3 350
Subscribers
No data24 hours
-237 days
-14930 days
Posts Archive
3 350
این دوماه اخیر زندگیام را فراموش نمیکنم.
با جزئیات لحظه به لحظهاش را یادم هست.
آنقدر درد کشیدهام، آنقدر غریبانه در خودم گریستهام که دیگر توان زندگی کردن را از دست دادهام.
دیگر هیچ چیزی خوشحالم نمیکند، نه کتابی، نه هدیهای، نه غذایی که دوستش داشتم، نه مکانها و آدمهای موردعلاقهام.
هیچ چیز، دیگر هیچ چیزی از نظرم زیبا نیست.
آنقدر برای لحظهای فقط لحظهای زندگی کردن دست و پا زدهام که حالا دلم میخواهد گوشهای درخیابان بیافتم و بمیرم و دیگر هیچکس سراغی از من نگیرد.
کاش میشد خودم را از حافظهٔ تمام کسانی که دوستم دارند پاک کنم و آنقدر بروم و بروم که هیچچیزی از من باقی نماند.
هیچنیرویی برای ادامه دادن در تنم پیدا نمیکنم.
اصلن دیگر چه فایدهای دارد؟ زنده باشم که چه بشود؟
خوشبختی؟ هیچ چیزی دیگر معنایی ندارد.
بیشتر از ۶۰ روز است که چشمانم را باز میکنم و دوباره و دوباره خودم را به خواب میدهم تا از واقعیت موجود فرار کنم اما تا کجا میتوانم خودم را گول بزنم.
من خستهام و شاید تنها چیزی که هنوز هم در من میدرخشد آغوش گرم و دستهای تو هنگام نوازش کردن زلفهام باشد.
من هرگز احساساتی را که این مدت لعنتی بر من گذشته را فراموش نمیکنم.
با جملهای که اینروزها خیلی به آن فکر میکنم سرهم کردن این کلمات سیاه را تمام میکنم.
«من میدونم خودکشی از گناهان کبیرهس ولی اینم گناه بزرگیه که آدم خوشبخت نباشه.»
شهریور و مهر سالِ سه.
3 350
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم،
چرا یادم به وسعت همهٔ تاریخ است؟
و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچکس نیستم؟
3 350
کسی که درد سرپناه نداشتن داره و غمگینه.
من این اسم رو از شعر زمستان اخوان ثالث عزیزِ عزیزم برداشتم :)))
3 350
نه :)
من توی انجمن سینمای جوان دارم دورهٔ فیلمسازی میگذرونم.
هدف کاریم سینماس ولی خب درسم رشتهی دیگهایه.
درواقع دارم ادبیات میخونم و هنرو درکنارش ادامه میدم.😂
