932
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-2130 days
Posts Archive
چند روزه با خودم کلنجار میرم،که دوباره خودکار بگیرم دستمو و دل سفید کاغذ رو سیاه کنم،اما نمی دونم چرا بی اختیار منصرف میشم.
از چی بنویسم؟
از کجا؟
همه حرفا رو که نمیشه نوشت.
نوشتن خوبه وقتی دردی رو درمون کنه،اما گاهی حرف نزدن و ننوشتن بهتره.
میدونی..
ما آدما وقتی شب که میشه،تموم دردای عالم میاد تو جسم و روحمون بعد دلمون میخواد خودمون رو تسکین بدیم،آروم کنیم با هر زوری که شده،اما خب،گاهی کم میاریم،نمیشه که نمیشه.
منم همینم
مثه تو
مثه خیلی های دیگه
گاهی زورم به خودمم نمیرسه،چه برسه به کلمه هایی که هر کدوم یه قصه دارن و معلوم نیست منو سوار میکنن و کجا میبرن با خودشون.
سخته پر از حرف نگفته باشی اما نتونی بگی.
یادمه یه شب،خیلی سرخوش بودم،انگار این تاموکسیفن لعنتی داشت یکم زور خودش میزد که مثلا منو درمون کنه دارویی که هیچ ربطی به درد من نداشت،اما مهدی داده بود که بخورم.
نرم تو حاشیه...
خوب بودم
بهتر بودم
گفتم بزار از عاشقی بنویسم
از روزای خوبش
خودکار رو گرفتم دستم
چشمامو بستم
یه نفس عمیق
با خودکارم قدم گذاشتم رو صفحه سفید دفترم
«از عشق که گفتند، همان عادت جان شد»
«از عشق نگفتند، همان آفت جان شد»
نوشتم و نوشتم
رسیدم به نقش و نگار روی لباست
همونجا که اطلسی ها دور حلقه ی گردنِ لباست نشسته بودن و با بادِ نفست میرقصیدن
منم مثل همیشه که بودی
از دور
با چشمای کم سو شدم
دور قد بالات می گشتم و زیر لبم لا حول ولا میخوندم برات
یکم بالاتر
چونه ی باریکت بود
جایی که
همیشه میگرفتم بین انگشتام و صورتت رو میکشیدم جلو
و چشمامون بسته میشد....
نوشتم
از موجی که تو خرمن موهای خرمایی رنگت بود
موهایی که خیس خیس می بافتمش تا موج دار تر بشه
من عاشق موج سواری روی موهات بودم...
از همه که بگذریم
خداییش
چیشد که اینجوری شد؟
چیشد که من افتادم تو یه برزخ
برزخی که فقط خودمم و خودم
نه تویی هست
نه یادگاری هامون
فقط من
نوشتم
نوشتم
از همه چی
خوندم
واسه همه
از همه چی نوشتم
از همه جا نوشتم
قصه نوشتن همینه دیگه..
اولش سخت شروع میشه اما وقتی کلمه ها بیان دیگه نمیتونی جلوشون رو بگیری
گفتم بهت کلمه ها شدن رفیقم؟
آره
یادته که من هر چی رفیق داشتم،بخاطر تو بخاطر خودم گذاشتم کنار
همرو
خودم موندم و تو
میخواستم رفیقم تو باشی
دوستم تو باشی
همه ی کس و کارم تو باشی
ولی الان که نیستی
الان که رفتی
من موندم و کلمه هایی که شدن رفیق این شبا
دهِ شب به بعد که میشه سر کلشون پیدا میشه
میان
میرن
میشینن
پا میشن
ریخت و پاش میکنن
چشمای منم که مسخره
هر کلمه ای میاد
یدونه مروارید میندازه رو صفحه ی کاغذ تا کلمه ها تشنه نمونن
سیراب باشن
آره
آره
تنها نیستم
رفیقام هستن
هر شب میان
سر میزنن
گاهی شادن
گاهی غمگین
منم که شدم صاحبخونه ی همیشه منتظر
میخوام فردا که شد
برم سند بزنم
سند هر چی مونده تو سینه ام
بزنم به نام کلمه ها
بزنم بنام رفیقام
من نه دیگه این خونه رو میخوام
نه دوست دارم دیگه پذیرایی کنم
بزار خودشون بیان
بریزن
بپاشن
جمع کنن
برن
منم بشینم یه جا
فقط نگاشون کنم و پام و بندازم رو پام
یه چایی نجوشیده بخورم و عادت کنم به بودنشون و موندشون.
خوبه؟
آره؟
واسه تو که فرقی نداره
چرا از تو میپرسم من؟
پاشم برم بخوابم
صبح خیلی کار دارم
باید جمع جور کنم
صاحبخونه ی جدید که بیاد
دلم نمیخواد اینجا بهم ریخته باشه
تو هم بگیر بخواب
مثل همیشه که وقت حرف زدن من،میخوابیدی و صبح با بوسه های من بیدار میشدی.
اما خب
دیگه نه تویی هستی
نه منی
نه بوسه ای
راستی
راستی
هوای اطلسی های دور گردنت داشته باش
زود به زود آب بده بهشون که خشک نشن که نپوسن
که هر کی تو تنت دید
واسه کسی که اطلسی ها رو کاشت دعا کنه
بلکه دل گرفته اش درمون بشه...
شبت بخیر
#سهراب
@sohrab_neveshtt
گاهی دلم میخواست
آغوشم پر از گل های بهاری باشد
دستانم پر از قاقا لیلی
درب خانه ای که از پر بودن دستانم،با پایم باز میشد
تو بودی
می آمدی
می دویدی
دستانم را خالی می کردی
دستانم که خالی میشد
حلقه می شد دور بازوانت
لبهایم لمس می کرد گونه های قشنگت را
بعد
آرام می گرفتم در آغوش امنت
گاهی دلم میخواست
این خواب
تنها خوابی باشد که تعبیر می شود....
#سهراب
@sohrab_neveshtt
دلم ترک برداشته
مثل کعبه ای که ترکش هیچ وقت درست نمیشه
مثل لیوانی که لبه اش پریده و اگه بهش لب بزنی،لبهات رنگ دل خون انار میگیرن به خودشون
ترک برداشتم اما هنوز نشکستم
یه جور موندن تو برزخی که نه میدونی میرسی نه میدونی که کارت تمومه.
ترک برداشتم
اما خودمو محکم نگهداشتم
اما چه فایده
لیوان ترک خورده رو که نمیشه دست بهش زد
یه جورایی خودتو کنار نگه میداری که کسی نزدیکت نشه،کسی دست نزنه بهت،کسی بَرِت نداره و لب به لبهات نزنه که شاید تَرکِت عمیق و عمیق تر بشه و کار برسه به شکستن دل تنگت
میدونی حس تلخیه که پر از شور زندگی باشی پر از شور سیراب کردن آدمای تشنه، پرِ استعداد واسه عاشقی کردن، پرِ حرف نگفته واسه آدمایی که تشنه شنیدن یه کلمه از حرفای دلت هستن،اما
نتونی لب واکنی
نتونی چیزی بگی
ببین
داره برف میاد
همین الان
منم خیلی خاطره از آدم برفی های زندگیم دارم
آدم برفی هایی که با شوق،دستامو کردم تو برف سرد و بهشون شکل دادم
بهشون فرم دادم
بزرگشون کردم
بعدم یکی دیگه اومد کنارشونُ باهاشون عکس یادگاری گرفت
انقدر سرشون شلوغ شد که منو یادشون رفت
ترک برداشتم همون موقعی که دیدم از نبودن دستای من آب شدی و نتونستم کاری کنم..
ترک برداشتم وقتی نخواستی بمونی
ترک برداشتم وقتی دیدمت که چجوری داری دست پا میزنی که به همه ثابت کنی حالت خوبه اما منو که نتونستی گول بزنی.
من ساختمت
من بزرگت کردم
ترک برداشتم
همون شبایی که پر حرف بودم
پر بغض
اما اشکی نمی اومد تو چشمام
انقدر فشار به این حنجره اومد تا اونم خسته شد و ول کرد خودشو زیر بار این همه عذاب
ترک برداشتم همون صبحی که از خواب بیدار شدم و صدا نداشتم،صدام در نمی اومد حرف نمی تونستم بزنم و جواب همه تلفن هام با پیامک میدادم....
ترک برداشتم
ترک برداشتم و تن خسته امو نگهداشتم تا نشکنم وسط این جنگ نا برابری که من لهستان بی دفاع بودم و تو ارتش هیتلر..
آره
درد داره بنویسی از زخمایی که خوردی اما بزار بنویسم واسه آدمایی که تو این دنیای بی رحم با هم هستن و دلشون با هم نیست.
همش تو فکر رفتنن
رفتن خوبه وقتی نشه چیزی رو درست کرد اما رفتنی که دلیلش نامعلومه فقط میتونه آدما رو بشکنه و باوراشون رو نابود کنه
ترک برداشتم
مثه دل ابری که داره میباره و هوا انقدر سردِ، که شده بلورای سفیدِ برف و میریزه رو این زمین بی سر و ته
جایی که هممون گیر کردیم وسط یه مشت خاطره که دست از سرمون بر نمیدارن
خاطره بچگی هات
شیطنت هات
درس نخوندنات
کتک خوردنات
مریض شدنات
قربون صدقه رفتنای مادرت
نگاه های پر مهر و پر جذبه پدرت
عاشقونه های خواهر برادریت
عاشقی کردنات
عاشق شدنات
پس خوردنات
رسیدن ها
نرسیدن ها
همه و همه
همه خاطره هایی که چنگ میزنن به دلت و ترک می اندازن تو وجودت
ترک خوردم
دور کردم خودمو
یه گوشه نشستم کسی دستم نزنه
من دیگه حس ترک جدید برداشتن رو ندارم
دلم میخواد همینجوری برم
تا کی رو نمیدونم
بزار اگه قرار بشکنم یکدفعه باشه
ناگهانی
نه با دست خودم
نه با دست تو
بزار کسی سرد و گرم نکنه شیشه ترک خورده وجودمو
آره
ترک برداشتم....
#سهراب
@sohrab_neveshtt
Repost from سـُـهــراب✍🏼نـــوــشــت
من عاشق جنگل شدم با تو
وقتی که برگا زیر پاهات بود
هر لحظه حسم با تو بهتر شد
هر لحظه شبنم روی برگا بود
دیدم خودم هم از خودم دورم
وقتی که موهات، توی چشمام بود
باد اومد و موهات پریشون شد
این قلب من بودش که داغون شد
احساس کردم ، توی این جنگل
هر ثانیه حست به من کم شد
هر بار دستِ، تو رو میخوندم
بازی به نفعت، زیر و رو می شد
این حکم، دل بود و یک عمری
آس دلِ من دیر، رو می شد
تو بازیو هر بار میبردی
قلب من انگار، زیر و رو میشد
#سهراب
@sohrab_neveshtt
Иногда приходится отдавать то, за что держался обеими руками, это вопрос ценности и времени...
یه وقتایی چیزایی که دو دستی چسبیده بودی رو خودت دو دستی تحویل میدی، بحث بحثِ ارزشه و زمان...
این روزا رو دوست ندارم
این روزا که هر چی بیشتر توش نفس میکشم،بیشتر از دنیا و آدم هاش دلسرد میشم.
آدمایی که هر کدومشون یه گره کور هستن واسه خودشون و وقتی بهت نزدیک میشن،توقع دارن همیشه بهشون حق بدی و به رای اونا زندگی کنی.
اما خودت در برابر اون ها ساکت باشی و پا بذاری روی تموم حق و حقوق خودت.
سکوت کنی در برابر همه ی بی محبتی ها و بی معرفتی هاشون.
سکوت کنی در برابر نادیده گرفتن هاشون و بهشون احترام بذاری.
چرا
چون فکر می کنن اونا فقط آدم هستن و تو هیچ حق و حقوقی واسه زندگی کردن نداری.
خدایی،چی شد که دنیامون این شکلی شد؟
چیشد که ما آدما اینقدر از خود متشکر شدیم و فکر می کنیم فقط ما درست می گیم؟
شدیم یه مشت توده پر از گوشت و خون و استخون و واسه خودمون خدایی می کنیم و فکر می کنیم چه خبره؟
قافلیم که به یه تب بندیم و نمی دونیم فردا دنیا برامون چه نقشه هایی که نکشیده.
بی خبریم
از خدایی که آفریدمون و فکر می کنیم حساب کتابی تو کارش نیست.
ولی خدا خوب می شناخت ما ها رو که به بعضی هامون قدرت هیچی نداد.
وگرنه دیگه خود خدا رو هم نمی شناختیم و ادعای زائیدن خدا رو می کردیم.
چه دنیای مزخرفی ساختیم و هر روز باید توش نفس بکشیم و تحمل کنیم آدمای اینجوری رو.
این وسط فقط باید حواسمون باشه،ما یکی از همین آدما نباشیم.
از همینا که دنیا رو فقط برای خودشون میخوان و کاممون رو همیشه تلخ می کنن.
@sohrab_neveshtt
ساکت یک گوشه نشسته ام
دارم زندگی می کنم
همان را که مدت ها از خودم گرفته بودم
صبح زود بیدار می شوم
پیاده روی می کنم
به محل کار می روم
کار می کنم
و عصر دوباره پیاده روی می کنم
به خانه می رسم
چیزی میخورم
دوش می گیرم
به رختخواب می روم
و بعد بخواب می روم
بدون هیچ هیاهوئی
زندگی مگر همین نیست؟
سال نو پیشاپیش مبارک باشه 🌺🌺🌺❤️❤️❤️
امیدوارم حالتون خوب باشه و سلامت باشید ❤️❤️
پرسیدم از چی بنویسم
یکی گفت از غم
یکی گفت از شادی
یکی گفت از خیانت
یکی گفت از دلایی که بهم نرسیدن
یکی گفت از امید
یکی گفت از شبای سرد زندگی
یکی گفت از گرمی بوسه های عاشقونه
میخوام از همشون بنویسم
دونه دونه
میدونی
غم که نباشه انگار یه چیزی کمه
انگار بهونه ای واسه تلاش برای شاد تر زندگی کردن نیست
اصلا باید غم باشه که آدم خودش رو بسنجه
ببینه چکاره است
ببینه چند مرد حلاجه
اگه از تو غم در اومدی و نشکستی و تونستی خودت رو برسونی به ساحل امن معلومه که آدم قوی هستی.
غم
خود خود شادیه اگه بفهمی فلسفه اش چیه.
از شادی بگم
خیلی ها شادن اما تو دلشون یه حال و هوای دیگه است
خیلی آدما هستن که شادی شون واسه لبخند بقیه ی آدماست
خیلی ها هم هستن که الکی خوشن
آدم شاد صد در صد نداریم
آدمی که همه زندگیش شادی باشه بنظر من نیست
اما خب
شاد زیستن و شاد موندن یه هنره که اگه بلد باشی دلت هیچ وقت پیر نمیشه.
از خیانت بگم که حتی تو باز ترین جوامع بشر هم تقبیح شده
کاری که بلایی بسر طرف مقابل میاره،که دیگه هیچ وقت نمی تونه سر پا بشه
هیچ وقت نمی تونه دلش رو صاف کنه
هیچ وقت نمی تونه ببخشه و دائم این سوال میاد تو ذهنش،که «مگه من چی کم داشتم؟»
این سوال تا آخر عمر با آدم خیانت دیده باقی می مونه و ریشه ی وجودش رو خشک میکنه.
از دلای بهم نرسیده بنویسم
میدونی
اگه بدونی عشق چیه
هیچ وقت عاشق نمیشی
عشق خود خود خودکشیه
خود مردن تو آغوش نداشته ی محبوبه
اصلا عشق تو نرسیدنه
عشق یعنی نخواد و بخوای
یعنی نمونه و بمونی
عشق همینقدر تلخ،قشنگ،دوست داشتنی اما مرموزه
عشق خود خود خود کشیه
این فلسفه ی دلای عاشق به هم نرسیده است.
اما امید
تنها چیزی که آدم رو تو اوج درد ها سر پا نگه میداره
تنها چیزی که آدم بهش زنده است
امیده که دل آدم رو محکم میکنه دل آدم رو گرم می کنه واسه موندن و ساختن
اصلا بدون امید زندگی معنی نداره
زندگی یه قصه است که نویسنده اش امیده
اگه هواش داشته باشی،خوب می نویسه
اگه نه
بد می نویسه
امید
چراغ زندگیه تو دل سیاهی شبای سرد...
اما نوشتن از شبای سرد زندگی یکم آسونه
نه که آسون باشه ها
نه
منظورم اینه اگه امید باشه
گرم میشه
گرم
انقدر که خودت تعجب می کنی
اینا رو از زبون آدمی می شنوی که یه روزی به ته ته خط زندگی رسیده بود
به تارک ترین نقطه ی زندگی
جایی که جز سیاهی هیچی نبود
اما الان
هر چی هست
نوره
روشناییه
ببین رفیق
دلت ببند به نخی ریسمونی چیزی بلکه امیدت زنده بشه
بلکه نور بیاد تو شبای سرد زندگیت
بلکه
گرمی بوسه های دم غروب،مهمون زندگیت بشه
از بوسه ها نگم که هر چی خوبی و بدیه پای همین بوسه هاست
هر چی میکشه آدمیزاد از همین بوسه هاست
هر چه خوبی یا بدی
بوسه مادر بوقت تولد رو صورت نوزادی که هنوز رد خون رو تنشه
یا بوسه وقت خواب،از پیشونی ات،وقتی که بابا داره میره سر کار
یا بوسه قبل سفر
یا بوسن هایی که از سر دل تنگی از راه دور خشک میشه رو صفحه گوشی
یا بوسه های آخر تو فرودگاه
یا بوسه های عاشقونه و یواشکی
یا زبونم لال
بوسه به پیشونی عزیزی که دیگه از پیشمون رفته
آدم هر چی می کشه ازین بوسه هاست
آره
رفیق
من نوشتم
هر چی تو دلم بود،
نه ها
همون که اومد به زبونم
تو هم بنویس
شاید قصه ی تو
قشنگ تر از قصه ی من باشه
آره
بنویس...
#سهراب
@sohrab_neveshtt
داشتیم زندگیمون می کردیم
می رفتیم می اومدیم
تو دنیای چپر چلاق خودمون بودیم
سرمون پایین بود
خروس خون می رفتیم
شغال خون بر می گشتیم
سرمون بالا نمی آوردیم که نکنه نگاهمون گره بخوره به نگاه کسی
دلمون گیر نکنه
درگیر نشیم
همین شده بود کارمون و دلمون نمیخواست دنیامون و با چیزی عوض کنیم
نمی دونم چی شد
یهو انگار سیل اومد
زلزله اومد چی بود
همه چی مون پخش و پلا شد
همه چیزمون بهم ریخت
به خودمون اومدیم دیدیم درگیر دو تا چشم شدیم که دار و ندارمون گرفته تو دستاش
یه آدم که کسی جرات رد شدن از کنارش رو نداشت،تبدیل شد به آروم ترین و ساکت ترین آدم روی زمین
نفهمیدیم چیشد که یهو هیچی ندار شدیم
هیچی واسه خودمون نمونده بود
هر چی بود اون بود
شب بود
اون بود
روز بود
اون بود
گذشت و گذشت
هر چی زور زدیم غرق نشیم
نشد
به خودمون اومدیم دیدیم
با دو تا چشم خودمون غرق یه دریای بی سر و ته کردیم
دریایی که الان روی یه تخته ی شکسته دراز کشیدیم و موج می برمون اینور اونور
معلوم نیست کی تموم میشه و کجا می رسیم به ته این قصه
ولی خودمونی ها
بعضی مردن ها
بعضی رفتن ها
تا ابد تو دل تاریخ می مونه
زبون به زبون می چرخه
چمیدونم
تو دریا مردنم واسه خودش عالمی داره
#سهراب
@sohrab_neveshtt
ما به دنیا باختیم
به دنیایی که زورمون به هیچکدوم ظلم هاش نرسید
تن زخمی خودمون برداشتیم و افتادیم دنبال زندگی
و هر بار به یه آدم جدید دل بستیم و دلخوش کردیم
بعد خودمون موندیم و یه قلب شکسته و عاشق که حالا دستامون خالی تر از همیشه و شدیم مستأصل ترین آدم روی زمین
شدیم تنها و غریب و بی کس
شب رو به صبح رسوندیم و نفهمیدیم که چجوری باید بخوابیم و به چه امیدی باید بیدار بشیم
یادمون رفت زندگی چه شکلیه و حال خوب چجوریه
یادمون رفت همه ی چیزای قشنگ رو
اونقدر بهونه پشت بهونه آوردیم که زندگی سخته و فلان که یادمون رفت زندگی اونقدر ها هم که میگن سخت نیست
یعنی کافیه دلت بزنی به دریای بی خیالی و ول کنی همه چیزا رو
مثه دیوونه ها زندگی کنی و خودت بندازی تو دریای بی ساحل و بی ماهی و تا آخر عمر،بگذرونیم و تموم کنیم این چرخه ی باطل رو.
اونقدر که حرص خوردیم
اونقدر که شب به شب ترک هامون گذاشتیم جلو چشمامون و خوابمون نبرد
باز فردا
یه ترک دیگه رو تنمون اومد و پیر و پیر تر شدیم و رها کردیم خودمون رو تو دنیای وحشی و قشنگی که برای خودمون ساختیم
آخرش که چی؟
ته ته همه ی غصه هایی که می خوریم چی میشه؟
تهش غیر از یه حال بد و یه جسم داغون چیزی هم برات می مونه یا نه؟
تهش کی برنده است و بازنده معلوم نیست
فقط منو توییم که یه عمر زندگیمون رو حروم برنده و بازنده بودن کردین
آره
ما باختیم
بدم باختیم
به دنیا و آدماش
به ظلم هاش
که هیچکدوم حقمون نبود
آره
ما باختیم.......
#سهراب
@sohrab_neveshtt
خداحافظ.....
این آخرین حرفی بود که بهت زدم...
دقیقاً تو آخرین لحظه ای که می شد ببینمت....
تو آخرین لحظه ای که بودی
تو آخرین التماس هام برای موندن و نرفتنت...
تو آخرین لحظه ی بودنت تو این دنیای سرد و بی عاطفه.....
بعد چشمام بستم روت...
تا اید سپردمت به خاک سرد
رو سرم خاک پاشیدن...
انگار که یه سطل پر از آب یخ ریختن رو تن و بدن داغ و خسته ام.
انگار که نه انگار زنده ام و خونِ تو رگ هام داره به جوش میاد....
یادته...
من خیلی تلاش کردم
خیلی بهت گفتم نکن با خودت...
نکن با من و این قلب خسته ام...
بهت می گفتم گیر نده به دنیا
به آدماش به لحظه هاش.
بشر تو نمی تونی آروم باشی؟؟؟؟
تو نمی تونی کاری به کار کسی نداشته باشی؟!
زندگیت رو بکن
رها کن
خودتو عشقه
اصلن بگو ببینم،مگه نمیگی منو دوست داری؟! مگه نمیگی من همه ی دنیاتم؟!
خب بخاطر من همه ی چیزایی که اذیتت می کنه رو بریز دور و دوباره یه زندگی جدید درست کن
حالتو خوب کن.
غصه نخور،شاد باش.
ولی...
ولی نکردی...
هر روز این پیله رو بزرگ و بزرگ تر کردی،انقدر بزرگ که دیگه راهی واسه بیرون اومدن و نفس کشیدنت نبود.
انقدر بزرگ که بین دستای من و خودت،یه حریم درست کردی که آرزوم شده بود که پاره کنم این پیله رو و دوباره بگیرمت تو آغوشم.
ولی خب تو هم بیکار نبودی.تموم زورت گذاشتی روی قوی تر کردن این پیله و دور کردن خودت از دنیای ساده ی من.
الان که فکرش می کنم،اصلا یادم نمیاد واسه چی و کی داشتی این همه بلا رو سر خودت و من می آوردی؟
راستش وقتی به تو که الان زیر خروارها خاک خوابیدی فکر می کنم،بیشتر سردرگم میشم،که تو کجا بودی و چجوری اومدی و چجوری رفتی؟
یه جور مات و مبهوتم که نمی دونم چجور باید به خودم بیام و پیدا کنم این آدم رو ،وسط این دنیای عجیب و غریبی که واسم ساختی.
صدای دینگ دینگ ساعت میاد....
ساعت پنج صبحِ.....
من مثل همیشه بی خوابم
تموم شب به زور یک ساعت یا دوساعت چشمام میگذارم رو هم.
راستش یادم افتاد که سالهاست
«تو رو دفن کردم»
زیر خروارها خاک...
با همین دستام
با همین دستایی که یه زمانی فقط نوازشت می کرد و برات گل می خرید.
تو زنده ای...
تو همین دنیا داری نفس می کشی
ولی من نمی دونم چرا هر سال برات ترحیم می گیرم.
پاشم..
لباس مشکی تن کنم
حلوا درست کنم
نارگیل بریزم روش تا قشنگ بشه
مثه اون وقتا که دوست داشتی...
آخه مراسم دارم...
یه مراسم که مهمون نداره
فقط من میزبانم
و تنها گریه کن مجلس من
خاک زیر ناخن امِ.......
#سهراب
@sohrab_neveshtt
برگرد عقب
ببین چند وقته گذشته با خودت عاشقی نکردی
صدا: #سهراب
نوشته: #آزاده_رمضانی
