en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

Computer کمپیوتر

Computer کمپیوتر

Open in Telegram

به بزرگترین کانال آموزش برنامه های کمپیوتر خوش آمدید آموزش ICDL آموزش برنامه های گرافیکی آموزش برنامه نویسی و طراحی وب موضوعات جالب و جذاب دنیای تکنولوژی و هوش مصنوعی آی دی مدیر کانال : @arefqarizada

Show more
2 675
Subscribers
+424 hours
-27 days
-1230 days
Posts Archive
✋سلام حضو استاد گرانقدر  جناب آقای قاری زاده  ،همه شما عزیزان و طرفداران  این کانال زیبا  و پر محتوا اوقات تان بخیر 🌹 داستان های که بیان شد واقعاً شوکه کننده بود  برای همگی ما و خودم شخصاً بعد از خواندن این مطالب بیشتر امیدوار شدم برای رسیدن به اهدافم واقعاً همگی مان‌ این روز ها برای  شنیدن  همچون داستان ها  سخت نیازمندیم تا بیشتر رو اهداف خود تمرکز داشته باشیم و امید خود از دست ندیم   جای دارد از این دریچه یک‌ تشکری خاصی داشته باشم  🙏  از استاد نهایت عزیز که این چنین مطالبی به اشتراک میگذارن تا همگی مستفید بشیم در جامعه ما این چنین اشخاصی   کم پیدا می شود  که به فکر انگیزه دادن‌  به همنوعان خود باشد  بازم یک کهکشان سپاس از شما جناب آقای قاری زاده گرانقدر خداوند به توفیقات  تان  بیفزاید  🤲

بعد از خواندن ای داستان ها و مطالب : چه حسی دارین ؟‌ چه تصمیم دارین انجام بدین ؟‌ نظر شما در مورد تصویر ذهنی شما چه میزان عوض شد ؟‌ خوشحال میشم بشنوم و ببینم که واقعا بری شما امشب مفید واقع شده باشه حرفا مه . ممنونم که تا ای موقع شب پای حرفا ما بودین. https://t.me/BiChatBot?start=sc-f634dd9601

بریم نتیجه گیری و نکته برداری و ختم داستان ها :‌ ✅ در هر شرایطی که قرار دارین هر تصویری که از آینده خو در ذهن خو دارین ،‌هیچ موقع اور فراموش نکنین و دست از تلاش برندارین. ✅ همیشه سعی کنین از بقیه درس بگیرین و بپرسین و در جستجو باشین . هر از گاهی آدم خسته میشه و لازمه که داستانی حرفی چیزی بشنوه تا یک تازه سازی یا همون ( رفرش )‌بشه . ✅ هیچگاه هیچکسی مقصر نرسیدن به خواسته ها شما جز خود شما نیه و اگر به چیزی نرسیدن ،‌اول مطمئن بشین که تلاش کردین بری یو یا خیر. اگر تلاش نکردین که خود شما میفهمین کوتاهی از خود شما بوده . اما اگر تلاشی کردین،‌بفهمین برنامه ی بهتری داره به شما خداوند متعال. ✅ هرچقدر تصویر ذهنی شما نسبت به خواسته شما دقیق و واضح تر باشه ،‌به همو میزان دست یافتنی تر میشه . ✅ طبیعی هست که انسان وقتی حرفی میشنوه باور نمیکنه به آسانی مثلا اگر مه همی سه تا داستان نمیگفتم و به شما ته کانال میگفتم هر تصویری در ذهن خو از زندگی خو دارین ،‌باور دیشته باشین که میرسین. پیش خو شاید میگفتین که ای حرفا ته شبکه های اجتماعی پر شده و مه هم خوب میفهمم. ولی ای سه تا داستان که خواندین مخصوصا داستان همو صنفی مه ارسلان ،‌قطعا باید طرز فکر شما نسبت به تصویر سازی ذهنی عوض شده باشه . به همی خاطر سعی کنین از داستان های واقعی اطراف خو الهام بگیرین و بری انگیزه دادن به خو استفاده کنین.

تاریخ : ۹ اکتبر سال ۲۰۲۰ دونالد ترامپ افغانستان 😁😎
تاریخ : ۹ اکتبر سال ۲۰۲۰ دونالد ترامپ افغانستان 😁😎

از همو قسمت هم عکس دارم انی به شما نشون میدم . اگر اینترنت یاری کنه 👇👇👇

صنف زراعتی که درس میدادم هشت دیپارتمنت یکجا میشدن که ایقدر زیاد میشدن . وقتی به صنف داخل شدم مثل یک سکوی بود دو سه تا زینه میخورد. کیف به شونه مه بود. شلوار سیاه و بولیز سفید بر مه بود. هنگامی که بالا میشدم. مثل فیلم ها هندی سریع همو هدفم به ذهنم خطور کرد که میگفتم :‌ روی یک سکوی بتونم تدریس کنم و چندین نفر باشن و لباس سفید و شلوار سیاه پا مه باشه . ( البته ای تصویر سازی چند میلی ثانیه بیشتر نشد)

وقتی که رفتم به صنف زراعت دیدم یا خداااا!‌ اگر دروغگو نشم ، فکر کنم حدود ۱۵۰ نفر ( دختر و پسر ) به صنف بودن. قسمت جالب قضیه میفهمین کجا بود؟

چندین سال تیر شد که آمدم به پوهنتون به ریاست کمپیوتر ساینس از مه بخواستن که به پوهنتون کلون هم درس بدم . چون قبلا همیشه به تعلیم و تربیه درس میدادم. ریس پوهنحی کمپیوتر ساینس همو وقت جمهوریت خانم سمیه ذبیحی بود. بعد از بحث و گفتگوی که باهم داشتیم بری مه گفتن :‌ تنها چالش شما اینه که تعداد افراد زیادی سر صنف هستن و تدریس به یک جمعیت بزرگ یک چالشیه . گفتم :‌دلجم باشین مه به جمعیت صد و چند نفره هم درس دادم. از دروغ گفتم بری نا😁. بیشترین جمعیتی که تدریس کرده بودم یک سمینار ۲۰ نفره بود که رنگ مه سرخ شده بود درجه حرارت بدن مه از کنترل خارج شده بود صدا مه از استرس میلرزید. خب بالاخره قبول کردم و به صنف زراعت بری مه درس دادن.

میگفتم برم سر یک سکوی مثل استیج شلوار سیاه و لباس سفید به بر مه باشه و حرف بزنم و چیزی به مردم یاد بدم. مثل سخنران ها هم دست خو طرف مردم بگیرم. از زینه ها بالا بشم و یک جمعیت بزرگی از مردم طرف مه سی کنن و به حرفا مه با دقت گوش بدن.

همیشه ته ذهن خو میگفتم مگری برم جایی ایستاد بشم که یک سکوی باشه و در مقابل مه چندین نفر باشه و مه گپ بزنم. صنف هشتم و نهم مکتب بودم که همیته مسئله ی ته ذهن مه بود. نمیفهمیدم چی رقم و کجا ولی عجیب به ته ذهن مه بود. جالبی اینجی هست که تصور هم میکردم چه مدل لباس به بر مه باشه.

داستان کوتاه دگه هم از خود خو میگم که با بیشترین و دقیق ترین جزئیاتی که در ذهن خو داشتم ،‌به مه اتفاق افتاد. بعد نتیجه گیری میکنم و نظر سنجی و تمام !‌ آماده ین ؟‌

از همو لحظه ی که ای عکس دیدم ،‌هر کسی که میدیدم نا امید شده ،‌ناراحته از شرایطی که داره میناله ،‌فک میکنه دنیا علیه یو هست،‌همی داستان بری یو میگم و به خودم چنان آموزنده و انگیزه بخش بود ،‌که نظیر همچین اتفاقی تا هنوز به مه امید بخش نبود. هنوزم باور ندارین به رسیدن به خواسته ها خو ؟‌ هنوزم دست کشیدن ؟‌ هنوزم نماین ادامه بدین؟

در کمال تعجب و ناباوری صنفی مه ارسلان شش سال دوره ی ماستری خور در کشور روسیه در رشته نظامی تمام کرد !‌

photo content

مه خیلی هیجان زده یم که به شما عکس همو مطلب نشون بدم . هرکاری کردم از صفحه اسکرین شات گرفته نتونستم مچم چی مرگ زده بود فیسبوک مر . بالاخره از گوشی خونه عکس گرفتم . این شما و این هم عکس همو مطلبی که دیدم . 👇🏻👇🏻👇🏻

بالاخره کانکور شد و همه امتحان دادیم و هرکسی به راه خو رفت و چندین سال تیر شد تا ای که همی چند وقت پیش ته فیسبوک میچرخیدم که به یک مطلبی رسیدم ،‌ مر چنان زیر تاثیر برد که عجیب و غریب بود بری مه .

چند باری ازی بپرسیدم که : ارسلان بچیم انی چند ماه دگه به کانکور مونده تو چی مای بخونی ؟ اصلا برنامه تو چیه ؟‌ مای به آینده چکاره بشی؟‌ بری مه گفت که مام رشته نظامی به روسیه بخوانم. اشتیاق عجیبی دیشت به ای هدف خو . همیشه هم که میگفت ، میخندید و ای حرف میگفت. همونایی که با مه سر و کار داشتین میفهمین که آدمی نیم که تمسخر کنم . بری یو میگفت بخیر باشه ولی ته دل خو میگفتم :‌ شرایط ازی اصلا طوری نیه که حتی بتونه از ولایت خو بیرون بشه . چطور ایته فکری داره که باید بره خارج از کشور سفر کنه رشته نظامی بخونه ؟‌ اصلا همچین چیزی ممکن نیه .

بریم سراغ داستان :‌ صنف ۱۲ مکتب لیسه خراسان ولایت فاریاب بودم که خودی صنفی خو به نام ارسلان وقت تفریح که میشد بیرون میشدیم مه مسافر بودم تنها به همو ولایت یکه بودم و همیشه چیزی که میخریدم باهم نصف میکردیم. ای صنفی مه همو وقت وضعیت مالی اصلا مناسبی نداشت. پدر یو راننده ی تاکسی بود و میفهمیدم که چه وضعیتی دارند. بچه بسیار آرام و خوبی بود. هرچند خیلی درس خوان هم نبود ولی بازم تنبل نبود . بین تنبلا و درس خوان ها ای جایو بود.

اما پیش ازی که ای داستان بری شما تعریف کنم ،‌از شما میخواهم که هر تصویری که در ذهن خو از هدف و برنامه ی خو دارین ،‌لطفا در هر صورت در هر شرایطی که هستین اور نگهدارین ته ذهن خو و به هیچ وجه دست از تلاش خو نکشین . قطعا با خواندن ای داستان متوجه حرف مه میشین.

داستان دوم از صنفی خو میگم که همی چند روز پیش متوجه شدم که واقعا چند لحظه به فکر فرو رفتم و عجیب بود بری مه.