پریسا نوعدوست
Open in Telegram
همهی آثار برای من نیست! . هماهنگی تبلیغات و سفارش متن: t.me/Parisa_noedoost . اینستاگرام: http://www.instagram.com/parisa_noedust78
Show more565
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
March '26
March '26
+1
in 0 channels
February '260
in 0 channels
Get PRO
January '260
in 0 channels
Get PRO
December '250
in 0 channels
Get PRO
November '250
in 0 channels
Get PRO
October '25
+1
in 0 channels
Get PRO
September '25
+7
in 0 channels
Get PRO
August '25
+2
in 0 channels
Get PRO
July '25
+3
in 0 channels
Get PRO
June '25
+2
in 0 channels
Get PRO
May '25
+1
in 0 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '25
+1
in 0 channels
Get PRO
February '25
+4
in 0 channels
Get PRO
January '25
+6
in 0 channels
Get PRO
December '24
+8
in 0 channels
Get PRO
November '24
+5
in 0 channels
Get PRO
October '24
+20
in 0 channels
Get PRO
September '24
+1
in 0 channels
Get PRO
August '24
+3
in 0 channels
Get PRO
July '24
+26
in 0 channels
Get PRO
June '24
+1
in 0 channels
Get PRO
May '24
+15
in 0 channels
Get PRO
April '24
+6
in 0 channels
Get PRO
March '24
+8
in 0 channels
Get PRO
February '24
+13
in 0 channels
Get PRO
January '24
+17
in 0 channels
Get PRO
December '23
+37
in 0 channels
Get PRO
November '23
+25
in 0 channels
Get PRO
October '23
+6
in 0 channels
Get PRO
September '23
+9
in 0 channels
Get PRO
August '23
+51
in 0 channels
Get PRO
July '23
+130
in 0 channels
Get PRO
June '23
+95
in 0 channels
Get PRO
May '23
+143
in 0 channels
Get PRO
April '23
+151
in 0 channels
Get PRO
March '23
+144
in 0 channels
Get PRO
February '23
+197
in 0 channels
Get PRO
January '23
+75
in 0 channels
Get PRO
December '22
+441
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 25 March | 0 | |||
| 24 March | 0 | |||
| 23 March | 0 | |||
| 22 March | +1 | |||
| 21 March | 0 | |||
| 20 March | 0 | |||
| 19 March | 0 | |||
| 18 March | 0 | |||
| 17 March | 0 | |||
| 16 March | 0 | |||
| 15 March | 0 | |||
| 14 March | 0 | |||
| 13 March | 0 | |||
| 12 March | 0 | |||
| 11 March | 0 | |||
| 10 March | 0 | |||
| 09 March | 0 | |||
| 08 March | 0 | |||
| 07 March | 0 | |||
| 06 March | 0 | |||
| 05 March | 0 | |||
| 04 March | 0 | |||
| 03 March | 0 | |||
| 02 March | 0 | |||
| 01 March | 0 |
Channel Posts
| 2 | اون روز که این تیکه از رمان جدیدم رو مینوشتم هیچ حواسم نبود که چند ماه بعد قراره دقیقا همین احوالات رو من و آقای نویسنده تجربه کنیم... | 0 |
| 3 | چند بریده از کتابهای مختلف که برای خودم خیلی جذاب بودن💕 | 0 |
| 4 |
من میخواهم بدانم که راستی راستی زندگی
یعنی اینکه تو یک تکه جا هی بروی و برگردی
تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا طور دیگری هم
توی دنیا میشود زندگی کرد؟
- صمد بهرنگی | 0 |
| 5 | خاله قربونت بره
تو کی انقد بزرگ شدی که بری کلاس اول؟🥹
خیلی اشک آلودم🥹🥹🥹
یه وقتایی از این گذر زمان وحشت میکنم در عین حال که خیلی شیرینه ترسناکم هست...
الان دارم به دبیرستانی شدن و کنکوری شدنش فکر میکنم و خوب میدونم که این مسیر هم توی یک پلک به هم زدن میگذره... | 0 |
| 6 | سلام بعد از ۱۰ روز دوری و دلتنگی...❤️ | 0 |
| 7 | Video message | 0 |
| 8 | بخش کوتاهی از نامهی فروغ به ابراهیم گلستان:
«نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم. داد بزنم. گریه کنم. نمیدانم. فقط میخواهمت. مثل این دریا که یک حالت فروکشندهی وحشتناک دارد، میخواهمت. و این همه خواستن، قابلتحمل نیست. مثل سیل از قلبم پایین میریزد و تنم را خرد میکند.» | 0 |
| 9 | نمیدونم این بدی نویسنده بودنه یا کتاب زیاد خوندن
ولی حقیقتا از حدس زدن اتفاقهای یک فصل کتاب با خوندن ۳,۴ خط از اون فصل خستهام🥲💔
پن: فکر نکنید کتاب ضعیفی دارم میخونم، اصلا. خیلی هم قوی و جذابه ولی اینکه با یکی دو تا نشونه تا ته فصلو حدس بزنم داره اذیتم میکنه.
این اتفاقم برای یه کتاب نه و چندین کتابه که داره میفته🥲 | 0 |
| 10 | خواهر زادهام (جانا)، یه نسبت جدید اختراع کرد:
شوهر زاده 🙂↔️😂 | 0 |
| 11 | چیه این اینستا؟
داشتم یه سفارشو ویرایش اولیه میزدم.
گفتم یکم به چشمام استراحت بدم برم اینستا باز ۵ دقیقه دیگه بیام ادامه سفارشو انجام بدم.
۵ دقیقه شد ۵۰ دقیقه😶🌫😂 | 0 |
| 12 | احساسم به گندم فرق کرده بود و هر بار که گندم من را «داداش» خطاب میکرد خودم را لعنت میکردم...
هم من بچه بودم هم او.
برای همین پا روی دلم گذاشتم و چشمم را روی احساسم بستم.
تا تولد ۱۸ سالگی گندم...
مامان و بابا بخاطر ماموریت بابا مجبور شدند یک هفتهای به شمال بروند و ما سه نفر در خانه تنها بودیم.
آن روز سمانه با دوستهای مشترکشان هماهنگ کرده بود و قرار بود توی کافه، گندم را سورپرایز کنند.
من هم از فرصت استفاده کردم.
در نبودشان کیک سفارش دادم و کادوی کوچکی هم خریدم.
در خانه نشسته بودم و منتظر آمدن آنها که موبایلم زنگ خورد.
سمانه بود.
«سینا داداش، خودتو برسون بیمارستان. ما تصادف کردیم...»
صدایش میلرزید و نفس نفس میزد.
نفهمیدم چطور خودم را به بیمارستان رساندم.
فقط سوار ماشینم شدم و تا جایی که پدال گاز میرفت، گاز دادم.
ماشین را پارک کردم و با دو خودم را رساندم به سکوی پرستاری.
قبل از اینکه چیزی بگویم از دور چشمم به سمانه افتاد.
او هم مرا دید و به سمتم آمد.
صورتش خونی بود و چشمهایش هم کاسهی خون شده بودند.
در آغوشم کشیدمش.
نگاهم روی بدنش چرخید. سالم بود.
زخمی شده بود اما در حد چند خط و خش روی صورت و دستهایش.
«پس گندم کجاست؟»
دستم را گرفت و برد نشاند روی صندلیهای انتظار سالن بیمارستان.
«سینا... گندم بیهوشه.»
قلبم شکست و من صدای شکستنش را به وضوح شنیدم.
«چی میگی...؟»
بیاختیار قطره اشکی از چشمم سُر خورد پایین.
سمانه با دستش اشکم را پاک کرد.
از جایم بلند شدم.
«کجاست الان؟ من میخوام ببینمش.»
دوباره دستم را کشید و مجبورم کرد بنشینم.
«الان نمیذارن ببینیمش. پرستار گفت خودم صدات میکنم.»
دلم شور میزد. مطمئن بودم که اتفاق بدتری افتاده و سمانه نمیخواهد به من بگوید.
«سمانه، جون سینا اگه اتفاق بدتری افتاده بهم بگو... بخدا دارم میمیرم.»
سمانه لبش را گاز گرفت و گفت:
«زبونتو گاز بگیر. الانکه بیهوشه. دور از جونش گفتن شاید بره کما...»
سرم تیر کشید. حالم شبیه همان شبی بود که خاله مقابل چشممان از دنیا رفت.
سرم را بین دستهایم گرفتم تا کمی آرام شود.
نفهمیدم چقدر در آن حالت بودم که سمانه گفت:
«دیدی چقدر سادهاس؟»
با تعجب برگشتم سمتش.
«چی؟!»
«دیدی آدم چقدر ساده میتونه یکیو از دست بده؟!»
«چی میگی واسه خودت؟»
«چرا دست دست کردی؟ چرا حرف دلتو بهش نزدی؟»
چیزی درون قلبم فرو ریخت.
«تو از کجا میدونی؟»
لبخند کمرنگی نشست روی صورتش.
«من؟ من از اون شب سالگرد خاله میدونم. از لب پنجره داشتم نگاهتون میکردم. ولی هر چی منتظر شدم دیدم نه... تو بیبخار تر از این حرفایی. فقط این گندم بدبخت داره بخاطر عرضهی نداشتهی تو، از عشقت، هر روز بیشتر از دیروز آب میشه...»
با دهانی باز زل زده بودم به سمانه و کلمات نمیآمدند به ذهنم تا جمله شوند.
«یعنی... یعنی گندمم...؟»
«آره. گندمم دوستت داره. هر شبم کنار من داره با گریه میخوابه.»
شاکی پرسیدم:
«پس چرا بهم میگه داداش؟»
«چون احمقه. چون فکر میکنه تو اونو مثل من میبینی. چون اگه نمیدیدی بعد این همه سال یه حرفی میزدی دیگه.»
سرم را به دیوار تکیه دادم و گفتم:
«خاک تو سر من...»
سمانه با بدجنسی گفت:
«موافقم. فقط...»
چشم به دهانش دوختم.
«فقط؟»
«فقط الکی گفتم بهت.»
با عصبانیت گفتم:
«چی؟!»
«بیهوش نیست. سرش شکسته. دارن سرشو بخیه میزنن. منم بیرون کردن.»
با حیرت گفتم:
«مگه مریض روانیای که اینجوری میگی؟»
«احمق جون، میتونست واقعی باشه. یکی باید تو رو سر عقل میآورد یا نه؟»
«باشه ولی آخه اینجوری؟ میدونی چه حالی شدم؟ بخدا تو دیوونهای.»
از جایم بلند شدم.
«حالا الان کجا میری؟»
همانطور که از سمانه دور میشدم گفتم:
«میرم به گندم بگم دیگه حق نداره منو داداش صدا کنه!»
صدای خندهی بلند سمانه، آخرین صدایی بود که قبل از وارد شدن به اتاق گندم شنیدم....
#پریسا_نوعدوست
#داستان_شب | 0 |
| 13 | «داداش سینا»
به سختی چشمهایم را از هم باز کردم.
صدای زنگ تلفن یکریز میآمد. بدون اینکه ثانیهای قطع شود.
خوابآلود روی تخت نشستم.
خورشید هنوز کامل طلوع نکرده بود.
پتو را کنار زدم و با خشم رفتم سراغ تلفن.
«بله؟»
«سینا داداش، تو رو خدا خودتو برسون. مامانم... مامانم بیهوش افتاده کف خونه!»
چند ثانیه طول کشید تا صدا را در سرم پردازش کردم.
گندم بود. دخترِ خاله ترمه.
«یا امام زمان. زنگ زدی به اورژانس؟»
میان گریه گفت:
«آره... زنگ زدم... داداش تو رو خدا خودتو برسون.»
میان گریه هق هق میکرد.
تماس را قطع کردم و فورا لباس پوشیدم.
مامان هم بیدار شده بود و فورا آماده شد.
با ماشین تا خانهی خاله ترمه ۵ دقیقه بیشتر راه نبود.
۵سال پیش که شوهرخاله، از روی ساختمان افتاد و فوت کرد خاله مجبور شد نزدیک ما خانهای بگیرد تا اگر اتفاقی افتاد و نیاز به کمک داشتند، ما نزدیکشان باشیم.
خاله دیابت داشت.
ده سال بود که انسولین میزد.
احتمال میدادم قند خونش در خواب افت کرده باشد.
مامان مدام میزد توی صورتش و زیر لب صلوات میفرستاد.
همزمان با آمبولانس رسیدیم.
مامان کلید خانهیشان را در آورد و در را باز کرد.
داخل خانه، گندم سر مادرش را در آغوش گرفته بود و مثل ابر بهار گریه میکرد.
دکتر مشغول معاینهی خاله شد و من هم با کلی التماس گندم را از او جدا کردم.
میان گریههایش گفت:
«سینا، مامان... مامان.. نفس .. نفس نمیکشید. تنش یخ... بود.»
برای لحظهای تن من هم یخ کرد.
برگشتم توی سالن و دیدم پزشک درحال شوک دادن به خاله است.
زانوهایم خالی کردند و به زمین افتادم.
مامان بالای سرش نشسته بود و با التماس نامش را صدا میکرد.
چند دقیقه بعد، که برای ما اندازهی چند روز طول کشید. دکتر دست از شوک دادن کشید و رو به مامان گفت:
«تسلیت میگم بهتون خانوم...»
گندم یتیم شد.
یک جملهی سه کلمهای با کلی درد که هیچکس قادر به وصفش نبود.
شاید اگر زودتر از آن خواب لعنتی بیدار شده بودم.
شاید اگر آمبولانس زودتر میرسید، خاله الان زنده بود.
سمانه خواهرم، که همسن گندم بود، لحظهای او را تنها نمیگذاشت.
اما برایش کافی نبود.
خاله را کنار شوهرش دفن کردند.
گندم یکبار سرش را میگذاشت روی مزار مادرش و یکبار مزار پدرش...
دیدن این صحنهها جگرم را خون میکرد.
گندم با هیچکس حرف نمیزد.
روزهی سکوت گرفته بود.
مدرسه نمیرفت.
مدام دلش میخواست نزدیک سمانه باشد.
پدربزرگ و مادربزرگ پدریاش شهرستان بودند.
پدربزرگ مادریمان فوت کرده بود و مادربزرگمان هم آلزایمر داشت.
گندم باید با یکی زندگی میکرد؛ حداقل تا زمانی که از آب و گل در میآمد.
پدرم اولین کسی بود که پیشنهاد داد گندم برای زندگی به خانهی ما بیاید.
چون هم با سمانه خیلی صمیمی بود هم مادرم میتوانست مثل مادرش مراقبش باشد.
سن بدی داشت؛ نوجوان بود و حالا در این برهه همهی تروماها را داشت باهم تجربه میکرد.
اینطور شد که گندم به خانهی ما آمد و سمانه با آن محبت ذاتیاش، اتاقش را با او شریک شد.
این دو از بچگی کنار هم قد کشیدند.
باهم حرف زدند، باهم بازی کردند. حتی در یک مدرسه و کلاس کنار هم بودند.
برای همین بود که گندم، مثل سمانه، من را داداش صدا میکرد.
نمیدانستم از سر عادت اینطور مرا صدا میکرد یا واقعا من را مثل برادرش میدانست.
طولی نکشید که سالگرد خاله از راه رسید.
حال گندم دیگر آن حال زار اوایل از دست دادن مادرش نبود. اما هنوز غم از چشمهایش رخت نبسته بود.
آن شب را به خوبی به یاد دارم.
بعد از رفتن مهمانها، نشسته بودم روی پلههای حیاط و داشتم به این فکر میکردم که امتحان فردایم را باید چگونه پاس کنم؟ دانشجوی ترم ۳ روانشناسی بودم و آن روز بخاطر مراسم نتوانسته بودم درس بخوانم.
به حیاط زل زده بودم که متوجه شدم کسی کنارم نشست.
گندم بود. رنگ پریده و با چشمانی سرخ.
نگران نگاهش کردم. بغضش را فرو خورد و گفت:
«دلم براشون تنگ شده سینا...»
زد زیر گریه و سرش را گذاشت روی شانهام.
و این اولین تماسِ فیزیکی بین ما بود...
دست خودم نبود. اما دستم را انداختم دور شانهاش و سرش را نوازش کردم.
در آن لحظه به این فکر نکردم که اگر مامان یا بابا بیایند و این صحنه را ببینند چه فکری در موردم میکنند.
در آن لحظه فقط دلم میخواست کمی از درد گندم کم کنم...
نفهمیدم آن آغوش چند دقیقه طول کشید.
به خودم که آمدم گندم نگاهش را از من دزدید و فورا برگشت به خانه.
و من؟
من زل زدم به رد پایش...
نفهمیدم آن شب چه شد اما آن آغوش، ورق همه چیز را برگرداند.
نمیدانم تقصیر آن آغوش بود یا من قبل از آن هم نظرم در مورد گندم فرق کرده بود و فقط داشتم خودم را گول میزدم. | 0 |
| 14 | وقتی یه تخت باهام فاصله داره اما هرچی صدام میکنه نمیشنوم چون غرق سریالم
در نهایت مجبوره بهم پیام بده😂😂😂😂 | 0 |
| 15 | حالم بعد سریال تاسیان؛ تاسیانه... | 0 |
| 16 | میگه که
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را
:)))))))) | 0 |
| 17 | حالم اینجوریه که هر چند تا بیت نیاز دارم یه لیوان آب قند بخورم🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲 | 0 |
| 18 | دل به دلدار رسید :))))
چندین سال بود که میخواستم غزلیات سعدی رو بگیرم ولی هربار یه چیزی میشد و به تعویق میوفتاد🥲
اینجوری شد که الان غزلیات سعدی یه هدیهاس از یکی از عزیزترین آدمای زندگیم 🥹❤️ | 0 |
| 19 | توی این روزا من رو هم از دعای خیرتون بینصیب نذارید🖤 | 0 |
| 20 | ⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای | 0 |
