en
Feedback
حلقه‌ سوم

حلقه‌ سوم

Closed channel

از همان روز که هیچ به چیز تبدیل شد و کسی نفهمید چگونه این‌کار را کرد، لبه‌ی دیوارهای بلند حلقه سوم زحل، قدم می‌زنم. @ZVesper_bot https://t.me/BiChatBot?start=sc-6b5bc982e0

Show more
364
Subscribers
No data24 hours
-2047 days
-21530 days
Posts Archive
دیدی گفتم.

🟡 دسترسی آفلاین دورهٔ جامع تاریخ فلسفهٔ غرب تا پایان روز ۴ مهر ماه با ۳۵ درصد تخفیف ارائه می‌شود. برای دریافت کاتالوگ شامل لیست کامل دوره‌های آفلاین و همچنین تهیهٔ آن‌ها: @Philocademy_admin

امروز سالگرد فرزانه پزشکی عزیز بود. برای آرامش روحش دعا کنید.

-اصلا فهمیدی چی خوردی؟ همه‌ش تو فکری. دو ساعته داری چیز ترش می‌خوری صورتتو یه بارم اینجوری (اشاره به نحوی مچاله کردن صورت) نکردی!

یک مهره و شروع شیش ماه کاری من برای نفرت‌ ورزیدن به پاییز و زمستون. ازم دور شید :)

پاییز یهو میاد، تو یه شب! پاییز یهو میاد. شب حس می‌کنی دیگه نیاز نیست کولر رو روشن بذاری بعد چراغ‌ها رو خاموش می‌کنی، می‌خوابی و همون موقع پاییز سر می‌کشه توی شهر. فرداش که از خواب بیدار می‌شی به خودت میلرزی و اون موقع درست خود تابستونه. آسمون اونقدری که همیشه روشن بوده، نیست. توی خیابون خیلی اتفاقی حجم برگ‌های روی زمین بیشتر شده. و تو کرختی. ناراحتی. انگار یه اتفاقی افتاده و کسی بهت نگفته. انگار همه‌چیز کندتر از همیشه‌ست. آروم‌تر حرف می‌زنی و وقتی تنها می‌شی دلت می‌خواد به سرامیک‌های زیرپات خیره بمونی. بعد با خودت فکر می‌کنی چرا امروز اینطوریه؟ و جواب پاییزه. جواب اینه که باغ‌ت خزون دیده و کلاغ‌ها با سر و صدا بلند شدن و مترسک وسط باغ الان با باد تکون می‌خوره و تو نفهمیدی. خورشید از وسط آسمون گذشته و دیگه عمود نمی‌تابه و تو نفهمیدی. پاییز توی یه شب اومده و اون شب هیچ ربطی به تقویم نداره. الان سه روزه که پاییزه.

چنل رو پرایوت کردم و برای لینکش ریکوئست گذاشتم. آخیش. یه مدت نفس راحت. https://t.me/+2_PvCxbD6Io5ZWY0

خواهرزاده‌م کم کم می‌ره مدرسه. خودش می‌گه قراره هفتهٔ دیگه میز بخره و بعدش بره کلاس اول. نگاهش می‌کنم و و دلم می‌خواد از ته دلم بهش بگم «هوا پسه بچه. بزرگ نشو!» ولی می‌خندم و بغلش می‌کنم.

Repost from حلقه‌ سوم
حدود ساعت نهم، عیسی با صدای بلند فریاد زد (به زبان آرامی) و گفت: «إِیلی، إِیلی، لَما سَبَقْتَنِی؟» یعنی «خدای من، خدای من، چرا مرا ترک کرده‌ای؟» |انجیل مَتّی-باب۲۷-آیه۴۶|

یالا، یه چیز خیلی بد بهم بگو. مثلا بگو تو یه شاعری که در بدن یه حسابدار گیر کرده. همهٔ اسرارت رو بهم بگو. تو تا ابد جایزهٔ برنزی (مقام مشترک) من باقی می‌مونی. می‌تونی ببینی، من در یک دنیای دیگه یه هنرمند تازه‌کارم. ولی الان از اینکه از خونه برم بیرون می‌ترسم. اگه احساس راحتی یه مفهوم انتزاعیه پس دیگه به شانس هم اعتقاد ندارم. حالا که می‌دونم چه خبره، از اینجا متنفرم پس پناه می‌برم به باغ‌های خیالی ذهنم. بقیه آدما برای اینکه وارد این باغ بشن به کلید نیاز دارن، اما تنها کلید این باغ دست منه. اون‌وقتا بچه‌ای بودم که بیشتر از سنش می‌فهمید و درباره این باغ توی یه کتاب خونده بودم. اینجا خبری از امید و آرزوهای متوسط شهری و ترس‌های نرمال جامعه نیست. بیشتر اوقات سال به اون باغ میرم چون از اینجا متنفرم. قبلنا با دوستام یه بازی می‌کردیم که توش باید یک دهه رو انتخاب می‌کردیم که دلمون میخواست بجای زمان حال توش زندگی کنیم. من همیشه دهه ۳۰ قرن نوزده رو انتخاب میکردم ولی بدون نژادپرست‌ها و بدون ازدواجی که بخاطر سود و منفعت صورت بگیره. همه دوستام از انتخابم ناامید می‌شدن، چون انتخابم به نظرشون جالب نبود. فکر کنم اون زمان‌ها هم چندان جالب نبوده چون نوستالژی یه حیله ذهنیه. اگه توی اون دهه زندگی می‌کردم، باز هم از زندگی توی اون دوره متنفر می‌شدم اون موقع ها هوای توی قلعه‌های پادشاهی سرد بوده از اینجا متنفرم، پس به حفره های ماه توی ذهنم پناه میبرمژوقتی دانشمندا موفق شدن سیاره‌ای بهتر از زمین رو پیدا کنن که توش فقط آدم‌های مهربون دووم میارن. توی تاریکی شبی که احساس کردم توش دارم از رنج می‌میرم، رویای اون سیاره رو توی ذهنم پروروندم. اونجا خبری از امید و آرزوهای متوسط شهری و ترس های نرمال جامعه نیست. بیشتر سال رو اونجام. چون از اینجا متنفرم.

یالا، یه چیز خیلی بد بهم بگو. مثلا بگو تو یه شاعری که در بدن یه حسابدار گیر کرده. همهٔ اسرارت رو بهم بگو. تو تا ابد جایزهٔ برنزی (مقام مشترک) من باقی می‌مونی. می‌تونی ببینی، من در یک دنیای دیگه یه هنرمند تازه‌کارم. ولی الان از اینکه از خونه برم بیرون می‌ترسم. اگه احساس راحتی یه مفهوم انتزاعیه پس دیگه به شانس هم اعتقاد ندارم. حالا که می‌دونم چه خبره، از اینجا متنفرم پس پناه می‌برم به باغ‌های خیالی ذهنم. بقیه آدما برای اینکه وارد این باغ بشن به کلید نیاز دارن، اما تنها کلید این باغ دست منه. اون‌وقتا بچه‌ای بودم که بیشتر از سنش می‌فهمید و درباره این باغ توی یه کتاب خونده بودم. اینجا خبری از امید و آرزوهای متوسط شهری و ترس‌های نرمال جامعه نیست. بیشتر اوقات سال به اون باغ میرم چون از اینجا متنفرم. قبلنا با دوستام یه بازی می‌کردیم که توش باید یک دهه رو انتخاب می‌کردیم که دلمون میخواست بجای زمان حال توش زندگی کنیم. من همیشه دهه ۳۰ قرن نوزده رو انتخاب میکردم ولی بدون نژادپرست‌ها و بدون ازدواجی که بخاطر سود و منفعت صورت بگیره. همه دوستام از انتخابم ناامید می‌شدن، چون انتخابم به نظرشون جالب نبود. فکر کنم اون زمان‌ها هم چندان جالب نبوده چون نوستالژی یه حیله ذهنیه. اگه توی اون دهه زندگی می‌کردم، باز هم از زندگی توی اون دوره متنفر می‌شدم اون موقع ها هوای توی قلعه‌های پادشاهی سرد بوده از اینجا متنفرم، پس به حفره های ماه توی ذهنم پناه میبرمژوقتی دانشمندا موفق شدن سیاره‌ای بهتر از زمین رو پیدا کنن که توش فقط آدم‌های مهربون دووم میارن. توی تاریکی شبی که احساس کردم توش دارم از رنج می‌میرم، رویای اون سیاره رو توی ذهنم پروروندم. اونجا خبری از امید و آرزوهای متوسط شهری و ترس های نرمال جامعه نیست. بیشتر سال رو اونجام. چون از اینجا متنفرم.

وقتی داشتم موزیک بالایی رو گوش می‌دادم لابه‌لای اشکام یاد این یکی افتادم. @vesperistyping

و برای اینکه جمعه قابل تحمل بشه. @vesperistyping

آهنگ‌هایی که برای گریه‌های ۱۷-۱۸ دقیقه‌ای آخرشب اینجا می‌فرستم همیشه جواب می‌دن و همیشه ۱۷-۱۸ دقیقه شما رو به گریه می‌ندازن حتی اگر شب نباشه.

این برای اینکه امروز خیلی غمگینم. و برای جمعه. @vesperistyping

به «م» گفتم من خیلی اهل نوشتن بودم. نوشتن فکر‌هام و احساساتم و نظراتم. عادت داشتم چیزها رو منتشر کنم. حالا می‌دونم که نباید حرف بزنم. کمتر حرف می‌زنم و کمتر می‌نویسم. محتطاط شدم و مدام از خودم‌ می‌پرسم چرا باید اینو بگم و اگه دلیل خیلی خیلی خیلی مهمی نباشه نمی‌گمش. «پ» بهم می‌گه کمتر حرف می‌زنی. راست می‌گه. دیگه چیزایی که می‌گم یا انتشار ناراحتی و بغضه، یا بی‌‌نهایت اگرسیو و تند. حرف نمی‌زنم. انگار فقط یه‌وقتایی چیزهایی رو گوشزد می‌کنم و اگه گوشزد نباشه، فقط دارم یه اشاره می‌کنم تا بقیه بفهمن چرا حرف نمی‌زنم. دیگه انگار فاصله دارم با همه‌چیز. ناراضیم؟ نه راستش. این چیز غمگینیه؟ آره راستش.

به محض اینکه به خونه رسیدم خوابم برد. بدون غذا خوردن، بدون اینکه آرایش سنگینی که ۱۲ ساعت روی صورتم بود رو پاک کنم، بدون روشن کردن کولر، بدون عوض کردن لباس‌هام، بدون بالش زیر سر، بدون خاموش کردن چراغ‌ها. همینطور خودم رو سر و ته پرت کردم روی تخت و گوشواره‌ی بزرگم رو توی مشتم نگه داشتم و فقط هزارتا ساعت تنظیم کردم و خوابیدم. فکر می‌کردم اگر پوست سنگین و گردن‌درد از نبود بالش و نور چراغ بیدارم نکنه، حتما با گرما و صدای زنگ بیدار می‌شم. نشدم. با هیچکدوم. یک ساعت بعد چشمام رو باز کردم و نفهمیدم چطور شد که باز خوابیدم. ۶ صبح که بلند شدم انگار همه‌چیز همون دو نیمه شب قبلی متوقف شده بود. خیال کردم کاش واقعاً متوقف می‌شد. کاش واقعاً می‌خوابیدم و ده سال بعد درحالی بیدار می‌شدم که هنوز دو نیمه شب نوزدهم شهریور صفر-چهاره. بیدار شدم، حاضر شدم و روز رو شروع کردم درحالی که آرزو می‌کنم کاش همین الان بخوابم. و همه‌ی ۱۴-۱۵ ساعت آینده رو به امید همین آرزو تحمل می‌کنم.

اضطراب. اضطراب. اضطراب کشنده‌ای دارم. مدام چیزی درونم می‌جوشه. هر لحظه، هر ساعت، هر دقیقه. مدام احساس می‌کنم طوفانی در کاره و قراره همه‌چیز رو ببلعه. نمی‌تونم به این فکر نکنم که همه‌چیز در زندگی تلنبار شده و من از این حجم ناکرده‌ها و کرده‌ها، ناخواسته‌ها و خواسته‌ها وحشت‌زده‌م. وحشت زده‌ام و‌ می‌دوم. برای همین هر روز تندتر می‌دوم. با حداکثر توان می‌دوم و بلندبلند می‌خندم که فقط صدای خودم رو بشنوم و بیشتر مضطرب نشم.‌ از بیرون؟ از بیرون آرومم. گویی هیچ اتفاقی نیوفتاده. گاهی انگار فقط غمگینم. گاهی انگار فقط خسته‌م. و بیشتر وقت‌ها کاملا خوب و خوشحال به نظر می‌رسم.

Video message00:15

Video message00:22