en
Feedback
شعرِ خونبارِ من

شعرِ خونبارِ من

Open in Telegram

#شعر_خونبار_من، ای باد، بدان یار رسان که ز مژگانِ سیه بر رگِ جان زد نیشم حافظ زیر نظر: @mo_shaere

Show more
1 327
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+530 days
Posts Archive
مهدی یغمایی - از من چرا رنجیده ای.mp37.14 MB

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای؟ وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده‌ای؟ ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده‌ای؟ بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده‌ای؟ گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده‌ای؟ من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو هستیم نیکوخواه تو از من چرا رنجیده‌ای؟ #سعدی

Mohsen-Namjoo-Nafahat-128.mp35.27 MB

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم ز کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم #هوشنگ_ابتهاج

شب که در يادت سراپايم زبانِ ناله بود خواستم رنگی بگردانم، عنانِ ناله بود کس نيامد محرمِ رازِ نفس‌دزديدنم ور نه اين شمعِ خموش از دودمانِ ناله بود جوشِ دردم، نونياز بی‌قراری نيستم در خموشی هم سرم بر آستانِ ناله بود يادِ آن محمل‌طرازی‌های گَردِ بی‌خودی کز دلم تا کوی جانان، کاروانِ ناله بود سوختن کرد اين‌قَدَر آگاهم از احوالِ دل کاين سپندِ بی‌نوا مُهرِ زبانِ ناله بود حسرتِ ديدار نيرنگی عجب در کار داشت هر قَدَر دل آب شد، آتش به جانِ ناله بود اين‌قَدَر ای محمل‌آرا از دلم غافل مباش روزگاری اين جرس هم آشيانِ ناله بود بی‌تميزی‌های قدرِ عافيت هم عالمی‌ست خامشی پر می‌زد و ما را گمانِ ناله بود دردِ عشق از بی‌نيازی فالِ معراجی نزد ور نه چون نی بند‌بندم نردبانِ ناله بود بيدلی‌ها گشت بيدل مانع اظهار شوق گر دلی می‌داشتم با خود جهانِ ناله بود #بیدل_دهلوی

کی رفته‌ای ز دل، که تمنا کنم تو را کی بوده‌ای نهفته، که پیدا کنم تو را غیبت نکرده‌ای، که شوم طالبِ حضور پنهان نگشته‌ای، که هویدا کنم تو را با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شد تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را بالای خود در آینه‌ی چشمِ من ببین تا با خبر ز عالمِ بالا کنم تو را! مستانه کاش در حرم و دِیر بگذری تا قبله‌گاهِ مؤمن و تَرسا کنم تو را خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم خورشیدِ کعبه، ماه کلیسا کنم تو را گر افتد آن دو زلفِ چلیپا به چنگِ من چندین هزار سلسله در پا کنم تو را طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند یک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را زیبا شود به کارگهِ عشق، کارِ من هر گه نظر به صورتِ زیبا کنم تو را رسوای عالمی شدم از شورِ عاشقی ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را #فروغی_بسطامی

ادرس غرفه انتشارات رو هم یادداشت کنید این کاور رو هم انتشارات زده، اگر میبینید خیلی خوشگله😂👨🏻‍🦽🤦🏻‍♂️
ادرس غرفه انتشارات رو هم یادداشت کنید این کاور رو هم انتشارات زده، اگر میبینید خیلی خوشگله😂👨🏻‍🦽🤦🏻‍♂️

خسته‌ام دیگر ازین در قامتِ غم زیستن با بهشتِ نسیه در نقد جهنم زیستن! زندگانی نیست، تمرین فراوان مُردن است شرم می‌آید مرا زین‌گونه کم‌کم زیستن! باد تا چون بگویی: هر چه بادابادا! هان! تا کجا بر بام هستی همچو پرچم زیستن؟! قطره‌ام، اما مخیّر بین دریایی عمیق یا که آویزان ز برگی مثل شبنم زیستن! آه ای سهراب! اینک مرگ‌ و جاویدان شدن یا در آغوش پدر با ننگ مرهم زیستن! هر چه ممنوع است خواهم خورد، باری! می بیار تا بنوشم شادی مانند آدم زیستن! با دلی چون موم دشوار است اما چاره چیست؟! حال چندی هم شبیه سنگ محکم زیستن! عاقبت عیدی ازین تقویم بیرون می‌کشیم از پس عمری در انبوه محرم زیستن؟ #حسین_جنتی

آهِ بسیاران سرآخر راهِ اینان را گرفت... خونِ دامن‌گیر، آمد تا گریبان را گرفت! خون، که تا دیروز پنهان زیرِ فرش و تخت بود، غیرتش جوشید، زد درگاه و ایوان را گرفت! مُشت‌ها زین‌پیش پنهان‌بود اما ناگهان، از خزر تا ساحلِ دریای عمان را گرفت! دستِ خالی بسکه خالی ماند، پُر شد از امید، از صف شمشیر رد شد، خِفتِ خفتان را گرفت! آسیابِ ری که با خون گشت چندی لَنگ‌‌لَنگ، عاقبت دیدم که پای آسیابان را گرفت! گندمِ رِی تخمِ نفریت بود از روز نخست نان به مردم داد و تاجِ هر چه سلطان را گرفت! ذاتِ رحمان زآستینِ خلق، دستی شد شگفت، خوی جبّاری عیان شد، گوشِ شیطان را گرفت! مویی اندر باد دیدم چون درفشِ کاویان، غیرت آهنگری برخاست، ایران را گرفت #حسین_جنتی

با زهر چشم خنده هم‌آغوش کرده‌ای بادام تلخ را چه شکرپوش کرده‌ای؟ داریم چون قبا سربندت هزار جا ما را چه ناامید ز آغوش کرده‌ای؟ تا چشم را به هم زده‌ای، از سپاه ناز تاراج عافیتکده هوش کرده‌ای در پیش آفتاب چه پرتو دهد چراغ؟ گل را خجل ز صبح بناگوش کرده‌ای حق نمک چگونه فراموش من شود؟ داغ مرا به خنده نمک‌پوش کرده‌ای شکر توام ز تیغ زبان موج می‌زند چون آب اگرچه خون مرا نوش کرده‌ای صائب ز فکرهای ثریا نثار خود ما را چه حلقه‌هاست که در گوش کرده‌ای #صائب_تبريزى

اعتراف: ما اجیران اجنبی هستیم پشتمان گرم و جنسمان جور است همگی بی بصیرتیم، چه بد! آفتابید و چشممان کور است ظلم دیدیم از شما ؟ هیهات! جور دیدیم از شما ؟ ابداً! عدل دیدیم از شما؟ دائم! خونمان را مکیده‌اید؟ عمراً! همه دنبال خودکشی بودیم دانه دیده به دام افتادیم هیچکس را نکشته‌اید شما همه از پشت بام افتادیم شرمساریم از این نجس‌کاری خونمان بر زمین میهن ریخت حقاً آنکس که اعتراضی کرد آب در آسیاب دشمن ریخت این هم از اعتراف ما مردم روسیاهیم اگر سیاهه کم‌ است دست، یاری نمی‌دهد به قلم عذر تقصیر ، دستمان قلم است... #حسین_نادری

خودفروشان ز پیِ گرمی بازارِ خودند کار دین را همه بگذاشته در کار خودند معنی قید بود بند شریعت و ایشان نه گرفتارِ شریعت که گرفت
خودفروشان ز پیِ گرمی بازارِ خودند کار دین را همه بگذاشته در کار خودند معنی قید بود بند شریعت و ایشان نه گرفتارِ شریعت که گرفتار خودند خانه‌ی شرع خراب‌ است که اربابِ صلاح به عمارتگریِ گنبدِ دستارِ خودند شانه در ریش دل اندر پیِ جمعیت مال سُبحه در دست و در اندیشه‌ی زُنّار خودند ابلهی کرده چو ابلیس به طراری جفت ابله اندر نظر مردم و طرّار خودند Photo by: saber.pix #طالب_آملی

کابوس شبش رقص طنابی، چه طنابی! مثل تو و من نیست عذابش، چه عذابی! مظلوم به خونخواهی و ظالم به مجازات این محو چه رویایی و این غرق چه خوابی چرخِ فلک آباد! که می‌گردد و زود است تا خانه‌خرابت بکند خانه‌خرابی آن لحظه که سودی نکند «نعمت غفلت» با شیخی و شاهی، چه نمازی، چه شرابی می‌بینمت آن‌گاه که «طوفان‌زده» باشی آویخته از تخته‌ی افتاده به آبی آن‌کس که بخواهد به حسابت برسد هست شرمنده‌ که خود معتقد روز حسابی دیدآمدگان از همه دنبال سوالند زودا که نه چون ما بپذیرند جوابی «ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار» این حیف که پنهات شده دیری به کتابی #مهدی_فرجی

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت هم بر چراغدان شما نیز بگذرد زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن تأثیر اختران شما نیز بگذرد این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد در باغ دولت دگران بود مدتی این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه این آب ناروان شما نیز بگذرد ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع این گرگی شبان شما نیز بگذرد پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف یک روز بر زبان شما نیز بگذرد #سیف_فرغانی

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم #شهریار

از پرده برون آمد، ساقی، قدحی در دست هم پردهٔ ما بدرید، هم توبهٔ ما بشکست بنمود رخ زیبا، گشتیم همه شیدا چون هیچ نماند از ما آمد بر ما بنشست زلفش گرهی بگشاد بند از دل ما برخاست جان دل ز جهان برداشت وندر سر زلفش بست در دام سر زلفش ماندیم همه حیران وز جام می لعلش گشتیم همه سرمست از دست بشد چون دل در طرهٔ او زد چنگ غرقه زند از حیرت در هرچه بیابد دست چون سلسلهٔ زلفش بند دل حیران شد آزاد شد از عالم وز هستی ما وارست دل در سر زلفش شد، از طره طلب کردم گفتا که: لب او خوش اینک سرما پیوست با یار خوشی بنشست دل کز سر جان برخاست با جان و جهان پیوست دل کز دو جهان بگسست از غمزهٔ روی او گه مستم و گه هشیار وز طرهٔ لعل او گه نیستم و گه هست می‌خواستم از اسرار اظهار کنم حرفی ز اغیار نترسیدم گفتم سخن سر بست #عراقى

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی #فاضل_نظری

ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام سرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جای ماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بام تا دل از آن تو شد دیده فرودوختم هر چه پسند شماست بر همه عالم حرام گوش دلم بر در است تا چه بیاید خبر چشم امیدم به راه تا که بیارد پیام دعوت بی شمع را هیچ نباشد فروغ مجلس بی دوست را هیچ نباشد نظام در همه عمرم شبی بی‌خبر از در درآی تا شب درویش را صبح برآید به شام بار غمت می‌کشم وز همه عالم خوشم گر نکند التفات یا نکند احترام رای خداوند راست حاکم و فرمانرواست گر بکشد بنده‌ایم ور بنوازد غلام ای که ملامت کنی عارف دیوانه را شاهد ما حاضر است گر تو ندانی کدام گو به سلام من آی با همه تندی و جور وز من بی‌دل ستان جان به جواب سلام سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر یا برسد جان به حلق یا برسد دل به کام  

ما در مقام صبر فشردیم گام خویش یک گام آن‌طرف ننهیم از مقام خویش این مرغ تنگ حوصله را دانه‌ای بس است صیاد ما به دانه چه آراست دام خویش فارغ نشین که حسن به هر جا که جلوه کرد مخصوص هیچکس نکند لطف عام خویش دل شد کبوتر لب بامی که سد رهش سازند دور و باز نشیند به بام خویش وحشی رمیده‌ایست که رامش کسی نساخت آهوی دشت را نتوان ساخت رام خویش #وحشى_بافقى

من دلم را که می تپد با تو  گرچه گمراه دوست می دارم با تو معدود خنده هایم را  گرچه کوتاه دوست می دارم چشم خود را که دیده بود تو را دست خود را که چیده بود تو را پای خود را که مدتی شده بود با تو همراه، دوست می دارم هر کسی را که دارد از تو نشان همه را فارغ از زمان و مکان مثل عکس عروسی ات که در آن شده ای ماه، دوست می دارم غصه را در پی رمیدن تو گریه را درپس ندیدن تو لحظه ای را که بعد دیدن تو  می کشم آه ... دوست می دارم یادم آمد ... غزل که می گفتم دوست می داشتی و می خواندی به همین خاطر است شعرم را گاه و بی گاه دوست می دارم تو عیار محبتم شده ای دوستت دوست ، دشمنت دشمن هرکسی را که دوست می‌داری ناخودآگاه دوست می دارم #مهدی_شهابی