en
Feedback
آقای چار

آقای چار

Open in Telegram

متوجه شدم که چقدر کم در بدنم زندگی می‌کنم و چه بسیار در ذهنم... . . . http://www.instagram.com/mr_chaar . . . اینجا اتاق شخصی منه هر چی میبینید برای شماس☘️

Show more
5 279
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1830 days
Posts Archive
#تراپی

photo content

جنگ شد که... 😅

هیچی دیگه همین... پ.ن: ما سنمون شونصد سال شده هنوز همین هستیم دریغ نکنیم

نه صبر هست ما را، نه دل، نه تاب هجران ماییم و نیمه جانی، آن هم به لب رسیده
نه صبر هست ما را، نه دل، نه تاب هجران ماییم و نیمه جانی، آن هم به لب رسیده

تو این همه درد و مرض و مشغله درد سنگ کلیه چی بود منو گرفته سر صبحی زمین رو دارم گاز میگیرم😭

قسمت چهارم - نهایی

ناشناس رو دوباره باز کردم اگر حرفی سخنی نکته ای نقدی بود در خدمتم اینجارو فقط کلیک کنید

هیچوقت نگران این نباشید که ارزشتون رو فهمیدن یا نه، آدم‌ها به وقتش میدونن چی رو از دست دادن. پ.ن: هیچی دیگه همین...

شاید اشتیاق فراوان من بود که تو را ترساند. من در نامهربانیِ تو هم، خود را مقصر می‌دانم. پ.ن: ته چاه
شاید اشتیاق فراوان من بود که تو را ترساند. من در نامهربانیِ تو هم، خود را مقصر می‌دانم. پ.ن: ته چاه

یه کار خوب ببینیم حالمون جا بیاد...

گفتم جگرت را بخورم، گفت بفرما انگار نه انگار که ماه رمضان است... 😒😒😒

#تراپی

امسالم ایطو گذشت😊

#قرص_خواب چنان در قید مهرت پای بندم که گویی آهوی سر در کمندم

و البته شما را به پاره‌ای از سختی‌ها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم، و صابران را بشارت و مژده بده. (بقره / ۱۵۵) . . آنها که هر گاه مصیبتی به ایشان می‌رسد، می‌گویند: «ما از آنِ خدائیم؛ و به سوی او بازمی‌گردیم!» (بقره / ۱۵۶)

صادق هدایت به من یک قاشق چایخوری، هدیه ی عروسی داد... پ.ن: وقتی نوجوون بودم، همیشه تابستونا میرفتیم خونه مادری م، روستای پیربازار رشت هر صبح جمعه عادت دایی و خاله هام این بود که رادیو روشن میکردن با صدای بلند و شروع میکردن تمیز کردن خونه جارو برقی هم که نبود از این جارو ریش بلندا من و دایی م اردکا و غاز هارو میشستیم گلا و درختا رو آب میدادیم میوه میچیدیم اول کلیپ حس و حالم تو نوجوانی م بود #سوشون قسمت سوم #پست #هوش_مصنوعی

من دیگه از همه چیز خسته م از جنگیدن و کل کل کردن خسته م از حرف شنیدن خسته م از فدا شدن برای هرکس و ناکسی خسته م از دلسوزی های
من دیگه از همه چیز خسته م از جنگیدن و کل کل کردن خسته م از حرف شنیدن خسته م از فدا شدن برای هرکس و ناکسی خسته م از دلسوزی های بی موردم خسته م از اینکه مقصر همه چیز باشم خسته م از اینکه فقط انتظار درک شدن دارید خسته م از اینکه حتی نمیدونید چقدر مریضم خسته م دیگه سنم از سادگی کردن و گول خوردن گذشته دیگه سنم از حالا مگه چی شده گذشته دیگه سنم از عاشق شدن و عاشقی کردن گذشته دیگه مغزم خیلی از حرفا رو نمیکشه دیگه روحم خیلی بحثا رو نمیکشه دیگه جسمم خیلی از جنگ هارو نمیکشه واقعا به این نتیجه رسیدم همه درست میگن من یه وصله ناجورم و باید غایب باشم ماها دنبال یه کوچولو آرامش بودیم اما خودمون دلیل سلب آرامش بقیه شدیم من تصمیم گرفتم از آدما فاصله بگیرم چون که هم دوسشون دارم و اینجور ازشون محافظت میکنم هم خودم اینجور بیشتر آرومم و حرص نمیخورم خیلی سخته اما دیگه به این نقطه رسیدم یه نصیحت هم بکنم دیگه باور کنید هیچ خبری نیست من خودمو کشتم تهش یه پوست موز دادن دستم همین☘

پشت دیوار نشستم چه بخواهی، چه نخواهی...🌍

#تراپی