216
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
216
"تبعید به نیمه شب"
#شعر_سپید
سومین اثر از من
که در چند روز آینده توسط انتشارات #ایهام به چاپ می رسد.
.
.
.
این کتاب پیشکش می شود به کسانی که از دردِ روحی رنج میبرند و از این خستگی به خواب پناه می آورند.
غافل از اینکه خواب هم آنها را در نیمه شب تنها میگذارد.
همچنين این کتاب از دو کتابِ قبلیِ خودم فراتر رفته است و حرف هایی را می زند که شما فقط از یک انسان آوانگارد،رادیکال،افسرده و در عین حال امیدوار به زندگی، عاشق نجوم،فلسفه و کتاب می شنوید.
نوشتن این کتاب درست یکسال زمان برد؛
زمانی که شکنجه های روحی، بگیر و ببند ها و اعدام های بیشمار را می شُد دید و هیچ کار نکرد، درست در این موقع از زمان بود که لغات روی سر من ریخت و "تبعید به نیمه شب" زاده شد.
به امید اینکه این شاگرد ادبیات و هنر روسفید بشود.
مجتبی مباشری
زمستان ۱۴۰۲
216
جنگ بود
ما
همه مُرده بودیم
او هنوز داشت میخندید؛
مادرم در قابِ کج شده ی دیوار.
#مجتبی_مباشری
@mojtabamobasheri
216
به درک که آینه نجات دهنده نیست
که آسمان ابری نیست
که مسافت با دلتنگی سنجیده می شود
به درک که دلم چه گفت
به درک که نیچه افسردگی گرفت
و صادق خودکشی کرد
به درک که شعر التیام بخش نیست
که آسمان ابری نیست
که مسافت با دلتنگی سنجیده می شود
به درک که زنی روی قبر ما با لبخند آب بریزد
به درک که کسی گریه می کند
به درک که ناهار میخوردند
به درک که تپش های قلبم
پرندگانی را روی تالاب انزلی به پرواز می آورد
و روی زاینده رودِ خشک می نشاند
به درک که آسمان ابری نیست
به درک که مسافت با دلتنگی سنجیده می شود
به درک.
#مجتبی_مباشری
@mojtabamobasheri
216
بیا اسم تورا
بگذاریم باران
تا در این خشکسالی
بگوییم:
_کاش باران بیاید.
#مجتبی_مباشری
از کتاب #هزار_چلچله
@mojtabamobasheri
216
اندامِ دنیا پیچیدگی اش مثل زن بود
او هم مثل"زن"عمرش را در کفن بود
مادر،من نه ولی تو سالها می دانستی
که بهترین هدیه، به دنیا نیامدن بود.
#مجتبی_مباشری
#رباعی
@mojtabamobasheri
216
شکوهِ یک خاطره
هنگام فکر کردن به آن است!
انسان در لحظه
فراموش کار ترین موجود است.
و همین فراموشی در لحظه هاست
که انسان را خالقِ اثری میکند.
حال تو بگو
انسان خوشبخت است یا بدبخت؟
#مجتبی_مباشری
@mojtabamobasheri
216
کتاب را
تا نیمه خوانده بودم
مادرم مرا صدا زد
کتاب را باز
ولی برعکس روی زمین گذاشتم
وقتی برگشتم
دیدم اطرافِ کتاب
جمعیت
میدان
تاکسی
ایستگاهِ مترو
بانک
و چند دکه ی روزنامه فروشی ست
حتی بوی سیگار را هم میفهمیدم
ترسیدم ...
مادرم آمد و گفت:
اینجا سالها پیش
مردمی آزاد بودند
ولی اکنون نامش |آزادی| ست
#مجتبی_مباشری
@mojtabamobasheri
216
امروز
درختی تنومند دیدم
سایه انداخته بود، روی بچه هایش ...
گرم بود
میخواست آفتاب
کاغذ باطله هارا
در کفِ پیاده رو
نسوزاند.
#مجتبی_مباشری
@mojtabamobasheri
216
نرده
از پشتِ پنجره
آنقدر به من زل زد
تا شیشه ها دق کردند
و شکستند
و باران
وقت را غنیمت شمرد
و حافظه ی غمگینِ خود را
به صورتم زد
و مادرم با عجله
خواست دیوار کند پنجره را
که سیل مارا بُرد.
سیل به پشتِ اتاقم رسید
رسید به پشت پلک هایم
بیدار شدم از خواب
دیدم
پنجره هست
شیشه هست
مادرم هست
و نرده نیست ...
ما
آزاد شده بودیم.
#مجتبی_مباشری
@mojtabamobasheri
