لاته
Closed channel
"I am a museum of everything I've ever loved." یه دفترچه. برای نوشتن، به یاد اوردن، به اشتراک گذاشتن و احساس کردن.
Show more617
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1030 days
Posts Archive
617
درکت میکنم واقعا و اگه حس و حالت شبیه منه واقعا متاسفم. بهتر میشیم. همیشه میتونی بهم پیام بدی، دایرکت اینجا بازه همیشه.💞
617
چقدافکارت چقد حس حالت شبیه به منه فقط من نمیتونم بیانش کنم ولی تو اینجا یکم هم شده ازش میتونی بنویسی و حس میکنم تنها نیستم.. یکی هم هست منو درک کنه، یک دوستی دارم که کنارمه
کاش میتونستم همیشه باهات صحبت کنم 🫠
617
سوال ازم بپرسید؟ چمیدونم بخواید فیلمی سریالی کتابی بهتون معرفی کنم؟ از زندگیتون بگید، هرچیزی ولی واقعا نیاز به صحبت کردن دارم
617
کاش یکی بیاد بهم بگه سلام بیا این فیلم رو ببین. چون حوصله ندارم خودم فکر کنم چی ببینم ولی نیاز دارم یه چیزی ببینم😭
617
این روزها فکر کردن به چیزهای خوب برام سخته، بیا باهم برای چند ثانیه به چیزهای خوب فکر کنیم. من امنم. همهچیز خوبه. آرامش رو میتونم حس کنم. مثل نسیم خنکی که روی پوستم میوزه. بعد از ظهره، چندتا خیابون رو قدم میزنم، کولهام روی پشتم سنگینی میکنه. صدای خندههای دوستام رو پشت سرم میشنوم، برمیگردم و بهشون میگم یه قهوه نگیرم؟ اونا هم بهم میگن مگه امروز یکی نخوردی؟ ولی پاییزه، من آرومم و دوتا قهوه توی روز، اشکالی نداره. اولین قطرهی بارون میخوره توی پیشونیم، سرم رو میگیرم بالا و میپرسم بارون بود یا توهم زدم؟ ولی کم کم قطرهها آسفالت خیابون رو هم خالخالی میکنن. موهام خیس میشه زیر بارون و حس میکنم تموم ردپای روزهای سخت گذشته رو میشوره و میبره. روزهای خاکستریای که الان که خاطرهی محون.
617
امروز به هیچ چیز خوبی فکر نکردم. برای همین الان آخر شب، میخوام به تو فکر کنم. به روزهای پاییز گذشته. که فاصلهام ازت دوتا ایستگاه مترو بود. به بهونههای مختلف میومدم کتابفروشی که ببینمت. برای یه مکالمه. برای گفتن یادته که اون کتاب رو بهم معرفی کردی؟ خوندمش. برای اینکه ازت بپرسم تو این روزها چی میخونی؟ حالم خوب میشد وقتی باهات حرف میزدم و حس میکردم که امیدی هست. کاش میتونستم اون روزها روی توی یه گوی شیشهای روی میزم نگه دارم. که تکونش بدم و برگهای نارنجی و زرد توی کل گوی تاب بخورن و من و تو رو به روی هم ایستاده باشیم درحالیکه داری یه کتاب جدید رو به دستم میدی. روزهای جالبی بود.
617
دلم یه تجربهی نزدیک به مرگ میخواد، مثل بانجی جامپینگ، یا از این ترن هوایی خیلی ترسناکها. نیاز دارم مغزم ریست شه کلا. جالب اینکه قبلا با خودم میگفتم مگه دیوانهام همچین کاری کنم؟ الان دلم میخواد حتی از هواپیما با چتر نجات بپرم ولی مغزم از شدت آدرنالین ریست شه کلا و به زندگی برگردم.
617
هوا کمی بهتر شده، دیگه مثل قبل گرم داغ نیست. کلاس طراحیم خیلی خوب بود. برام مثل مدیتیشن میمونه کلاسش. مغزم توی آرامشه اونجا. حتی اگه چیزی یاد نگیرم، به آرامشی که بهم میده میارزه. دوسش دارم.🐞
617
این روزها فکر کردن به چیزهای خوب برام سخته، بیا باهم برای چند ثانیه به چیزهای خوب فکر کنیم. هنوز یه زندگی شگفتانگیز جلوته، هنوز به کلی از خواستههای کوچیک و بزرگت میتونی برسی، توی طراحی خوب بشی، با دوستات تولد بگیری، با خانوادهات مسافرت بری، هنوز میتونی از طعم غذا، نور خورشید لا به لای درختها، پیدا کردن یه کتاب با قیمت قدیمی، بوی قهوهی سر صبح، لیست درست کردن از فیلمهایی که میخوای پاییز ببینی، هوای خوب پاییز، تجربههای جدید، گرفتن دست آدم موردعلاقت، بغل کردن آدمایی که دلتنگشونی، وقتی از بیرون برمیگردی و بوی پلوی مامان توی خونه پیچیده، یاد گرفتن یه چیز جدید، خوب شدن زبانت و خریدن چیزهای کوچیکی که خوشحالت میکنن، لذت ببری. حالت خوب میشه. همین الانشم از قبلت بهتری.
