932
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-2130 days
Posts Archive
گفت دلت میخواد یادت بندازم کی ام؟
سرمو انداختم پایین
گفتم راستش بخوای
نه....
املتش تموم شد
نوشابه اش خورد
صدای آروغ زدنش که اومد به خودم اومد..
پاشدم
رفتم حساب کنم که بزنم بیرون
نگرفت
گفت مهمون من
اصرار کردم
نگرفت..
نگام کرد دوباره
گفت هنوزم لجبازی؟
گفتم همه میگن
-عادت کردی به لجبازیت؟
عادت که نه
گاهی دلم میخواد لجباز بشم...
-برو پسرم.
-برو پی زندگیت.
گفتم میرم
مرسی بابت املت
گفت نوش
راهمو کشیدم از در قهوه خونه زدم بیرون
پشت سرم یه صدایی پیچید..
سهراب....
الو
سهراب...
برگشتم
نگاش کردم
گفت تولدت مبارک.
چشمام تنگ شد
رعد برق شد
بارون بارید تو چشمام
-شاید دلت نخواد منو یادت بیاد
اما تولدت نباید یادت بره..
رومو برگردوندم
با دستام دونه های بارون چشمام پاک کردم
خندیدم
پیرمردی شده بود واسه خودش
یه زمانی بغل به بغل هم مغازه داشتیم
زنش تو جوونی فوت کرده بود
هنوز مونده بود به انتظار
یادم اومد کی بود
با صدای بوق موتوری که مثل فشفشه از کنارم رد شد به خودم اومدم
نگاهم دوختم به آسمون
خورشید وسط وسطش بود
دقیقاً روی سر من..
وقتی زمین نگاه کردم
نه از اکبر عدسی خاطره ای مونده بود
نه یادم بود تولدمه
فقط مسیر خونه بود که نمیدونستم چرا ازش زدم بیرون.....
«پایان»
#سهراب
@sohrab_neveshtt
(داستان کوتاه دو قسمتی)
چشمام که باز کردم
نور خورشید از پشت پنجره افتاده بود رو گلدون وسط پذیرایی
یکم خودمو جابجا کردم و کش و قوس اومدم که از کسلی خواب دور بشم
پاشدم
طبق معمول هر روز آماده شدمو زدم بیرون
عادت خوب صبحونه خوردن هر روزه دیگه از یادم رفته بود.
شال سبز رنگمو پیچوندم دور گردنم و زدم بیرون.
سوز و سرمای هوا که خورد تو صورتم کلا خواب از سرم پروند.
پیاده روی
اونم تو صبح دومین روز بهمن
حس کردن سرمای هوای تهران تو ریه ها و سرفه های ریز ریز و یواشکی از ترس حنجره
به خودم اومدم
سرمو از زمینی که بهش دوخته بودم،آوردم بالا
مغازه ها رو نگاه کردم که همه کرکره ها پایینه و تک و توک چند تا بغالی باز بودن.
مسیرم مستقیم بود،بر خلاف زندگیم که عین موج سینوسی،همش بالا و پائین شده بود
اما نمیدونم کجا
چرا زدم بیرون نمیدونم
فقط عادت بود
باید میرفتم بیرون
کم کم عقربه های ساعت بلند و بلند تر میشد و منم دور تر و دور تر
آفتاب قشنگ اومده بود بالا
حالا دیگه حتی گل فروشی هام،باز کرده بودن
چهار راه به چهار راه میرفتم و بی اختیار تر از همیشه راهم ادامه میدادم
انگار یکی منو میکشه سمت خودش
انگار همه دنیا قرار ملاقات دارن با منو،می ترسم دیر برسم
گرسنم شده بود
چشم انداختم ببینم چیزی پیدا میشه خورد که این معده رو به جوش نیاره
یادم اومد پشت راسته لاله زار،یه قهوه خونه قدیمی بودصبح ها املت و نیمرو و عدسی داشت.
مسیرم کج کردم سمتش
قدم هام تند تر تند تر
رسیدم
رفتم تو
نشستم
آشپز خشن و خشک و عبوسِ تو دل برو،اومد و گفت چی میل دارید؟
گفتم املت دوبل
پر فلفل سیاه
روش هم یکم آویشن بپاش
قبلش یه چایی تلخ
یه نگاه به سر تا پام کرد و راهش کشید رفت سمت مطبخ
شاگرد آشپز اومد با یه سینی که توش یدونه چایی بود و قندون فلزی در لولایی،از اون قدیمی ها
گذاشت رو میز و رفت
دستم گرفتم دورِ کمرِ باریک استکان و یادم افتاد خیلی وقتِ چایی نخوردم تو اون مدل استکان.
املت من رسید و معده ای بود که التماس میکرد واسه سیر شدن.
عطر آویشن و فلفل سیاه رو املت منو مسخ کرده بود
با تموم اشتیاقم لقمه گرفتم و گذاشتم تو دهنم و چشمام بستم تا لذت طعمش بره تو مغزم.
نمیشد نوشابه مشکی نخورد
نگاهم رفت سمت یخچال و آشپز عبوس و تو دل برو بهم گفت چیه؟
نوشابه میخوای؟
خندیدم گفتم از کجا فهمیدی؟
گفت از چشمای جمع شده ات
خندیدم گفتم قربونت
یدونه شیشه ای
مشکی باشه اونم تگری..
گفت میدونم!!
سرم انداختم پایین و با موهام ور رفتم
با صدای باز شدن در نوشابه به خودم اومدم
آشپز بود
با تهِ قاشق کنار گوش من در نوشابه رو باز کرده بود که منو به خودم بیاره
نوشابه رو گذاشت رو میز
صندلی کناری رو کشید عقب و گفت
مهمون نمیخوای؟
خندیدم
گفتم صاحب خونه ای
اجازه نمیخواد
نشست
گفت بلبل زبونی ها
خندیدم گفتم نه بابا اینجورام نیست که میگی.
شاگردش صدا کرد
پسر
برو پشت اجاق
یه املت واسه من بزن
نگاهش رو کرد رو به منو گفت
فلفلش زیاد باشه
آویشنم روش بپاش
یدونه ام کولا تگری بیار
خندم گرفت
پوزخند زد
گفتم دلت املت میخواست؟
گفت هر روز میخورم
گفتم پس چی شد اومدی سر میز من
گفت سرتق نباش
حرف نکش از آدم
گفتم چشم
فقط مهمون من
خندید
گفت امون از زبونت
خندیدم گفتم کدوم زبون
محبته
گفت تو چشات موج میزنه
گفتم چی
گفت همون
گفتم چی؟
سرش انداخت پایین و گفت «محبت»
تو دلم قنج رفت
حالم خوب شد
شروع کردم به خوردن املتم
یهو
گفتم چی شد از نگام اینو خوندی؟
گفت نمیدونم
من بیسوادم
مثه شما ها حرف بلد نیستم
انرژی مِنرژی و اینام حالیم نی
سفارشتُ که دادی،لحن حرف زدنت آروم بود
مدل سفارشتم به دلم نیشست.
میخندیدم و به حرفاش گوش میدادم و غذامو میخوردم.
با دهن پر گفتم دیگه چی فهمیدی پیرمرد؟
گفت هیچی...
غم..
خنده رو لبم خشک شد....
سگرمه هات نره تو هم
منم تلخم مثه تو..
نمیدونم تو دلت داری با چی کشتی میگیری اما حس میکنمت
میفهممت
گفتم همرو از سفارشم فهمیدی؟
گفت نه
گفتم پس از چی فهمیدی؟
گفت منو نمیشناسی؟
خوب نگاش کردم
خاطره هام ورق زدم
گفت اونجوری زل نزن به من مثه جوونی هات..
گفتم هنوزم جوونم
گفت دلت پیره
مغزتم تعطیل
گفت منو نشناختی هنوز؟
هر چی فکر کردم نشد که نشد
هیچی یادم نیومد..
گفتم نه
نشناختم
«پایان قسمت اول»
#سهراب
@sohrab_neveshtt
سخته خودت بشی معلم ریاضی که جواب همه معادله ها رو می دونی اما خودت مجهول ترین معادله ی نوشته شده رو تخته سیاه روزگاری.
سخته
معلمی که تنهایی باید بار حل همه ی مسئله ها رو به دوش بکشه و آخر سر،پیر و فرتوت و شکسته،تو کوچه پس کوچه های بی کسی دلش،زانو بزنه و تمام......
کاش
یکی بود
این معلم تن خسته رو پیدا کنه
بعد ببرش صفحه بعدی کتاب
شاید اونجا قصه قشنگ تر باشه...
شاید اونجا درد نباشه
غصه نباشه
شاید....
متن: #سهراب
صدا: #سهراب
@sohrab_neveshtt
روز پدر
همزمان شده با سالگرد پدرم
روح همه پدران آسمانی شاد
روز همه پدران و مردان هم مبارک❤️
بعضی وقتا آدم دلش میخواد، خیلی کارا بکنه
خیلی راهها رو بره
انقدر دست و بالش باز باشه تا بتونه تمام آرزوهاش رو برآورده کنه.
نه تنها خودش، بلکه آرزوی تموم آدمایی که دور و برش هستن و براش مهم اند.
ولی خب هیچی جور نیست هیچی سر جاش نیست.
به خودت میای میبینی تویی که از هزار تا جنگ نابرابر این روزگار،جون سالم به در بردی،یا حداقل چند تا زخم کهنه رو تنت باقی مونده و گاهی مثل نیش خنجر فرو میره تو بدنت و یادت می اندازه که چه بلایی به سرت اومده.
گاهی دلم میخواست دور و برم شلوغ ِشلوغ بود
پر از آدمای مختلف.
بعد دل کوچیکم رو میدادم دست یکی از همین آدما برمیداشت با خودش میبرد هرجا که دلش میخواست.
شاید دنیای اون آدم یه دنیای دیگه بود
یه جهان دیگه پر از رنگ و لعاب قشنگ و حس خوب.
ولی من دیگه حال و حوصله این کارها رو ندارم.
نه خودم آدمش هستم نه دیگه آدم با حوصلهای تو این جهان سراغ دارم که بتونه از خودش بزنه تا حال یکی دیگه رو خوب کنه و بدون منت عشق بده به یکی دیگه.
نه که بگم همه بد شدنها نه
دنیا عوض شده و دیگه اون دنیای قدیم نیست
واسه همین دور و گنگ و مجهول و کور کردم خودم رو
انقدر دور انقدر ناشناس انقدر کور که دیگه، چشمای کسی گیر نکنه به شهر فرنگ مغز خسته و کِسِلم.
شهر فرنگی که هر دریچهاش یک داستان داره برای از پا درآوردن آدم جدیدی که میخواد بیاد سمت من.
من حالا شدم یه آدم بیتفاوت به آدمای جهان اطرافم
به همه بیتفاوت حتی خودم
چون دیگه به نرسیدن و نداشتن عادت کردم
دیگه دلم نمیخواد قلبم و جسمم یه ترک جدید برداره و باعث حال بد یکی دیگه باشم.
واسه همین چهار تا قفل زدم به این سلول بی کسی و راهم رو ادامه میدم.
همینقدر ساده...
همینقدر دور...
همینقدر تنها...
#سهراب
@sohrab_neveshtt
بابا سلام
بابا یک هفته پیش بود که چند شب پشت هم اومدی به خوابم
یجور که انگار اومده بودی دست منو بگیری
یجور که انگار تو هم دلت برای من تنگ شده
مثه من که سال هاست دلم برات یه ذره شده
مثه من که روحم داره برای بغل کردنت پر می کشه.
ولی خب
خیلی وقته که دیگه به نبودنت عادت کردم
یعنی فهمیدم رفتنت یه جوری بود که برگشتن تو کارش نیست و من فقط باید چشم امیدم به روزی باشه که منم بیام پیش تو و اونجا دوباره بغلت کنم و های های تو بغلت بغض های دلتنگیم رو خالی کنم.
بابا
میگن روز پدره
من سال هاست کسی نیست روز پدر رو بهم تبریک بگه
ولی
روز تو مبارک❤️❤️🥲🥲
#سهراب
@sohrab_neveshtt
ولی گاهی آدم دلش میخواد بره
بدون اینکه بفهمه کسی نگرانش میشه یا نه
گاهی همین رفتن بی دلیل حال آدم خوب می کنه
رفتن از جایی به جایی که نمی دونی چجوریه
ولی خب امید داری وقتی رفتی شاید، شاید،یه چیزی درست بشه و یکم از حجم درد و غصه هات کم بشه.
خب چی بگم
آدمِ دیگه
گاهی دلش میخواد ناز کنه واسه عالم و آدم
و دنبال یه جفت چشم میگرده که واسه سرگردونی هاش خیس بشه و نگرانش بشه
یه آدم که وسط دنیای به این بزرگی خودش مونده و خودش
آره
خسته است
از همه چیز و همه کس
سرگردون و بلاتکلیف
حتی نمی دونه چی داره میاد به سرش
حتی نمی فهمه این بی خیالی و بی هواسی و ادامه دادنِ بی هدف،داره چه بلایی سرش میاره.
خب
تقصیر خودش نیست که
یه عمره داره اینجوری میره
و به خیال خودش میرسه به همه چیزایی که حقشه ولی انگار یه نیرویی نمیخواد
نمیخواد که حال این آدم خوب باشه
نمی خواد برسه
انگار میخواد این آدم همیشه تشنه و سرگردون باشه و سرش رو به آسمون
بعد یهو به خودش میاد میبینه دست از همه چی کشیده
چرا؟
چون واقعاً دیگه فهمیده این همه جنگیدن و دویدن، آخرش به رسیدن،نمی رسه.
آره
خسته از همه چی
از همه کس
حتی خودش
انقدر سرد و خسته و خاموش میشه که خودش هم دیگه خودش نمیشناسه
بعد تازه شروع میشه به خود زنی
خود زنی که خودش هم خبر نداره چه اتفاقی داره براش میافته
رفته رفته آب میشه
ساکت میشه
بی حرف میشه
جوری که وقتی جلوی آینه می ایسته،دنبال یه نشونه از خود قبل این همه اتفاقش می گرده،ولی دریغا ای دریغ...
موج موج موهای سرپیچ از دستورش رو از جلوی چشماش میزنه کنار و نگاه می کنه به دونه دونه موهای سفید شده اش
به چین و چروک زیر چشماش که حالا واسش شدن یه همسفر
همسفرایی که هر کدومشون شدن بالش زیر سر بغض ها و تنهایی های شبونه ی این آدم
شدن شنزار کنار ساحل چشمای همیشه نگرانش.
همون شن زاری که منتظره دونه دونه قطره های اشک ببارن رو تن داغش و خیس کنن تنش رو بلکه یکم خنک بشه دلش از این همه داغ نرسیدن و نداشتن.
بلکه یکم خنک بشه حال و هوای آسمون دل این آدم که انگار نه انگار مخلوق کسی هست و کسی آفریدش.
آدمی که تا بوده و جون تو بدنش بوده فقط و فقط راهی رو رفته که می گفتن راه درسته و راسته
ولی نتیجه اش شد
تنهایی
درد
رنج
نرسیدن...
حالا بگو ببینم
تو که خدایی و اسمت رو همه ی عالم صدا میزنن
می تونی تو چشمای شکسته ی این مخلوقت ذول بزنی و بهش بگی واسه چی انقدر بالا و پایینش می کنی؟
چیه؟!
نکنه میخوای بگی دوسش داری؟!
نکنه میخوای بگی دوس دارم صداش بیشتر بشنوم؟!
محض اطلاعت
این آدم دیگه جون نداره سرش بالا بگیره...
بگیر
بردار
ببر
مال خودت....
#سهراب
@sohrab_neveshtt
#مادر
_پاشو
_سهراب
_پاشو
_بازم داری خواب میبینی
+هوم
+ساعت چنده؟
_از سه گذشته
_آب بیارم برات؟
+نه قربونت برم
+تو خواب چیزی نگفتم که؟
_نه عزیز دلم
+مامان
+مامان تو رو خدا راستش بگو
_به جون خودم هیچی نشنیدم
+مامان جون خودت قسم نخور
_باش پسرم
+سرت بزار کنار سرم میخوام آروم بشم.
_چشششم چی بهتر ازین
+فدات بشم مامان
_نشی پسرم
+مامان میگما چی میشه آدمایی که زخمی میشن دوباره دلشون میخواد تنشون زخمبرداره؟
_نمیدونم مامان
_چی بگم آخه
+یکی که همه چیز آدم رو ریخته بهم و آدم رو تا ته نیستی برده با خودش و الان سال هاست که رفته
بعد هر شب میترسی که دوباره اون زخم سر باز کنه و چرک کنه
_مامان نگو
زخم چیه قربونت برم
درد با زخم فرق داره
عشق که آدمو زخمی نمیکنه
+چرا؟یعنی اینایی که روی تن و روحمنه و هر شب خواب از من گرفته،اسمش زخم نیست؟
پس چیه مامان؟
_پسرم اینا زخم نیست
عشق آدمو زخمی نمیکنه
فقط چشمای آدم گاهی بسته میشه و نمیفهمه داره چه بلایی سر خودش میاره
اما خب شیرین پسرم ارزشمنده آدم که عاشقی نکرده باشه،دیوونگی نکرده باشه،انگار یه چیزی کم داره تو زندگیش..
+مامان تو چجوری عاشقی کردی؟
_من؟
منم مثل همه وقتی بابات لای دفتر مشقم برام نامه گذاشت قلبم انگار خالی شد.نامه رو قایم کردم که کسی نبینه
بهش فکر کردم چقدر جرات داشته و اینکار کرده
منم سنی نداشتم مادر
چهارده سالم بود
نفهمیدم چه حسیه اما میدونستم اگه بابات بشه عشق من،پای من میمونه تا ابد
منم پاش موندم
مثه الان که نیست
مثه الان که چهارده سال رفته
مثه الان که هنوز جونش رو قسم میخورم براتون نه خاکش رو..
+مامان...
داری گریه میکنی؟
_نه پسرم
اسمش گریه نیست
غبار روبیه
غبار چشمامُ گرفتم
اسم بابات که میاد منم هوای چشمام ابری میشه و دلش میخواد گرد غبار چشمام بشوره..
+مامان
چقدر تو محکمی
چقدر تو قوی شدی
چقدر تو آرومی
_انقدر تعریف نکن از من
فکر کرده من نمیفهمم الان قرمه سبزی میخوای که داری این همه تعریف میکنی
+فدات بشم مامان جون
فدات که هستی فدات که موندی و داری برامون مادری میکنی
فدات که اگه نبودی این خونه مثه کویر بود و ما بچه هات سرگردون و تشنه وسط کویر زندگی
که هر وقت میایم تو خونه ات دلمون شاد میشه و سیراب محبتت میشیم.
اشک چشماش پاک کرد و بلند شد
از آشپزخونه با یه کاسه کشمش و گردو برگشت و گذاشت کنارم
گفت بخور
بخور که وقتی تو خواب داری میجنگی با زخمای روی تنت،کم نیاری و دووم بیاری
ولی مادر
غضه نخور
قبل تو انقدر آدما بودن که نرسیدن که گذاشتن که رفتن
من و تو و خیلی های دیگه هم میزاریم و میریم
غصه نخور جون من
کشمش بخور
پاشد
رفت توی رخت خوابش
خوابید
رفتم پایین پاهاش
دستم گذاشتم روی انگشتای پاش و شروع کردم قربون صدقه پینه هاش رفتم.
مادر
همه زندگی یه آدمه
همه زندگیش
هر کسی که بره و تنهات بزاره
بعد از خدا
مادر برات میمونه و بس
مادر
مادر
مادر
وقتی چشمام گذاشتم رو هم و خوابیدم دیگه نه از زخم خبری بود نه از درد
مامان با حرفاش
با کشمش و گردویی که داد بهم،قدرت رو تو وجودم زنده کرد.
مامان یادم انداخت عشق آدمو زخمی نمیکنه
آدمو بیدار میکنه
کاری میکنه که بعد یه مدت،خودت رو بیشتر دوست داشته باشی
همین
منم بخوابم
فردا که بیدار شدم باید بیشتر نگاهش کنم تا سیر بشم از دیدنش
شبت بخیر آرامش دلم...
روزت مبارک مادر مهربونم❤️❤️
#سهراب
@sohrab_neveshtt
Repost from سـُـهــراب✍🏼نـــوــشــت
لحظه هایی هست که وقتی سخت دلگیری دردت را توی سینه ات میریزی تا آشکار نشه و ادای محکم بودن در میاری
لحظه هایی هست ک وقتی اشک توی چشمات حلقه زد بغض میکنی اما پشت لبخندی ساده پنهانش میکنی و توی قلبت گریه میکنی
لحظه هایی هست که وقتی دلت خیلی گرفته و میخواهی دردت را فریاد بزنی از سنگینی بغضت نمیتونی
لحظه هایی هست که سخت خسته میشی از دست کسایی ک حرفت را نمیفهمند ولی باز چیزی نمیگی
لحظه هایی هست که وقتی از تنهایی زمینگیر میشی سرت را به دیوارتنهاییت میزاری و باز هیچ نمیگی
لحظه هایی هست که همه به خوشبختیت حسرت میخورن اما خودت خوب میدونی کم آوردی
لحظه هایی که دلت میخواد فریاد بزنی و خالی بشی از هرچی درده ولی باز نمیتونی
با اینکه زانوهات دیگه رمقی ندارن،با اینکه توانت به صفر رسیده باز هم ایستاده ای
همه این آرامش در اوج دردهات را به یه نفر مدیونی
الآنم یه زخم کهنه داره باز میشه به حرمت همه ی لحظه هایی که کنارم بودی بهم توان بده این وصله هزار پاره را بهم بدوزم
الیس الله بکاف عبده
.
.
.
🎤 #سهراب
✒️ #نیلوفر
@sohrab_neveshtt
Repost from سـُـهــراب✍🏼نـــوــشــت
میخواستم یلدا داشتهباشم، انار دانه کنم بریزم توی کاسهی سفالی و چای دم کنم توی قوری مسی و پسته و آجیل بریزم توی پیالههای بلور، که یادم افتاد وسط خاورمیانهام.
میخواستم غروب آخرین روز پاییز، پایان غصههامان باشد و یلدا، یک دقیقه خوشبختیِ بیشتر. میخواستم هندوانه قاچ کنم و از سرخی و شیرینی و جسارتش دلم آب شود، که تو زرد از آب در آمد و میخواستم پستههای درشت و خندان بچینم روی سفره، که دیدم لبها بسته بود و قامتها کوچک.
میخواستم شمع روشن کنم تا سفرهام، اتاقم، خانهام همیشه روشن باشد که دیدم تاریکی زورش بیشتر میچربید و میخواستم به تمام مردم کوچه و خیابان شیرینی تعارف کنم تا کامشان شیرین شود که دیدم آدمها بسیار بودند و شیرینیهای من محدود...
میخواستم حافظ بردارم، چشمهام را ببندم و به شاخهنبات قسمش بدهم و بازش که کردم بخوانم: «یوسف گمگشته باز آید به کنعان، غم مخور، کلبهی احزان شود روزی گلستان، غم مخور» چشم باز کنم و خبر خوبی برسد. چشم باز کنم و همه چیز درست شدهباشد.
میخواستم یلدا داشتهباشم، شاد و کنار عزیزانم و بدون هیچ اندوهی.
#نرگس_صرافیان_طوفان
صدا:سهراب
خواهر که داشته باشی اگه ی دنیا دشمنت باشن خواهرت رفیقته….
خواهر که داشته باشی یعنی یه پناهگاه همیشگی داری…
خواهر که داشته باشی شب های دلگیری نداری…
خواهر که داشته باشی اصلا غم نداری…
خواهر که داشته باشی یکی هست اشک رو از صورتت پاک کنه…
خواهر که داشته باشی انگار دنیارو داری…
تولدت مبارک خواهر مهربونم❤️❤️❤️💋💋💋
سلام مادر
دور تمام دردهایت
دلتنگی هایت
خستگی هایت
از جان گذشتگی هایت بگردم
ای تنها معنای آرامش.....
تولدت مبارک❤️❤️❤️❤️
#سهراب
@sohrab_neveshtt
Repost from سـُـهــراب✍🏼نـــوــشــت
سلام مادر
دور تمام دردهایت
دلتنگی هایت
خستگی هایت
از جان گذشتگی هایت بگردم
ای تنها معنای آرامش.....
#سهراب
@sohrab_neveshtt
Repost from سـُـهــراب✍🏼نـــوــشــت
هممون نقاب میزنیم به چهره شکسته امون که کسی نشناسمون که بفهمه چی به سرمون اومده
#سهراب
@sohrab_neveshtt
من دارم میرم
کجاش رو نمی دونم
اما می دونم اگه دستم ول نمی کردی
منم آدم رفتن نبودم
من کم آوردم که دارم میرم
کم آوردم پیش پای تو
کم آوردم از بس بی مهری دیدم ازت
گاهی ما آدما اصرار بی حد و اندازه می کنیم
چیزایی که سهم ما نیست رو میخواهیم به زور بدست بیاریم.
ولی خب
منم انگار نداشتم تو رو
یعنی سهمم نبودی
منم خسته شدم
کم آوردم
دیگه دنبالت نگشتم
دیگه دست کشیدم از جنگیدن واسه داشتنت.
راستش رو بخوای هنوز که هنوزه، ترکش های جنگ بخاطر تو،تو تن و بدن من مونده.
هر طرف غلط می خورم،یه جای بدنم فریاد می کشه.
همین دیشب حنجره ام مثل خیلی وقتا که خون گریه می کرد،بازم دلش هوایی شد و زد زیر گریه
هر چی اومدم آرومش کنم،قرار نگرفت که نگرفت
اون می بارید و من با چشمای لرزون نشسته بودم یجا و داشتم تماشا می کردم که کِی میخواد دست از گریه های همیشگی و سرخش برداره؟
این زخما کِی میخواد درمون بشه نمی دونم؟
کِی میخوای از روح و تن من بری بیرون رو نمی دونم؟
من شدم مثه سرباز جنگ جهانی که سالها باید با زخماش کنار بیاد
انقدرخدا بهش میخواد عمر بده که همه ی خاطره هاش بشن سراب،بعد بزاره که بره پیش خودش.
وقتی رفتی بهت گفتم برگرد،
گفتی نمی تونم
گفتم باید برگردی، بدون اینکه حتی بدونم چجوری؟
اما خب
همه چیز که دست من نیست
رفتن تو سرت بود.
حتی پلن های بعدیت رو زمانی که کنارم بودی و لبخند رو لبات بود رو داشتی می چیدی که چجوری بری تا مثل من درد نکشی.
ولی خب الانم دست من نیست
اگه توانش رو داشتم،یه پاک کن بر می داشتم
می کشیدم رو تنِ این تخته سیاهِ ذهنم تموم آثار بودنت رو که حالا داره میشه آثار باستانی،پاک می کردم و رها می شدم.
از خودم
از تو
از این همه زخم که هر چند وقت یبار سر باز می کنه.
وقتی می گم دارم میرم،نه اینکه پیشت باشم یا تو ذهنم همه اش تو باشی
نه
میخوام یجوری برم که دست خاطره هات دیگه بهم نرسه
دیگه نتونه آزارم بده
دیگه نتونه انگشت بذاره روی جای زخمای قبلیم.
یجور برم که دستت از روی حنجره ام برداشته بشه.
راه نفسم باز بشه
که رد دستات و فشارش ،باعث خون گریه کردنش نشه.
تو رفتی
خیلی وقته
اما رد زخم زبونات
رد حرفات
رد اذیت و آزار هات هنوز رو تن من مونده.
یکم که دلگیر می شم یا تنها میشم،دوباره دستات میان و شروع می کنن به آزار روح من.
تو که نمی ری
ولی من این بار میرم
انقدر میرم که بشم یه نقطه سیاه کوچیک رو صفحه ی کاغذ زیر دست خدا
که یادش بره آدمی مثل منو خلق کرده.
شاید تموم شد این همه درد....
آره من میرم
تو بمون....
#سهراب
@sohrab_neveshtt
یک قصه که خودم ساختم،خودم نوشتم و خودم خواندم...
قصه ای به اندازه ی جهان غم انگیز ثانیه هایم...
#سهراب
@sohrab_neveshtt
زیر مجموعه ی خودم هستم
مثل مجموعه ای که سخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهی ست
عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بی حرکت پتوهایم
خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم
نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمی بیند
هرکه در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمی بیند
دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هرچه هست در هوس است
پای احساس در میان باشد
انتخاب پرنده ها قفس است
وسعت کوچک رهایی را
از نگاه اسیر باید دید
کوه در رشته کوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید
گرچه باغ من از درخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...
#یاسر_قنبرلو
@sohrab_neveshtt
می دونی
غمگین که میشم فقط میخوام بنویسم
اونم فقط یه جمله است
به چی رسیدی؟؟؟؟!!!
یه سوال کوتاه
اما به اندازه یه کهکشان جواب
که نه تو جرات گفتنش رو داری
نه من دیگه علاقه ای به شنیدنش
آره
من دلم تنگه
اما دیگه نه همسفر میخوام
نه خودمو
چون وضعیت مغز من
بدجور قرمزه
قرمز
و فقط سکوت...
این صدای زایمان مغز منه
یه سکوت که از هر چی فریاده بلند تره
سکوتی که صداش از ته ته تپشای بی هوای قلبم شنیده میشه
از ته ته عذاب این شبا و روزایی که درگیرشی
از همه دردایی که به جون من انداختی و الان فقط منم که دارم بارش به دوش می کشم
حتی همین اهنگ مزخرف منو می تونه برداره با خودش ببره تو اوج درد ها و زخمای عمیق قلبم
انقدر عمیق که دست هیچکس و هیچ چشمی بهش نمی رسه
که نگاهش کنه
که بفهمه این آدم وکجا بردی و به کجا رسوندی که الان غرقه
غرق یه دریا که نمی دونه رو کدوم موجش میشه یکم خوابید.
می دونی
شمع که می چینی و منتظری که یکی بیاد و توی راهرو های ذهنت قدم بزنه
یکی که انتظار داری حالت رو خوب کنه
اما خب
بجای اینکه اون شمع ها بشن نور وجود تاریکت
میشه شعله ی سوزوندن روح و جسمت
چون
نمی دونی با دست خودت
خودت رو بردی گذاشتی تو دست کسی که فقط تو رو بازیچه خودش کرده و دنبال هوس خودش بوده
کسی که نه میفهمه تو کی هستی و کجای زندگیشی
کسی که حتی به ساده ترین احساس تو هم انگ بچگی می زنه و هیچ وقت نمی فهمه که تو یه آدمی
پر از احساس
پر از درد
که دلت میخواد بترکی و خودت رو خالی کنی
ولی خب اون خودش خوب می دونه آدم تو نیست
آدم موندن نیست
آدم بودن نیست
و تو می مونی و دلتنگی هات
تو می مونی و دلخوشی های کوچیکی که یه عمر آرزوش به دلت می مونه
آرزوی یه همسفر
که توی تموم جاده ها
همه آهنگ ها رو گوش بدی و حنجره ات جر بخوره از فریاد زدنش
ولی نیست
نیستی...
و تمام
✍️ : #سهراب
@sohrab_neveshtt
میگما
دور چشمای تیله ای مشکی ت بگردم من
نمی دونم چرا هر وقت اسم تو میاد
من دست پام گم می کنم
نمی دونم
چرا وقتی صورت قشنگت تو ذهنم نقش می بنده
من میرم یه دنیای دیگه
اصلا تو چی داری تو وجودت که منو انقدر کلافه ی خودش کرده
مگه چقدر منو دیدی
مگه چقدر باهام حرف زدی....
مگه چقدر پای درد دل من نشستی که منو انقدر خوب میشناسی؟
ببین
من چند ساله
هیچ چیزی بنام قلب نداشتم
ندارم یعنی
ولی تو اومدی
دست گذاشتی
رو جایی که فقط صدای نبض دستای تو رو میشنوم
اصلا بذار اینجوری بگم
من اگه دور تو نگردم
باید شبا
تک و تنها
پرسه بزنم و دور این شهر درن دشت غریب و سرد بگردم
نگاهم و بدزدم
از همه آدمای جذاب و سرد و زیبای این جغرافیای عجیب غریب
اصلا بگو
بگو چرا
چرا تو هستی
همه چیز هم هست
اما انگار نیستی
چرا من تو صفحه خالی گوشیم
هیچی ندارم غیر از تو....
چرا من
باید تا این وقت شب بیدار بمونم و از نداشتنت بگم
چرا اصلا تو هستی
ولی تو رویای من
تو خواب من
بیا
پاشو همین الان بیا
پاشو
دستت بده به رویای خیس هر شب من
بیا یه دستمال گل گلی از تو کیفت در بیار
بگیر زیر چشمای چروک افتاده ام
خشک کن
بعد
دستم بگیر تو دستات
بذار گرم بشه تموم وجودم
بذار همه وجودم بشه تو و گرمی دستات
بذار یه چیزی بگم
من قبل اومدن تو اصلا من نبودم
یه تیکه زمین خشک
که آب هست
همه چی هست کنارش
اما حس جوونه زدن نداره
پاشو بیا که این صبر من از دست صبرم خسته شده
پاشو بیا
انقدر خنده های الکی نشون مردم دادم دیگه لب هام هم منو یاری نمی کنن
دیگه تحویلم نمی گیرن
دیگه ذوقی به حرف زدن ندارن
پاشو بیا
انقدر که بی سرزمینم
انقدر که تموم وسعت زندگیم شده تو...
میدونی
نفس
نفس
نفس
اصلا چرا باقیش نمیشه گفت؟؟؟
چرا نمی تونم بگم حتی نفس هام دونه دونه به شماره افتاده بود
ولی تو
با اومدنت
حال نفس های خسته منو هم خوب کردی
بیا
همین امشب بیا انقدر که سر انگشتات بشن درمون همه ی دردای بی درمون من
بذار نمونم نپوسم
بذار دق نکنم تو این غربت بی انتها
ببین
من یه رکاب ساخته بودم واسه انگشتم
بعد هر بار که نگاش می کردم
دنبال یه تیکه جواهری چیزی بودم که بندازم روش
چرا من باید یاد تو بیفتم
چرا اصلا الان باید یاد اون رکاب بیفتم
چرا باید تو بیای تو ذهنم
چرا
بیا
بیا
تو «نگین»این رکاب شو...
می خوام بهت بگم
من هر وقتی تو خیالم تجسمت میکنم
تو نشستی جلوم
من دارم گیسو های جو گندمی ت رو شونه می کنم و تو هم تو آینه بختمون،خودت و نگاه می کنی و من بدون اینکه بفهمی واسه موهای سفید شده ات تو دلم زار زار گریه می کنم و دور تموم دردات می گردم
الهی دور تموم زخمای دلت بگردم من که هیچکسی به اندازه خودت نه فهمیدی نه گذاشتی کسی بفهمه که چه درد سنگینی رو دلته
ولی قربونت برم
بیا
بیا بزار همه دردات رو مرهم بشم
بیا که بوی موهات منو داره تا خود خدا می رسونه
من هر شب
مست موهاتم
مست بافتنشون
من اصلا موهات خیس خیس می بافم
من عاشق موج سواری رو موهاتم دورت بگردم
راستی
الان که نیستی پیش من
الان که نگاه من به آسمونه
تو به چی نگاه می کنی
تو چشمات داره دنبال کدوم ستاره می گرده
بگو
بهم بگو
بذار بفهمم چشمت به کدوم ستاره است
بذار منم به همون نگاه کنم
بذار منم چشمام با چشمای تو یجا خیره باشه
میگم
بس نیست؟
بس نیست این همه از نبودنت
نداشتنت
ندیدنت نوشتم؟؟
میگم بس نیست؟
بیا
بخدا من اگر جای تو بودم
همین امشب
با اولین پرواز خودمو میرسوندم
برسون
دلم نمیخواد بیای و ببینی که دیر شده
که نیستم
که مسافر پرواز ابدی شدم
ببین
من
انگار ته تهش ام
انگار ته این قصه ام
انگار دیگه فردا نیست
بیا
بیا
بیا شاید موندم
شاید تموم نشد
شاید رسیدم
شاید رسیدن شد سهم این آدم که هیچ وقت تو عمرش نرسیده
بیا
دور قد بالات بگردم من
انقدر که دلتنگ تو ام جای سخن نیست
ای شوق تماشای تو در لحظه ی آخر........
پایان......
#سهراب
@sohrab_neveshtt
