شهرزاد
Open in Telegram
3 285
Subscribers
-224 hours
-57 days
+12030 days
Posts Archive
3 285
اگر تعداد کتاب برات مهمه، باید تمرین کنی در یک ساعت مشخص، صفحات مشخصی رو بخونی.
من به مرور زمان سرعت خوندنم بالا رفته و میتونم در یک ساعت حداقل ۷۰ الی ۸۰ صفحه بخونم.
از طرفی در اکثر مواقع کتاب خوندن برام وابسته به احوالاتم نیست و تا جایی که بتونم هیچ روزی رو بدون کتاب خوندن نمیذارم، حتی اگر شده دو صفحه.
3 285
سلام شهرزاد روزت بخیر
راستش من باورم نمیشه یه آدم در یک سال بتونه این همه کتاب بخونه و برام مثل یه رویاست ممکنه بگی چطوری این ممکن میشه؟با چند ساعت کتاب خوندن در روز چون من هرشب یک ساعت حدودا میخونم و نهایتا میشه پنج تا کتاب در سال
3 285
عزیزم، خیلی دلگرم شدم با خوندن پیغامت. این چند روز خیلی مریض احوال بودم ولی حالا بهترم. 💌
3 285
تعریف من برای یک درد جانکاه، دردیست که خواب هم نتواند تسکینش دهد.
حالا اگر بیداری بعد از خواب مهلکتر باشد، آن درد دیگر تنها کاهندهی جان نیست، جنونآفرین است؛ این یکی اغلب بعد از مرگ عزیزان به سراغمان میآید. وقتی از خواب بیدار میشویم و پی میبریم که کابوس نبوده، حقیقت داشته و دوباره آن سقوط از پرتگاه، آن دلتنگی وحشتناک را تجربه میکنیم.
اینکه چرا به چنین مسائلی فکر میکنم؛ دیروز روی دندان عقل نهفتهام جراحیای انجام شد که در ظاهر امر با وجود پیچیده بودن مورد، خوب پیش رفت، اما بعد از رفع سرّی بود که درد وحشتناکی در سرم جریان یافت. انگار که رگهای مغزیام، اعصاب فک و دهانم مسخرهبازیشان گرفته باشد، هر چه تلاش میکردم بخوابم نمیشد.
حس میکنم هنوز در ۲۴ اسفند گیر افتادهام. هر تلاشی برای خوابیدن نهایت به ۱۵ دقیقه میرسد. با صورتی ورم کرده و دهانی دردآلود و ناتوانی در خوردن و خوابیدن زمان و طول ورم صورتی که مثل علف هرز مدام رشد میکند را اندازه میگیرم و تمام اینها تا وقتی شب نشده باز قابل تحمل هستند.
شب هیولاییست که دست میاندازد به عقربههای ساعت و رنجکشیدن تو را با صبوری نظاره میکند.
3 285
https://t.me/ghostoflib/1367
یعنی به طور کلی از ادبیات نویسنده خوشت اومد؟
وای ببخشید من خیلی قبلتر کتابش رو خریده بودم و یه گوشه برا خودش خاک میخوره و اصلا نخوندمش برای همین میپرسم تا اگر خوبه برم سراغش.
3 285
📍از یادداشتهام:
"خاما" اثر "یوسف علیخانی" قصه یک خانواده کُرد، ساکن آغگل هست که بعد از سقوط جنبش آرارات، به اسارت گرفته میشن و مجبورن محل زندگیشون رو ترک کنن.
شروع و سیر روایی داستان شیرین و جذابه، تا جایی که پسربچهای به اسم «خلیل» -شخصیت اول قصه- با تصمیمی ناگهانی مسیر قصه رو به کلی تغییر میده. تغییر مسیری که به مذاق من خوش نیومد.
پ.ن: بعد از تعریف کردن داستان برای م. با انعطاف بیشتری به پایان کتاب نگاه میکنم؛ حالا بهنظرم منطقی میاد که کسی با یک حرکت آدمها و سالهایی از زندگیش رو پاک کنه.
3 285
کتابهایی که در سال ۱۴۰۲ خواندم:
[آنهایی که خیلی دوست داشتهام ستارهدار شدهاند.]
• ادبیات ایران:
☆۱. چه کسی باور میکند، روحانگیز شریفیان
[جملهی آغازین این کتاب طوفانی بود، جنس غم و دلتنگی این کتاب رو بینهایت دوست دارم؛
"به من میگویند تو مردهای، مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته بودی سفر، وطنت را آب برد و من دیگر جایی ندارم که بروم."]
۲. خاما، یوسف علیخانی
۳. سالهای شکسته، روحانگیز شریفیان
۴. روز و شب یوسف، محمود دولتآبادی
☆۵. مجموعه ده جلدی کلیدر، محمود دولتآبادی
۶. چهلسالگی، ناهید طباطبایی
☆۷. گود، مهدی افشارنیک
۸.انجمن نکبتزدهها، سلمان امین
[همچنان کاکا کرمکی رو بیشتر دوست دارم.]
۹. مدیر مدرسه، جلال آل احمد
۱۰. دیوار، امیرحسین قاضی
۱۱. آی بیکلاه آی باکلاه، غلامحسین ساعدی
• ادبیات کلاسیک فرانسه:
☆۱۲. چرم ساغری، بالزاک
☆۱۳. باباگریو، بالزاک
[بالزاک هرگز شما رو ناامید نمیکنه.]
☆۱۴. سدی برابر اقيانوس آرام، مارگریت دوراس
[اگر دنبال داستانی متفاوت هستید؛ کلیات داستان از زندگی شخصی مارگریت گرفته شده.]
۱۵. مجموعه سهجلدی دوقلوها، آگوتا کریستوف
۱۶. پییر و ژان، گیدو موپاسان
☆۱۷. دل ما، گیدو موپاسان [ایشون رو امسال کشف کردم.]
۱۸. مادام بوواری، گوستاو فلوبر
☆۱۹. قلعه مالویل، روبر مرل
☆۲۰. دلدار و دلباخته، ژرژ ساند
[ایشون رو هم امسال کشف کردم و میخوام سال بعد خیلی بیشتر از قلمش بخونم.]
۲۱. گابریل لامبر، الکساندر دوما
☆۲۲. در انتظار بوجانگلز، اولویه بوردو
۲۳. مرگی بسیار آرام، سیمون دوبووار
ادبیات بقیهی جهان:
☆۲۴. نمایشنامهی لطیفهی پس از شام، کریم چرچیل
☆۲۵. ترغیب، جین آستین
☆۲۶. نورثنگر ابی، جین آستین
۲۷ باخ برای بچهها، هلن گارنر
۲۸. بوچان، سوسهکی ناتسومه [کلاسیک ژاپنی خواندنی]
۲۹. غرامت مضاعف، جیمز. ام کین
۳۰. پستچی همیشه دو بار در میزند، جیمز. ام کین
۳۱. قول، فریدریش دورنمات
☆۳۲. مارتا کیست، ماریانا گاپوننز [این کتاب در قلبم جا داره.]
۳۳. عامهپسند، چارلز بوکوفسکی
☆۳۴. کجا میروی؟، هنریک سنکیویچ
۳۵. بیچارگان، فئودور داستایفسکی
☆۳۶. تصویر یک زن، هنری جیمز
۳۷. صبحانه در تیفانی، ترومن کاپوتی[فیلمش قشنگتره]
☆۳۸. خیابان چرینگکراس- شماره ۸۴، هلین هانف
۳۹. مغازه خودکشی، ژان تولی
3 285
در ترافیک طویل و جانکاه مخصوص اسفند ماهم؛ تنها صدای بوق ممتد ماشینها و فریاد رانندهها را خطاب به آنهایی که به زور سبقت میگیرند میشنوم. به دستفروشهای کنار خیابان نگاه میکنم.
بعضیوقتها اصلن نمیدانم با خودم چند چند هستم؛ از یک طرف این شلوغی اسفند و ترافیکهای طولانی اعصابم را تحلیل میبرند، از طرفی دیگر رنگهایی که با سبزه، سنبل، حتی ماهی قرمزی که اصلن طرفدار خریدشان نیستم، ته دل به من احساس رضایت میدهند. دختربچهی نیمقدی دست پدرش را میکشد تا ماهی قرمز بخرد و مرا به اسفندِ آن سالی میبرد که دست پدرم را میکشیدم تا برایم کفش تقتقی و جورابهای گیپوردار، آن هم نه گیپور معمولی، از آن گیپورهای عریض بخرد. یاد سالهایی میافتم که از بزرگترها پولهای نو، عیدی میگرفتم و با سیستم امنیت بالایی یک بار لای کش پول و یکبار در کیف پول صورتیای با طرح دختر توتفرنگی میگذاشتم. هر روز میشمردمشان تا ببینم بالاخره میتوانم عروسک یا کتاب داستانی که میخواهم بخرم یا نه.
وانتبارهای قالیشویی همهجا به چشم میخورند. در محلهها دیگر فرشی از دیوارها آویزان نمیشود. به سالهای دوری برمیگردم که هفتههای آخر اسفند را در خانهی اتاق در اتاق پدربزرگ و مادربزرگم میماندم و بهترین خاطرات زندگیام را حین برگزاری مراسم خانهتکانی جمعی در کنار خالهها و داییهایم میساختم. ما دستهجمعی فرشهای قرمز را در حیاط میشستیم و از دیوار آویزان میکردیم تا در آفتاب کمجان اسفند خشک شوند. آن روزها فرشهای قرمز از دیوار خانهی همهی همسایهها آویزان بود. شلوار گلدارم را تا میکردم تا بالا و در کف قالی لیز میخوردم و سرخوشانه میخندیدم و از آنجا که تنها نوهی مادری بودم هیچکس کاری به کارم نداشت. بعد یک روز پدربزرگم از ترهبار با سبد سبد پرتقال آبدار و درشت، کیوی، سیب قرمز و سبز که مادرم عاشقش هست میآمد و میوهها را کنار حوض ردیف میکرد. آخرشبها یا کنار خالههایم با پتوی سربازی داییام میخوابیدم یا کنار پدربزرگم زیر لحافی ده کیلویی که از سنگینی لحاف بر رویم در لحظه خوابم میگرفت.
سرم را تکان میدهم تا این تصاویر دلتنگ کننده کنار بروند. "بمون نرو بستنی کیم، بمون ذوق خوب کودکیم، بمون شوق فحش دادن به این به اون به زندگی به کار، از بس خسته شدیم دیگه عادت کردیم به زندگی کردن رو این کره زمین" را زمزمه میکنم و ترافیک لعنتی اسفند را پشت سر میگذارم.
فکر میکنم چندین سال است تنها استقبالم از برای روزهای تعطیل پیش رویی هستند که میتوانم صبحهای زود بهجای محل کار در اتاق خودم باشم، کتاب بخوانم و هر روز قهوه دمی بخورم.
3 285
مینویسم"لحظهی تحویل سال دو چقدر تلخ و آزرده و سردرگم بودهام و حالا چهقدر از آن احوالات دورم...مینویسم"از به پایان رسیدن قرارداد کاریام در اردیبهشت و بیکاری بعدش پر از استرسم...مینویسم"امسال ۵۰ تا کتاب خواندهام و وسواس فکریام اجازه نمیدهد به این رقم رند دست بزنم" و در این حین پدری با محل کارم تماس میگیرد و با شرمندگی میگوید سه ماه است حقوق نگرفته و نمیتواند هزینهی ثبتنام فرزندش را پرداخت کند و در این لحظه تمام نوشتههایم را پاک میکنم و این سرنوشت اکثر متنهاییست که مینویسم و به جرم سطحی بودن به گورستان متنهای دیگر در سیود مسج اضافه میکنم.
