417
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '25
August '25
+26
in 1 channels
July '250
in 0 channels
Get PRO
June '250
in 0 channels
Get PRO
May '250
in 0 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '250
in 0 channels
Get PRO
January '250
in 0 channels
Get PRO
December '24
+4
in 0 channels
Get PRO
November '240
in 0 channels
Get PRO
October '24
+3
in 0 channels
Get PRO
September '24
+1
in 0 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '240
in 0 channels
Get PRO
January '240
in 0 channels
Get PRO
December '230
in 0 channels
Get PRO
November '230
in 0 channels
Get PRO
October '230
in 0 channels
Get PRO
September '23
+411
in 0 channels
Channel Posts
اضمار
#part19
نگاهشو دزدید.
نمیخواست به چشمهای بهترین رفیقش نگاه کنه.
هیچ توضیح و تفسیری نداشت.
چی میتونست بگه وقتی تا این اندازه اتفاقات پیش اومده گیج کننده بود.
_دیگه نمیتونم این شرایطو تحمل کنم
همه چیز از کنترلم خارج شده...
حس میکنم کم کم توهم هم داره به روتین زندگیم اضافه میشه...
اخم سنگینی بین دو ابروی سامر نشست.
کمی به طرفش خم شد و با جدیت پرسید:
_منظورت چیه؟
_هیچی بیخیال.
_یعنی چی بیخیال؟
درست توضیح بده ببینم چیشده؟
مصرانه پرسید.
سخت بود دیدن حال بد او.
هر چند آدم شوخ طبع و بذله گویی بود ولی به وقتش بلد بود با تموم وجود جدی باشه.
باید وادارش میکرد حرف بزنه بلکه کمی از وخامت حالش کاسته میشد.
_سامر؟
چند درصد ممکنه خوابام به حقیقت بپیونده؟
بنظرت امکان داره کسی که تو رویاهامه یهجایی اون بیرون نفس بکشه؟
_چمیدونم
با اینکه یه عده میگن خوابا بی دلیل نیستن ولی واقعا نمیشه نظر قطعی داد.
چیزی که تو درگیرشی خیلی خاصه
طوری نیست که مشابهشو زیاد دیده باشم، همینم باعث میشه نشه اطلاعات قطعی راجعبهش بهت بگم...
_خسته شدم.
هیچی دیگه سر جای خودش نیست.
هرچی تلاش میکنم امور رو درست کنم نمیشه.
تموم مسیرام اشتباست.
تموم راها بن بسته.
این بیماری لاعلاج علاوه بر اینکه کل وجودمو گرفته داره باعث میشه توهم هم بزنم.
چیشد که به این روز افتادم؟
با کی بد تا کردم که تاوانش انقد سنگین بوده؟
_اروم باش حالا
تو نتونی، من که نمردم
درستش میکنم، فعلا بهش فکر نکن.
_چی میشه تهش سامر؟
یعنی میشه یه روزی برگردم به ایزدِ قبل؟
_احتمالش زیاده
کافیه فقط بخوای
اگه وحشی بازی رو کنار میذاشتی و جلسات تراپی رو شروع میکردی وضعت الان این نبود.
انگار جسم و ذهنش باهم تحلیل رفته بود.
فرسوده ترین حالت ممکن رو سپری میکرد.
_شاید اصلا درست ترین راه ممکن همین باشه...
وقت نشد سامر چیزی بگه.
همون لحظه رانندهی یه ماشین از اینکه ماشین ایزد سد معبر کرده شاکی شد و مدام بوق میزد.
_پاشو
پاشو بریم خونهی من استراحت کن،
با این حالت نمیشه رانندگی کنی.
به کمک سامر از جاش بلند شد و با چشمهای خسته و پریشونش نگاهی به صورتش انداخت.
_نه دیگه باید برم
تو خونه ی خودم راحت ترم.
سامر چشم غره ای بهش رفت و ماشینو دور زد و سوار شد.
بعد از اینکه از جلوی راه بَرِشداشت سرشو از شیشه بیرون آورد و گفت:
_بیا برسونمت پس
با این حالت رانندگی نکنی سنگین تری.
| 2 | اضمار
#part18
در حد پلک زدن بود اونچه اتفاق افتاد.
چشم که باز کرد دیگه اثری از او ندید.
همه چیز انقدر سریع پیش اومد که دنیا دور سرش میچرخید و احساس سرگیجه بهش دست داده بود.
پاهاش از فرط فشار سنگین شده روی زمین کشیده میشدن.
یعنی این چیز خاصی که تجربه کرده، فقط توهم و رویا بود؟
قفسه ی سینهش تیر میکشید.
قلبش یکی درمیون زده، نفس کشیدن دشوار شده بود.
به سختی به سمت جدول کنار خیابون حرکت کرد و لبهش نشست.
هر لحظه که میگذشت بیشتر تحت فشار قرار میگرفت.
حس له شدگی و پرس شدن به او دست داده، دم و بازدم هر لحظه سخت تر میشد.
حتی اون میون نفهمید چطور دعوا خاتمه پیدا کرد.
متوجه نشد مردم کی متواری شدن.
اروم روی سینه ی چپش رو ماساژ میداد.
انقدر غرق در فکر و حال بدیِ خودش بود که نفهمید سامر کی اومد.
شاید اگه صداش نمیکرد ساعتها توی اون حالت میموند.
_مرتیکه زهره ترک شدم
اینجا چیکار میکنی تو؟
چرا نرفتی خونت؟؟؟
پریشون و سرگردون به چشماش نگاه کرد.
اتوماتیک وار هرچی از ذهنش گذشت رو به زبون اورد.
_نشد برم.
دعوا شده بود.
راهو بسته بودن.
تلاش کرد بلند شه نتونست.
دردِ قلب امونشو بریده بود.
دوباره سر جاش نشست و به زور نفس عمیقی کشید.
_تو خودت اینجا چیکار میکنی؟
مگه نباید الان مشغول اون به اصطلاح بچه هات باشی؟
نگاه سامر روی دستی که اروم طرف چپ سینشو ماساژ میداد خیره موند.
رنگش عجیب پریده بود، حرکاتش نرمال بنظر نمیرسید.
سریع کنارش نشست.
هرچند اکثر اوقات اذیتش میکرد، اما از برادر بیشتر دوستش داشت، حالِ بدش مستقیما روی او تاثیر میذاشت.
_تو که حالت بد شد حس و حال منم پرید، دَکشون کردم رفت.
اومدم ماشینو ببرم پارکینگ یهویی چشمم بهت خورد.
چیشده ایزد؟
چرا رنگت پریده؟
اتفاقی افتاده؟ | 0 |
| 3 | اضمار
#part17
با برافروختگی از ساختمون بیرون اومد، بدون هیچ معطلی سوار ماشینش شد و درو کوبید.
هنوز چند متر از خونه ی سامر دور نشده بود که متوجه شد چند نفر وسط خیابون در حال بحث کردنن.
انقدر غرق در کارشون بودن که اصلا متوجه بوق های پی در پی ماشین پشت سرشون نشدن.
یهو دعوا بالا گرفت.
بحث بدون هشدار قبلی شکل فیزیکی به خود گرفت.
فحش های ناموسی توی هوا پرواز کرد، زد و خورد شروع شده، مشت و لگد رد و بدل شد.
بینی و چند دست و پا شکست.
همه در حال لولیدن توی همدیگه بود و تلاش میانجی گرا هیچ نتیجه ای نداشت.
ایزد کلافه و بیحوصله نفسشو بیرون فوت کرده، از ماشین پیاده شد.
کارهای این آدمارو درک نمیکرد و امور بهش فشار آورده بود.
بینشون رفت بلکه بتونه یهکاری کنه راه باز شه و هرچی زودتر خودشو به خونه برسونه.
با اینکه اون میون چند سیلی حواله ی سرو صورتش شد باز هم پا پس نکشید.
وقتی یهو اون دو چشم آشنا، اون قد و هیکلی که سانت به سانتشو تو خواباش لمس کرده بود جلوش ایستاد، چند لحظه زمان و مکان و قاطی کرد.
همه چیز از یادش رفت.
مات و مبهوت، محو تماشاش شد.
اخه چطور...چطور ممکنه؟
یعنی واقعی بود؟
امکان داشت اون معجزه هایی که تو کتاب داستانا راجبشون خونده بود اینجوری بهش اثبات شده باشن؟
با حقیقی شدن اون؟
چند لحظه طول کشید کاملا لود شده، با این اتفاق کنار بیاد.
تلاش کرد خودشو از میون دست و پاهای لعنت شده خارج کنه و بهش برسه ولی بدجور توشون گره خورده بود.
مشتی که یهو تو پهلوش خورد باعث شد از درد زیاد کمرش خم بشه، اما سریع به خودش اومد.
دستی روی محل ضربه ای که بشدت تیر میکشید گذاشت و به راهش ادامه داد.
همچنان رو به روی ایزد ایستاده، به چشمهاش زل زده بود.
کاش میتونست هرچی زودتر بهش برسه.
کاش لمسش میکرد و مطمئن میشد که واقعیه... | 0 |
| 4 | اضمار
#part16
ایزد کاملا تو خالی بود.
خودش رو تهی از احساس حس میکرد.
بنظرش لحظاتی که توی خواب با اون پسر داشت ارزشمند تر از اینحرفا بود که به این سادگیا کثیف و آلوده بشه.
هرچند حماقت و دیوانگی محض، این کار رو خیانت به عزیز رویاهاش میدید.
دختره از بی حواسیِ مرد جذاب پیش روش استفاده کرده، یکی از دستای ایزدو گرفت و آروم لای پاهاش برد.
سعی داشت تحریکش کنه، اما تیرش به سنگ خورد.
ایزد سریع به خودش اومد و دستشو پس کشید.
دخترک کم نیورد، تکونی به خودش داد و خواست لباشو روی لبای ایزد بذاره که درد تیزی رو توی رونش حس کرد.
نیشگون ایزد محل ضربه رو به آتش کشیده بود.
نگاه دختر تیز شد.
نفساش تند و تند تر شد.
خوشش اومده بود.
حتی دلش میخواست فشار انگشتا رو پاش بیشتر بشه و کبودی به بار بیاره.
اهل کوتاه اومدن نبود، نه وقتی این مرد ناخواسته دست روی علایقش گذاشته بود.
از لبا فاصله گرفته، شروع کرد گردن ایزد رو بوسیدن.
هر حرکتش باعث میشد فشار انگشتا روی رون بیچاره بیشتر بشه، اما باز به روی خودش نیورد، درد رو با کمال میل بلعید و دم نزد.
میخواست به سمت سینه ی عضلانیش سرازیر بشه که ایزد گردنشو گرفت و صورتشو به صورتش نزدیک کرد.
نفسهاش برنده تر از شمشیر بود.
حتی رگی برجسته روی پیشونیش به چشم اومده، تا منتهی الیه شقیقه هاش کشیده میشد.
_گمشو از جلو چِشَم!
این هرزه بازیا رو من جواب نیست.
دختر بیتوجه به جدیت ایزد لبخندی زد. اهسته لغزید و پایین پاش نشسته، وقیحانه به چشماش خیره شد.
_چه بد.
ولی نگران نباش من رگ خوابِ مردای امثال تورو خوب بلدم.
الان یه کاری میکنم حسابی جواب بده تو فقط اروم باشو خودتو به من بسپار...
اینو گفت و به سمت زیپ شلوار ایزد هجوم برد.
بنظرش ساک زدن میتونست گزینه ی مناسبی باشه، اما بدتر عصبیش کرد.
انقدر محکم هلش داد که تقریبا یه متری به عقب پرتاب شد و بعد کمرش به گل میز چوبیِ وسط نشیمن برخورد کرد.
چنان جیغی زد که سامر و اون دو دختر با اینکه غرق در هم لولیدن بودن به خودشون اومدن و توجهشون به سمت اون دو جلب شد.
_معلوم هست چه مرگتونه؟
این گوه کاریا یعنی چی؟
سامر بود که اینو پرسید.
دخترک نگاه دردناک و خشمگینشو به ایزد دوخت و غرید:
_از این حیوون وحشی بپرس.
انگار از کون آسمون افتاده انقدر خودشو واسم میگیره.
کمرمو شکست عوضی...
هوا هر لحظه مسموم تر و غیر قابل تحمل تر میشد.
دیگه کار از احساس کردن گذشته، رسما داشت خفه میشد.
بعد از اون نفهمید چی گفتن و چیکار کردن.
حتی متوجه نشد کی از خونه بیرون اومد.
فقط میخواست از این مکان و آدمای لعنت شدهش دور بشه... | 0 |
| 5 | اضمار
#part15
دخترا چیزی از جذابیت کم نداشتن.
لوند بودن و فوق العاده سکسی.
لباس های باز و لختی که فقط نیمی از برجستگی هاشونو پوشونده بود میتونست توجه هر مردی رو جلب کنه، اما این امر در مورد ایزد صادق نبود.
هیچ تغییر و برانگیختگی رو تو خودش حس نمیکرد.
شاید اگر دو ماه پیش بود با کمال میل بینشون میلولید و همراهی میکرد ولی الان نه.
واسش عجیب بود این حس و حال.
اینکه یه چیزی داره جلوشو میگیره.
حتی همینکه توی این هوا داشت نفس میکشید باعث میشد زنجیر عذاب وجدان دور گلوش پیچیده، احساس خفگیشو تشدید کنه.
ولی آخه عذاب وجدان نسبت به کی؟
نسبت به چی؟
برای کسی که فقط تو خواباش دیده؟
کسی که حتی تصویر واضحی ازش به خاطر نداره؟
نفس سنگینشو آه مانند بیرون داد و با اخم به روبهروش نگاه کرد.
سامر کاملا مست بود و دخترا هم دست کمی از او نداشتن.
دو نفری روی پاهاش نشسته، باهاش لاس میزدن.
شعاع دیدشو کمی تغییر داد و به چشمهای نفر سوم نگاهی انداخت.
جدای از اونا روی یه مبل تک نفره نشسته بود و از همون لحظه ی اول مات و مبهوت ایزد بود.
از این مسافت بهتر میشد آنالیزش کرد.
بیشتر شبیه یه میوهی وحشی و زیبا بود.
هوس انگیز و سراسر طعم و مزه، اما بازهم جذبش نکرد.
حتی بنظرش اونقدر که سامر واسش یقه جر میداد تحریک کننده نبود.
کاملا مشخص بود منتظر یه چراغ سبز از طرف ایزده تا خودشو تمام و کمال بهش بسپاره.
وقتی اوضاع رو پس دید پف کلافه ای کشید و رو به سامر گفت:
_سااامی؟
این دوستت نمیخواد وا بده؟
چرا انقدر بد قلق و اخموعه؟
سامر همونطور که اروم دست روی پهلوی دخترایی که نیمتنهی فوق کوتاه پوشیده بودن، میکشید پوزخندی زد و نگاه خمارشو به ایزد دوخت.
نه جواب واضحی داشت نه توضیح منطقی ای، تو قالب طنز یهچیزی سر هم کرد و گفت.
_این داداش ما امشب به عنوان نیروی ذخیره اومده اینجا.
زیاد بهش توجه نکن بذار تماشا کنه بلکه یکم تکنیک و فوت و فن یاد گرفت.
شما بیا اینجا پیش من
انرژیتو جای درست مصرف کن دلبر
از اون آبی گرم نمیشه.
بی توجه به حرفهای سامر با حالت خاصی از جاش بلند شد.
کل حرکات و میمیک صورتش سراسر عشوه و ناز بود.
اروم و کت واک طور به سمت ایزد قدم برداشت و قبل از رسیدن کِراپشو در اورد.
از اونجایی که سوتین نپوشیده بود، سینه های گرد، سفید و خوشفرمش بیرون پریده، دلبری میکردن.
دستشو اروم به سمت زیپ دامن کوتاهش برد، بعد از بازکردنش درش اورد و الان جز یه شورت لامبادایِ فانتزیِ بنفش چیزی به تن نداشت.
میشد تموم انحنای بدنش رو سانت به سانت دید زد و اندازه گرفت.
سریعتر از انتظار ممکن روی پای ایزد نشست و همونطور که خودشو بهش میمالوند سعی داشت دکمه های پیراهنشو باز کنه. | 0 |
| 6 | یبار واسه همیشه اعلام میکنم
گایدنس دیگه ادامه پیدا نمیکنه
انقد ناشناس منو بگا ندین با این سوال. | 0 |
| 7 | این چند پارت اخیر کلا جدیدن.
قدیمیا بخونن مخصوصا | 0 |
| 8 | اضمار
#part14
_مارو بگو با کی اومدیم سیزده بدر...
فایده نداره سکان زندگیتو باید شخصا خودم به دست بگیرم.
به حال خودت بذارمت بازنده ی این جنگ تویی، منم پیش کش میکنی به دشمن باس برم بهشون بدم.
_چرا باید تورو بکنن؟
در حالت عادی نه تو کردنی هستی نه اونا گیان.
فوقش ببرنت اونجا بُکنِ پیرزنای از کار افتادی فرسوده بشی.
سامر چشم غره ای بهش رفت و چیزی نگفت،
خودشو مشغول کندن دستمال کاغذیایی که حالا بخاطر خونِ خشک شده لای پاهاش چسبیده بودن کرده بود.
زیر لب فحش میداد و نفرین میکرد.
وقتی صدای دریافت پیام گوشیش اومد، بدون توجه به نگاه های کنجکاو ایزد موبایلشو چک کرد.
همونطور که حدس میزد دختری که باهاش قرار داشت پیام داده بود:
_هانیییی برنامه عوض شد
مودِ امشبم یکم تغییر کرده
دنبال هیجان بیشترم
با دوتا از دوستام دارم میام
هر سه نفرمونم هااات
از پَسمون برمیای دیگه مگه نه؟؟؟
خوندن این پیام بدتر اعصابشو خط خطی کرد.
زخمش به کنار، ایزد تموم حس و حالشو گرفته بود.
از طرف دیگه اگه قرارشو کنسل میکرد بُنیَهشو زیر سوال میبرد و مسخره ی خاص و عام میشد.
جواب مثبتو به طرف داد و با جدیتی که بیشتر مضحکش کرده بود رو به ایزد گفت:
_دخترا دارن میان یا میری تو یکی از اتاقا میکپی
یا میمونی اینجا
همراهیمون که نمیتونی بکنی لااقل نگاه کن بلکه فرجی شد و دم و دستگاهت به کار افتاد.
فقط کافیه کاری کنی بدتر از این شبم خراب شه، رو ولتاژ صد هزارم یه جرقه کم دارم تا منفجر شدن، پارهت میکنم.
_چند نفرن مگه؟
قرار بود شراره بیاد فقط
اونم ببینه من اینجام کاری نمیکنه
فوقش کنار هم یه فیلم کسل کننده میبینیمو خلاص.
_کسخلی؟
شراره کجا بود؟
اونو که دوروز پیش ساختم.
اینایی که دارن میان سه نفرن
جدیدن و ترگل ورگل.
_چخبره سه نفر؟
اونموقع که سالم بودی بخاری ازت گرم نمیشد چه برسه الان که به قول خودت ناقص هم شدی.
از پسشون برنمیای آبروت میره بدبخت.
_ایزد جون
شاید باورت نشه ولی خیلی دلم میخواست بهت بگم مهم نیست سکس گروهی میزنیم من نتونم تو اینجایی جورِ داداشتو میکشی، منتها نمیتونی
اگه من ناقصم تو کلا لاپات بلااستفادهست عزیزم.
اومد جوابشو بده که خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکرد زنگ در به صدا درومد.
اعصابش خراب شد، میخواست قبل از اومدنشون بره که برنامهش کامل بهم ریخت.
سامر که صدای زنگ در و شنید سریع از جاش پرید و خودشو به حموم رسوند بلکه بتونه یه صفایی به سرو وضعش بده.
قبل از بستن در داد زد؛
_پاشو درو باز کن مشغولشون کن تا من بیام. | 0 |
| 9 | اضمار
#part13
_سامر؟ خوبی؟
این چه وضعیه؟
چیشده؟
حیرت زده پرسید.
بهت و تعجب رو به وضوح میشد توی چشماش دید.
سامر یکم طول کشید به خودش بیاد، با حرص خندید و نگاهی به پایین تنهش کرد.
_اره
خوب چیه عالیم اصلا.
آخه منه بدبخت پریود شدم داشتم در به در دنبال نوار بهداشتی میگشتم که زنگ زدی، مجبور شدم اول درو باز کنم.
آخه بیناموسِ لاشی الان وقت اومدنه؟
آسایش نباید داشته باشم از دست تو؟
پشم زدنمونم باید با اعمال شاقه باشه؟
نصفِ بیشترِ یکی از تخمامو کندم خبر مرگت
چیه؟
چی میخوای؟
واسه چی اومدی اصلا؟
به سختی جلوی خندشو گرفته بود؛
مخصوصا که بعد از این حمله ی طوفانی پشتشو به ایزد کرده، همونطور کون لخت و پنگوئن طور راه رفت و آروم روی مبل نشست، بدون اینکه خودشو تمیز کنه.
_اومدم ببینم چرا دو روزه سرکار نیومدی؟
بعدشم فرض کن به جای من یکی دیگه دم در بود، باید اینجوری با هیکل قناست جلوش ظاهر شی؟
خجالت نمیکشی؟
_این وقت شب و با این وضعیت گوه خوردی اومدی از من سوال بپرسی.
تازه طلبکارم هست نکبت.
پاشو برو گمشو ببینم، با یه بچه ای قرار دارم لااقل تو اون نرینی.
_چی؟
یعنی چی این حرف؟
بچه چرا؟
سامر نکنه...
نکنه بچه باز شدی و عوضی بازیتو به آخرین حد رسوندی؟
خدایا صبری زیر لب گفت و کوسن مبلو به طرفش پرتاب کرد.
_این چرتو پرتا چیه میگی مرتیکه؟
همینم کمه تهمت بچه بازی رو ببندی به کونم؟
ببین از دو سه روز پیش که شراره اینا اومدن سکس نداشتم، همینجوریش اعصابم خرابه
پاشو
پاشو برو خونت بتمرگ بیشتر از این با زِرتو پِرتات وقتمو نگیر...
_کاش میترکیدی من راحت شم
آخرش ایدز میگیری بدبخت.
_به تو چه ربطی داره؟
ایدز بگیرم باز خیالم راحته دره نریده نذاشتم
بهتر از اینه ناکام از دنیا برم مثل بعضیا...
پاشو
پاشو برو خونت بخواب که از وقت خوابت یکی دو ساعتی گذشته.
برو شاید امشب موفق به دخول شدی تو خوابت.
اینو گفت و بعد خنده ای به تمسخر زد.
_نمیشه بخوابم
نمیتونم
توئه حیوون که بهتر میدونی...
سامر چرخی به چشماش داد و از جاش بلند شد.
یه دل سیر اول و آخر هر دوشونو به فحش بست بعد سعی کرد به خودش مسلط باشه.
باید یه فکر اساسی واسش میکرد.
همینجور پیش میرفت نه تنها رفیق چند سالهشو از دست میداد بلکه زندگیِ خودشم نابود میشد. | 0 |
| 10 | اضمار
#part12
تو حموم مشغول شیو کردن پایین تنهش بود که با شنیدن صدای زنگ در، سریع از جاش پرید.
نتیجهش این شد که ژیلت به شکل بدی لیز بخوره و پوست نازک تخماشو خراش بده.
سوزش عجیب و بعد باریکه ی خونی که توی محل ضربه ایجاد شد، وادارش کرد هرچی فحش ناموس بلده به شخص مورد نظر بده.
قرارش با دختره یک ساعت دیگه بود، با خودش گفت غیر ممکنه زودتر از موعد مقرر برسه؛ پس این خروس بی محل کی بود که باعث شد همون یه نیمچه دم دستگاهی هم که داره به فنا بده؟
حالا مگه خونِ لعنتی بند میومد؟
هزارتا دستمال کاغذی روش گذاشت اما همینکه برش میداشت خون با شدت بیشتری میلغزید.
_خدا یکبار اون دختر پدرسگو لعنت کنه که فاز بی پشمی برداشته
هزار بار این بی ناموس کسکشو بگاد که بی موقع مزاحم شده...
زیر لب غر میزد و از زمین و زمان شاکی بود.
چاره ای نداشت.
نه اون کسی که پشت در بود ول کنِ زنگ زدن میشد، نه سامر اعصاب و تحمل صدای نکرشو داشت.
هفت هشت دهتا کلینکس رو با دستاش رو زخم فشار داد و گشاد گشاد به سمت در ورودی قدم برداشت.
همونطور لخت.
با همون کَف و خون آبه ای که با پشماش مخلوط شده از لای روناش تا ساق پاش سرازیر شده بود.
در و که باز کرد و ایزد و دید آمپر چسبوند.
انقد اعصابش خراب شده بود که زبونش بند اومده، نتوست خشمشو بروز بده. | 0 |
| 11 | اضمار
#part11
ساعت از نیمه شب گذشته بود.
توی بالکن، روی یک راک وسترن بزرگ، با بالا تنه ی برهنه رو به منظره ی شهر نشسته، مشروب میخورد و به تصویری محوی که یک ماهِ تمام توی اون گردنبند قاب عکسیِ عجیب و نقره ای پنهان کرده بود نگاه میکرد.
چشمای خمار و کشیده، موی فر و لب های خوش فرم و قلوه ای تنها چیزی بود که از صورتش به خاطر داشت، بدون یک لحظه معطلی و با وسواس کامل یه نقاش فوق ماهر پیدا کرد و بهش سپرد به بهترین شکل ممکن تصوراتشو به تصویر بکشه.
از اون روز به بعد هم این گردنبند شد مهمون همیشگیِ گردن و سینهش.
عجیب بود احساساتش.
غریب بود حس و حالش.
از خواب فراری بود و از طرفی دلتنگ دوباره دیدن و لمس کردنِ اون هیکل بی نقص و سکسی.
از این رویه خسته شده بود، اما تک تک سلولهای بدنش دوباره دیدنشو هرچند تو خواب و رویا، گرچه نصفه و نیمه و با درد داد میزد.
شاید هم واقعا نیاز داشت به نقطه ی پایان این اتفاق برسه.
وگرنه تا ابد مثل یه زخم باز میموند و عذابش میداد چون نمیتونست ختم به خیرش کنه و به زندگی قبلش برگرده.
بعد از مکث چند ثانیه ای لیوان مشروبو سر کشید و از جاش بلند شد.
باید از خونه بیرون میرفت.
باید از این فضا دور میشد.
وگرنه این دردی که روی سینهش سنگینی میکرد تا صبح دست از سرش بر نمیداشت.
سریع لباس پوشید و از خونه بیرون رفت.
یکی دوساعت بی وقفه خیابونا رو دور زد و بعد ماشینو نگه داشت.
به خودش که اومد دید جلوی خونه ی سامر ایستاده.
بهترین کار ممکن همین بود.
هر چند رو مخ ترین آدم دنیا ولی تنها کسی بود که میتونست حواسشو پرت کنه. | 0 |
| 12 | اضمار
#part10
همون لحظه پیامی به گوشی ایزد ارسال شد و با خوندنش لبخند عمیقی روی لباش نقش بست.
سامر با دیدن حالش بلکل دردو فراموش کرد.
صاف روی صندلی نشست، چشاشو ریز کرد و با کنجکاوی پرسید:
_کی بود؟
_چی؟
_میگم کی بود smsداد؟
از خنده کم مونده دهنت تا پشت گوشات برسه.
_به تو چه؟
باید آمار زنگ و پیامامو به تو بدم؟
_معلومه که اره
افسارتو ول کردم که اینجوری گستاخ شدی دیگه یالا بگو ببینم کی بود؟؟
چند لحظه مکث کرد.
باید جوابی پیدا میکرد که کاملا در خورش باشه.
_داری میمیری از کنجکاوی مگه نه؟
خیلی سخته سرتو تو ماتحت اینو اون نکردن؟
_به اینو اون کار ندارم
بحث تو باشی علاوه بر سر، با جفت پا میرم تو کونت ببینم چخبره
خبرمرگت رفیقمی باید بدونم چه غلطی میکنی یا نه؟
ایزد صداشو بالا برد و هشدار گونه اونو مخاطب قرار داد:
_سامررر؟!
ببین کاری نکن پاشم...
تهدیدش نیمه تموم موند وقتی گوشی سامر زنگ خورد.
همونطور که با نگاهش بهش فحش میداد تماسو وصل کرد.
_جونم جیگر؟
کجایی؟
تا همین دو دقیقه پیش داشت از درد به خودش میپیچید، چطور انقدر سریع به حالت اولیه برگشت؟
تنها چیزی که میتونست تو این مدت کم حالشو جا بیاره یکی از اون دو هزار دوست دختر رنگارنگش بود.
ایزد اما با دیدنش اخم کرد.
سریع از جاش بلند شد تا جلوشو بگیره.
مطمئن بود این بی بندوباریاش بالاخره به ایدز منجر میشه.
ولی متاسفانه نتونست.
سامر زود تر از او واکنش نشون داد و از اتاق بیرون رفت.
تنها صدای بلند و نکرهش به جا موند و بیشتر از قبل اعصاب ایزد رو خراش داد و زخمی کرد.
_اره عزیزم معلومه که خونهم
سگ اول صبح سر کار میره که من برم؟
بهت گفته بودم که اکثر کارامو نوچهم ایزد انجام میده.
اره دیگه همون...
ببین از اون دوست خوبات بیاریا
فقط جان تو سیاه میاه نباشن
سفید بیار آدم دلش بگیره بهشون دست بزنه... | 0 |
| 13 | اضمار
#part9
آدم مسولیت پذیری بود و فوق العاده منظم.
همیشه کاراشو به موقع و سر جای خودش انجام میداد و الان هیچ کاری برای انجام دادن نداشت.
کمی شقیقه هاشو ماساژ داد و بعد از جاش بلند شد.
بنظرش یک ساعت تنبیه برای سامر مناسب بود.
خواست اتاقشو به مقصد اتاق سامر ترک کنه که همون لحظه در به شدت باز شد.
سامر بود که با کلی اخم و تخم و به نیت دعوا وارد شده بود.
از همون ابتدای کار شروع کرد وحشی بازی، هرچی دم دستش بود رو به طرف ایزد پرتاب کرد.
_آخه به توئه لاشی هم میگن مرد؟
اسم توئه حیوون رو چطور میشه آدم گذاشت؟؟
کممونده بود شاشمو بالا بیارم میفهمی؟
همونطور که به سمتش قدم برمیداشت شروع کرد نفرین کردن.
_خاک تو سرت کنن با این اخلاق گوهی که داری
خاک تو سر من کنن که بهترین دوستم تویی
یکی نیست بگه آخه دم و دستگاه مزخرف تو به من چه ربطی داره که انقدر واسش جوش میزنم؟
باید میذاشتم هرشب بگا بری
خجالت نمیکشی با بچه ی مردم اینکارو میکنی؟
تو که میدونی مثانه ی من هر لحظه در حال نوسانه چرا همچین کار زشتی کردی؟
اگه منشیم به دادم نمیرسید چی؟
دعا میکنم از امشب رَویه ی خوابات تغییر کنه و اونیکه هر شب جر میخوره تو باشی نه اون پسر بدبخت....
خندش گرفته بود از این تشبیهات عجیب غریب.
از اونجایی که عصبانیت سامر همیشه در حد همین آه و نفرینها بود عکس العمل خاصی نشون نداد.
دست به سینه موند و بهش نگاه کرد.
_باید تحمل کنی
تازه این اولشه
نقشه ها دارم برات.
کم ابروشو نبرده بود، چرا نباید کمی اذیتش میکرد تا حرصش خالی بشه.
کم کم درد کلیه و پهلو هم به بدبختیاش اضافه شد.
حتی دیگه نا نداشت جوابشو بده.
بزور خودشو به صندلی رسوند و روش نشست.
بالاخره تونست یه نفس راحت بکشه.
شکل و شمایلش کاملا به هم ریخته بود و ظاهرش تعریفی نداشت.
بدتر از همه دردی بود که توی مثانهش حس میکرد و نمیذاشت تمرکز کنه.
یه مشت شکلات از روی میز برداشت و تو دهنش گذاشت.
بلکه برای چند ثانیه این شرایط لعنتی یادش بره.
ایزد خندشو کنترل کرد و اجازه داد استراحت کنه.
با توجه به وضعیت پیش اومده حرف زدن باهاش گزینه ی مناسبی نبود.
سامر یکی از چشاشو باز کرد و با مظلوم نمایی گفت؛
_دارم میمیرم مگه نه؟
ایزد نچی گفت و رو به روش نشست.
_خیر متاسفانه
شما از سگ هم، سگ جون تری
این سوسول بازیا چیه؟
اگه فکر میکنی اینجوری میتونی قسر در بری کور خوندی.
_میدونی که تلافی میکنم درسته؟
کونتو پاره نکنم که سامر نیستم.
_میدونم
اگه تحمل عواقبشو داری حرفی نیست.
_بیشرفی دیگه چیکارت کنم. | 0 |
| 14 | اَضمار
#part8
ایزد نفس پر آه و سنگینی کشید و به سقف نگاه کرد.
_خدا وکیلی این چیه آفریدی؟
جدا الان خودت متوجه کسشعری که تلاوت کرد شدی؟
سریع روشو برگردند و با صدای بلندی گفت:
_مرتیکه اگه زنگ نزدی از کجا میدونی صداش خوشگلو سکسیه؟
سامر چند لحظه سکوت کرد و بعد با اعصابی خورد شده گفت:
_ای بابا راست میگیا
بسکه صاف و صادقم زود خودمو لو میدم تو نشنیده بگیر جونِ سامر.
بعد لایِ در رو کمی باز کرد، طوری که فقط بینی و یکی از چشمهاش مشخص باشه:
_ عشقم غلط کردم
اصلا هرچی تو میگی درسته
بیا آتش بس اعلام کنیم.
هم خسته شدم هم شاش امونمو بریده.
بیا و از این رفیق خطا کارت بگذر
یکم دیگه اینجا بمونم میشاشم تو اتاقا حالا خود دانی.
ایزد پوزخندی زد و به صندلی تکیه داد:
_خوب گنده گوزی میکردی، چی شد؟
حالامتوجه شدی کی طبل تو خالیه؟
_آره آره بمولا
من خرتم اصلا خوبه؟ بیام بیرون؟آرومی؟نمیخوری منو؟
_نمیدونم با اخلاقی که ازم سراغ داری تخم داری بیای بیرون؟
سامر در نهایت نارضایتی درو همونجور نیمه باز گذاشت و به دیوار پشت سرش تکیه داد.
_تف تو شرفت
چون میدونی ندارم اینجوری میگی
معنی رفاقتو به گوه کشوندی واقعا.
لحنش انقدر مسخره بود که ایزد به سختی خودشو کنترل کرد نخنده.
بهترین فرصت بود تا یهکاری کنه واسه سامر درس عبرت شه.
اروم از جاش بلند شد و با قدمای آهسته به طرف در حرکت کرد.
طی یه حرکت غیر منتظره کلید رو قاپید و درو قفل کرد.
از اونجایی که مثانه ی سامر مادرزادی کوچیک بود و قدرت تحملش پایین، اینکار از هر کتک زدنی براش دردناک تر میشد.
تا به خودش اومد دیر شده بود.
سامر موند و دری قفل شده و مثانهای که رو به انفجار بود.
_نه نه نه نمیتونی انقدر عوضی باشی...
ایزد؟؟؟
ایزد کدوم گوری رفتی لاشی؟
تو که میدونی تحملم کمه
دارم جر میخورم بخدا
باز کن این لعنتی رو
ایزددددد....
هرچی داد و بیداد کرد چیزی آیدش نشد.
ایزد خیلی وقت بود که با بدجنسی اتاقو ترک کرده بود. | 0 |
| 15 | اضمار
#part7
پا روی پا گذاشت و به ساعتش نگاهی کرد.
همچنان توی اتاق سامر بود و از اون دعوای لفظی یک ساعتی میگذشت.
قصد داشت انقدر اونجا بمونه و تو رِست روم حبسش کنه تا بلکه تنبیه بشه و حساب کار دستش بیاد.
تلاش کرد بی توجه به صدای آزار دهندش خودشو با کارای عقب افتاده مشغول کنه بلکه کمی آروم شه.
به هرحال چاره ای نداشت.
نمیشد که درو بشکنه و تو شرکت حاشیه درست کنه؟
بعد از حدود نیم ساعت سامر خفه خون گرفت و صداش کامل قطع شد.
ایزد که فکر کرد خوابیده، در حال بررسی حساب کتاب های یک هفته ی اخیر شرکت بود که یهو سامر شروع کرد با ناخناش روی در اتاق ریتم بندری گرفتن.
انقد صداش بلند و کر کننده بود که ناخودآگاه شونههاش بالا پرید.
چه خوش خیال بود که فکر میکرد از خستگی زیاد کپیده؟
_خفه میشی یا بیام پارهت کنم؟
باشنیدن صداش ریتمو قطع کرد، اما یهو صدای کلفت و بمشو به طرز افتضاحی نازک کرده، با عشوی حال بهم زنی گفت:
_جوووون چه خشن
چون میدونی هارد سکس دوسدارم اینجوری میگی نه؟
ولی عشقم بنظرم بذار اول اونایی که پاره کردی بخیه و مرخص شن بعد بیا سراغ من اینجوری دردسرش کمتره...
حالش از لحن چندشش بهم خورد طوریکه نفهمید داره چیکار میکنه.
منگنه رو از روی میز برداشت و به سمت در پرت کرد.
تقریبا به هشت قسمت مساوی تقسیم شد و خراش بدی روی محل ضربه انداخت.
_حتی لفظ حیوون هم لایقت نیست دیگه...
صدای خندش هرچند آروم، اما برای بیشتر عصبی کردن ایزد کارسازیِ کاملی داشت.
_میگما ایزد من چرا انقدر احمقم؟ چرا حاشا نکردم؟
چرا نگفتم از این موضوع اطلاعی ندارم؟
دیگه به قایم موشک بازی و این چیزاهم نیازی نبود.
تازه جذاب ترم میشد، مخفی کاریو اینا منظورمه.
حالا که فکرشو میکنم کی گفته من زنگ زدم به اون دختره؟
وای ایزد دیدی چه صدای خوشگلی داره توله سگ؟
آخ آخ باز یادش افتادم، قربون اون لحن سکسیش برم من بمولا... | 0 |
| 16 | سامر | 0 |
| 17 | ایزد | 0 |
| 18 | اَضمار
#part6
منتظر آسانسور نموند و با صورتی برافروخته پله هارو دوتا یکی طی کرد.
به اتاقش که رسید بدون کوچکترین مکثی درو با آخرین شدت ممکن باز کرد که نتیجهش، برخورد به دیوار و صدای وحشتناکی بود که توی فضا پیچید.
_چِخه...سر آوردی؟طویلست مگه اینجا؟
تاکی تقاص صبح راستیاتو من باس بدم؟
انقدر خونسرد اینو گفت که ایزد چند لحظه به گوشاش شک کرد.
رفته رفته تموم خشمش تبدیل به پوزخند وحشتناکی شد و روی لباش نقش بست.
از اون خطرناکا که سراسر وعده وعیده.
بدون اینکه جوابشو بده آروم در اتاقو بست.
کتشو از تنش دراورد و روی نزدیک ترین مبل انداخت.
همونطور که آستین پیراهنشو تا میزد، آهسته به طرفش قدم برداشت.
سامر که انگار تازه متوجه وخامت ماجرا و آرامش قبل از طوفانی که به وضوح تو اجزا و جوارح ایزد مشخص بود، شد به خودش اومد و استرس گرفت.
حتی از شدت اضطراب نفهمید داره چیکار میکنه.
از روی صندلی بلند شد و یک قدم به عقب برداشت.
_ایزد؟
چته عزیزم؟
چرا مثل جن زده ها نگام میکنی؟
نکنه تسخیر شدی؟
پوزخند ایزد وحشتناک تر و نگاهش سرخ تر شد.
_خوب نطقت باز شده بود
چیه؟
چرا به تِته پِته افتادی؟
سامر آب دهنشو صدا دار قورت داد و زورکی خندید.
_حالا واسه من زنگ میزنی مطب وحدتی نوبت میگیری اره؟
حال من وخیمه؟
من نقص فنی دارم و میخوام خودکشی کنم؟
یهجا مونده شرف منو نبرده باشی؟
آخه من از دست توئه حیوون چیکار کنم؟ خودم کم بدبختی دارم؟
همزمان که اروم آروم به عقب قدم بر میداشت گفت:
_خب...خب چی شده مگه؟
محکم زد زیر صندلی و فریاد کشید:
_تازه میپرسی چی شده؟!
الان عملی نشونت میدم، صبر کن فقط.
انقدر عقب عقب رفت که جا کم اورد و با کمر به در اتاق استراحت برخورد کرد.
یهو رنگش پرید و با لکنت گفت:
_گو..گوه خوردم...بهجون جفتمون بهخاطرِ خو...
با یورشی که ایزد به سمتش برد حرفش نصفه نیمه باقی موند.
سریع خودشو داخل اتاق انداخت و درو قفل کرد.
ایزد با لگد ضربه ی محکمی به در زد و عصبی غرید:
_باز کن ببینم
باز کن تا نشکستمش...
_مالِته میلته
بهتخمم بزن بشکن.
مشتی که به در زد انقدر بد بود که روی پنج انگشتش خش انداخت.
_بالاخره که از این خراب شده میای بیرون میدونم چیکارت کنم.
تقاص این کارتو دردناک پس میدی سامر.
سامر لبخند پیروز مندانه ای زد و گفت:
_اوهو چه غلطا.
تقصیر منه بفکر توئه عنتر بودم.
درضمن خودت گوه خوردی.
با حرص دندوناشو روی هم سایید و زمزمه کرد:
_اگه این طلسم لعنتی رو با کردنِ تو باطل نکردم، ایزد نیستم... | 0 |
| 19 | اَضمار
#part5
صدای پر ناز و عشوه ای تو گوشش پیچید:
_سلام صبحتون بخیر جناب، منشیِ دکتر وحدتی هستم، روان درمانتون.
میخواستم اطلاع بدم که امروز حتما رأس ساعت 10:30مطب باشید لطفا.
ایزد شوکه شد و مکث کرد، طول کشید تا شنیده هاشو هضم کنه.
سریع و بدون هیچ مقدمه ای پرسید:
_چه دکتری؟ چه نوبتی؟ اشتباه گرفتی خانوم!
منشی که بی حوصله تر از اینحرفا بود، با حالتی عصبی نفس عمیقی کشید و گفت:
_مگه شما آقای ایزد آریا نیستید؟
_بله خودمم.
_پس چرا با سوالای بی موردتون وقت منو میگیرید؟
رأس ساعتی که گفتم مطب باشید خدانگهدار.
قبل از اینکه تلفنو قطع کنه ایزد سریع مخاطب قرارش داد و گفت:
_خانوم یه لحظه اجازه بدید ...قطع نکنید لطفا...
_بفرمایید؟؟
_ببخشید میتونم بپرسم کی دقیقا واسم وقت گرفته؟
_نمیدونم آقای محترم.
یه آقایی زنگ زدن گفتن وضعتون خیلی وخیمه و تا خودکشیِ کامل فاصله ای ندارید، حتی تاکید کردن حیاتی ترین عضو بدنتون هم دچار نقص فنی شده.
هرچی ازشون پرسیدم مغزتونو میگه یا قلبتون، میگفت نه خانوم اینا که در مقابل سالار چیزی نیست برید پایین تر اخرشم متوجه نشدم منظورشون چیه.
شمارتونو دادن گفتن وقت خالی گیر اوردم با خودتون هماهنگ کنم.
چنان از شنیدن حرفهاش عصبی شده بود که بی توجه به قرمز بودن چراغ راهنما با سرعت سرسام آوری به سمت شرکت حرکت کرد.
پس سامر بالاخره کار خودشو کرده بود.
علاوه بر ابرو، پرستیژو اتیکتشو هم به فنا داده بود.
با حرص پوزخندی زد و زیر لب زمزمه کرد:
_گور خودتو کندی پفیوز...
_بله؟! چیزی فرمودین؟
_خیر باشما نبودم.
یه اشتباهی پیش اومده لطفا نوبتو کنسل کنید خانوم.
عذر میخوام، شرمنده وقتتون گرفته شد.
لحن منشی سرد، حتی عصبی تر از قبل بنظر میرسید.
نفسشو فوت کرد و غرید:
_خدانگهداررر.
گوشی رو روی صندلی پرت و با سرعت زیادتری رانندگی کرد.
فقط منتظر رسیدن به شرکت بود.
باید هرچی زودتر تکلیفشو با این مرد لعنتی روشن میکرد. | 0 |
| 20 | اَضمار
#part4
سوار ماشین که شد درد وحشتناکی تو کمرش پیچید.
به وضوح ورود هزاران چاقوی تیزو به اون نقطه حس کرد.
آخ پر دردی کشید و تو دلش به زمین و زمان بد و بیراه گفت.
با حالتی عصبی ضربه ی نه چندان محکمی به فرمون ماشین زد و به آسمون نگاه کرد:
_کمکم نمیکنی نه؟خوبه اینجوری حالا؟ راضی ای؟ آدم با مخلوق خودش اینجوری رفتار میکنه؟ لامصب آخه این چه بازی ایه شروع کردی بامن؟ اولش که با خوابام امتحانم کردی هیچی نگفتم؛
بعدشم که کلا به مونث جماعت بی میلم کردی، سامر گفت عیب نداره خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری گفتم اوکی حله خودمو با پسرا امتحان کردم.
ولی دیگه این تیرخلاصو چجوری تحمل کنم؟
چرا حس میکنم بجز اونیکه تو خوابمه این صاب مرده واسه هیچ پسری راست نمیشه؟
نشستی اون بالا داری به ریش منه لعنتی میخندی؟
آقا بگم گوه خوردم حله؟
تقاص کدوم گناهمو دارم اینجوری پس میدم آخه؟
به خداوندیِ خودت من هَوَلِ سکس نیستم تو که منو بهتر میشناسی، خسته شدم بابا خسسته میفهمی؟!!!
حرفهاش که تموم شد نفسشو آه مانند بیرون فرستاد، به سختی یکم رو صندلی جابه جا شد و استارت زد.
تو این یک ماهی که گذشت ذهن و مغزش بجز اون خواب لعنتی اجازه ی ورود هیچ فکر دیگه رو بهش نداده، مدام صحنه های اون رابطه ی رو یادآور میشد.
نود درصد زندگیش عملا به دلیل نامشخصی مختل شده بود.
همزمان که پشت چراغ قرمز توقف کرد، گوشیش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود، با بی تفاوتی شونه ای بالا انداخت و جواب داد؛
_بفرمایید؟ | 0 |
