en
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Open in Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Show more
3 284
Subscribers
+1324 hours
+247 days
+10330 days
Posts Archive
از رشته تجربی دارم وارد رشته ادبیات فارسی میشم و یه ذره استرس دارم ، چه مواردی پیش نیازه برای رشته ادبیات تا شروع دانشگاه یه ذره بخونم و مسلط باشم ؟

یادش به‌خیر🥲

Repost from شهرزاد
[از ۲۸ شهریور سال دو تا ۲۹ آبان ]
[از ۲۸ شهریور سال دو تا ۲۹ آبان ]

سلام به شما چه انتخاب خوبی، من خیلی دوست دارم تابستون چندجلدی‌های بزرگ بخونم. اون‌قدر که بعدش ندونی چی‌کار قراره بکنی.

سلام من کلیدر رو خوندم و الان کمتر از ۱۰۰ صفحه ی دیگه به پایانش باقی مونده و واقعا نمیدونم بعدش چی کار قراره بکنم:)

خیلی متأسفم که فقط می‌تونم بگم "می‌فهمم و کاملن حق می‌دم. همه در این وضعیت به سر می‌بریم."

فروپاشی روانی برای بار نمی‌دونم چندم.

چه‌ افراد تحصیل‌کرده‌ای این‌جا هستن.🥲

من اصلاحات رو خوندم مرشد و مارگاریتا بلندی های بادگیر کوه آنالوگ آنقدر سرد که برف ببارد

منم دکترم 😭

دوستان اون بچه‌ی فامیل که تو سرمون می‌زدن ایشونن:

صد و نود و پنجمین کتاب از اول سال رو می‌خونم.

خداقوت راستش خیلی خوشحال شدم یک پزشک بین اعضای این‌جاست🥲

امتحان‌های علوم‌پزشکی بوس بوسیم کرده حسابی و هنوزم تموم نشده😗

وضعیت ادبیات ژاپن تا این لحظه. ۶۰ درصد کتاب‌های موردنظر رو هنوز نخوندم و امروز ۱۶ شهریوره. 🫪 شما تابستان خود را چه کرده‌اید؟ @GhostoflibBot

• کازوئو ایشی‌گورو ۱. منظره‌ی پریده‌رنگ تپه‌ها ۲. مجموعه داستان شبانه‌ها ۳. هنرمندی از جهان شناور (در حال خوندن) ۴. بازمانده‌ی روز ۵. تسلی‌ناپذیر (در حال خواندن) • شوساکو اندو ۱. سکوت ۲. دریا و زهر •موراکامی مجموعه «کجا ممکن است پیدایش کنم» •کوبو آبه مجموعه «تجاوز قانونی» در حال خواندن

.

این رو خاطرتونه؟

چندروز گذشته را در نومیدی مطلق نسبت به روزگارمان گذرانده‌ام. از چنگ‌زدن به دلایل کوچک خوشبختی دست کشیده‌ام؟ مطلقن. اما این دلایل کوچک تا کجا مگر توان دارند؟ کنجکاوم بدانم. امروز دیگر نتوانستم ننویسم. تمام این مدت نمی‌خواستم نومیدی‌ام را بپراکنم، ترجیح‌م سکوت بود، اما تا کجا می‌شود کناره گرفت و تظاهر کرد که سیل به خانه‌ی تو نرسیده‌است؟ یا اگر خانه‌ی تو هم روی آب شناور است، تا کی می‌توان انگشتان‌ را کنار گوش‌ها تکان‌تکان داد و زبان گرداند که "اصلن هم درد نداشت؟" درد تا مغز استخوان‌مان نفوذ کرده‌است. من در روزهای گذشته برای برگ تازه‌ی گلدان‌مان ذوق کرده‌ام. قربان برنج مهمانی که شفته نشده و درست قد کشیده، رفته‌ام. به روی نوری که روی درب‌های کابینت افتاده و طرحی از گیپور به‌جا گذاشته لبخند زده‌ام. از خنک‌شدن هوا در این‌ شب‌های تابستان تا تصور پیچیدن عطر کیک کدوحلوایی و خریدن یک دامن گل‌دار تازه و ترجمه‌ی خوب رمان ایشی‌گورو و و و خوش‌حال شده‌ام، اما بلافاصله خبر افزایش دلار و افزایش قیمت بنزین و درگیری‌ها در جنوب و... -می‌بینی زورشان چه‌قدر می‌چربد؟- به صورتم سیلی زده که نه، به خودت بیا. حرف من سخت‌تر شدن زندگی‌ست حتا برای کسی که شادمانی‌کردن را بلد است. برای منِ بلدِ کار این چنگ‌زدن‌ها دارد ناممکن می‌شود، چه برسد به کسی که مدام در گردباد غم‌ها و افسردگی‌ها کشیده می‌شود.

photo content
+1