en
Feedback
حلقه‌ سوم

حلقه‌ سوم

Closed channel

از همان روز که هیچ به چیز تبدیل شد و کسی نفهمید چگونه این‌کار را کرد، لبه‌ی دیوارهای بلند حلقه سوم زحل، قدم می‌زنم. @ZVesper_bot https://t.me/BiChatBot?start=sc-6b5bc982e0

Show more
364
Subscribers
No data24 hours
-2047 days
-21530 days
Posts Archive
عیدتون مبارک. الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین.

یا قاهر العدو یا والی الولی یا مظهر العجائب یا مرتضی علی!

Repost from گذر
مولای ما امیرالمونین در جنگ جمل فرمود: «اگر كوه‌ها متزلزل شوند، تو پايدار بمان. دندان‌ها را به هم بفشار و سرت را به خداوند بسپار و پاها را در زمين استوار كن و دورترين كرانه‌هاى ميدان نبرد را زير نظر گير و صحنه هاى وحشت‌خيز را ناديده بگير و بدان كه پيروزى وعدهٔ خداوند سبحان است.»

اگر ایران رو ضعیف و ذلیل می‌دونید و این رو به بقیه هم نشون میدین، از من فاصله بگیرید.(حتی اگر رفاقت دیرینه داریم)

حتی اگر فلورانس‌تان در حق‌ شما جفاکار بود، حق ندارید در کنار دشمن بایستید؛ این اولین اصل اندیشه سیاسی مدرن است.

خسته و شکسته‌ و رنجیده‌ایم. رنجمان بی‌ثمر مباد!

«من بعد از هزارسال تمام باز روزی حتی مرده‌ام به خانه باز خواهد گشت.»

وسایلم رو با آرامش بی‌دلیلی جمع می‌کنم و پله‌ها رو بدون صدا پایین میام. در نیمه‌بازه و من طوری بیرون می‌زنم که نه در تکونی بخوره و نه آبی از حضور من در سینی جهان بلغزه. بیرون می‌زنم و خیابون رو شبیه روح طی می‌کنم. گویی هیچ‌وقت در جهان نبوده‌ام. شبیه باد که وقتی می‌وزه همه‌چیز رو در بر می‌گیره و وقتی میره انگار هیچوقت نبوده. وقتی زنده‌ام انگار رنج بودنم بر تمام جهان محاط شده و وقتی تصمیم می‌گیرم بمیرم دیگه اثری از من نیست. بعضی وقت‌ها مرده‌ام. مثل امشب.

دارم زندگیمو به کار کردن می‌بازم و کارهام طوریه که مدام توی گوشم می‌خونه: اگه زندگی‌ای جز این کارها داری، احمقی.

صبحا back in the game شبا back to black

نوجوان که بودم روی دیوار اتاقم تصویر آیدین رو کشیده بودم. آیدین کتاب سمفونی مردگان. یه صحنه‌ای هست که آیدین وسط برف زمستون با تبر در دست و شالگردن دور گردنش توصیف می‌شه. من هم همین تصویر رو کشیده بودم روی دیوار اما بدون سر. آیدینی که سر نداشت. امشب فکر کردم شاید نیاز دارم دوباره سمفونی مردگان بخونم و یک بار دیگه با آیدین در خودم بپیچم و گریه کنم و لبخند بزنم تا شاید آنچه درونم گیر کرده تخلیه بشه. بعد خالی بشم. خالی خالی.

به مناسبت احوالات این روزها و هشت سالگی این آلبوم بی‌نظیر و آرزویی که خیلی دور و خیلی نزدیکه. @vesperistyping

شکوهی در جانم تنوره می‌کشد گویی از پاک‌ترین هوای کوهستانی لبالب       قدحی درکشیده‌ام.   در فرصتِ میانِ ستاره‌ها شلنگ‌انداز              رقصی می‌کنم – دیوانه       به تماشای من بیا! |ا.بامداد|

نه! هرگز شب را باور نکردم چرا که        در فراسوهای دهلیزش به امیدِ دریچه‌یی                     دل بسته بودم.  

لایه‌ی تیره فرونشست آبگیرِ کدر           صافی شد و سنگریزه‌های زمزمه                          در ژرفای زلال درخشید   دندان‌های خشم به لبخندی             زیبا شد   رنجِ دیرینه            همه کینه‌هایش را                                  خندید     پای‌آبله در چمنزارانِ آفتاب                      فرود آمدم بی‌آنکه از شبِ ناآشتی                             داغِ سیاهی بر جگر نهاده باشم.

فریاد کردم: «ــ ای مسافر!     با من از آن زنجیریانِ بخت که چنان سهمناک دوست می‌داشتم     این‌مایه ستیزه چرا رفت؟     با ایشان چه می‌بایدم کرد؟»     «ــ بر ایشان مگیر!» چنین گفت و چنین کردم.

در سرزمینِ حسرت معجزه‌یی فرود آمد [و این خود دیگرگونه معجزتی بود].    

آنک منم           پا بر صلیبِ باژگون نهاده با قامتی به بلندیِ فریاد.

آنک منم میخِ صلیب از کفِ دستان به دندان برکنده.  

آنک منم که سرگردانی‌هایم را همه تا بدین قُلّه‌ی جُل‌جُتا                          پیموده‌ام