589
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
آری، از اولش سر ماندن نداشتی
رفتی مرا شکسته و تنها گذاشتی
آتشفشان عشق مرا سرد کردی وُ
در باغ قلب من گل پژمرده کاشتی...
#علی_کاملی
#از_یک_غزل_تازه
@a_kamelipoem
Repost from شعرهای علی کاملی
پیدیاف کُتُب ادبی، دینی، فلسفی، تاریخی و ...
وَ نسخههای خطی
https://t.me/divaanha
لب او بر لب من این چه خیال است و تمنّا
مگر آن گه که کند کوزهگر از خاک سبویم!
سعدی
@a_kamelipoem
Repost from N/a
☘ غزل
سدّ بغضم ریخت سیل گریهام سرریز کرد
داد از دلتنگی امشب که رستاخیز کرد
داد ازین حال خرابی که برایش گرگ غم
هرشبی تا صبح بیرحمانه دندان تیز کرد
ترک من ترکانه جانم را به ویرانی کشید
صدبرابر بدتر از آن کار که چنگیز کرد
آمد و یکجا تمام طاقتم را برد و رفت
جای آن جانم ز درد بیامان لبریز کرد
کاشکی آن نوبهار جان بداند بعداو
ظلم پاییزش چه ها با چهره پالیز کرد
بی تو هرثانیهی عمرم برایم شد حرام
ناعمت بعدتو حتی از نفس پرهیز کرد
او
Repost from N/a
☘ غزل
سدّ بغضم ریخت سیل گریهام سرریز کرد
داد از دلتنگی امشب که رستاخیز کرد
داد ازین حال خرابی که برایش گرگ غم
هرشبی تا صبح بیرحمانه دندان تیز کرد
ترک من ترکانه جانم را به ویرانی کشید
صدبرابر بدتر از آن کار که چنگیز کرد
آمد و یکجا تمام طاقتم را برد و رفت
جای آن جانم ز درد بیامان لبریز کرد
کاشکی آن نوبهار جان بداند بعداو
ظلم پاییزش چه ها با چهره پالیز کرد
بی تو هرثانیهی عمرم برایم شد حرام
ناعمت بعدتو حتی از نفس پرهیز کرد
او
زآوردن من نبود گردون را سود
وز بردن من جاه و جمالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کآوردن و بردن من از بهر چه بود؟
خیام
[نزهةالمجالس، چاپ دوم، جمال شروانی، به تصحیح محمدامین ریاحی، تهران: علمی، ۱۳۷۵، ص ۶۷۲ / رباعیات خیام و خیامانههای پارسی، سید علی میرافضلی، چاپ اول، تهران: سخن، ۱۳۹۹، ص ۱۸۵/ سفینۀ کهن رباعیات، بکوشش ارحام مرادی و محمد افشینوفایی، تهران: سخن، چاپ اول، ۱۳۹۵، ص ۱۱۳]
@a_kamelipoem
مهر تو برون آستان اندازم
خاک از ستمت بر آسمان اندازم
بشکافم سینه و برون آرم دل
تا مهر تو در پیش سگان اندازم!
#خاقانی
[دیوان اشعار، تصحیح ضیاءالدین سجادی، چاپ یازدهم، ۱۳۹۳، تهران: نشر زوار، ص ۷۲۸]
@a_kamelipoem
پرسی که ز بهر مجلس افروختنی
در عشق چه لفظهاست بردوختنی
ای بیخبر از سوخته و سوختنی
عشق آمدنی بود نه اندوختنی
سنایی
[دیوان اشعار، تصحیح مدرس رضوی، ص ۱۱۷۶، چاپ پنجم، تهران: سنایی، ۱۳۸۰]
@a_kamelipoem
موی بلندت... موی کوتاه طلاییّت...
یلدای من بودی و خورشید منی حالا
#علی_کاملی
#کتاب_اندوه
@a_kamelipoem
پیدیاف کُتُب ادبی، دینی، فلسفی، تاریخی و ...
وَ نسخههای خطی
گرداننده: @alikameli2001
https://t.me/divaanha
دلم گرفته از همه
دلم گرفته از خودم
تقاص چی رو پس میدم؟
که اینجوری تنها شدم
دلم گرفته از غمی
که پیشونی نوشتمه
چیکار کنم که تنهایی
همیشه سرنوشتمه
دلم شده یه انباری
توش پُرِ باروت غمه
کاشکی میشد بهت بگم
دوسِت دارم یه عالمه
کاشکی میشد بهت بگم
چقد دلم تنگه برات
بگو بدونم این روزا
دنیای کی شده چشات؟
#علی_کاملی
#ترانه
@a_kamelipoem
امروز روز درگذشت یکی از دو شاعری است که آرزو داشتم در زمانهشان میزیستم: حسین منزوی و قیصر امینپور. هشتم آبان روزیست که قیصر چشم از جهان فرو بست. نامش جاودانه...
صبح سهشنبه هشتم آبان، آغوش باز «سید» و «سلمان»
آغاز قیصر بود یا پایان؟ پایان قیصر بود... اما نه!
#محمدحسین_نعمتی
@shahreshgh7
در آینهها دیدم هر شب غم خورد:
مرجان... مرجان... دل مرا مرجان بُرد!
طوطی شده بودم که بگویم از عشق
دیروز، غروب، حیف! داش آکُل مُرد...
#علی_کاملی
اشاره: ناگاه طوطی، با لحن داشی -با لحن خراشیدهای- گفت: «مرجان... مرجان... تو مرا کُشتی... به که بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کُشت.» اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.
(داش آکُل، صادق هدایت، از مجموعه داستان سه قطره خون، ص ۳۷)
@a_kamelipoem
کیم من؟ آرزو گم کردهای تنها و سرگردان
نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه همراهی...
رهی معيری (۱۲۸۸-۱۳۴۷ ش)
@a_kamelipoem
آن دل که گفت از غم گیتی مسلمم
دادش به دست عشق تو دستان روزگار
فخرالدین مبارکشاه مرورودی
@a_kamelipoem
تکلیف من با روزهای بیتو روشن بود
سهم من از تو، چند نخ سیگار بهمن بود
زخمی زدی چون نابرادرها به من، قلبم،
در چاهی از اندوه و تنهایی، تهمتن بود
تو قسمتت این بود عمری را رها باشی
در حسرت پرواز بودن، قسمت من بود
میخواستم روزی بگویم «دوستت دارم»
پس گریه کردم، چون زبانم سختْ الکن بود
حق با تو بود؛ این دل که از دستت زمین افتاد
اصلاً تمام علّت خَلقش، شکستن بود...
#علی_کاملی
@a_kamelipoem
بر زلف تو باید که ره شانه ببندند
یا مشکفروشان در کاشانه ببندند
آن جا که تویی جای نظر بستن ما نیست
گو اهل نصیحت لب از افسانه ببندند
خرم دل قومی که به یاد لب لعلت
پیمان همه با گردش پیمانه ببندند
بگشا گرهی از شکن جعد مسلسل
تا گردن یک سلسله دیوانه ببندند
کیفیت چشم تو کفاف همه را کرد
گو بادهفروشان در میخانه ببندند
بیرون نرود رنج خمار از سر مردم
گر دیده از آن نرگس مستانه ببندند
اهل نظر از زلف تو خواهند کمندی
تا دست عدوی شه فرزانه ببندند
فروغی بسطامی، غزلیات، شمارهی ۲۲۵
@a_kamelipoem
در من غم چشمهای تو جریان داشت
خون در رگ من برای تو جریان داشت
در شاهرگم به جای خون، خندۀ تو
در مویرگم صدای تو جریان داشت
#علی_کاملی
@a_kamelipoem
