en
Feedback
میم

میم

Open in Telegram
216
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
photo content

همه چیز ریشه در کودکی دارد مثلِ به دنیا آمدن. #مجتبی_مباشری

سنگ فرش منتهی می شد به یک خیابان اوایلِ آبان بود باران نورِ چراغ برق را در در دل خیابان حمل می کرد کودکی بستنی اش آب شده بود روی شیشه ی یک ماشین مه درست شده بود ... آن سوی خیابان پیرزنی مرده بود و دخترش داشت پشت جنازه اش ناله می کرد تَهِ خیابان پسری با استرس یواشکی لب های دختری را بوسید روی صندلی های یک کافه که بیرون چیده شده بود نشستم از درون کیفم یک کتاب و بسته ی سیگارم را در آوردم چایی لیمو سفارش دادم اتوبوسی از پشت سرم گذشت چند مسافر مرا دیدند یکی از آن‌ها را با انگشت وسط بدرقه کردم باران شدت گرفت کتاب را باز کردم شعر بود |احمدرضا احمدی| کتاب خیس شد سیگار را روشن کردم شعر خواندم خواندم خواندم خواندم... کتاب تمام شد ساعت یازدهِ شب بود مادرم زنگ زد گفت کجایی گفتم پاریس، پیشِ احمدرضا احمدی گفت دیوانه! تو هم مثل برادرت احمق شده ایی کتاب تمام شد کتاب که تمام شد اصفهان بوی دود گرفت. #مجتبی_مباشری

کاش وقتی میخواستم مهربان شوم سایه ام دست هایش را در جیب فرو میکرد و یا مرا از بالای ساختمانی هزار طبقه پرتاب میکرد تا من به هوش بیایم‌ ... و امروز نفهمم این دست ها فقط برای پاک کردنِ گریه نیست. حال فقط یک آرزو دارم |خورشید| زیرا اوست که سایه درست می‌کند و البته |وجدان| زیرا اوست که سایه را به حرکت وا می‌دارد. _از شعر #مجتبی_مباشری

محکوم به مرگیم چون دستِ گلی در لیوانِ آب‌. _از شعر #مجتبی_مباشری

photo content

photo content

photo content

پاییز یهو میاد - رادیو چهرازی.mp35.94 MB

تو را می نویسم تا دوباره داشته باشمت تو را بر کرانه های سرخ بر بالِ هر شاپرک بر رقص های سماع بر روی ستون های کهن بر فصلی مثلِ |پاییز| تورا می نویسم و فراموش میکنم تو را فراموش میکنم، تا به یاد بسپارمت. از شعر #مجتبی_مباشری

به نفس افتاد تمامِ قدم های ما از بس دَویدیم، به مرز نرسیدیم کاش فتوحات نادر تا... تهران بود یا کاش کمانِ آرش را می بُریدیم از
به نفس افتاد تمامِ قدم های ما از بس دَویدیم، به مرز نرسیدیم کاش فتوحات نادر تا... تهران بود یا کاش کمانِ آرش را می بُریدیم از شعر #مجتبی_مباشری

مثلِ الاکلنگی که تنها در بیابان است یک طرف من، یک طرف افکار است آن طرف که سبک است سمت منو آن طرف فکر، سنگین ترین بار است از ش
مثلِ الاکلنگی که تنها در بیابان است یک طرف من، یک طرف افکار است آن طرف که سبک است سمت منو آن طرف فکر، سنگین ترین بار است از شعر #مجتبی_مباشری

برایم یک شیشه ی خالی از نفس هایت بیار یک بُرِش از کیکی که دیشب نخوردی و شعمی که فوت کردی بیار برایم همان نقاشی که نکشیدی را بیار همان عکسی که نگرفتی بیار همان کِشی که مویت را نبستی همان پالتویی که نپوشیدی بیار که احتمال اینکه هرگز تورا نبینم بسیار است برایم آن غروبی را بکش که خورشید سطح دریا را زرد کرده بود و من برای تو روی کاغد توی شیشه شعر نوشتم برایم از واژگونیِ تا ابد ماه بگو که چگونه بدونِ نیمه اش زنده است برایم مهتابی از ماه بیار که احتمال اینکه هرگز تورا نبینم بسیار است برایم ستاره بیار و اولین چراغِ شب مرا روشن کن برایم با انگشت هایت روی تنم خطوطی فرضی بکِش تا من از پشت انگشت های تو جهان را ببینم برایم آخرین شعر را بخوان تا من به |دکارت| ثابت کنم هستم که احتمال اینکه هرگز تورا نبینم بسیار است برایم با آخرین خداحافظی ات، اولین شعرِ من باش برایم حتی با نبودت چیزی مثل مادر و یا وطن باش برایم راهی بی پایان به سوی هستی برایم ابتدایی ترین واژه در سخن باش که احتمال اینکه هرگز تورا نبینم بسیار است برایم یک زمستان در رویا یک بهار در کابوس یک مشت چمن در صحرا و چند قطره نفت در فانوس بیار احتمال اینکه از خواب بیدار و راه را گم بکنم، بسیار است. #مجتبی_مباشری

از یک درد مادر زاد از یک طلوعی که شکل غروب بود از یک فروپاشیِ بد از یک حالی که قبلا ... خوب بود از یک عکس بچگی از لبخند هایی که نخندیده ماسید ما کجای این داستانیم که خورشید پشت به ما تابید؟ از یک اتقاقِ بد از چند لیتر گریه در چشم های کوچک از برادری که دودهای اتاقش بارها زد (و میزند) به من چَک از رنج های من که شکل رنج های انسانی شده است از روحِ فوت شده ام که خدابیامرز ... آسمانی شده است هر لباسی که می پوشم بزرگ است به قدم حالم بد است |و فقط تو میدانی که بدم| #مجتبی_مباشری

بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مُردید همه روح پذیرید

صدای پور رضا

Fereydon Pourreza - Pas Az Baran (128).mp32.28 MB

دیدمش چشم هایش برایم ترکیبی از جنگل و صدای پور رضا داشت در مغزِ من پیچید لهجه ی واژگون شده از قطارش دیدمش حرف هایش کبودی های یک ابر بود، روی مزارعِ گندم دیدمش یک تپش از قلبم با آخرین نگاهِ او، روی نگاهش ماند دیدمش در آستانه ی مرگی تلخ، درست روبه روی ... دیدمش موهایش شلاقی از اَسب های عرب بود در گیلان دیدمش و به قول حسین صفا: |جای شلاق ها که می سوزاند تا به یادم بیاورند، او را.| دیدمش با آلبومِ برف از فرهاد، توی اتوبوسی که مقصدش او بود دیدمش با گریه های هزار لیتری، که اکنون مرا اقیانوس کرده ... دیدمش تا بفهمم معنیِ پاره پاره عکس های عکاسی را دیدمش با پس زمینه ی شعری این چنین: |بوی عیدی، بوی توپ ..، بوی کاغذ ر...| دیدمش با خواب های نیمه شب پریده از مزارعِ گندم دیدمش با چشم های گیلانی و صدای پوررضا دیدمش با نگاهی که یک تپش زیادی داشت دیدمش در خوابم، مثل یک رویای نور افتاده به موی و دویدن های یک اسبِ عرب دیدمش و خواستم به آغوشش کِشَم دستم از بدن او رد شد و از خواب پریدم ... دیدمش و دیگر ندیدمش. _از شعر #مجتبی_مباشری

دوستان به دلیل نزدیک شدن به روزهای ترسِ رژیم از زن زندگی آزادی کتابِ دوم خودم (هزار چلچله) رو به تعداد محدودی رایگان ارسال می کنم. اگر مایل هستید میتونید دایرکت بدین تا ارسال بشه. @Mojtabamobasherii باشد که روزی نگویند شاعر برای مملکت خویش چه کرد مجتبی

من بَبرِ صبرم تا لمس دستت سیری نباشد این اِشتها را.