو در طول ترم دوست خواهی داشت. بعد کلاس توی حیاط دانشگاه، از بوفه با دوستات بستنی می‌خری، درمورد این حرف میزنید که چقدر براتون دور به نظر می‌رسید این روزها، حتی شک می‌کردی که قراره دوباره اینجا باشی یا نه. و الان هستی. محض احتیاط یه کتاب کم‌حجم توی کیفت گذاشتی، سر کلاس چرت و پرت بعدی، چند صفحه‌اش رو یواشکی زیر میز می‌خونی، عجیب کتاب خوندن سر کلاس بهت می‌چسبه. تا عصر تمومش می‌کنی. عاشق اینی که همون روز که کتابت رو تموم کردی بری کتاب‌فروشی و کتاب بعدیت رو بخری. توی مترو به آدم‌ها نگاه می‌کنی که هر کدوم داستان خودشون رو دارن. میری کتاب‌فروشی و مشغول دیدن کتاب‌های مختلف میشی و بالاخره یه کتابی صدات میزنه. کتابی که قراره تا روزهای بعدی همراهت باشه. حالت خوبه. پاییزه.

سپتامبر یعنی پاییز خیلی نزدیکه.

این چرت و پرت‌ها که افکارتون واقعی میشه و به هرچیزی زیاد فکر کنی اتفاق میوفته و اینا رو اطراف من نیارید تا اطلاع ثانوی. من اضطراب دارم و اورثینک منفی میکنم و شنیدن همین رو فقط کم دارم. فکرها فقط فکرن‌. میان و میرن. هیچ معنی‌ای ندارن. هیچ انرژی‌ای ندارن.

کاش ادم واقعا بیخیالی بودم. ولی این روزها خیلی با خیالم. خیالاتم آزاردهنده‌ان.

درحال حاضر. فکر میکنم. مغزم رو از دست دادم.

چرخه‌ی اورثینک واقعا پدر آدم رو در میاره. یه چیز کوچیک رو میتونی تا بدبخت شدنت پیش ببری و بگی خب تموم شد دیگه.

🕯🕯🕯همه‌چیز خوب پیش بره و حالم بهتر بشه.🕯🕯🕯

Repost from my way
photo content

نمی‌دونم کی نیاز داره این رو بشنوه، ولی به دلم افتاده بهت بگم، به خدا بسپار. تموم اون نگرانی و شاید و اگرهات رو. به خدا بسپار. خدا حلش می‌کنه.

🍂🍁

حالت دوباره خوب می‌شه، پاییز می‌شه‌، دانشگاه می‌ری، دوستات رو می‌ببینی، با دیدن برگ‌های زرد روی آسفالت ذوق می‌کنی، دوباره شروع به کتاب خوندن می‌کنی، پشت سرهم کتاب‌فروشی می‌ری، توی مترو به آدم‌ها لبخند می‌زنی‌، زیر اولین بارون پاییزی قدم می‌زنی، به نگرانی‌های الانت می‌خندی، درگیر ارائه و پروژه‌های کلاس‌هات می‌شی، با دوستات صبح قبل کلاس صبحونه می‌خوری، توی حیاط چایی می‌خورید، هوا خنک می‌شه، شالگردن قرمز میندازی دور گردنت، دوباره روزها جوری می‌شن که دوست داری ژورنال بنویسی تا یادت بمونه، حالت خوب می‌شه. خوبِ خوب. قول می‌دم.

حالت دوباره خوب می‌شه، پاییز می‌شه‌، دانشگاه می‌ری، دوستات رو می‌ببینی، با دیدن برگ‌های زرد روی آسفالت ذوق می‌کنی، دوباره شروع به کتاب خوندن می‌کنی، پشت سرهم کتاب‌فروشی می‌ری، توی مترو به آدم‌ها لبخند می‌زنی‌، زیر اولین بار پاییزی قدم می‌زنی، به نگرانی‌های الانت می‌خندی، درگیر ارائه و پروژه‌های کلاس‌هات می‌شی، با دوستات صبح قبل کلاس صبحونه می‌خوری، توی حیاط چایی می‌خورید، هوا خنک می‌شه، شالگردن قرمز میندازی دور گردنت، حالت خوب می‌شه. خوبِ خوب.