en
Feedback
حلقه‌ سوم

حلقه‌ سوم

Closed channel

از همان روز که هیچ به چیز تبدیل شد و کسی نفهمید چگونه این‌کار را کرد، لبه‌ی دیوارهای بلند حلقه سوم زحل، قدم می‌زنم. @ZVesper_bot https://t.me/BiChatBot?start=sc-6b5bc982e0

Show more
364
Subscribers
No data24 hours
-2047 days
-21530 days
Posts Archive
یه شب‌هایی، شب نامجوئه.

آلما یه توییت درباره سفرش نوشت ولی باعث شد من دقیق بفهمم چه بلایی سرم اومده. «زندگیم مونده رو دستم.»

Repost from حلقه‌ سوم
شتاب کردم که آفتاب بیاید. نیامد

نوشته بود: «آدم غم‌هاشو یادش می‌ره، غم‌خوارشو نه!»

از میمیک صورت و زبان بدن‌ آدم‌ها وقتی می‌خوان بدون حرف زدن بهت اطمینان بدن خوشم میاد. از اون لحظه که نگاهش می‌کنی و با یه پلک زدن طولانی و آروم بهت می‌گه «اوکیه». اون زمانی که دماغشو یه ذره چین می‌ده که یعنی «عیب نداره!» اون یه‌کوچولو کج شدن سر برای «انجامش بده!» و پلک محکم و لبخند «حواسم هست!»

ماه رو ببینید. دیوونه کننده.

اوایل شروع شدن افسردگی و اضطرابم به مثابه بیماری، توقع داشتم افراد به محض فهمیدن وجود این مشکلات، باهام با سهولت بیشتری برخورد کنن. خیلی زود فهمیدم این موضوع داره بهم ضرر می‌زنه. من نمی‌خواستم با من به مثابه یک سوژه بیمار برخورد بشه. اساساً کسی نمی‌تونه اینطور به شما نگاه کنه و بعد نسبت معقولی با شما برقرار کنه. تصمیم گرفتم در عین وجود همه‌ی این مشکلات فلج‌کننده به نحو مسئولانه به زندگی نرمالم برسم. اگر درحال تحمل اضطراب شدیدی هستم قرار نیست افراد رو متوقف کنم یا وظایفم رو به بعد موکول کنم چون من اگر یک سوژه بیمار در جامعه باشم، به همین نسبت نمی‌تونم توقع‌ داشته باشم از نقشی مساوی دیگر افراد برخوردار بشم. وظیفه‌ی درمان من با خودمه. همونطور که مسئولیت تعهدهام و ایفای نقش‌هام و زندگی کردن هم با خودمه. افتادن در گودال سوژه‌ی بیمار، سوژه‌ی ناتوان، سوژه‌ی ضعیف و...به شما فرصت رسیدگی کردن و خوب شدن و درمان شدن نمی‌ده. درون چاه اون ضعف غرق‌تون می‌کنه.

مشکل‌های زندگی، آسیب‌های کودکی، روان رنجور، تروما و بیماری هیچکدوم شما رو برای عملکرد بد در زندگی جاستیفای نمی‌کنه.

اگه می‌تونستم، دوست داشتم حدیث نفس چندتا آدم خاص قبل از خوابیدنشون رو بشنوم. اون لحظه‌ای که دیگه تصمیم گرفتی بخوابی و یه جمله‌هایی ناخودآگاه تو مغزت میاد.

_دست بجنبون، مرگ!_

_ولی من هنوز می‌خندم، می‌گذرم، زنده‌ام. ولی من هنوز می‌رقصم، می‌چرخم، زنده‌ام. ولی من هنوز می‌افتم، می‌شکنم، زنده‌ام. ولی من هنوز راه می‌رم، می‌لنگم، زنده‌ام. ولی من هنوز می‌برم، می‌بازم، زنده‌ام._

_در آن دود و هیاهوی خیالی، زیر آسمان سراسر بدبیاری، در آن مسیر تاریک تباهی، در جاده‌های پیچ‌درپیچ و نامتناهی، میان خواب‌های نا‌تمام تکراری، این هذیان بی‌معنی امیدواری، در آن مهمان‌خانه‌ی مهمان‌کش کذایی، با کولباری از تنهایی، من در آن عصر ترسناک لعنتی کش‌دار، من مُردم. صد بار._

_در آن ساعت یخ‌زده‌ی غم‌دار غم‌بار، که هر‌ ثانیه‌اش یک سال گذشت انگار، من مُردم. صدبار._

_در آن عصر ترسناک لعنتی کش‌دار که خورشیدش هم رنگ نداشت به رخسار من مُردم صد بار._

احتمالا این اظهاراتم تبدیل می‌شه به سلسله پیام‌هایی با مطلع «انسان‌ها...»

انسان‌ها جدیدا با ضعف‌هاشون فلکس می‌کنن. آنچه ندارن رو تبدیل می‌کنن به مایه فخر. مثلا شغلی ندارن، احتمالاً چون به درد نمی‌خورن و کاری بلد نیستن و یا قصدی برای کسب تجربه ندارن، و درباره این شغل نداشتن طوری پز می‌دن که گویی اساساً دیگران برده‌ن. مثلا بلد نیستن کتاب بخونن و شعر نمی‌فهمن و هنر به‌نظرشون وقت تلف‌ کردنه. به جای اینکه شک کنن که شاید «کژطبع جانور»ن، دیگران رو به خاطر مهم نبودن این مصادیق سرزنش می‌کنن. همچنین ارتباط نداشتن با خانواده، عدم توانایی برقراری روابط اجتماعی، توان درس خوندن، نداشتن برنامه منسجم برای زندگی و صد مصداق دیگه.

انسان‌ها مسئولیت‌پذیر نیستن و اسم این عدم‌ مسئولیت‌پذیری رو عوض می‌کنن تا کمتر رذیلت‌مند به حساب بیان. اسمش رو می‌ذارن ترس، لذت، زندگی بر اساس میل، خوش‌گذرونی، تروما، ناتوانی، بی‌خیالی، خونسردی، حال خوب. گویی اگر مثلا بهش بگن زندگی لذت‌بخش یا ترس از فلان چیز، می‌تونن مسئولیت‌هاشون رو از خودشون سلب کنن.