°. Nullity..?! 🥀.°
Open in Telegram
..Maybe I've swum in Lethe.. Writer of the desolate story.. https://telegram.me/HarfBeManBot?start=NDYzNDc5NTUw My wattpad ac: [https://www.wattpad.com/user/Letheannirv27]🥀
Show more257
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
روی صندلی سفت گوشه اتاق، غرقِ افکار درهم و آشفته به تار عنکبوت بزرگ و گرد گرفته گوشه پنجره زل زده بود. هوا داشت تاریک میشد و این باعث میشد اشک گاهی چشماش رو تر کنه. کم کم شروع به تکون دادن پاهاش کرد و دوباره گوشی بیچاره اش رو دست گرفت. خانم توی پیامک دو روز قبل بهش قول داده بود که به زودی شخصی رو برای جایگزینی و مراقبت از ارباب بفرسته و اون بتونه برای دیدن پدر تصادف کرده اش به شهر بره. اما هنوز هیچ خبری از تنها جاده روبروی عمارت نبود. استرس داشت قلبش رو مچاله میکرد. نه مادر و نه برادرش جواب درستی رو بهش نمیدادن و این بیشتر باعث میشد برای زود رفتن عجله کنه.
با صدای بیب بیب زنگ کنارش با خستگی از جاش بلند شد و از اتاق قشنگ و تمیزش بیرون اومد. خانواده هنری اونقدر باهاش مهربون بودن که بتونه یک شب دیگه رو هم تحمل کنه. موقع میان وعده قبل از داروهای عصر بود.
از جلوی اتاق ارباب رد شد و صدای سرفه های پیرمرد ناراحتش کرد. چند روزی بود که ریه های مرد حوصله کمتری برای مدارا با بدن تکیده و رنجور روی تختش رو داشتن. سعی کرد عجله کنه و سریع تر خودش رو به مادام مری برسونه و سینی سوپ رو ازش تحویل بگیره... تکرار اتفاقات تکراری..
سرش رو پایین انداخت و با کلافگی پشت گردنش رو فشار داد و با حرص و بدون اینکه بخواد صداش رو کنترل کنه گفت:
- گندتون بزنن..
- کیو؟
صدا غریبه بود و جوون.. میتونست کمی خشن باشه اما بیشتر بازجویانه بود. با احتیاط سمت مخالفش نگاه کرد و مادام رو کنار جوون کشیده اما ورزیده ای دید که اخم بزرگی روی چشمهای سیاه و خالیش داشت.
ظرف شستم و لباسم خیس شده، چسبیدم به حمید، بهم میگه چقدر خیسی تو...
گفتم جووون تحریک شدم... :))
چرا لال نمیشی زن؟
چند وقته کارش خیلی بیشتر شده، همش درگیر ریل و خطای قطارن.. هر شب کار من شده مالیدنش...
ولی درد اینه که پولشو نمیده.. :((((
