472
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-630 days
Posts Archive
آیریس تو اساطیر یونان، الهه رنگینکمون، عنوان آهنگیه که برای فیلم “شهر فرشتهها” ساخته شد؛ تو فصل پایانی فیلم که “سث” با بازی نیکلاس کیج تصمیم میگیره قید فرشته بودن و جاودانگی رو بزنه و تبدیل به انسانی فانی بشه تا بتونه احساسات انسانی رو درک و مگ رایان رو لمس کنه؛ و دقیقا همون نقطهای که با صورتی خونی، درمونده زیر بارون مونده این آهنگ پخش میشه..
حالا کاری نداریم که این فیلم نسخه هالیوودیشده از شاهکار ویم وندرسه، ولی خب بهرحال، شاید بهونهای بشه که هر دو فیلم رو تماشا کنین.. 🤪🤪
“حاضر بودم ابدیت رو فدا کنم، تا فقط بتونم تو رو لمس کنم
چون میدونم میتونی احساسمو بفهمی
که بودن کنارت نزدیکترین حس به بهشته که قراره باشم
ولی من نمیخوام به بهشت برگردم
و تمام چیزی که میخوام تجربه کردن همین لحظهست
تمام چیزی که میخوام تنفس کنم، هوای توئه
درسته که دیر یا زود همه چی تموم میشه
با اینحال امشب نمیخوام بدون تو باشم
اره.. درسته که همراه با زخم و درده
ولی همینهاست که بهت میفهمونه زندهای
اهمیتی نداره هیچکس منو نفهمه
چون نهایتا هم بقیه هرگز درک نخواهند کرد
که همه چیز ساخته شده که یه روز از هم بپاشه
فقط میخوام تو یک نفر بفهمی چه حسی دارم و کی هستم…”
@hmnnrz87
رتبه یک خشنترینِ آهنگها میرسه به همین…
حداقل من نشنیدم!
صدای تام آرایا هیچ رحمی نداره، و اونجا که دائم فریاد میزنه خدا از همه ماها متنفره، یکی از نمادینترین شعارهای تاریخ متاله..
البته که این سبک آهنگها و این مدل اشعار مناسب هر کسی نیست!
ولی برای اهلش میتونه حداقل برای لحظاتی تسکیندهنده باشه..
“چشمهامو باز میکنم، میبینم که دنیا رو کثافت برداشته
سعی میکنم نادیدهش بگیرم، ولی دائم پامو روش میذارم
غرق در ترس و سردرگمی
به این توهم خوش اومدی
تو از من متنفری، من از تو
تو جون منو میگیری، من جون تو رو
من از این مکان لعنتی متنفرم
از این آدمهای لعنتی متنفرم
خدا هم از همه ما متنفره
خودتم میدونی این یه واقعیته، اون از این مکان متنفره”
@hmnnrz87
یکی از اندرریتدترین کارهای متالیکا رو باهم گوش کنیم؛ آهنگ از شروعش جذابه، ولی به اواسط دقیقه پنجم میرسیم، تازه جادوی اساتید، خصوصا لارس شروع میشه…
این روزها تو وجود خیلیهامون، خشم و نامیدی زیادی هست، و چه پناهی بهتر از موسیقی و متال؟!
عاقای جیمز هتفیلد هم فریاد میزنه، هیچ شانسی نداریم، جز دویدن و شنیدن سولوگیتارهای کرک و بیس کوبنده رابرت…
“در چشم به همزدنی خوشبختی فرار میکنه
یه بار دیگه از میان آوارها و ویرانهها بیرون بخز
از میان خاطرات وحشتناکی که ذهنتو درگیر میکنه
تاریک
ناهموار
سرد
تغییر از این بیراهه، بینهایت سخته
از این ویرانی
از این زندگی منجمد
از این رسوایی و توهمات
با اینحال، هنوز میدویی، در انتظار فردا
ولی ما بدون هیچ رحمی
در تمام طول کابوسهات تعقیبت میکنیم
و شکارت میکنیم
و مطمئن باش که هیچ شانسی نداری…”
@hmnnrz87
همیشه سعی میکنم بهترین کیفیتها رو اینجا بذارم، ولی این آهنگو نتونستم تو هیچ پلتفرمی پیدا کنم!
فکر کنم نیاز به توضیح اضافه نباشه؛ شاید شروع خوبی باشه برای پایان مسخرهبازی 🤪
و مدتی متالایز بشیم بعد این 🤘🤘
ای چرخ فلک! خرابی از کینهٔ توست
بیدادگری شیوهٔ دیرینهٔ توست
ای خاک! اگر سینهٔ تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینهٔ توست
@hmnnrz87
لو مل دو پِی. به زبان فرانسه است. معمولاً ترجمه میشود به "غم غربت". ترجمهی دقیقترش این است: "غمی بیجهت که با تماشای دشت به دل میافتد." ترجمهی دقیقش کار سختی است.»
…
«دختری را میشناختم که خیلی این قطعه را میزد. از همکلاسیهای دبیرستانم بود.»
هایدا گفت «من همیشه این قطعه را دوست داشتهام. ولی زیاد هم معروف نیست. دوستت پیانیست خوبی بود؟»
«گفتناش سخت است. من زیاد از موسیقی سر درنمیآرم. ولی هربار میشنیدم میدیدم قشنگ است. چه طوری بگویم؟ غم ملایمی توش بود، ولی پُرسوزوگداز هم نبود.»
هایدا گفت «پس حتماً دوستت خوب میزدش. این قطعه ظاهراً تکنیک سادهای دارد، ولی درآوردن حساش کار سختی است. اگر درست روی نت بزنی، حوصلهسربَر میشود. کافی است اشتباه بروی و تفسیر غلیظی ازش بکنی، آنوقت خیلی پیشپاافتاده میشود. فرقش توی شکلِ کارکردن با پدال است. روحِ قطعه را عوض میکند.»
…
دردِ قلبش برگشت. دردی شدید نبود، خاطرهی دردی شدید بود. سوکورو از خودش پرسید انتظار داشتی چی؟ ظرف اساساً خالی دوباره خالی شده. گله از کی داری؟ آدمها میآیند سراغت، میفهمند چهقدر خالی است، بعد میگذارند میروند. چیزی که جا میماند یک سوکوروِ خالی، و بلکه خالیتر است، تنهای تنها. جز این است؟
بااینحال، گاهی وقتها یادگاریهای کوچکی هم جا میگذاشتند، مثل هایدا و صفحههای سالهای زیارت. شاید هایدا فراموش نکرده بود و آنها را عمداً در آپارتمان سوکورو جا گذاشته بود. سوکورو این موسیقی را دوست داشت چون او را به هایدا وصل میکرد، و به شیرو. رگی بود که این سه آدمِ پخشوپلا را به هم میرساند. رگی نازک، ولی رگی که هنوز خونِ زندهی سرخ در آن جاری بود. کارِ موسیقی بود، قدرتِ موسیقی بود. هر وقت به آن گوش میداد، بهخصوص به لو مل دو پِی، خاطراتِ زندهی آن دو غرقش میکرد. گاهی حتی میدید انگار درست کنارِ اویند، بیصدا نفس میکشند.
یک جا هر دو از زندگیاش ناپدید شده بودند. ناگهان، بیخبر. نه—کمتر، گذاشته بودند رفته بودند و بیشتر، بهعمد، کنارش گذاشته بودند، تنهایش گذاشته بودند. البته که عمیقاً رنجانده بودندش، و زخمِ این رنجش تا امروز هم باقی بود. ولی در انتهای کار، آیا همان دوتا نبودند—همان شیرو و هایدا—که به معنای واقعیِ کلمه، خودشان زخم خورده یا مجروح شده بودند؟ تازگیها مدتی بود که این دیدگاه در ذهنش نشسته بود.
فکر کرد شاید من راستیراستی هم چیزی نیستم جز آدمی توخالی و بیاهمیت. ولی شاید دقیقاً چون توی من هیچچیزی نبوده، این آدمها، شده حتی برای مدتی کوتاه، جایی را در آن پیدا کرده بودند که بهش احساس تعلق کنند. مثل شبپرهای که دنبال جای امنی برای استراحت به اتاق خالیِ زیرشیروانی پناه میآرد. پرندهها این جای خالیِ کمنور و ساکت را دوست دارند. اگر اینطوری بود، پس شاید او هم بایست خوشحال میبود از اینکه توخالی است.
…
اری بلند شد، رفت پای دستگاه کوچک پخشصوت، از دستهی سیدیها یکی را انتخاب کرد و گذاشت. نوای لو مل دو پِی از بلندگوها بلند شد، ملودی سادهی آغازین، که با یک دست، و نرم نواخته میشد. اری روبهروی سوکورو نشست و تکیه داد. هر دو در سکوت به موسیقی گوش کردند.
شنیدن این موسیقی، اینجا، کنار دریاچهای در فنلاند، جذابیتی متفاوت داشت نسبت به وقتی در آپارتمان خودش در توکیو گوشاش میداد. ولی صرفنظر از اینکه کجا آن را بشنود، صرفنظر از اینکه با سیدی بشنود یا روی صفحه، موسیقی همان چیزی بود که بود—نوایی مطلقاً دلنشین و زیبا. سوکورو یوزو(شیرو) را سر پیانوِ اتاقپذیراییِ خانهاش مجسم کرد که این قطعه را مینواخت—خمشده روی کلیدها، چشمها بسته، لبها اندکی باز، در جستوجوی کلمههایی بیصدا. از خودش جدا بود، به جایی دیگر رفته بود.
…
گذشته سیخِ درازِ تیزی شد به تیزیِ تیغ و یکراست توی قلبش فرو رفت. دردِ بیصدای نقرهایرنگی درونش پخش شد، مُهرههای پشتاش را به ستونی از یخ تبدیل کرد. درد کم نمیشد، نمیخوابید. سوکورو نفساش را حبس کرد، چشمها را از فرط درد، محکم روی هم گذاشت. آلفرد برندل همچنان به پیانونوازیِ روحنوازش ادامه میداد.
و درست همین جا در همین لحظه بود که سوکورو سرانجام توانست همهاش را یکجا بپذیرد. سوکورو تازاکی در عمیقترین نقطهی جانش به درک رسید. درکِ اینکه هیچ قلبی صرفاً به واسطهی هماهنگی، با قلب دیگری وصل نیست؛ زخم است که قلبها را عمیقاً بههم پیوند میدهد. پیوندِ درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنی ندارد و تا خونی ریخته نشود، عفو معنی ندارد و تا از دل ضایعهای بزرگ گذر نکنی، رضا و رضایت بیمعنی است. هماهنگی واقعی در همینها ریشه دارد.
هاروکی موراکامی/سوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش
امیرمهدی حقیقت
@hmnnrz87
اجراهای زیادی از این آهنگ هست، و خب انتخاب کردن از بینشون واقعا سخت بود!
به خودم اومدم دیدم بیشتر از ۲ ساعته که تو تاریکی نشستم و دارم به اجراهای مختلف این آهنگ گوش میکنم…
شبیه همون مفهومی که اون کارگردان دیوونه نابغه ساخته؛ جاری شدن قطرههای اشک دم دروازه بهشت…
@hmnnrz87
