13
Open in Telegram
4 242
Subscribers
-424 hours
-247 days
-8330 days
Posts Archive
4 242
پنج ساعت خوابیدم به امید [لحظهای] فراموشی. اما همش توهم بود. مغزم عینِ این پنج ساعت رو بیدار و منتظر بود. پنج صبح. هفت صبح. نه صبح. هربار ناخواسته بیدارم میکرد و بعد وقتی میدید ناامید شده از حرص دوباره میخوابوندم. مغزم هم نمیدونه با خودش چند چنده. به حرف خودش گوش کنه؟ یا به حرف قلبم. دلم براش میسوزه. اینروزا تحمل من و افکارم ورای تصورتون سخته. دلم برای مغزم میسوزه
4 242
پتو روی سرمه؛خواسته یا ناخواسته، به تمام شدن اکسیژنِ زیر پتو فکر میکنم. شاید مرگ از نوع خفگی؛ مرگ راحتی باشه!خفگی.. گفتم خفگی؟ تحمل خفگی ناشی از حرفهایی که نزدمشون، اصلا راحت نیست. پس مرگ با خفگی هم احتمالا درد داره. زندگی دردناکه
4 242
فکر میکنم هممون توی زندگیامون یهسری اتفاقات بد داشتیم که سیاهی اونا به دلمون هم وارد شده، به بند بند وجودمون رسوخ کرده و تمام وجودمون رو سیاه کرده!
تاثیراتش هم دست از سرمون برنمیداره
4 242
کاش اونقد شجاعت کافی برای رویارویی با مشکلاتم رو داشتم یا حلشون میکردم یا میپذیرفتمشون.
زیر آوار غم و کافی نبودن و تلاش نکردن دارم له میشم
4 242
روزهای عجیبیه
هم زود میگذره، هم اصلا نمیگذره
حس مرده متحرک دارم. نمیدونم چیکار کنم، فقط خودمو مجبور به انجام یه سری کارها میکنم تا روزمره م بگذره. هر چی بیشتر میگذره دلم بیشتر واسه بابام تنگ میشه. ۱۵ سال گذشته و من هنوز دلتنگم. هنوز بعضی وقتا ته دلم احساس میکنم که زنده ست و پیش خودم سناریو سازی میکنم و وقتی به خودم میام و اون حباب خیالم میترکه، میزنم زیر گریه و پیش خودم میگم چی میشد زنده میموند؟ چرا باید انقدر زود میرفت؟ خیلی دلم گرفته، خیلی زیاد! از اینکه هر روز باید بیدار شم و با شستن صورتم حس گند اون لحظه م رو هم به زور بشورم و ادای آدمای خوش و خونسرد رو دربیارم متنفرم. دلم میخواد داد بزنم تا همه بفهمن چه حالی دارم و چی تو دلم میگذره. دلم میخواد وقتی بیدار میشم و حس مردن دارم، با خیال راحت چشمامو ببندم و دوباره بخوابم و دغدغه کار و مسئولیت های مزخرفی که رو دوشمه رو نداشته باشم. دلم میخواد یه مدت بی مسئولیت باشم و کسی هیچ توقعی ازم نداشته باشه. دلم میخواد یکی هوامو داشته باشه و مراقبم باشه.
دلم میخواد نباشم، وجود داشتن خیلی سخته
4 242
جوری بزرگ شدم که به هیچکس اعتماد نکنم و با هیچکس حرف نزنم. خب احساس ضعف میکنم وقتی خودم رو اینقدر بیچاره میبینم. و اره این بیچارگی حقیقیه. چون چیزهایی رو از نزدیک دیدم که تن و بدن رو میلرزونه. عجیبه که وقتی یه خانواده داری، چشمتاتو باز میکنی میبینی نیستن. اینطوری میشه که دیگه حتی گریه هم مبهم و بی معنی میشه. چون تو غمگینی و سوگواری... روزهاست که گریه میکنی و چشمات درد میکنن. ولی چرا؟ چرا برای اتفاقی که حتی باور کردنش هم غیرممکنه باید اشک بریزی؟ باشه باور میکنم. بهم میگن همه اینا میگذره و قویتر و صبورتر میشم. پس چرا با اینکه سالها داره میگذره ازش تغییری نکردم حتی داره بدتر میشه حالم.. طبیعیه؟ اره.
حالا فقط میشینم و خاطرات رو مرور میکنم !
