en
Feedback
شعرِ خونبارِ من

شعرِ خونبارِ من

Open in Telegram

#شعر_خونبار_من، ای باد، بدان یار رسان که ز مژگانِ سیه بر رگِ جان زد نیشم حافظ زیر نظر: @mo_shaere

Show more
1 327
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+530 days
Posts Archive
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بدیم پرده برانداختی کار به اتمام رفت ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آخر عمر از جهان چون برود خام رفت ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت همت سعدی به عشق میل نکردی ولی می چو فرو شد به کام عقل به ناکام رفت #سعدی

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود سپید سیم زده بود و در و مرجان بود ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز چه بود؟ منت بگویم: قضای یزدان بود جهان همیشه چنین است، گِرد گَردان است همیشه تا بوَد، آیین گِرد، گَردان بود همان که درمان باشد، به جای درد شود و باز درد، همان کز نخست درمان بود کهن کند به زمانی همان کجا نو بود و نو کند به زمانی همان که خُلقان بود بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود همی چه دانی؟ ای ماهروی مشکین موی که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود؟! به زلف چوگان نازِش همی کنی تو بدو ندیدی آن گه او را که زلف، چوگان بود شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود چنان که خوبی، مهمان و دوست بود عزیز بشد که باز نیامد، عزیز مهمان بود بسا نگار، که حیران بدی بدو در، چشم به روی او در، چشمم همیشه حیران بود شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بود نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود همی خرید و همی سخت، بیشمار درم به شهر، هر گه یک ترک نار پستان بود بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود به روز چون که نیارست شد به دیدن او نهیب خواجهٔ او بود و بیم زندان بود نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود دلم خزانهٔ پر گنج بود و گنج سخن نشان نامهٔ ما مهر و شعر، عنوان بود همیشه شاد و ندانستمی که، غم چه بود؟ دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود بسا دلا، که به سان حریر کرده به شعر از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود #رودکی

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که انجام کار چیست پیوند عمر بسته به موییست هوش دار غمخوار خویش باش غم روزگار چیست معنی آب زندگی و روضه ارم جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست راز درون پرده چه داند فلک خموش ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست تا در میانه خواسته کردگار چیست #حافظ

با اجل بی‌تو مرا دوش کشاکش‌ها بود زین‌طرف لا‌به‌‌گری‌ زآن طرف استغنا بود همه‌ شب از غم هجران تو می‌رفت حدیث... و آنچه در یاد نگنجید، غم دنیا بود دل نشد کامروا در شب زلفت هرچند شب زلفت به‌درازی چو شبِ یلدا بود دوش بی‌شمع رُخت مجلسِ ما نور نداشت خانه‌ تاریک‌تر از دیدهٔ نابینا بود شیشهٔ صبر مرا سنگِ غمت زود شکست من تنک حوصله و ناز تو بی‌پروا بود گر نگنجید به‌ظرفم غم او خورده مگیر من یکی قطره و سامان غمش دریا بود بود با غیر نهانی همه لطفش «طالب» آن‌قدر بود که روی سخنش با ما بود #طالب_آملی

دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز فدای پیرهن چاک ماه رویان باد هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت که در مقام رضا باش و از قضا مگریز میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز #حافظ

اندوه جهان چیست ؟ تویی داغِ یگانه دلسوختگان را چه به اندوه زمانه ؟ بر شانه بیفشان و مزن شانه به مویت بگذار حسادت بکن د شانه به شانه زخم تبرت مانده ولی جای شکایت شادم که نگه داشته‌ام از تو نشانه از عشق چرا چشم بپوشم که ندارد این تازه مسلمان شده با کفر میانه بهتر که سرودی نسراییم و نخوانیم سخت است غم عشق در آید به ترانه #سجاد_سامانی

اگر زِ گور، به جایی دری نباشد چه؟! وگر تمام شود، محشری نباشد چه؟! گرفتم اینکه دری هست و کوبه‌ای دارد... در آن کویر، کسِ دیگری نباشد چه؟! کفن‌کِشان چو در آیم زِ خاک و حق خواهم، دبیرِ محکمه را دفتری نباشد چه؟! شرابِ خُلَّرِ شیراز داده‌ام از دست... خبر زِ خمره‌ی گیراتری نباشد چه؟! چنین که زحمتِ پرهیز بُرده‌ام اینجا، به هیچ کرده اگر کیفری نباشد چه؟! بَرَنده کیست در این بازیِ سیاه و سپید؟ در آن دقیقه اگر داوری نباشد چه؟! #حسین_جنتی

توان اگر همه دور آن آسمان گردید به‌گرد خواهش یک دل نمی‌توان‌گردید جه حرصها که نشد جمع تا به خود چیدیم هوس متاعی ما عاقبت دکان‌گردید غبار وادی وهم اینقدر هجوم نداشت نگه به هرزه‌دریها زد و جهان‌گردید دلی به دست تو افتاد مفت شوخیها به روی آینه صد رنگ می‌توان‌گردید کباب سعی غبار خودم‌که این‌کف خاک به را شوق تو مرد آنقدرکه جان ‌گردید سرشک اگر قدمی در ره تپش ساید به هر فسرده‌دلی می‌توان روا‌ن گردید فنا به حسرت بسیار پشت پا زدن است چمن هزارگل افشاند تا خزان‌گردید ز خود برآمدگان یک قلم فلک‌تازند نفس دو گام گذشت از خود و فغان گردید خوشم که عشق نکرد امتحان پروازم شکسته‌بالی من در قفس نهان گردید دگر مپرس ز تاب جدایی‌ام بیدل به درد دل‌که دلم سخت ناتوان‌گردید #بیدل_دهلوی

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه موییت گرفتاری هست گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم همه دانند که در صحبت گل خاری هست نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد آب هر طیب که در کلبه عطاری هست من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست من از این دلق مرقع به درآیم روزی تا همه خلق بدانند که زناری هست همه را هست همین داغ محبت که مراست که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند داستانیست که بر هر سر بازاری هست #سعدی

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست #سعدی

ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است فروغ گوهر بینش چو شمع جانکاه است کجا بریم ز راهت شکسته‌بالی عجز ز خویش نیز اگر رفته‌ایم افواه است ثبات رنگ نکردم ذخیره اوهام چو غنچه درگرهم‌گرد وحشت آه است قسم به طاق بلند کمان بیدادت که چون نفس به دلم ناوک ترا راه است به هستی تو امید است نیستیها را که ‌گفته‌اند اگر هیچ نیست الله است ز رنگ زرد به سامان سوختن علمیم چراغ شعلهٔ ما را فتیلهٔ ‌کاه است چگونه عمر اقامت‌ کند به راه نفس گره نمی‌خورد این رشته بسکه ‌کوتاه است فریب ساغر هستی مخور که چون ‌گرداب به‌جیب خویش اگر سر فرو بری چاه است به غیر ضبط نفس‌ ساز استقامت ‌کو مراکه شمع‌صفت مغز استخوان آه است به عالمی ‌که تو باشی ‌کجاست هستی ما کتان غبار خیال قلمرو ماه است به ناامیدی ما رحمی ای دلیل امید که هیچ جا نرسیدیم و روز بیگاه است چسان به دوش اجابت رسانمش بیدل که از ضعیفی من دست ناله ‌کوتاه است #بیدل دهلوی

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست بازآ که روی در قدمانت بگستریم ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم #سعدی

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست اشکم احرام طواف حرمت می‌بندد گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد هر که را در طلبت همت او قاصر نیست از روان بخشی عیسی نزنم دم هرگز زان که در روح فزایی چو لبت ماهر نیست من که در آتش سودای تو آهی نزنم کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم که پریشانی این سلسله را آخر نیست سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست #حافظ

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم نه قوتی که توانم کناره جستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم نه دست صبر که در آستین عقل برم نه پای عقل که در دامن قرار کشم ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو چرا صبور نباشم که جور یار کشم شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل ضرورت است که درد سر خمار کشم گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم #سعدی

چو پیرهن پی آرایش بدن دوزم به دست پیرهن اما به‌تن کفن دوزم تهی‌ است سوزن امید ما ز رشتهٔ آه ز تار اشک مگر چاک پیرهن دوزم هزار پارهٔ دل دیده بیش‌ صرف کند به‌جیب و دامن هر خرقه‌ای که من دوزم ز بیم آن‌که مبادا بنالد از تیغت هزار جای لب زخم خویشتن دوزم من آن نیم که به‌امید نکهتی «طالب» تمام عمر نظر بر ره همین دوزم #طالب_آملی

تا حال منت خبر نباشد در کار منت نظر نباشد تا قوت صبر بود کردیم دیگر چه کنیم اگر نباشد آیین وفا و مهربانی در در شهر شما مگر نباشد گویند نظر چرا نبستی تا مشغله و خطر نباشد ای خواجه برو که جهد انسان با تیر قضا سپر نباشد این شور که در سرست ما را وقتی برود که سر نباشد بیچاره کجا رود گرفتار کز کوی تو ره به درنباشد چون روی تو دلفریب و دلبند در روی زمین دگر نباشد در پارس چنین نمک ندیدم در مصر چنین شکر نباشد گر حکم کنی به جان سعدی جان از تو عزیزتر نباشد ... #سعدی

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امید وصال تو زنده می‌دارد و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا لأن روحی قد طاب ان یکون فداک عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک ✏ «حافظ»

سروِ چَمانِ من چرا میلِ چمن نمی‌کند؟ همدمِ گل نمی‌شود یادِ سَمَن نمی‌کند دی گِلِه‌ای ز طُرِّه‌اش کردم و از سرِ فُسوس گفت که این سیاهِ کج، گوش به من نمی‌کند تا دلِ هرزه گَردِ من رفت به چینِ زلفِ او زان سفرِ درازِ خود عزمِ وطن نمی‌کند پیشِ کمانِ ابرویش لابه همی‌کنم ولی گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند با همه عطفِ دامنت آیدم از صبا عجب کز گذرِ تو خاک را مُشکِ خُتَن نمی‌کند چون ز نسیم می‌شود زلفِ بنفشه پُرشِکَن وه که دلم چه یاد از آن عَهدْشِکَن نمی‌کند دل به امیدِ رویِ او همدمِ جان نمی‌شود جان به هوایِ کویِ او خدمتِ تن نمی‌کند ساقیِ سیم ساقِ من گر همه دُرد می‌دهد کیست که تن چو جامِ مِی جمله دهن نمی‌کند؟ دستخوشِ جفا مَکُن آبِ رُخَم که فیضِ ابر بی مددِ سِرشکِ من دُرِّ عَدَن نمی‌کند کُشتهٔ غمزهٔ تو شد حافظِ ناشنیده پند تیغ سزاست هر که را دَرد سخن نمی‌کند #حافظ

Sarve Chaman.mp36.37 MB

آسودگی اگرچه خیالِ محال بود تا بود، در تصورِ ما این خیال بود یک روز بی‌جدالِ حریفی نزیستیم این زندگی نبود، نزاع و جدال بود نشناختم ز بی‌بصری نقدِ حالِ خویش غافل که هرچه بود همین نقدِ حال بود تا خورده‌ایم، خونِ دلِ خویش خورده‌ایم یعنی همیشه روزیِ ما از حلال بود ما را ز هم‌نشینیِ خوبان گزیر نیست هر جا که عشق بود قرینِ جمال بود دارم حسابِ سال و مهِ عمرِ رفته را تنها همین نصيبِ من از ماه و سال بود فکری که بهره‌ای بَرَم از زندگی نبود چون دیگران مرا هم اگر فکرِ مال بود در عینِ وصل نیز غمِ هجر داشتیم هم‌زادِ شادمانیِ ما هم ملال بود بی موجبی نداد فلک گوش‌مالِ ما نقصی که یافتیم به قدرِ کمال بود می‌شد به دستِ دل همه صرفِ زوالِ من گر عمرِ من چو عمرِ ابد بی‌زوال بود ما را گذر به عالمِ واقع «امیر» نیست چون شعر زندگانیِ ما در خیال بود #امیری_فیروزکوهی