شعرِ خونبارِ من
Open in Telegram
#شعر_خونبار_من، ای باد، بدان یار رسان که ز مژگانِ سیه بر رگِ جان زد نیشم حافظ زیر نظر: @mo_shaere
Show more1 327
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+530 days
Posts Archive
1 327
ای یار ناسامان من از من چرا رنجیدهای؟
وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیدهای؟
ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من
لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیدهای؟
بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم
وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیدهای؟
گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت
فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیدهای؟
من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو
هستیم نیکوخواه تو از من چرا رنجیدهای؟
#سعدی
1 327
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
#هوشنگ_ابتهاج
1 327
شب که در يادت سراپايم زبانِ ناله بود
خواستم رنگی بگردانم، عنانِ ناله بود
کس نيامد محرمِ رازِ نفسدزديدنم
ور نه اين شمعِ خموش از دودمانِ ناله بود
جوشِ دردم، نونياز بیقراری نيستم
در خموشی هم سرم بر آستانِ ناله بود
يادِ آن محملطرازیهای گَردِ بیخودی
کز دلم تا کوی جانان، کاروانِ ناله بود
سوختن کرد اينقَدَر آگاهم از احوالِ دل
کاين سپندِ بینوا مُهرِ زبانِ ناله بود
حسرتِ ديدار نيرنگی عجب در کار داشت
هر قَدَر دل آب شد، آتش به جانِ ناله بود
اينقَدَر ای محملآرا از دلم غافل مباش
روزگاری اين جرس هم آشيانِ ناله بود
بیتميزیهای قدرِ عافيت هم عالمیست
خامشی پر میزد و ما را گمانِ ناله بود
دردِ عشق از بینيازی فالِ معراجی نزد
ور نه چون نی بندبندم نردبانِ ناله بود
بيدلیها گشت بيدل مانع اظهار شوق
گر دلی میداشتم با خود جهانِ ناله بود
#بیدل_دهلوی
1 327
کی رفتهای ز دل، که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته، که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای، که شوم طالبِ حضور
پنهان نگشتهای، که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینهساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینهی چشمِ من ببین
تا با خبر ز عالمِ بالا کنم تو را!
مستانه کاش در حرم و دِیر بگذری
تا قبلهگاهِ مؤمن و تَرسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشیدِ کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلفِ چلیپا به چنگِ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگهِ عشق، کارِ من
هر گه نظر به صورتِ زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شورِ عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
#فروغی_بسطامی
1 327
Repost from محمد عزیزی
ادرس غرفه انتشارات رو هم یادداشت کنید
این کاور رو هم انتشارات زده، اگر میبینید خیلی خوشگله😂👨🏻🦽🤦🏻♂️
1 327
خستهام دیگر ازین در قامتِ غم زیستن
با بهشتِ نسیه در نقد جهنم زیستن!
زندگانی نیست، تمرین فراوان مُردن است
شرم میآید مرا زینگونه کمکم زیستن!
باد تا چون بگویی: هر چه بادابادا! هان!
تا کجا بر بام هستی همچو پرچم زیستن؟!
قطرهام، اما مخیّر بین دریایی عمیق
یا که آویزان ز برگی مثل شبنم زیستن!
آه ای سهراب! اینک مرگ و جاویدان شدن
یا در آغوش پدر با ننگ مرهم زیستن!
هر چه ممنوع است خواهم خورد، باری! می بیار
تا بنوشم شادی مانند آدم زیستن!
با دلی چون موم دشوار است اما چاره چیست؟!
حال چندی هم شبیه سنگ محکم زیستن!
عاقبت عیدی ازین تقویم بیرون میکشیم
از پس عمری در انبوه محرم زیستن؟
#حسین_جنتی
1 327
آهِ بسیاران سرآخر راهِ اینان را گرفت...
خونِ دامنگیر، آمد تا گریبان را گرفت!
خون، که تا دیروز پنهان زیرِ فرش و تخت بود،
غیرتش جوشید، زد درگاه و ایوان را گرفت!
مُشتها زینپیش پنهانبود اما ناگهان،
از خزر تا ساحلِ دریای عمان را گرفت!
دستِ خالی بسکه خالی ماند، پُر شد از امید،
از صف شمشیر رد شد، خِفتِ خفتان را گرفت!
آسیابِ ری که با خون گشت چندی لَنگلَنگ،
عاقبت دیدم که پای آسیابان را گرفت!
گندمِ رِی تخمِ نفریت بود از روز نخست
نان به مردم داد و تاجِ هر چه سلطان را گرفت!
ذاتِ رحمان زآستینِ خلق، دستی شد شگفت،
خوی جبّاری عیان شد، گوشِ شیطان را گرفت!
مویی اندر باد دیدم چون درفشِ کاویان،
غیرت آهنگری برخاست، ایران را گرفت
#حسین_جنتی
1 327
با زهر چشم خنده همآغوش کردهای
بادام تلخ را چه شکرپوش کردهای؟
داریم چون قبا سربندت هزار جا
ما را چه ناامید ز آغوش کردهای؟
تا چشم را به هم زدهای، از سپاه ناز
تاراج عافیتکده هوش کردهای
در پیش آفتاب چه پرتو دهد چراغ؟
گل را خجل ز صبح بناگوش کردهای
حق نمک چگونه فراموش من شود؟
داغ مرا به خنده نمکپوش کردهای
شکر توام ز تیغ زبان موج میزند
چون آب اگرچه خون مرا نوش کردهای
صائب ز فکرهای ثریا نثار خود
ما را چه حلقههاست که در گوش کردهای
#صائب_تبريزى
1 327
Repost from اشعار حسین نادری
اعتراف:
ما اجیران اجنبی هستیم
پشتمان گرم و جنسمان جور است
همگی بی بصیرتیم، چه بد!
آفتابید و چشممان کور است
ظلم دیدیم از شما ؟ هیهات!
جور دیدیم از شما ؟ ابداً!
عدل دیدیم از شما؟ دائم!
خونمان را مکیدهاید؟ عمراً!
همه دنبال خودکشی بودیم
دانه دیده به دام افتادیم
هیچکس را نکشتهاید شما
همه از پشت بام افتادیم
شرمساریم از این نجسکاری
خونمان بر زمین میهن ریخت
حقاً آنکس که اعتراضی کرد
آب در آسیاب دشمن ریخت
این هم از اعتراف ما مردم
روسیاهیم اگر سیاهه کم است
دست، یاری نمیدهد به قلم
عذر تقصیر ، دستمان قلم است...
#حسین_نادری
1 327
خودفروشان ز پیِ گرمی بازارِ خودند
کار دین را همه بگذاشته در کار خودند
معنی قید بود بند شریعت و ایشان
نه گرفتارِ شریعت که گرفتار خودند
خانهی شرع خراب است که اربابِ صلاح
به عمارتگریِ گنبدِ دستارِ خودند
شانه در ریش دل اندر پیِ جمعیت مال
سُبحه در دست و در اندیشهی زُنّار خودند
ابلهی کرده چو ابلیس به طراری جفت
ابله اندر نظر مردم و طرّار خودند
Photo by: saber.pix
#طالب_آملی
1 327
کابوس شبش رقص طنابی، چه طنابی!
مثل تو و من نیست عذابش، چه عذابی!
مظلوم به خونخواهی و ظالم به مجازات
این محو چه رویایی و این غرق چه خوابی
چرخِ فلک آباد! که میگردد و زود است
تا خانهخرابت بکند خانهخرابی
آن لحظه که سودی نکند «نعمت غفلت»
با شیخی و شاهی، چه نمازی، چه شرابی
میبینمت آنگاه که «طوفانزده» باشی
آویخته از تختهی افتاده به آبی
آنکس که بخواهد به حسابت برسد هست
شرمنده که خود معتقد روز حسابی
دیدآمدگان از همه دنبال سوالند
زودا که نه چون ما بپذیرند جوابی
«ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار»
این حیف که پنهات شده دیری به کتابی
#مهدی_فرجی
1 327
Repost from شعرِ خونبارِ من
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
#سیف_فرغانی
1 327
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم
فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را
زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
#شهریار
1 327
از پرده برون آمد، ساقی، قدحی در دست
هم پردهٔ ما بدرید، هم توبهٔ ما بشکست
بنمود رخ زیبا، گشتیم همه شیدا
چون هیچ نماند از ما آمد بر ما بنشست
زلفش گرهی بگشاد بند از دل ما برخاست
جان دل ز جهان برداشت وندر سر زلفش بست
در دام سر زلفش ماندیم همه حیران
وز جام می لعلش گشتیم همه سرمست
از دست بشد چون دل در طرهٔ او زد چنگ
غرقه زند از حیرت در هرچه بیابد دست
چون سلسلهٔ زلفش بند دل حیران شد
آزاد شد از عالم وز هستی ما وارست
دل در سر زلفش شد، از طره طلب کردم
گفتا که: لب او خوش اینک سرما پیوست
با یار خوشی بنشست دل کز سر جان برخاست
با جان و جهان پیوست دل کز دو جهان بگسست
از غمزهٔ روی او گه مستم و گه هشیار
وز طرهٔ لعل او گه نیستم و گه هست
میخواستم از اسرار اظهار کنم حرفی
ز اغیار نترسیدم گفتم سخن سر بست
#عراقى
1 327
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی
ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی
ای نسیم بیقرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی
سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی
باد پیراهن کشید از دست گلها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی
چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچهای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی
کشتهای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایهای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی
#فاضل_نظری
1 327
ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام
ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام
سرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جای
ماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بام
تا دل از آن تو شد دیده فرودوختم
هر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
گوش دلم بر در است تا چه بیاید خبر
چشم امیدم به راه تا که بیارد پیام
دعوت بی شمع را هیچ نباشد فروغ
مجلس بی دوست را هیچ نباشد نظام
در همه عمرم شبی بیخبر از در درآی
تا شب درویش را صبح برآید به شام
بار غمت میکشم وز همه عالم خوشم
گر نکند التفات یا نکند احترام
رای خداوند راست حاکم و فرمانرواست
گر بکشد بندهایم ور بنوازد غلام
ای که ملامت کنی عارف دیوانه را
شاهد ما حاضر است گر تو ندانی کدام
گو به سلام من آی با همه تندی و جور
وز من بیدل ستان جان به جواب سلام
سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
یا برسد جان به حلق یا برسد دل به کام
1 327
ما در مقام صبر فشردیم گام خویش
یک گام آنطرف ننهیم از مقام خویش
این مرغ تنگ حوصله را دانهای بس است
صیاد ما به دانه چه آراست دام خویش
فارغ نشین که حسن به هر جا که جلوه کرد
مخصوص هیچکس نکند لطف عام خویش
دل شد کبوتر لب بامی که سد رهش
سازند دور و باز نشیند به بام خویش
وحشی رمیدهایست که رامش کسی نساخت
آهوی دشت را نتوان ساخت رام خویش
#وحشى_بافقى
1 327
من دلم را که می تپد با تو
گرچه گمراه دوست می دارم
با تو معدود خنده هایم را
گرچه کوتاه دوست می دارم
چشم خود را که دیده بود تو را
دست خود را که چیده بود تو را
پای خود را که مدتی شده بود
با تو همراه، دوست می دارم
هر کسی را که دارد از تو نشان
همه را فارغ از زمان و مکان
مثل عکس عروسی ات که در آن
شده ای ماه، دوست می دارم
غصه را در پی رمیدن تو
گریه را درپس ندیدن تو
لحظه ای را که بعد دیدن تو
می کشم آه ... دوست می دارم
یادم آمد ... غزل که می گفتم
دوست می داشتی و می خواندی
به همین خاطر است شعرم را
گاه و بی گاه دوست می دارم
تو عیار محبتم شده ای
دوستت دوست ، دشمنت دشمن
هرکسی را که دوست میداری
ناخودآگاه دوست می دارم
#مهدی_شهابی
