en
Feedback
Dr jabbari | دکتر محمدرضا جباری

Dr jabbari | دکتر محمدرضا جباری

Open in Telegram

کانال اطلاع‌رسانی کارگاه‌ها، دوره‌ها و گاه‌نوشت‌های دکتر محمدرضا جباری روان‌درمانگر و متخصص روان‌شناسی از دانشگاه تهران رئیس گروه توسعه مهارتهای زندگی هفتاد موسسه آموزش عالی آزاد| کلینیک‌های‌زنجیره‌ای روانشناختی| موسسه فرهنگی هنری 02122354000 Haftad.org

Show more
418
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
روانپریش میگه: یه بچه لوس، هر وقت قهر کنه می دونه که خیلی زود یکی پیدا میشه و نازشو می کشه، پس یاد می گیره که خیلی مهم نیست که اون کار درست رو انجام بده یا غلط، مهم اینه که بعد از هر چالشی می تونه با قهر کردن پاداش بگیره و حتما هم این کارو می کنه... @Ravayateman روایتِ حیرانی یک روان‌پریش!

بازی دوسَرباختِ باج‌گیران عاطفی! خیلی نگران و آشفته میگه می‌خواستیم ازدواج کنیم ولی الان دو سه روزه دیگه جوابمو نمیده میگه: میدونم من یه اشتباه کوچیک کردم، ولی وقتی گفتم ببخشید و هی بهش زنگ زدم، دیگه نباید با من قهر کنه، اصلا میدونه من نمی تونم قهر باشم، میدونه این نقطه ضعفمه، اونم سر هر اشتباهی هی باهام قهر میکنه و هر وقت که بحث و دعوامون بالا گرفته، بهم گفته هر وقت دلت خواست می تونی بری و ادامه رابطه هم اصلا برام مهم نیست، اگرچه تو عمل این اتفاق هیچ وقت نیفتاده و نرفته... اما من می دونم که اگه پیگیرش نباشم، اونم پیگیری نمی‌کنه و رابطه تموم میشه و من اینو نمی‌خوام. می‌پرسم: این اشتباهات کوچیک که میگی مرتکب شدی احتمالا زود قاطی‌کردن و عصبانی شدن و هیجانی رفتار کردن یا تهدید به اینکه از رابطه میری نیست؟ که احتمالا بعدشم خودت پشیمون میشی و عذرخواهی می‌کنی؟ سرشو به علامت تایید تکون میده روانپریش میگه: یه بچه لوس، هر وقت قهر کنه می دونه که خیلی زود یکی پیدا میشه و نازشو می کشه، پس یاد می گیره که خیلی مهم نیست که اون کار درست رو انجام بده یا غلط، مهم اینه که بعد از هر چالشی می تونه با قهر کردن پاداش بگیره و حتما هم این کارو می کنه... حالا اگه طرف مقابلش کسی باشه که خیلی از تنها شدن و تنها موندن ترس داشته باشه، با هر قهرِ طرف مقابل، این ترس تو وجودش روشن‌تر میشه و شروع می‌کنه به باج‌دادن عاطفی، آدمای تنها یا اونایی که فکر می کنن کسی دوسشون نداره و آدمای مهم زندگی‌شون یه زمانی حتما رهاشون می‌کنن و می‌رن، معمولا به دنبال افرادی می‌گردن که بهشون وابسته شَن، بنابراین دنبال یه آدم حامی می‌گردن، اما بخاطر ترسای شدیدشون گیر یه بچه‌ی حساسِ ناز نازی‌ و اهل قهر و بی‌تفاوتی می‌افتن که روز به روز هم خودشون باعث میشن تا اون آدم رفتاراش بدتر بشه از طرفی هم رفتارای هیجانی شدید، پرخاشگری و تهدید و حتی عذرخواهی‌های مداوم و پی‌درپی چیزیه که یه رابطه رو خیلی زود دچار فرسودگی و دل‌مُردگی می کنه... روانپریش میگه: اگه خواستین از سیاه چاله‌ی رابطه‌ی یه بچه‌ی لوس و یه آدم وابسته خلاص شین، اول پاداش دادن به رفتارهای غلط رو متوقف کنین و دوم ترس از تنهایی و وابستگی و رفتارای بشدت هیجانی رو درمانش کنید روان‌پریش میگه یادتون باشه اونی که موندنی نیست یه روزی، یه جایی، به یه بهانه‌ای، بالاخره می‌ره و شما می‌مونید و تنهایی و ناراحتی از اینکه یک عمر بهش باج دادید، اما اونی که می‌خواد کنار شما بمونه و بسازه، بها میده، می‌مونه و باهاتون می‌سازه، پس اجازه بدین که بچه ها از کنارتون برن و بزرگ بشن و آدمای بالغ فرصت پیدا کنن که بیان و توسط شما دیده بشن و پیش‌تون بمونن... @Ravayateman روایتِ حیرانیِ یک روان‌پریش!

باج‌گیران عاطفی خود را بشناسیم! @Ravayateman روایتِ حیرانیِ یک روان‌پریش!

"تغییر" یکی از سخت‌ترینِ کارهاست... حتی تغییر یک عادت ساده! به همین دلیل هست که ما نیاز داریم برای تغییر کردن به خودمون فرصتِ
"تغییر" یکی از سخت‌ترینِ کارهاست... حتی تغییر یک عادت ساده! به همین دلیل هست که ما نیاز داریم برای تغییر کردن به خودمون فرصتِ اشتباه‌ بدیم و دلسرد نشیم و البته باپشتکار به مسیرمون ادامه بدیم... پ.ن: صبح اولين روزی که پلیس سوئد در سال ۱۹۶۷ جهت رانندگی‌ را از سمت چپ به سمت راست تغيير داد. @Ravayateman روایتِ حیرانی یک روان‌پریش!

روان‌پریش، از دلتنگی‌های ما آدم‌ها روایت می‌کنه... از حرفهایی که عمری، نگه داشتیم و آسیب‌هایی که ناخواسته به خودمون زدیم! روان‌پریش میگه ای کاش یه روز بفهمیم که کجا امنیت‌مون رو گُم کردیم و بریم همون‌جا دنبالش! @Ravayateman روایتِ حیرانیِ یک روان‌پریش!

هشدارِ دلتنگی را جدی بگیریم! اگه بتوانیم به این سوال جواب بدیم که چرا دلتنگ میشیم و اصولا دلتنگ چه کسانی میشیم، می‌تونیم تو انتهای همه پاسخ‌ها فردی یا خاطره‌ای رو ببینیم که در کنارش، یک احساس عمیقِ خوشحالی و یک حس امنیتِ ماندگار رو تجربه کردیم. این تجربه، آنقدر عمیق هست که وقتی به هردلیلی ازش دور می‌شیم یا از دستش میدیم و اون جای خالی رو احساس می‌کنیم، دچار غمی می‌شویم که در ورای اون، دلتنگی‌هامون ظاهر میشن! اگر کسی یا شرایطی بتونه اون حجم از هیجانِ شادیِ توام با امنیت رو برامون تامین کنه، اصولا دلتنگی به سراغمون نمیاد، اما به محض اینکه احساس کنیم همه اون چیزایی که داریم، حتی شادی و هیجانهای ظاهری، نتونستن جای خالی اون فرد یا خاطره رو برامون پُر کنن، دوباره به شدت دلتنگ میشیم! انگار این دلتنگی، ناشی از دلبستگی به فردی هست که ما عمیقا بهش اعتماد داریم و کنارش امنیت رو تجربه می‌کنیم. و گویا دلتنگی، امنیتِ از دست رفته‌ای هست که اگر مراقبت نشود، می‌تواند زندگی‌مان را به تباهی و بی‌سامانی بکشاند. روان‌پریش میگه: دلتنگی‌هایم،‌ روزگارِ کودکِ کاری را مانَد، که هر روز پشتِ چهارراه، دست گدایی به سوی این و آن دراز می‌کند، اما غروب، فرد دیگری همه‌ی آن ترحم‌ها را بعنوان دستمزدِ بی‌صفتی‌هایش، پاداش می‌گیرد! مهم است بدانیم که قرارنیست برای هر دلتنگی، اقدامِ بیرونی مشخصی انجام دهیم، چون ممکن است آن دلتنگی، از دلبستگی‌های ناسالم ما سرچشمه گرفته باشد و هرتوجه یا اقدامی به ما آسیب بیشتری بزند، اما به همان میزان مهم است که در هر دلتنگی به غم اجازه دهیم تا بتواند قلبمان را لمس کند و فرصت یابد تا با تجربه‌ی این لحظات مهم، ظرفیت بازگشت به حالت عادی را فراهم کند... روان‌پریش میگه،‌ دلتنگی، اشتیاقِ دوباره‌ی وصل شدن است، اما گاهی لازم است یاد بگیریم که این قلبِ ارزشمندِ خود را، صرفا با قلب و نگاهی ارزشمند، به اشتراک بگذاریم... در دلتنگی‌ها، وقتی به خودمان اجازه می‌دهیم، غم را تجربه کنیم، حالمان بهتر می‌شود، چون دلبستگی و همدلی بدون احساس غم، بی‌معناست! اگر این‌گونه به زندگی نگاه کنیم، شاید این دلتنگی‌های ماست که به دنیای‌مان رنگ و معنا می‌دهد... به قول عادل: دلتنگی نه حرف حالی‌اش می شود نه نگاه نه گفتنِ مدامِ دوستت دارم دلتنگی یک سکوت می خواهد یک آغوش که بویِ عطرِ تو را تنها داشته باشد که بدانی دور که شد هنوز هم آغشته باشد از بویِ تو دلتنگی امنیت می خواهد "عادل دانتيسم" @Ravayateman روایتِ حیرانیِ یک روان‌پریش!

روان‌پریش از تواناییِ شکستنِ شاخِ غول و تکنیک‌هاش😜 روایت می‌کنه! شاید شمام از اونایی باشین که میخواین این هفته، اون کار مهمه رو، تو زندگیتون شروع کنین! حرفای تکراری‌اش شاید براتون، تلنگر باشه... @Ravayateman روایتِ حیرانیِ یک روان‌پریش!

خیلی وقتا پیش میاد که واقعا دلمون میخواد یه کاری رو تو زندگی‌مون به نتیجه برسونیم، مثلا فلان کتاب رو بخونیم، زبان انگلیسی یاد بگیریم، بالاخره بیزینس شخصی‌مون رو راه بیاندازیم ولی در عمل، هی اونو به تاخیر می‌اندازیم. البته شاید خیلی‌هامون اون کار رو هم، شروع کنیم، ولی نیمه‌کاره ولش می‌کنیم و دیگه ادامه‌اش نمی‌دیم. البته تا دلتون بخواد در موردش حرف می‌زنیم و هی به خودمون و دیگران، وعده و وعید می‌دیم که مثلا از همین شنبه شروعش می‌کنم! و شنبه‌ها پشت سرهم میان و هیچ‌وقت اون شنبه‌ی موعودِ ما نمیاد... تو زندگی واقعی هم فرق آدمای موفق و ناموفق تو همین نکته است، آدمای موفق، بیشتر از حرف زدن، عمل می‌کنن! البته بیشتر مواقع، ترس از شکست باعث میشه که اصلا آدم، قدمی برنداره، تو این مورد، آدمای ایده‌آل‌گرا و به ظاهر باهوش، بدترن، چون علاوه بر ترس از شکست، ترس از عالی و پرفکت انجام نشدنِ کار، باعث می‌شه تا کلا بی‌خیال انجامش بشن. اما آدمای معمولی، خیلی زود و خوب، عموما به نتیجه می‌رسن، چون فارغ از فکر کردن به این همه چیزِ بد، اقدام می‌کنن و کار رو جلو می‌برن و هروقتی که به چالش خوردن، فقط در مورد اون چالش، ذهنشون رو مشغول می‌کنن و در بقیه موارد، همه‌ی فکر و خلاقیت‌شون رو صرف پیشرفتِ کار می‌کنن و نه نگرانی از شکستِ بعدی! این آدمای معمولی، یک خصوصیت مهم دیگه هم دارن، اونا وسطِ کار نمیگذارن شک و تردید بیاد سراغشون و نگذاره تا مسیرشون رو به انتها برسونن. بعدشم آدمای معمولی، قانع‌اند. چون اونا میخوان اوضاع، فقط یک‌کمی بهتر بشه و همین جوری، یک‌کم، یک‌کم، کلِ مسیر زندگی‌شون رو تغییر می‌دن. روان‌پریش میگه، شکستنِ شاخِ غول، یکی از سخت‌ترین کارای دنیاس، ولی با ۵ قدمِ ساده میشه انجامش داد! اول باید شکستنِ ۳تا دونه چوب کبریت رو کنار هم یاد بگیری دوم اینکه اجازه بدی اگه یه جاهایی هم خراب‌کاری کردی، بتونی بدون عذاب‌وجدان، به خودت بگی، فدای سرت! سوم اینکه هرگز به توان‌مندی‌هات شک نکنی و چهارم و پنجم هم، پُشتِ‌کار و پُشتِ‌کار و پشتکار... @Ravayateman روایتِ حیرانی یک روان‌پریش!

روان‌پریش امشب، از حسادت‌های ما نسبت به هم روایت می‌کنه... از دشمن‌پنداری‌ها، متهم‌کردن‌ها و حتی نقدهایی که برای دیده شدن، به زبان جاری می‌کنیم، حرف میزنه... @Ravayateman روایتِ حیرانی یک روان‌پریش!

با هزار بدبختی از دفتر، وقت گرفته بود و خودش رو به اسم دیگه‌ای معرفی کرده بود. تا اینکه اومد روبروم نشست و گفت: منو می‌شناسی؟ بهش گفتم: نه گفت: شوخی می‌کنی؟ گفتم: چرا باید شوخی کنم؟ گفت‌: آخه من فلانی‌ام گفتم: می‌بخشید که من نمی‌شناسم، میشه بهم بگین چرا اینجایین؟! گفت من یک سخنران خیلی مطرح‌ام، کلی طرفدار دارم، سالهاست که دارم تو این حوزه کار می کنم، هر جا می‌رم تشویق و تحسینم می‌کنن. اما چند ماهیه که حالم خیلی بده... بهش گفتم چرا؟ گفت: تو واقعا راست گفتی که منو نمیشناسی؟ گفتم: دنیایی که ما آدم بزرگا اینقدر جدی‌اش گرفتیم، اونقدرا هم جدی نیست. حالا می‌خوای حرف بزنی یا نه؟! گفت چون نمی‌شناسیم، اینجوری خیالم راحت تره که راست برم سر اصل مطلب: اخیرا" یه آدم عوضی، همکار ما شده که فقط بلده خوب حرف بزنه، اما خیلی بارش نیست. خودشم اینو تو سخنرانی‌هاش میگه که خیلی چیزای بدیهی رو نمی‌دونه و باید بپرسه، ولی مردم خیلی دوسش دارن، کلی از مخاطب های منم رفتن پیشش، اینقدر خوب داره پیشرفت میکنه که لج منو درمیاره، می‌دونی بنظرم فقط شانس داره، البته یه جوری‌ام حرف میزنه که همه رو میخکوب میکنه‌ها ولی شومنه دیگه، یعنی تَهِ‌اش، هیچچی نیست! ازش پرسیدم: بهش حسودی میکنی؟ گفت: اصلا، چی فکر کردی؟ اون اصلا" تو این قد و اندازه نیست که حتی من بخوام خودم و دانشم رو باهاش مقایسه کنم. هرکسی‌ام درباره‌اش بهم گفته، بهش ثابت کردم که داره چرت میگه و حرفم رو هم قبول کردن. گفتم: من چیکار می‌تونم برات انجام بدم؟ گفت: حالم ازش بهم میخوره، چطور بگم اصن حالم از خودمم بهم میخوره. راستی اینم بگم که دیشب زنم بهم گفت تو داری بهش حسودی میکنی و این بیشتر بهمم ریخت. و من می‌دونم که حتی زنم هم، اونو موفق‌تر از من می‌بینه و این یعنی دشمن، اومده تو خونه‌ی خودم! بهش گفتم بی‌شک، خیلی دلایل وجود داره ولی عموما" آدم‌هایی که عزت نفس پایین دارن، زود تو این دام می‌افتن. تو نمی‌تونی آدمی که توی جذبِ مخاطب، خیلی موفق‌تر از تو عمل کرده رو ببینی، از طرفی هم حاضر نیستی واقعیت رو بپذیری. اما اشتباه مهلک تو اینجاست که داری خودت رو با اون مقایسه می‌کنی و چون توی مقایسه، خودت رو کمتر از اون می‌بینی، غیرمنصفانه و پرخاشگرانه در موردش، نظر میدی و سعی میکنی که تخریب‌اش کنی، حتی اینکار رو داری با خودتم انجام میدی، اینو همسرت هم فهمیده، احتمالا بقیه هم فهمیدن یا بزودی میفهمن! تو محتاج دیده شدنی و اون داره از نظر تو، به‌راحتی دیده میشه و تو نمی‌خوای قبول کنی که اون با تلاش و کفایت خودش به اینجا رسیده و به همین دلیل داری با شانسی خوندن موفقیتش، صورت مساله رو پاک می‌کنی. در واقع تو داری بهش حسودی می‌کنی و تلاش می‌کنی تا با تخریب‌اش، فشاری که داری تحمل می‌کنی رو کمتر کنی. اما زمانی که داری به حسابِ خودت، حقیقت رو به همه میگی، جدای از اینکه اونو تخریب می‌کنی، متوجه نیستی که چقدر داری پیام اینکه "من رو ببینید" ، چون من تشنه توجه هستم رو داری به دیگران منتقل می‌کنی. با این کار، تو داری خودت رو سرزنش و تحقیر می‌کنی که چرا من مثل اون نیستم و توجهی که یک عمر محتاج‌اش بودم رو الان حتی از همسرم هم نمی‌گیرم. روان‌پریش میگه: وقتی شعله‌های حسادت، درون یک آدم روشن میشه، اجازه نمی‌ده درک درستی از حقیقتِ جهان داشته باشه، تو اون لحظه‌ها اون دنیا رو سیاه و سفید می‌بینه و همین یعنی به غیرسازنده‌ترین شیوه ممکن، داره دست به تخریبِ عزت نفس‌اش می‌زنه... @Ravayateman روایتِ حیرانی یک روان‌پریش!

روان‌پریش میگه میدونی چرا خیلی از آدما نقشِ یک‌قربانی رو تو زندگی بازی می‌کنن؟ میدونی چرا نمی‌تونن طعم صمیمیتِ پایدار رو تو رابطه‌‌شون بچشن؟ چون هنوز بزرگ نشدن و بزرگ‌شدن، یک انتخابه! @Ravayateman روایتِ حیرانیِ یک روان‌پریش!

با چشمهای پُر از تردید و صورتی سرد و بی‌تفاوت، می‌آد و آروم جلوم میشینه و میگه: وقتی بچه بودم پدر و مادرم اصلا بهم توجه نداشتن، اونا اصلا آدمای مهربونی نبودن، چون اون‌جوری که پدر و مادرای دیگه حواسشون به بچه‌هاشون بود و ازشون مراقبت می‌کردن، پدر و مادرِ من، انگار اصلن بچه‌ای نداشتن که بهش متعهد باشن، اصن انگار ما تو کوچه بزرگ شدیم و نفهمیدن چه جوری شد که بچه‌شون، مردی شد واسه‌ی خودش، که ای‌کاش نمی‌شد! بهش گفتم چرا اومدی اینجا؟ فکر می‌کنی من چه کمکی از دستم برمیاد؟ گفت: دیگه واقعا خسته شدم، سراغ هرکی میرم که باهاش آشنا بشم و ازدواج کنم، اولش خیلی خوبه اما خیلی سریع تبدیل به یک آدم عوضی و سنگدل و بی‌احساس میشه... منم ازش متنفر میشم و بعد کلی کلنجار با خودم، میرم سراغ یکی دیگه... بهش گفتم: بیا فکر کنیم که تو هنوز یک بچه‌ای! و چون می‌بینی که پدر و مادرت باهات مهربون نیستن یا اونجوری که پدر و مادرای دیگه به بچه‌هاشون محبت می‌کنن، بهت توجه نمی‌کنن، تو یکسره بدنبال کسی می‌گردی که: عمیقا درکت کنه متوجه ناراحتیت بشه بدخلقی‌هات رو تحمل کنه جای تو به مشکلاتت فکر کنه و برات حل‌شون کنه خواسته‌هات رو حدس بزنه و برات برآورده کنه و تو بشی اولویت اول همه‌ی زندگیش! اون همین جور که نگاه می‌کرد یک لبخند عمیقِ رضایت رو صورتش ظاهر شد. ادامه دادم چون تو پدر و مادری که بهت ظلم کردن رو نمی‌تونی عوض کنی، دنبال رابطه‌ی عاطفی به ظاهر ایده‌آلی می‌گردی که اون همه‌ی این کارا رو واست انجام بده و وقتی تو دنیای واقعی این آدم رو نمی‌تونی پیدا کنی، شروع به ناله و نفرین و شکایت می‌کنی. درست مثل بچه‌گیت! می‌دونی چرا: چون اون رابطه‌ای که تو دنبالش می‌گردی، یه رابطه‌ی مادر و فرزندیه. در حالیکه تو، تو یک رابطه‌ی دوطرفه‌ی بالغانه قرار می‌گیری که طرفت هم دلش میخواد با یه آدم بالغ وارد رابطه بشه، نه یک بچه‌ی نق نق‌او! روان‌پریش میگه، اگه دلت میخواد بجای وابستگی، طعمِ صمیمیت رو تو یک رابطه‌ی بالغانه بچشی، بزرگ شو! باورش کن که کودکی‌ات و مشکلاتت، گذشته... اگرچه شاید نیاز داشته باشی تا یکبار برای همیشه برای اون درد و رنجهایی که کشیدی، سوگواری کنی و بعدش به دنیای بزرگسالی قدم بزاری! و یادت باشه که یک بزرگسال، مسئولیت زندگیش رو (ترس‌ها، خواسته‌ها، ناکامی‌ها و...) به تمامی به عهده می‌گیره... @Ravayateman روایتِ حیرانیِ یک روان‌پریش!

روان‌پریش میگه غُرزدن ساده‌ترین کار دنیاست که فقط از بُزدل‌ها برمیاد! اون میگه کسی که غر می‌زنه پذیرفته که فرمون زندگیش دیگه دست خودش نیست. روان‌پریش میگه این همون مسیریه که تهش یک بازنده، تنها و بی‌کَس به انتظار پایان نشسته... @Ravayateman

روان‌پریش میگه: غُر زدن ساده‌ترین و چندش‌آورترین کار دنیاست که انجامش، فقط از یک بُزدل برمیاد... آینه به روان‌پریش میگه، اووه حالا چته؟ چرا اینقدر بد حرف میزنی؟ روان‌پریش میگه آخه تو نمیدونی که وقتی کسی غُر میزنه چقدر آدم ضعیف و ناتوانیه! و همه این ضعف و ناتوانی رو میخواد بیندازه به گردن فرد دیگه، به گردن موقعیتی که توش گیر کرده، به گردن اوضاع و شرایطی که توش زندگی می‌کنه و به گردن همه چی الا خودش! اون اصلا نمیخواد سهم خودش رو بپذیره و در واقع، با این کار داره فرار میکنه از اینکه با حجم بزرگ همه‌ی بی‌کفایتی‌هایی که تو وجودش هست، مواجه بشه... اون میخواد با غُر زدن، سهم خودش رو از اتفاقاتی که تو زندگیش، باهاش مواجه شده و به سهم خودش براش مسئول بوده، نادیده بگیره و همه تقصیرات رو به گردن کسی یا چیزی غیر از خودش بیندازه... در حالی که باید می‌ایستاده و جرات‌مندانه کاری انجام می‌داده و قاطعانه نتیجه‌ای می‌ساخته... اون با این کار خودش رو میبره توی یک گوشه‌ی تاریک و دنج، که به عالم و آدم غُر بزنه و لعنت بفرسته ولی خودش هیچ اقدامی برای بهتر شدن شرایط انجام نده... واقعیت اینه که اون آدمی که غر میزنه، بیشتر از هرچیزی، ترسیده و دلش نمی‌خواد اقدامی انجام بده که از قبل می‌دونه که نتیجه‌اش شکسته... اون یک ترسوئه و یک ترسو رو شاید بشه با یک تلنگر، از خواب بیدارش کرد و گفت میخوای بیای خودت، فرمون زندگیت رو دستت بگیری و آیا دلت میخواد خودت واسه‌ی خودت یک کاری بکنی؟ یا میخوای محکوم باشی به اون چیزی که همیشه ازش می‌ترسیدی؟ روان‌پریش به آینه میگه میدونی چرا به غر میگم چندش آورترینه؟ چون حس می‌کنم که خودم یک وقتایی که غر می‌زنم، دلم نمیخواد اقدامی انجام بدم و حس میکنم که نمی‌تونم کاری رو به پیش ببرم. انگار توی یک نبردِ پررنگ، مقابل آدمایی که باور دارم خیلی از من قوی‌ترن قرار گرفتم که ناخودآگاهم میدونه که مقابلشون حتما می‌بازم. روان‌پریش میگه وقتی خودتو با دیگران مقایسه می‌کنی، همیشه تو بازنده‌ای ولی وقتی تو هرچالشی، خودتو با خودت و توانمندی‌هات مقایسه می‌کنی، می‌بینی که هربار نسبت به قبل بهتر و موثرتر ظاهر شدی و از همه مهمتر اینکه در تمام این مسیر هم، خودت رو هم تحقیر و تنبیه نکردی! @Ravayateman روایتِ حیرانیِ یک روان‌پریش!

روان‌پریش میگه، فقط حرفِ یک مردِ احمقه، که تغییر نمی‌کنه... میگه جرات‌مندی، یعنی اعتراف به اشتباه و جسارتِ تغییر مسیر... @Ravayateman

روان‌پریش میگه فقط حرفِ یک مردِ احمقه، که میتونه یکی باشه... چون هر خردمندی، متناسب با شرایط و واقعیات زندگی ممکنه، حرفش و نظرش رو تغییر بده. اما کسی که اینقدر انعطاف نداره تا وقتی نظری داد و حرفی زد که اشتباهه، جرات اعتراف به اشتباهش و اصلاح اون رو داشته باشه، محکوم به شکست و تکراره... تو زندگی وقتی با لج‌بازی از اشتباهاتت درس نمی‌گیری، محکومی تا بارها و بارها برگردی و دوباره شکست بخوری! مثل کسی که توی طوفان، چشمهاش رو می‌بنده و نمی‌فهمه که چه اتفاقی افتاده، توی طوفانهای بعدی، هیچ دستاورد و اندوخته‌ای از تجربیات قبلی‌اش نداره و هربار مثل یک‌ "کلاس اولی" با مشکلاتش مواجه میشه و هر مشکلِ کوچکی، توان اون رو پیدا می‌کنه که از پا درش بیاره! روان‌پریش میگه، جرات‌مندی یعنی اعتراف به اشتباه و جسارتِ تغییر مسیر... اگه تونستی توی زندگیت، اعتراف به اشتباهاتِ بیشتری داشته باشی، مسیر روشن‌تری هم برای ساختن رویاهای آینده‌ات داری... @Ravayateman روایتِ حیرانی یک روان‌پریش!

روان‌پریش از داستانِ غم‌انگیز "اولویت‌ها" در زندگی روایت می‌کنه... از زندانی که خودخواسته، برای خودمان ساخته‌ایم و از درد و رنجی که ناخواسته، به جان می‌خریم! @Ravayateman

خیلی‌هامون فکر می‌کنیم که زمان، چقدر زود داره می‌گذره و ما هیچچی از زندگی نفهمیدیم... فارغ از اینکه توی هر روز، ۲۴ ساعت فرصت داریم تا برای لحظه به لحظه‌اش برنامه‌ریزی کنیم و ازش، فرصت بسازیم. خیلی‌هامون هم معتقدیم که برای ایجاد رفاه و آسایش تو زندگی در تلاش و کاریم. یکسری هم در دنیای پر از تکنولوژی جدید، غرق شدیم و روزانه عمده‌ی وقت‌مون رو تو شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها می‌گذرونیم... همه اینها مثل یک روال عادی، اونقدر توجه و تمرکزمون رو گرفته، که نمی‌فهمیم، زمان چه‌جوری داره می‌گذره... جالبه که اکثر ما، تو واقعیت هم، از هر کسی یا چیزی که ما رو به بند بکشه، فراری هستیم، ولی انگار به‌طور ناخودآگاه، تمایل داریم که خودمون، خودمون رو به بند بکشیم! مثلا برای یک زندانی، وقتی به مرخصی میاد، یکساعت هم فرصت بیشتر داشتن، کلی ارزش داره برای یک بیمار سرطانی، حتی یکماه به تاخیر انداختن مرگش، ارزش فدا کردن تمام دارائی‌هاش رو داره... چرا راه دور بریم؟ تو دوران مدرسه هم ما از محدود شدن به زمان خاص و چهار دیواری خاصی که بهش کلاس می‌گفتیم، در فشار بودیم و به همین دلیل بود که شاید زنگ آخر، دیوانه‌وار از مدرسه با شادی و هیجان، بیرون می‌اومدیم و خوشحال بودیم از اینکه امروز هم تموم شد‌. درست مثل یک زندانی! انگار ما از اینکه در بند زمان و مکان باشیم، به طرز عجیبی، بیزاریم! اما وقتی همین زمان را به اختیار خودمان می‌گذارند، به ارزان‌ترین و بیهوده‌ترین شکل ممکن، خرجش می‌کنیم... فقط تو معدود جاهایی مثل آرامستان‌ها و بیمارستان‌ها و فرودگاه‌ها که عزیزانمان را از دست می‌دهیم، تازه می‌فهمیم که با خودمان چه کرده‌ایم و چه ارزان، مهمترین دارایی خود را فروخته‌ایم... یادمان‌ می‌رود که آنقدر در زندگی غرق موضوعات فرعی شده‌ایم که موضوعات اصلی و آدمهای مهم زندگی‌مان را به گوشه‌ی تاریک و دردناک "عدم اولویت" در ذهنمان فرستاده‌ایم... همیشه فکر می‌کنیم که زمان برای با آنها بودن داریم، فارغ از آنکه، از هم‌اکنون، آنان را از دست داده‌ایم و تا در دنیای واقعی آن را لمس کنیم، فرصت زیادی نداریم... داستان غم‌انگیزِ ما آدمها، داستانِ اولویت‌ها و عدم اولویت‌هاست... انگار ما مهمترین‌ها را از اولویت خارج کردیم و حاشیه‌ترین‌ها را به متن زندگی‌مان دعوت کرده‌ایم... اگه همه‌ چی اونجور که ما فکر می‌کنیم، نباشه، چه جوابی برای این حجمِ بزرگ ناکامی، تو زندگی‌مون داریم؟ روان‌پریش میگه اگه فکر می‌کنی که دنیا توقف می‌کنه تا روزی، کنار عزیزانت شادی و آرامش رو تجربه کنی، کافیه امروز با تامل، به چهره و دستهای پدر و مادرت نگاه کنی... اگر فهمیدی که چطور گردِ پیری و حسرت بر صورت و گیسوانشون نشسته، از دست دادن‌شون رو هم خواهی فهمید! و ای کاش اون روز، دیر نباشه که بفهمی تو این دنیا، همه چیز رو نمیشه فهمید! @Ravayateman روایتِ حیرانیِ یک روان‌پریش!

روان‌پریش از ترسِ تنها موندن آدمها، روایت می‌کنه... از دستاوردهای تنهایی میگه و از اتفاقات اجتناب از اون حرف می‌زنه... @Ravayateman

تنهایی، اتفاقِ مهمِ زندگی ما انسانهاست که همیشه از آن گریزانیم... خیلی از آدم بزرگا، تو زندگی‌شون تلاش می‌کنن تا لحظات کمتری رو در تنهایی سپری کنن... اونها سعی می‌کنن با دوستان‌شون وقت بگذرونن، یا با خانواده، یا با یک دوست مجازی و یا حتی در شبکه‌های اجتماعی... بعضی‌ها حتی پا رو فراتر میزارن و چون نتونستن شبکه‌ی ماندگار و قابل اعتمادی از دوستان و روابط‌شون بسازن، تنهایی‌هاشون رو با کار کردنِ غلو شده پر می‌کنن! و همه‌ی اینها یعنی یک فرارِ بی‌امان از تنها ماندن! ما با تنها ماندن، غمگین می‌شویم و برای فرار از این غم و رنج، پیوسته اضطراب داریم تا از آن لحظات تنهایی، اجتناب کنیم... اما به راستی در این تنهاییِ ترسناک چه‌چیزی وجود دارد که ما از آن گریزانیم؟ ما در این تنهایی با چه کسی مواجه می‌شویم که از دیدنش هراسانیم؟ روان‌پریش میگه، تنهایی فرصتِ نابِ دیدار با خویشتنِ خویش است... و ما در تنهایی با حقیقتی مواجه می‌شویم که نمی‌خواهیم بدانیم یا بشنویم... اما واقعیتِ خودمان، معمولا حقیقتی در درون‌مان است که دوستش نداریم و بخشی است که نمی‌خواهیم باشیم... اما حقیقت، همواره وجود دارد... چه ما آن را بخواهیم و چه نخواهیم. به همین دلیل است زمانی که با این حقیقت روبرو می‌شویم، ابتدا عمیقا غمگین می‌شویم، اما کم‌کم حاضر می‌شویم تا خودمان را همان‌گونه که هستیم بپذیریم و رشدمان از همین‌جا شروع می‌شود... معمولا افرادی که بدنبال "معنا" هستند، تنهایی‌های بیشتری دارند و در این تنهایی‌ها با پذیرش واقعی و صلح درونی با خودشان، می‌توانند از توانایی‌ها و ظرفیتهای وجودی‌شان برای رسیدن به اهدافشان، بهتر بهره ببرند. روان‌پریش میگه: بی‌شک، توانایی تنها ماندن، یکی از بزرگترین دستاوردهای زندگی ماست، تنهایی، دیر یا زود برایمان اتفاق می‌افتد، اما چه خوب که خودمان به دیدارش بریم و میزبانش شویم... @Ravayateman روایتِ حیرانیِ یک روان‌پریش!