شعرِ خونبارِ من
Open in Telegram
#شعر_خونبار_من، ای باد، بدان یار رسان که ز مژگانِ سیه بر رگِ جان زد نیشم حافظ زیر نظر: @mo_shaere
Show more1 325
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+530 days
Posts Archive
1 327
در کفّه ی دو دستم ، امشب دو جام بگذار
ای ساقی سبکدست! سنگ تمام بگذار
سخت است نازکان را از یکدگر جدایی
مینای شیشه دل را نزدیک جام بگذار
بر سفرهای که آمد با خون دل فراهم
نان حلال داریم ، آب حرام بگذار
همراه با بط می چرخی بزن چو طاووس
چشم مرا ز حیرت محو خرام بگذار
با خون دل ازین بیش نتوان مدار کردن
ما را چو شیشه ی می مست مدام بگذار
جان از تو و دل از تو ، آخر چه سان بگویم
از من کدام بستان ، با من کدام بگذار
گر محتسب در آید ، وحشی صفت به در زن
ما خون گرفتگان را چون صید رام بگذار
ای مرغ جسته از بند! پرواز بر تو خوش باد
ما پر شکستگان را در کنج دام بگذار
ای پیر در جوانی با عشق میزدی جوش
اکنون که بایدت رفت ، سودای خام بگذار
یا پیرو جنون باش ، یا راه عقل سر کن
در هر رهی که تقدیر رفته ست گام بگذار
عنقا صفت ز مردم در قاف گوشهای گیر
در عین بی نشانی ، با خویش نام بگذار
فرزند عصر خود باش ، فریاد زندگی شو
خون در رگ سخن کن ، جان در کلام بگذار
#محمد_قهرمان
1 327
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمهٔ حیات منم
وگر به خشم روی صدهزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقشبند سراپردهٔ رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صَفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرِ چشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد و خلّاق بیجهات منم
اگر چراغ دلی، دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی، دان که کدخدات منم
#مولانا
1 327
جگر ز زخم تو معمور و دل ز غم شادست
ز یمن جور تو اقلیم درد آبادست
اجل زهر غمم آسوده کرد و دانستم
که شمع را اگر آسایشی است از با دست
بآن رسیده که رامم شود، رمش ندهی
دمی بخواب شو ای بخت وقت امدادست
بهشت چون زبنی آدمست دلخوش دار
که مانده از پدر این باغ و وقف اولادست
زشرم قد تو در باغ سرو پابرجای
چو بندگان بگریزد اگرچه آزادست
هنوز تیشه سر از پیش برنمی دارد
زبسکه منفعل از سعیهای فرهادست
کسیکه زلف بپایش فتاده می بیند
گمان برد که ز شمشاد سایه افتادست
هلاک همت مرغ شکسته بال دلم
که از شکاف قفس در کمین صیادست
چه حاجتست بقاصد که نامه های کلیم
بدست آه روان همچو کاغذ بادست
#کلیم_کاشانی
1 327
نمیگویم قیامت جوش زن یا شور توفان شو
ز قدرت دست بردار آنچه بتوانی شدن آن شو
برآر از عالم تمثال امکان رخت پیدایی
تو کار خویش کن گو خانهٔ آیینه ویران شو
جمال بینشان در پردهٔ دل چشمکی دارد
که در اندیشهٔ ما خاکگرد و یوسفستان شو
جنون از چشم زخم امتیازت میکند ایمن
بقدر بوی یک گل از لباس رنگ عریان شو
به بیقدری ازبن بازار سودی میتوان بردن
گرانی سنگ میزانکمالت نیست ارزان شو
درین محفل به اظهار نیاز و ناز موهومی
هزار آیینه است از هرکجا خواهی نمایان شو
طریق عشق دشوارست از آیین خرد بگذر
حریفکفر اگر نتوان شدن باری مسلمان شو
ز گیر و دار امکان وحشتی تا کنج زانویی
به فکر چین دامن گر نمیافتی گریبان شو
هزار آیینه چون طاووس میخواهد تماشایت
بقدر شوخی رنگی که داری چشم حیران شو
به بزم جلوهپیمایی حیا ظرفی دگر دارد
حباب این محیطی در گشاد چشم پنهان شو
ز ساز محفل تحقیق این آواز میآید
که ای آهنگ یکتایی ازین نُه پرده عریان شو
گر از سامان اقبال قناعت آگهی بیدل
بهکنج چشم موری واکش و ملک سلیمان شو
#بیدل_دهلوی
1 327
چمن شکفت و می از خُم بهشیشه جولان کرد
جنونِ عاشق و سودای مرغْ طغیان کرد
مرا که حرف شراب از کتاب میشستم
زمانه کاتبِ اَعمالِ میپرستان کرد
صبا به غنچه نکرد آنچه ناله با دل کرد
چمن ز ابر ندید آنچه گریه با جان کرد
ز ناز چون نکشد دامن از خارِ مژهام؛
بتی که غنچۀ گُل تکمۀ گریبان کرد؟
مرا که تقویِ من بوی گل حرام شمرد
هوای عشق مزدورِ گلفروشان کرد
ز خار خارِ تو هر گَه بهباغ شد «نوعی»
بهجای گل خس و خاشاک در گریبان کرد.
#نوعی_خبوشانی
1 327
سوال کرد دل من که دوست با تو چه کرد
چرات بینم با اشک سرخ و با رخ زرد
دراز قصه نگویم حدیث جمله کنم
هر آنچه گفت نکرد و هر آنچه کشت نخورد
جفا نمود و نبخشود و دل ربود و نداد
وفا بگفت و نکرد و جفا نگفت و بکرد
چو پیشم آمد کردم سلام روی بتافت
چو آستینش گرفتم گفت بردا برد
نه چارهای که دل از دوستیش برگیرم
نه حیلهای که توانمش باز راه آورد
بر انتظار میان دو حال ماندستم
کشید باید رنج و چشید باید درد
ایا سنایی لولو ز دیدگانت مبار
که در عقیلهٔ هجران صبور باید مرد
#سنایی
1 327
پایتاسر ناامیدی از سفر برگشتهام
دست خالی چون دعای بیاثر برگشتهام
شام تاریکام، چرا نوری به جان من نتافت؟
تا بگویم کز ملاقات سحر برگشتهام
سنگ را بیهمزبانیهای من در گریه کرد
ناله را مانم که از کوه و کمر برگشتهام
قسمتم گَردِ سفر شد زین ره دور و دراز
بیثمر گشتم مسافر، بیثمر برگشتهام
گفتم از دیدار او چشمی توانم آب داد
ناامید از دیدنش با چشم تر برگشتهام
هیچ تأثیری در آن سنگیندل ظالم نکرد
باخبر گر آمدم، یا بیخبر برگشتهام
شوقم از بیاعتناییهای او افسرده شد
شعله رفتم، ناتوانتر از شرر برگشتهام
از چنین سودای خوشظاهر که پیش آمد مرا
سود من این شد که سر تا پا ضرر برگشتهام
سعی بیجا کردم و چیزی نیاوردم به دست
بسکه بال و پر زدم بی بال و پر برگشتهام
تا نمانَد گوشهی غم بیش از این خالی ز من
گر به پا رفتم ز شهر خود، به سر برگشتهام
#محمد_قهرمان
1 327
ما بی غمان مست دل از دست دادهایم
همراز عشق و همنفس جام بادهایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاند
تا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیدهای
ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستادهایم
کار از تو میرود مددی ای دلیل راه
کانصاف میدهیم و ز راه اوفتادهایم
چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهادهایم
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح سادهایم
#حافظ
1 327
نه با ساز هوس جوشد نه بر کسب هنر پیچد
طبیعت چون رسا افتد به معنی بیشتر پیچد
به این آشفتگی ما را کجا راحت چه جمعیت
هوای طرهات جای نفس بر دل مگر پیچد
گمان حلقهٔ دام است آن صید نزاکت را
گر از چشم منش تار نگاهی بر کمر پیچد
ز اسباب هوس بر هر چه پیچی فال کلفت زن
گره پیدا کند در هر کجا نی بر شکر پیچد
شب امید طی شد وقت آن آمد که نومیدی
غبار ما ضعیفان هم به دامان سحر پیچد
جنونم داغ شد در کسوت ناموس خودداری
گریبانی چو گل دامن کنم تا بر کمر پیچد
امید عافیت گر هست از تیغ است بسمل را
غریق بحر الفت به که بر موج خطر پیچد
ز سامان تعلقها پریشانی غنیمت دان
همه دام است اگر این رشتهها بر یکدگر پیچد
نزاکتگاه ناز کیست یارب کلک تصویرم
دو عالم رنگ گرداند سر مویی اگر پیچد
به رنگ شمع مجنون گرفتار دلی دارم
که زنجیرش گر از پا واکنی چون مو به سر پیچد
به انداز خرام او مباد از خودروی بیدل
که ترسم گردش رنگت عنان ناز درپیچد
#بیدل_دهلوی
1 327
خوشم که عمر گرانمایه را تباه نکردم
به جز شراب نخوردم، به جز گناه نکردم
به غیر تاک نشانان نشان کس نگرفتم
به غیر ساقی مجلس به کس نگاه نکردم
بجز ضیافت مستی بجز پیاله پرستی
خدا گواه نرفتم خدا گواه نکردم
اگر چه توبه نمودم ولی چو خواجه نبودم
که صبر تا شب عید و هلال ماه نکردم
به جرم دامن پاکم اگر به بند فتادم
برادرانه کسی را فرو به چاه نکردم!
هزار بار اگر مست آب رز شدم اما
برای مرتبهای آب زیر کاه نکردم
سیاه مست شدم لیک دل سیاه نبودم
به زهد روز کسی را شب سیاه نکردم
اگر نماز شکستم به پای جام نشستم
قسم به عالم مستی که اشتباه نکردم
مهدی ملکی
1 327
به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم
به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم
من اگر چه پیرم و ناتوان تو ز آستان خودم مران
که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیم
منم ای بَرید و دو چشم تر ز فراق آن مه نوسفر
به مراد خود برسی اگر به مراد خود برسانیم
چو برآرم از ستمش فغان گله سر کنم من خسته جان
برد از شکایت خود زبان به تفقدات زبانیم
به هزار خنجرم ار عیان زند از دلم رود آن زمان
که نوازد آن مه مهربان به یکی نگاه نهانیم
ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من
چه طمع به ابر بهاری و چه زیان ز باد خزانیم
شدهام چو هاتف بینوا به بلای هجر تو مبتلا
نرسد بلا به تو دلربا گر از این بلا برهانیم
#هاتف_اصفهانی
1 327
تو کشیده تیغ و مرا هوس که ز قید جان برهانیم
به مراد دل برسی اگر به مراد خود برسانیم
همه شب چو شمع ستادهام که نشانمت به حریم دل
به حریم دل چه شود که اگر بنشینی و بنشانیم
چه کنم نظر به مه دگر که ز دل غم تو رود به در
که ز دیگران دگران شود به تو بیشتر نگرانیم
نیم ارچه وصل تو را سزا به همین خوشم که تو دل ربا
سگ خویش خوانیم از وفا سوی خویش اگرچه نخوانیم
دل تنگ حوصله خون شود ز ستیزهای زبانیت
ز پی ارنه لطف تو دل دهد به کرشمههای زبانیم
چه نکو حضوری و وحدتی بود از دو جانب اگر تو را
من ازین خسان بستان و تو ازین بتان بستانیم
گرم از درون بدر افکنی ز برون چو محتشمم مران
سگیم به داغ و نشان تو که نخواند از تو برانیم
#محتشم_کاشانی
1 327
ما را غرض به جز رخ گل از بهار چیست؟
خوشتر به روزگار، ز دیدار یار نیست
یک روز عمر دیدنت ای گل غنیمت است
روزی که بی تو میگذرد، روزگار نیست
ساقی بریز باده و می نوش و غم مخور
که امروز را به روز دگر اعتبار نیست
دوشینه میگذشت عَسَس از کنار شهر
میگفت زیر لب که کسی هوشیار نیست
دست طلب به پیش فرومایگان مَبَر
ما را امید جز کَرَم کردگار نیست
#حسنعلی_رفیعا
1 327
دلم را این چمن زندان دلگیر است پنداری
صدای بلبلان، آواز زنجیر است پنداری
ز بس هرسو عمارت های چوبین قفس دارد
فضای این گلستان شهر کشمیر است پنداری
به خونریزی دل او آشنایی آنچنان دارد
که آن آیینه از فولاد شمشیر است پنداری
ز پیری شد سفید از بس که هر مو بر سر و رویم
به کف آیینهام پیمانهٔ شیر است پنداری
چنان لب را سلیم از گفتگو در انجمن بسته ست
که راز عاشقان محتاج تقریر است پنداری
✏ «سلیم تهرانی»
1 327
در نظربازی ما بیخبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
#حافظ
1 327
فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمیکند به حکم آن که نمیبینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار:
ترک دنیا به مردم آموزند
خویشتن سیم و غلّه اندوزند
عالمی را که گفت باشد و بس
هر چه گوید نگیرد اندر کس
عالم آن کس بود که بد نکند
نه بگوید به خلق و خود نکند
اَتَأمُرونَ الناسَ بِالبِرِّ وَ تَنْسَونَ اَنفُسَکُم
عالم که کامرانی و تن پروری کند
او خویشتن گم است که را رهبری کند
پدر گفت: ای پسر! به مجرد خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحان بگردانیدن و علما را به ضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن، همچو نابینایی که شبی در وحل افتاده بود و میگفت: آخر یکی از مسلمانان چراغی فرا راه من دارید. زنی فارجه بشنید و گفت: تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی؟! همچنین مجلس وعظ چو کلبه بزّاز است آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری.
گفت عالم به گوش جان بشنو
ور نماند به گفتنش کردار
باطل است آنچه مدّعی گوید
خفته را خفته کی کند بیدار
مرد باید که گیرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر دیوار
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را
گفت آن گلیم خویش بدر میبرد ز موج
وین جهد میکند که بگیرد غریق را
#سعدی
1 327
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم
نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه خار مغیلان بودم
زنده میکرد مرا دم به دم امید وصال
ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این میگفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
#سعدی
