en
Feedback
کانال شعر و ترانه حمید مُشگی

کانال شعر و ترانه حمید مُشگی

Open in Telegram

اشعار ترانه ها دکلمه های دکتر حمید مشگی استفاده از اشعار و آهنگ ها منوط به اجازه کتبی از مولف است .در صورت نیاز به همکاری به ۰۹۰۴۵۴۷۷۰۷۶ در واتزاپ پیام بدهید. @moshky #poetryislife #Poem #شعر_نو #شعر #شعر_غزل #شعرعاشقانه #شعرناب #شعر_دکلمه #دکلمه

Show more
440
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
گفت: «هر چیزی را زکاتی است و زکاتِ عقل، اندوهِ طویل است» (تذکرة‌الاولیاء؛ ذکر فضیل عیاض)

گروه شعر فارسی خانه فرهنگ گیلان : 🔸 از متن باز تا متن بی‌دفاع: مرز میان شعر آوانگارد و مسوولیت نشانه‌ای 🔹 سخنران: دکتر سینا
گروه شعر فارسی خانه فرهنگ گیلان : 🔸 از متن باز تا متن بی‌دفاع:  مرز میان شعر آوانگارد و مسوولیت نشانه‌ای 🔹 سخنران: دکتر سینا جهاندیده 🔸 یکشنبه | ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ |ساعت ۱۸ @kfgil

یک پا شکسته یک پا لبِ گور یک پا پشتِ پا زده به راه یک پا لنگ در هوا یک پا پس کشیده از یک پا برهنه وسطِ یک پا بیرونِ دایره‌ی بی‌سر، بی‌دم، بی‌یال یک پا روی دمِ خودش یک پا روی هیچ سه پا سه ضلعِ یک سکوت

مثلث یک پا شکسته یک پا لب گور یک پا پشت پا زده به مثلث یک پا لنگ در هوا یک پا پس‌کشیده از یک پا برهنه وسط سفره مثلث یک پا بیرونِ دایره‌ ی بی‌سر، بی‌دم، بی‌یال یک پا روی دمِ شیر یک پا روی هیچ. حمید مشکی #شعر #نو #ادبیات t.me/Hamidmoshgy

#لبریخته‌ها ۴۱ با تو بهار دیوانه‌ایست که از درخت بالا می‌رود و می‌رود تا باد با باد من از درخت بالا می‌افتم. @Yadollah_royai

جهان متوجه شد (شعرهای اعتراض)، علی باباچاهی، نشر آفتاب، نروژ، ۱۴۰۱

📢یه فیلمهایی اژ خسارت بارندگی شمال منتشر شده که واقعا آدم دهنش وا میمونه که این چه جور ساختمون سازی بوده! آپارتمانهای به ظاهر شیک، آب در طبقات مختلف جاری شده! والا این بارندگیها تا ۱۰-۱۵ سال پیش یه چیز معمول در شمال بوده‌. علت و فلسفه سقف شیروانی در شمال جلوگیری از همین فجایع بود. بساز بندازها، بعد از به گند کشیدن تهران و شهرهای دیگه، هجوم بردند سمت شمال کشور و مشغول ساخت و ساز شدند. بومی های منطقه هم طبیعتا برای کسب منافع، باهاشون همدل شدن. بدون دانش و بدون شناخت از اقلیم، شروع کردند به ساخت خانه های چسکی بر روی شالیزارها. حالا زمان مشخص شدن نتایج فرا رسیده. @politicscafe

برای مرگ، جوانم برای ماندن، پیر #منوچهر_آتشی

«شرافت را نباید به دست آورد؛ آن را فقط نباید از دست داد.» #آرتور_شوپنهاور

قامت در آستانه مانده‌ایم— نه از تردید، که در، خودش از یاد برده به کدام‌سو باز می‌شد. مقصد روزی نامی داشت— رنگش هنوز یادمان هست، خودِ اسم را نه. حالا مقصد فاصله‌ای‌ست میان یک نفس و نفس بعدی. ایستاده‌ایم— نه از شجاعت، که زانوهامان فرمِ خم‌شدن را از یاد برده‌اند. هر صبح قد راست می‌کنیم جلوی همان بادی که دیروز هم آمده بود— مطمئن است امروز نوبتِ ماست که خم شویم. گاهی فکر می‌کنم بروم. اما رفتن از این‌جا مثل کندنِ ریشه‌ای‌ست که نه به خاک، به استخوان‌های زیرِ خاک چسبیده. مادربزرگم می‌گفت توتی هست که اگر به‌موقع برسی جانت را پس می‌دهد— قصه‌ای زیرِ لب گفته‌شده، مثل نفسی قرض‌گرفته از کسی که دیگر نفس ندارد. توت هنوز می‌رسد— همیشه یک فصل دیرتر از آن‌که کسی محتاجش باشد. مردن این‌جا نوبت می‌خواهد— سرِ صف را زیرِ خاک گم کرده‌ایم. تنم هنوز این‌جاست— لباسی روی صندلی، جا مانده از رفتنی که فقط گرمایم را برد. اسمم را روی دیوار می‌کَنَم— با ناخن، اگر باید. دستم را که پس می‌کشم، هزاران خط کنار اسمم مانده‌اند: بعضی تازه، بعضی آن‌قدر عمیق که دیگر حرف نیستند، فقط شیارند. یک‌بار، در ازدحامی بی‌نام، خواستم زانو بزنم— نتوانستم. نه از قدرتِ پاهایم، که از فشارِ بدن‌هایی از هر سو، نگه‌ام داشته بودند سرپا، بی‌آن‌که بدانند، بی‌آن‌که بخواهند. پس قامتم از خودم نیست— از دست‌هایی‌ست که ندانسته زیرِ بغلم را گرفته‌اند و رها نکرده‌اند. روزی این دیوار پر می‌شود— یا خرابش می‌کنند، فرقی نمی‌کند. شیارها می‌مانند زیرِ سرانگشتِ کودکی که هنوز نوشتن بلد نیست. انگشتش روی نامی می‌لغزد، و ستونِ فقراتش، بی‌آن‌که بداند چرا، کمی راست‌تر می‌شود. باربد مشکی.       ۱۴۰۵/۶/۹ #شعر_نو_ایرانی #هنر_معاصر #ادبیات_مدرن_قرن @Anti_daily https://t.me/anti_daily

خیّام؛ پرمته تایران تحلیل گفتمان خیامیّت چاپ اول 1405 نشر مروارید سینا جهان دیده شومیز _ رقعی 308 ص 880.000 تومان #مروارید #ج
خیّام؛ پرمته تایران تحلیل گفتمان خیامیّت چاپ اول 1405 نشر مروارید سینا جهان دیده شومیز _ رقعی 308 ص 880.000 تومان #مروارید #جدید خیامِ شاعر نه یک فرد، بلکه صورت نمادینی‌ست از اضطراب هستی‌شناختی، لذت‌طلبی تلخ، و رهایی‌خواهی پنهان. او صدای خفه‌شدۀ قرون پرتب‌وتاب ایرانِ اسلامی‌ست، سپر بلای نسلی از اندیشه‌ها و تَمنیّات سر...

🔴 تراژدی کلام مقدس ✍سینا جهاندیده گاهی این قطعه از شعر شاملو را زمزمه می‌کنم: با ما گفته بودند: «آن کلامِ مقدس را با شما خواهیم آموخت، لیکن به خاطرِ آن عقوبتی جانفرسای را تحمل می‌بایدِتان کرد.» عقوبتِ جانکاه را چندان تاب آوردیم آری که کلامِ مقدسِمان باری از خاطر گریخت.... در این چند سطر، تاریخ به شکلی فشرده به یک تراژدی تبدیل می‌شود: وعده‌ی کلامی مقدس، تحمل رنج برای رسیدن به آن، و سرانجام فراموشی همان کلامی که رنج به خاطرش تحمل شده است. گویی انسان در پایانِ رنج، نه به حقیقت، بلکه به فقدان حقیقت می‌رسد. آنچه باید حاصلِ رنج باشد، خود در اثر رنج از میان می‌رود. اما شاید بتوان این شعر را از جایی دیگر خواند؛ از جایی که حتی پیش از پرسش درباره‌ی فراموشی کلام مقدس، پرسش از وجود آن کلام آغاز می‌شود. تراژدیِ شعر شاملو، اگر از منظر غایت‌گرایانه خوانده شود، تراژدیِ نسلی است که برای رسیدن به حقیقتی برتر رنج کشید و سرانجام آن حقیقت را از دست داد. اما اگر غایت‌مندی را از روایت کنار بگذاریم، اتفاق دیگری رخ می‌دهد: دیگر لازم نیست فرض کنیم در آغاز، رازی وجود داشته و در پایان، راز فراموش شده است. شاید مسئله این باشد که رازی اساساً در کار نبوده است. و اینجا طنز تراژیک تاریخ آغاز می‌شود. شورشیانِ آرمان‌خواه همیشه خود را در جست‌وجوی کلامی مقدس تصور کرده‌اند؛ کلامی که قرار است معنای رنج آنان را توضیح دهد و تحمل عقوبت را به ضرورتی تاریخی تبدیل کند. رنج، در این روایت، بهایی است که باید برای حقیقت پرداخت. عقوبت، وسیله‌ای است برای رسیدن به غایت. بنابراین انسان می‌تواند شکنجه، محرومیت، شکست، تبعید و مرگ را تحمل کند، زیرا در افق آینده چیزی مقدس منتظر اوست. اما اگر از این روایت غایت‌شناختی فاصله بگیریم، مناسبات به نحو هولناکی معکوس می‌شود. شاید عقوبت برای رسیدن به کلام مقدس نبود؛ خودِ عقوبت، کلام مقدس بود. این احتمال، تمام روایت را دگرگون می‌کند. دیگر در یک سوی تاریخ، راز و در سوی دیگر، فراموشی راز قرار ندارند. آنچه «کلام مقدس» نامیده می‌شود، ممکن است نامی باشد که تاریخ بر رنج خود گذاشته است تا رنج را قابل تحمل، ضروری و حتی مقدس کند. در این صورت، کسانی که می‌گویند «به خاطر آن کلام باید عقوبتی جانفرسا را تحمل کنید»، الزاماً حاملان رازی پنهان نیستند. آنان می‌توانند سازندگان همان رازی باشند که مدعی انتقال آن‌اند. راز، پیش از عقوبت وجود ندارد؛ عقوبت است که راز را تولید می‌کند. این شاید یکی از بنیادی‌ترین سازوکارهای تاریخ باشد: انسان ابتدا رنج می‌کشد، سپس برای رنج خود معنا می‌سازد؛ اما پس از مدتی معنا چنان بر رنج مسلط می‌شود که گویی از ابتدا علت رنج بوده است. بدین‌سان، معلول جای علت می‌نشیند. خشونت خود را به نام حقیقت توضیح می‌دهد و حقیقت، پس از آن، به نامی برای مشروعیت خشونت تبدیل می‌شود. اینجاست که تاریخ به یک دستگاه تولید راز بدل می‌شود. تاریخ نه همیشه رازهای موجود را کشف می‌کند و نه الزاماً حقایق پنهان را از زیر آوار زمان بیرون می‌کشد؛ گاهی چیزی را که وجود نداشته، چنان روایت می‌کند که گویی از ازل وجود داشته است. بعد، نسل‌های بعدی مأمور می‌شوند آن حقیقت مفروض را جست‌وجو کنند. آنان به جست‌وجوی چیزی می‌روند که تاریخ، پیش‌تر، نبودنش را پنهان کرده است. شاید از همین منظر بتوان آن بیت حافظ را نیز دوباره خواند: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد حافظ در اینجا از نسبت میان اندوه و سخن می‌گوید؛ اما می‌توان این رابطه را وارونه نیز کرد: گاهی این اندوه است که به دنبال نکته‌ای می‌گردد تا خود را موجه کند. انسانِ رنج‌کشیده نمی‌تواند به سادگی بپذیرد که رنجش بی‌معنا بوده است. بنابراین برای رنج خود راز می‌سازد، برای راز خود غایت، و برای غایت خود تاریخ. و شاید تراژدی دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: انسان نمی‌تواند بپذیرد که رنجش بی‌حاصل بوده است. به همین دلیل، فراموشی کلام مقدس در شعر شاملو را می‌توان نه پایان یک جست‌وجو، بلکه شکستِ یک دستگاه معنابخش دانست. آنچه از خاطر می‌رود، شاید نه یک حقیقت بیرونی، بلکه روایتی است که رنج را تحمل‌پذیر کرده بود. اما طنز تلخ‌تر این است که وقتی کلام فراموش می‌شود، خودِ عقوبت باقی می‌ماند. راز می‌رود؛ رنج می‌ماند. و شاید تاریخ دقیقاً همین‌گونه کار می‌کند: راز را به آینده حواله می‌دهد و عقوبت را به اکنون تحمیل می‌کند. وعده همیشه در آینده است، اما رنج همیشه در زمان حال اتفاق می‌افتد. کلام مقدس همیشه «بعداً» آشکار خواهد شد؛ بنابراین می‌توان عقوبت را «اکنون» اجرا کرد.

جواد مجابی - شاعر، نویسنده و منتقد هنری پیشکسوت - در ۸۷ سالگی از دنیا رفت. پوریا سوری - شاعر - با اعلام خبر درگذشت این شاعر (
جواد مجابی - شاعر، نویسنده و منتقد هنری پیشکسوت - در ۸۷ سالگی از دنیا رفت. پوریا سوری - شاعر - با اعلام خبر درگذشت این شاعر (امروز، چهاردهم شهریورماه ۱۴۰۵) به ایسنا گفت: نظر خانواده مجابی این است غیر از آیین تشییع، مراسم دیگری نداشته باشند. بعد از مدت هفت روز به احترام دکتر مجابی در منزل او به روی دوستدارانش باز است و  علاقه‌مندان می‌توانند به خانه او مراجعه کنند.جواد مجابی متولد ۱۳۱۸ در قزوین بود و آثار متعددی در زمینه‌های شعر، رمان، طنز و نقد هنری منتشر کرد.«خاطرات نسل آخر»، «شب ملخ»، «عبید باز می‌گردد»، «تاریخ طنز ادبی»، «در این هوا»، «نیشخند ایرانی»، «بنفشه‌های سراشیب»، «مومیایی»، «سفرهای ملاح رویا»، «روزنامه مرد عزلت‌نشین»، «وطن روی کاغذ»، «یادداشت‌های بدون تاریخ»، «ایالاتِ نیست در جهان»، «باغ گمشده» و «آقای ذوزنقه» از جمله آثار اوست.  @tabarshenasi_ketab

Taste of Cherry_202609041731049.mp33.81 MB

🎆رباعیات بابا ▪️دو رباعی تازه از #علی_باباچاهی یکسال دگر ز خواب بر می خیزم بیزار زآفتاب بر می خیزم یا می خشکم چو مرده ی پروانه یا از وسط کتاب بر می خیزم #علی-باباچاهی ✅چهارم آذر ۹۹ _________ از " مرمر شعر" آفریدم تو، تو را ناز از تو و من نیز کشیدم تو، تورا تا نشکنمت به شیوه ی نادرپور انگشت زدم؛ زدم ، چشیدم تو، تورا! علی- باباچاهی ✅چهارم آذر ۹۹

film__ghadimi: شاهکار گوزن‌ها فیلمی به کارگردانی و نویسندگی مسعود کیمیایی، ساخته سال ۱۳۵۳ خورشیدی است.این فیلم سیاه و سفید محصول استودیو میثاقیه و به تهیه‌کنندگی مهدی میثاقیه است. بهروز وثوقی با بازی در این فیلم جایزهٔ بهترین بازیگر مرد در سومین جشنواره جهانی فیلم تهران در سال ۱۳۵۳ را از آن خود کرد. در رأی‌گیری‌های ۱۳۸۸ و ۱۳۹۸ مجلّهٔ فیلم نیز گوزنها بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران شناخته شد. سعید پیردوست دربارهٔ بازی بهروز وثوقی در این فیلم گفته بود: «آقای وثوقی به تحقیق و مطالعه برای نزدیک شدن به نقش اعتقاد داشت. من به خوبی به یاد دارم که آقای بهروز وثوقی، فرد معتادی را که در فیلم گوزنها در صحنه‌های بازارچه او را با وثوقی می‌بینیم برای چند ماه به خانه‌اش برد تا با او زندگی کند به این دلیل که بتواند به شرایط و حال و هوای یک فرد معتاد نزدیک شود. بهروز وثوقی، تمام خماری‌ها و چرت زدن‌های او را دید و تمام شرایط یک معتاد را مستقیماً نظاره کرد و به همین دلیل هم توانست نقش سید را به خوبی ایفا کند. به گونه‌ای که همه تماشاگران بازی او را تحسین کردند و پذیرفتند.» به گزارش مجله سینما ستاره، گوزنها در پایان هفته سوم نمایش در گروه نمایشی آسیا - کاپری، یک میلیون و ۸۰۰ هزار تومان فروش داشت. گوزنها با ۲ میلیون و ۶۰۰ هزار تومان پرفروش‌ترین فیلم سال در تهران شد.* @film__ghadimi

Repost from N/a
قامت در آستانه مانده‌ایم— نه از تردید، که در، خودش از یاد برده به کدام‌سو باز می‌شد. مقصد روزی نامی داشت— رنگش هنوز یادمان هست، خودِ اسم را نه. حالا مقصد فاصله‌ای‌ست میان یک نفس و نفس بعدی. ایستاده‌ایم— نه از شجاعت، که زانوهامان فرمِ خم‌شدن را از یاد برده‌اند. هر صبح قد راست می‌کنیم جلوی همان بادی که دیروز هم آمده بود— مطمئن است امروز نوبتِ ماست که خم شویم. گاهی فکر می‌کنم بروم. اما رفتن از این‌جا مثل کندنِ ریشه‌ای‌ست که نه به خاک، به استخوان‌های زیرِ خاک چسبیده. مادربزرگم می‌گفت توتی هست که اگر به‌موقع برسی جانت را پس می‌دهد— قصه‌ای زیرِ لب گفته‌شده، مثل نفسی قرض‌گرفته از کسی که دیگر نفس ندارد. توت هنوز می‌رسد— همیشه یک فصل دیرتر از آن‌که کسی محتاجش باشد. مردن این‌جا نوبت می‌خواهد— سرِ صف را زیرِ خاک گم کرده‌ایم. تنم هنوز این‌جاست— لباسی روی صندلی، جا مانده از رفتنی که فقط گرمایم را برد. اسمم را روی دیوار می‌کَنَم— با ناخن، اگر باید. دستم را که پس می‌کشم، هزاران خط کنار اسمم مانده‌اند: بعضی تازه، بعضی آن‌قدر عمیق که دیگر حرف نیستند، فقط شیارند. یک‌بار، در ازدحامی بی‌نام، خواستم زانو بزنم— نتوانستم. نه از قدرتِ پاهایم، که از فشارِ بدن‌هایی از هر سو، نگه‌ام داشته بودند سرپا، بی‌آن‌که بدانند، بی‌آن‌که بخواهند. پس قامتم از خودم نیست— از دست‌هایی‌ست که ندانسته زیرِ بغلم را گرفته‌اند و رها نکرده‌اند. روزی این دیوار پر می‌شود— یا خرابش می‌کنند، فرقی نمی‌کند. شیارها می‌مانند زیرِ سرانگشتِ کودکی که هنوز نوشتن بلد نیست. انگشتش روی نامی می‌لغزد، و ستونِ فقراتش، بی‌آن‌که بداند چرا، کمی راست‌تر می‌شود. باربد مشکی. ۱۴۰۵/۶/۹