en
Feedback
شعرِ خونبارِ من

شعرِ خونبارِ من

Open in Telegram

#شعر_خونبار_من، ای باد، بدان یار رسان که ز مژگانِ سیه بر رگِ جان زد نیشم حافظ زیر نظر: @mo_shaere

Show more
1 325
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+530 days
Posts Archive
بهره‌ای نگرفت گر کام دل بیتاب دید بخت ما دایم رخ مقصود را در خواب دید خاطر روشندلان از گرد کلفت‌های دهر تیره شد چندان‌که نتوانیم رو در آب دید کلبه‌ی ویران ما از رخنه‌ی سنگ ستم پای تا سر چشم گردیده و ره سیلاب دید من درین بحر از پی سرگشتگی افتاده‌ام کشتی‌ام در رقص آمد هر کجا گرداب دید هر که در راه عبادت دیده‌اش بیناترست قبله‌ی منصور دارد دار را محراب دید رهرو بحر فنا در طی بحر زندگی آب چون بگذشتش از سر آن زمان پایاب دید زاهد از بس در متاع دعوی خود آب کرد در گمان افتاد فسق و دامن تر باب دید گر شکافی سینه‌ام پیکان ز دل نتوان شناخت رنگ اختر دارد آهن کز آتش تاب دید آب دریا را بجوی تیغ بیدادت مبند بسکه سیر آب است شمشیر تو زخم از آب دید لابه بی نفع است در بدگردی گردون کلیم چرخ بی‌پروا چه زاری‌ها که از دولاب دید #کلیم_کاشانی

بی‌دل گمان مبر که نصیحت کند قبول من گوش استماع ندارم لِمن یَقول تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق جایی دلم برفت که حیران شود عقول آخر نه دل به دل رود انصاف من بده چونست من به وصل تو مشتاق و تو ملول یک‌دم نمی‌رود که نه در خاطری ولیک بسیار فرق باشد از اندیشه تا وصول روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم پروانه را چه حاجت پروانه دخول گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست بیچاره در هلاک تن خویشتن عجول نَفْسی تَزولُ عاقبةَ الأَمرِ فی الهوی یا مُنْیَتی و ذِکرُک فی النَّفسِ لایَزول ما را به‌جز تو در همه عالم عزیز نیست گر رد کنی بضاعت مُزجاة ور قبول ای پیک نامه‌بر که خبر می‌بری به دوست یالَیت اگر به‌جای تو من بودمی رسول دوران دهر و تجربتم سر سپید کرد وز سر به در نمی‌رودم همچنان فضول سعدی چو پایبند شدی بار غم ببر عیار دست بسته نباشد مگر حمول #سعدی

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت از پیش و پس قافله‌ی عمر میندیش گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت رفتی و فراموش شدی از دل دنیا چون ناله‌ی مرغی که ز یاد قفسی رفت رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد بیدادگری آمد و فریادرسی رفت این عمر سبک سایه‌ی ما بسته به آهی‌ست دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت #هوشنگ_ابتهاج

گر غیرتی کند مژه ی اشک بارِ ما شاید که بی‌نصیب نماند بهارِ ما ما رهروان خانه‌نشین چشم حیرتیم بخت سیاه، سرمه‌ی دنباله‌دارِ ما نبود عجب ز آتش دل بعد مرگ نیز گر خشتِ خام پخته شود بر مزار ما بنشین به جای خویش که تا ایستاده‌ای پیش تو از ادب ننشیند غبارِ ما طالب سمندِ چرخِ خرد می‌گذاشتی دادی اگر عنان به کف اختیار ما #طالب_آملی

خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد می‌باید این نصیحت کردن به دلستانان دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوش رو تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان من ترک مهر اینان در خود نمی‌شناسم بگذار تا بیاید بر من جفای آنان روشن روان عاشق از تیره شب ننالد داند که روز گردد روزی شب شبانان باور مکن که من دست از دامنت بدارم شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان چشم از تو برنگیرم ور می‌کشد رقیبم مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان من اختیار خود را تسلیم عشق کردم همچون زمام اشتر بر دست ساربانان شکرفروش مصری حال مگس چه داند این دست شوق بر سر وان آستین فشانان شاید که آستینت بر سر زنند سعدی تا چون مگس نگردی گرد شکردهانان #سعدی

ای به من صدق و صفای تو دروغ مهر من راست وفای تو دروغ نالش غیر ز جور تو غلط بر زبانش گله‌های تو دروغ چند گویم به هوس با دل خویش حرف تخفیف جفای تو دروغ گوی چوگان هوس گشته رقیب سر فکنده است به پای تو دروغ چند اصلاح جفای تو کنم چند گویم ز برای تو دروغ وعدهٔ بوسه چه می‌فرمائی می‌نماید ز ادای تو دروغ سگت از شومی آمد شد غیر گفت صد ره به گدای تو دروغ گوئی ای ابر حیا می‌بارد از در و بام سرای تو دروغ راست گویم به هوس می‌گوید ملک از بهر رضای تو دروغ عاشق از بهر رضای تو عجب گر نگوید به خدای تو دروغ محتشم این همه میگوئی و نیست به زبان گله زای تو دروغ #محتشم_کاشانی

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه انی رایت دهرا من هجرک القیامه دارم من از فراقش در دیده صد علامت لیست دموع عینی هذا لنا العلامه هر چند کآزمودم از وی نبود سودم من جرب المجرب حلت به الندامه پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا فی بعدها عذاب فی قربها السلامه گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم و الله ما راینا حبا بلا ملامه حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین حتی یذوق منه کاسا من الکرامه #حافظ

دارم من از فراقش در دیده صد علامت لیست دموع عینی هذا لنا العلامه #حافظ

نامه.mp38.56 MB

زن جوان غزلی با ردیف آمد بود که بر صحیفه‌ی تقدیر من مسود بود زنی که مثل غزل‌های عاشقانه‌ی من به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود مرا ز قید زمان و مکان رها می‌کرد اگرچه خود به زمان و مکان مقید بود به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم میان آمده و رفتگان سرآمد بود زنی که آمدنش مثل "آ"ی آمدنش رهایی نفس از حبس‌های ممتد بود به جمله‌ی دل من مسند الیه "آن زن" و "است" رابطه و "باشکوه" مسند بود میان جامه‌ی عریانی از تکلف خود خلوص منتزع و خلسه‌ی مجرد بود زن جوان نه همین فرصت جوانی من که از جوانی من رخصت مجدد بود دو چشم داشت دو سبزآبی بلاتکلیف که بر دو راهی دریاچمن مردد بود به خنده گفت: ولی هیچ خوب مطلق نیست زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود #حسین_منزوی

مبارکتر شب و خرمترین روز به استقبالم آمد بخت پیروز دهلزن گو دو نوبت زن بشارت که دوشم قدر بود امروز نوروز مهست این یا ملک یا آدمیزاد پری یا آفتاب عالم افروز ندانستی که ضدان در کمینند نکو کردی علی رغم بدآموز مرا با دوست ای دشمن وصالست تو را گر دل نخواهد دیده بردوز شبان دانم که از درد جدایی نیاسودم ز فریاد جهان سوز گر آن شب‌های باوحشت نمی‌بود نمی‌دانست سعدی قدر این روز #سعدی

دهلزن گو دو نوبت زن بشارت که دوشم قدر بود امروز نوروز #سعدی

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند #حافظ

ای گل امروز اداهای تو بی‌چیزی نیست خندهٔ وسوسه فرمای تو بی‌چیزی نیست می‌زند غیر در صلح به من چیزی هست و اندرین باب تقاضای تو بی چیزی نیست میدهی پهلوی خاصان به اشارت جایم این خصوصیت بیجای تو بی‌چیزی نیست من خود ای شوخ گنه کارم و مستوجب قهر با من امروز مدارای تو بی‌چیزی نیست فاش در کشتن من گرچه نمی‌گوئی هیچ جنبش لعل شکرخای تو بی‌چیزی نیست رنگ آشفتگی از روی تو گر نیست عیان پیچش زلف سمن سای تو بی‌چیزی نیست محتشم زان ستم اندیش حذر کن که امروز اضطراب دل شیدای تو بی‌چیزی نیست #محتشم_کاشانی

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند گویند رمز عشق مگویید و مشنوید مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند ما از برون در شده مغرور صد فریب تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند #حافظ

بنمود زهر چشم و رخم زرد کرد و رفت وین آتشین طلسم مرا سرد کرد و رفت نگشوده شست چشم کماندارش از کمین تیر نگاه او ز دلم گرد کرد و رفت با لشگر شکسته‌ی زلف از کمین بتاخت لختی به جانِ شیفته ناورد کرد و رفت آورد زیر تیغم و از ننگ خون نریخت خود را بدین بهانه جوانمرد کرد و رفت چون طبل شادیم تهی از درد برنیافت چون نای ماتمم همه‌تن درد کرد و رفت عقلم به‌جا و هوش به‌جا، دل به‌جای بود زین همدمان به‌یک نفسم فرد کرد و رفت طالب چو دید کز سفر عشق چاره نیست از نقد عمر فکر ره‌آورد کرد و رفت #طالب_آملی

خاک کوی تو شدم انجمن از یادم رفت گلشن روی تو دیدم چمن از یادم رفت بر شهید غمت از بی‌کفنی طعنه مزن جلوۀ تیغ تو دیدم کفن از یادم رفت داشتم با لبت از تلخی دل پیغامی لب شیرین تو دیدم سخن از یادم رفت در چمن پرده ز رخسار تو برداشت صبا گل فراموش شد و یاسمن از یادم رفت در سرکوی تو چشمم به رقیبان افتاد زشتی دیو و دد و اهرمن از یادم رفت عطری از طرّۀ مشکین تو آورد صبا نکهت سنبل و بوی سمن از یادم رفت عمرها شد که ندارم خبر از کام و زبان خامُشی بس که گزیدم دهن از یادم رفت دوش می‌گفت ز غمهای تو رمزی ارشد شور مجنون و غم کوهکن از یادم رفت. #ارشد_هروی

هیچت خطر از دیده گریان نرسیده چون شمع سرشکت بگریبان نرسیده از بسکه جهانی سر پابوس تو دارند نوبت بسر زلف پریشان نرسیده تا آتش شوقی نبود خوش نتوان زیست بی شعله سر شمع بسامان نرسیده از کوتهی خلعت آسایش گیتی است گر زانکه مرا پای بدامان نرسیده تا عشق بود کم نشود تیرگی بخت شب پیشتر از شمع بپایان نرسیده دل را خبری نیست که در دیده چه شورست دیوانه بهنگامه طفلان نرسیده از طالع دون بود کلیم آنچه کشیدی هنگام ستمکاری دوران نرسیده #کلیم_کاشانی

نه دسترسی به یار دارم نه طاقت انتظار دارم هر جور که از تو بر من آید از گردش روزگار دارم در دل غم تو کنم خزینه گر یک دل و گر هزار دارم این خسته دلم چو موی باریک از زلف تو یادگار دارم من کانده تو کشیده باشم اندوه زمانه خوار دارم در آب دو دیده از تو غرقم و امید لب و کنار دارم دل بردی و تن زدی همین بود من با تو بسی شمار دارم دشنام همی‌دهی به سعدی من با دو لب تو کار دارم #سعدی

Repost from N/a
دل‌خوشم با غزلی تازه، همینم کافیست تو مرا باز رساندی به یقینم، کافیست قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه‌گاهی که کنارت ب
دل‌خوشم با غزلی تازه، همینم کافیست تو مرا باز رساندی به یقینم، کافیست قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه‌گاهی که کنارت بنشینم، کافیست گله‌ای نیست، من و فاصله‌ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم، کافیست من همین قدر که با حال‌وهوایت، گه‌گاه برگی از باغچه‌ی شعر بچینم، کافیست فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز که همین شوق مرا -خوبترینم!- کافیست. زنده‌یاد محمدعلی بهمنی @be_Ofoghe_Sharji