حلقه سوم
Closed channel
از همان روز که هیچ به چیز تبدیل شد و کسی نفهمید چگونه اینکار را کرد، لبهی دیوارهای بلند حلقه سوم زحل، قدم میزنم. @ZVesper_bot https://t.me/BiChatBot?start=sc-6b5bc982e0
Show more364
Subscribers
No data24 hours
-2047 days
-21530 days
Posts Archive
364
Repost from گذر
مولای ما امیرالمونین در جنگ جمل فرمود:
«اگر كوهها متزلزل شوند، تو پايدار بمان. دندانها را به هم بفشار و سرت را به خداوند بسپار و پاها را در زمين استوار كن و دورترين كرانههاى ميدان نبرد را زير نظر گير و صحنه هاى وحشتخيز را ناديده بگير و بدان كه پيروزى وعدهٔ خداوند سبحان است.»
364
Repost from ☫ lumière | نور ☫
اگر ایران رو ضعیف و ذلیل میدونید و این رو به بقیه هم نشون میدین، از من فاصله بگیرید.(حتی اگر رفاقت دیرینه داریم)
364
Repost from زانیار ابراهیمی
حتی اگر فلورانستان در حق شما جفاکار بود، حق ندارید در کنار دشمن بایستید؛ این اولین اصل اندیشه سیاسی مدرن است.
364
وسایلم رو با آرامش بیدلیلی جمع میکنم و پلهها رو بدون صدا پایین میام. در نیمهبازه و من طوری بیرون میزنم که نه در تکونی بخوره و نه آبی از حضور من در سینی جهان بلغزه. بیرون میزنم و خیابون رو شبیه روح طی میکنم. گویی هیچوقت در جهان نبودهام. شبیه باد که وقتی میوزه همهچیز رو در بر میگیره و وقتی میره انگار هیچوقت نبوده. وقتی زندهام انگار رنج بودنم بر تمام جهان محاط شده و وقتی تصمیم میگیرم بمیرم دیگه اثری از من نیست. بعضی وقتها مردهام. مثل امشب.
364
دارم زندگیمو به کار کردن میبازم و کارهام طوریه که مدام توی گوشم میخونه: اگه زندگیای جز این کارها داری، احمقی.
364
نوجوان که بودم روی دیوار اتاقم تصویر آیدین رو کشیده بودم. آیدین کتاب سمفونی مردگان. یه صحنهای هست که آیدین وسط برف زمستون با تبر در دست و شالگردن دور گردنش توصیف میشه. من هم همین تصویر رو کشیده بودم روی دیوار اما بدون سر. آیدینی که سر نداشت. امشب فکر کردم شاید نیاز دارم دوباره سمفونی مردگان بخونم و یک بار دیگه با آیدین در خودم بپیچم و گریه کنم و لبخند بزنم تا شاید آنچه درونم گیر کرده تخلیه بشه. بعد خالی بشم. خالی خالی.
364
به مناسبت احوالات این روزها و هشت سالگی این آلبوم بینظیر و آرزویی که خیلی دور و خیلی نزدیکه.
@vesperistyping
364
شکوهی در جانم تنوره میکشد گویی از پاکترین هوای کوهستانی لبالب قدحی درکشیدهام.
در فرصتِ میانِ ستارهها شلنگانداز رقصی میکنم – دیوانه به تماشای من بیا!
|ا.بامداد|
364
لایهی تیره فرونشست آبگیرِ کدر صافی شد و سنگریزههای زمزمه در ژرفای زلال درخشید
دندانهای خشم به لبخندی زیبا شد
رنجِ دیرینه همه کینههایش را خندید
پایآبله در چمنزارانِ آفتاب فرود آمدم بیآنکه از شبِ ناآشتی داغِ سیاهی بر جگر نهاده باشم.
364
فریاد کردم: «ــ ای مسافر! با من از آن زنجیریانِ بخت که چنان سهمناک دوست میداشتم اینمایه ستیزه چرا رفت؟ با ایشان چه میبایدم کرد؟»
«ــ بر ایشان مگیر!» چنین گفت و چنین کردم.
