en
Feedback
دلنوشته،خاطره،داستانک....

دلنوشته،خاطره،داستانک....

Open in Telegram
493
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+13
in 0 channels
Get PRO
July '26
+16
in 0 channels
Get PRO
June '26
+1
in 0 channels
Get PRO
May '26
+4
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+3
in 0 channels
Get PRO
January '26
+2
in 0 channels
Get PRO
December '25
+11
in 0 channels
Get PRO
November '25
+13
in 0 channels
Get PRO
October '25
+7
in 0 channels
Get PRO
September '25
+4
in 0 channels
Get PRO
August '25
+106
in 1 channels
Get PRO
July '25
+6
in 0 channels
Get PRO
June '25
+9
in 0 channels
Get PRO
May '25
+2
in 0 channels
Get PRO
April '25
+9
in 0 channels
Get PRO
March '25
+34
in 0 channels
Get PRO
February '25
+9
in 0 channels
Get PRO
January '25
+18
in 0 channels
Get PRO
December '24
+24
in 0 channels
Get PRO
November '24
+26
in 0 channels
Get PRO
October '24
+30
in 0 channels
Get PRO
September '24
+13
in 0 channels
Get PRO
August '24
+14
in 1 channels
Get PRO
July '24
+16
in 1 channels
Get PRO
June '24
+15
in 1 channels
Get PRO
May '24
+13
in 1 channels
Get PRO
April '24
+15
in 1 channels
Get PRO
March '24
+14
in 1 channels
Get PRO
February '24
+6
in 0 channels
Get PRO
January '24
+7
in 0 channels
Get PRO
December '23
+36
in 0 channels
Get PRO
November '23
+68
in 1 channels
Get PRO
October '23
+3
in 0 channels
Get PRO
September '23
+4
in 0 channels
Get PRO
August '23
+18
in 0 channels
Get PRO
July '23
+6
in 0 channels
Get PRO
June '23
+6
in 0 channels
Get PRO
May '23
+5
in 0 channels
Get PRO
April '23
+3
in 0 channels
Get PRO
March '23
+1
in 0 channels
Get PRO
February '23
+1
in 0 channels
Get PRO
January '23
+4
in 0 channels
Get PRO
December '22
+2
in 0 channels
Get PRO
November '220
in 0 channels
Get PRO
October '22
+2
in 0 channels
Get PRO
September '22
+5
in 0 channels
Get PRO
August '22
+10
in 0 channels
Get PRO
July '22
+2
in 0 channels
Get PRO
June '22
+6
in 0 channels
Get PRO
May '22
+3
in 0 channels
Get PRO
April '22
+4
in 0 channels
Get PRO
March '22
+2
in 0 channels
Get PRO
February '22
+6
in 0 channels
Get PRO
January '22
+13
in 0 channels
Get PRO
December '21
+57
in 0 channels
Get PRO
November '21
+9
in 0 channels
Get PRO
October '21
+24
in 0 channels
Get PRO
September '21
+476
in 0 channels
Get PRO
August '21
+177
in 0 channels
Get PRO
July '210
in 0 channels
Get PRO
June '210
in 0 channels
Get PRO
May '210
in 0 channels
Get PRO
April '21
+2
in 0 channels
Get PRO
March '21
+4
in 0 channels
Get PRO
February '21
+5
in 0 channels
Get PRO
January '21
+3
in 0 channels
Get PRO
December '20
+295
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 September0
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
همیشه آخرای شهریور برای من هیجان‌انگیز بوده... آخرای شهریور که هوا خنک می‌شد، می‌رفتیم مشهد. آخر شهریور که هوا خنک می‌شد، عروسی داشتیم. آخر شهریور که هوا خنک می‌شد، خونه رو تعمیر می‌کردیم. و همیشه یه جمله‌ای بود که آخرای شهریور می‌شنیدم: «فعلاً کفش و مانتو شلوار نخر، چند روز دیگه آخر شهریوره، واسه مدرسه‌ات بخر.» شهریور برای من بوی خنکی هوا، خرید مدرسه، سفر و عروسی می‌داد؛ بوی شروعی تازه... اما شهریور، یک خاطره‌ی تلخ هم برای من دارد؛ شروع جنگ ایران و عراق. شروع ترس‌ها و دلهره‌ها... جنگی که باعث شد از کلاس اول ابتدایی، هیچ خاطره‌ای نداشته باشم؛ جز خودِ لعنتیِ جنگ. این چند وقت، بیشتر از همیشه دعا کردم کاش قبل از اینکه مهر شروع بشه، این جنگ لعنتی تموم بشه... نه فقط برای خودمون؛ برای کلاس‌اولی‌ها. برای بچه‌هایی که قرارِ اولین روز مدرسه‌شون، بوی مداد نو و پاک‌کن و دفتر تازه بده، نه صدای آژیر و ترس و دلهره. دلم می‌خواد بچه‌های امسال، کلاس اولشون رو یادشون بمونه... یادشون بمونه با ذوق کیفشون رو انداختن روی دوششون، با شوق رفتن مدرسه، و با خیال راحت برگشتن خونه. نمی‌خوام مثل من بشن؛ نسلی که از کلاس اولش هیچ خاطره‌ای جز جنگ براش باقی نموند. برای سلامتی همه بچه های این سرزمین دعا میکنم مخصوصا کلاس اولی ها❤️💋

2
4_5846207550856370348.mp3
56
3
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى هم بودن. https://t.me/joreeketabyek بهمن در بستر مرگ بود و خسرو هر روز به ملاقاتش می‌رفت. یک روز خسرو گفت: بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى بهم خبر بده که اونجا هم میشه فوتبال بازى کرد یا نه؟ بهمن گفت: خسروجان، تو بهترین دوست منی! مطمئن باش اگه امکانش باشه حتماً میام و بهت خبر میدم. چندروز بعد بهمن مرد و نیمه‌هاى یک شب، به خواب خسرو اومد. خسرو احوالش رو پرسید و بهمن گفت: من الان بهشتم! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم. خسرو گفت: اول خبرهاى خوب رو بگو. بهمن گفت: اول اینکه تو بهشت هم فوتبال برقراره و از اون بهتر اینکه تمام دوستها و هم تیمی‌هامون که قبلا فوت شدن هم اینجا هستن! حتى مربى سابقمونم اینجاس! و بازم از اون بهتر اینکه همه ما جوانیم و از اون هم بهتر اینکه هرچقدر دلمون میخاد میتونیم اینجا فوتبال بازى کنیم... خسرو گفت: عالیه! حتى خوابشم نمیدیدم! راستى خبر بدى که گفتى چیه؟ بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه این هفته، اسم تو رو هم توی ترکیب رد کرده . ✔️طنز 👇👇👇 هر روز چند دقیقه مطالعه، با☕️ یک جرعه کتاب📚 عضو کانال شوید👇 https://t.me/joreeketabyek
46
4
آدم_باش قسمت 30 https://t.me/joreeketabyek نفس راحتی کشید: خوب شد اومدی دیدمت...کارم زیاد بود. دیشب آخر شب می خواستم بیام نشد...(اشاره دیگری به آراد کرد)برو چترو بهش بده(من حرکت کردم و صدای او در باد پیچید)بیا میز رو جمع کن پسر. یکی از خدمه رستوران به سمت ما اومد. باد سرد و مرطوب دورم می پیچید. صدای امواج گوشم را نوازش میکرد. بوی دریا مستم میکرد. در دو قدمی آراد چترم را آرام روی زمین گذاشتم. به سرم زده بود اذیتش کنم. خواستم محکم از عقب هلش بدم. بیصدا به سمتش هجوم بردم و او درست همان لحظه به عقب برگشت. جیغ کشیدم. با از دست رفتن تعادل او هر دو روی زمین افتادیم. با تعجب و آرام بیحرکت به من که مثل عقاب رویش افتاده بودم خیره شد. نگاه خیره اش تا ته وجودم را داغ کرد. خواستم برخیزم که بازوانم را محکم گرفت. رنگ نگاهش مرموز و خونسرد بود. -چیکار میکنی؟ خواستم تکان بخورم. قدرت هیچ حرکتی را نداشتم. به پهلو چرخید. حالا من روی ماسه ها بودم و او کاملا به من احاطه داشت. پرسیدم:چیکار میکنی دیوونه؟ ترسیده بودم. نگاه مستقیمش را از من بر نمی داشت. به غلط کردن افتاده بودم. سعی کردم حرکتی کنم و دست و پایی بزنم. مرا محکمتر نگه داشت. ذره ذره صورتش به من نزدیک میشد و نگاهش میخ نگاهم بود. آنقدر نزدیک بود که حرارت لبهایش را حس میکردم. منتظر فرصت بودم. شاید از نیتم خبردار بود. خواستم برای بار دوم با سر توی دماغش بزنم که در یک چشم به هم زدن خودش را عقب کشید. دست مرا هم کشید و هر دو نشستیم. با ریزخند نگاهم میکرد: تو فکر میکنی اینقدر احمقم که ببوسمت؟ از فکر(اگه تا حالا عضو کانال یک جرعه کتاب نشدی حتما عضو شو)احمقانه ام خجالت زده بودم اما به روی خودم نیاوردم. به سختی از زمین بلند شدم و ماسه های لباسم را تکاندم. با رفتارش با من بازی میکرد. یک قدم برداشته بودم. همانطور که ولو شده بود روی ماسه ها پرسید: این چتر برای منه؟ دلخور گفتم:بله. با لبخند شیرین براندازم کرد: میای باهم قدم بزنیم؟ دلم خیلی می خواست اما با تمسخر نگاهش کردم: فکرشو بکن... حتی یک قدم! با خنده سرتکان داد:مطمئنی؟ برخاست. درحالیکه خودش را می تکاند راه آمده را باز میگشتم. چند لحظه بعد حس کردم پشت سرم می دود. نگاهی به پشت سرم انداختم دستشو برای گرفتنم دراز کرده بود که جیغ زنان جاخالی دادم و به جهتی دیگر دویدم. مدام جهتم را عوض میکردم که از دستش در بروم. نزدیک آب بودم که بازومو گرفت و مرا به چنگ آورد. آه! نه! گیرش افتادم. بازوانم را گرفت و مرا رو به روی خودش نگه داشت. هر دو لبخند میزدیم، نفس زدم:خیلی خب... تو بردی. در نگاه مشکی و شفافش غوطه ور بودم: بیا کنارم قدم بزن. اذیتت نمیکنم..‌. -نه... گوشیم زنگ خورد. دستم را رها کرد. گوشیمو از جیبم بیرون آوردم. امیر علی بود. بی مقدمه گوشی را از دستم گرفت و دستش را بالا برد. ملتمسانه نگاهش کردم: بده! از دستش آویزان شدم و بالا و پایین پریدم. او موزیانه لبخند زد و شروع به دویدن کرد. کلافه به دنبالش دویدم. چند قدم دورتر ایستاد. گوشی هنوز زنگ‌ میخورد مستاصل بودم. دستش را بالا گرفته بود و بال، بال زدن بی نتیجه بود 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek
5
5
آدم_باش قسمت 29 https://t.me/joreeketabyek من و آراد به هم نگاه کردیم و با لبخند من او هم لبخند زد، دیدن ستاره هم در آن شرایط حالم را بهتر کرده بود. ستاره عاشق آشپزی بود و رشته تحصیلی اش هم مواد غذایی بود او و پدرم بهترین و با کیفیت ترین غذاها را به دست مردم می دادند. بعد از احوالپرسی با ستاره، او ذوق زده مرا به آشپزخانه برد. -بیا برات یه سورپرایز دارم(مرا تقریبا به دنبال خودش می کشید)کلی صبر کرده تا برسی... از دیدن زهرا، دوست صمیمی کودکیم حسابی ذوق کردم چند روزی بود که او در رستوران مشغول کار شده بود. همدیگرو به آغوش کشیدیم و بعد از کلی خوشحالی گفت که همسرش بیرون رستوران منتظرش است. وارد سالن شدیم. از دور برای آراد دست تکان دادم: الان میام. زهرا ذوق‌زده نجوا کرد: نکبت تو کی ازدواج کردی؟ با خنده ضربه ای به شانه اش زدم: هنوز بددهنی ها؟اون آراده، شوهر چیه؟ چشماش از تعجب گرد شد و بار دیگر زیر چشمی در حال رفتن به سمت در آراد را پایید: نه!!!...دختر چه تیکه ای شده. به حالتش خنده ام گرفت: هوووی! چشماتو درویش کن به شوهرت میگم ها. با عشوه و لبخند پشت چشمی برام نازک کرد: وویش! خب بگو...خدارو شکر شوهرم بد دل نیست...خدا اینا رو آفرید ما ببینیم تعریف کنیم حسود خانم. با زهرا که بودم فقط باید میخندیدم هنوز مثل دوران بچگی شیرین زبان و بانمک بود. او را که بدرقه کردم پدرم از فاصله دور جلوی در سالن داد زد: نهال جان برو اونجا. اشاره‌ای به یکی از آلاچیق ها کرد او میدانست که محال است من تماشای ساحل را رها کنم و داخل سالن غذا بخورم.گرچه هوا خیلی سرد و مرطوب بود و غذا به سرعت سرد می شد. آراد پشت میز چیده شده نشسته بود و منتظرم بود. دوان، دوان به سمتش رفتم. ذوق زده پشت میز نشستم. -شروع کن، سرد شد. هر دو مشغول شدیم. در حالیکه تکه‌ای از ماهی‌شکم‌پر جدا می‌کردم پرسیدم: بابام نگفت زخم لبت چیه؟ فقط نگاهم کرد. تعجبم را که از مکثش دید موذیانه لب باز کرد: چرا؟ لبخند زد:میگفتی احساس بروسلی بودن بهم دست داد و با دو نفر درگیر شدم. باز هم مکث کرد و بعد با لبخند کنایه‌آمیز سر تکان داد: گفتم واسه دخترش غیرتی شدم. بار دیگر داشت با کلمات بازی می کرد، اما من نمی خواستم حال خوشم را با سردرگمی در احساسات کاذبم خراب کنم. سرخوشانه لبخند زدم: آدمه این کارشم داریم. به زحمت افتادی. -آدم اینکارش رگ غیرتش گیر داره، دیر بالا میاد. مستاصل نگاهش کردم. اوف که او همیشه جوابی آماده داشت. -آراد میخوای از نهارمون لذت ببریم؟ بی‌تفاوت و خونسرد شانه بالا انداخت: من دارم لذت میبرم. تو نمیبری مشکل خودته. با حرص(کانال یک جرعه کتاب در تلگرام) لبم را به دندان گزیدم و چند لحظه نگاهش کردم. شکست را قبول کردم. مثل همیشه باید مغلوب خوبی می بودم: باشه بابا...تو خوبی. با هر لقمه‌ای که میخوردم ساحل ناآرام را از دور تماشا می‌کردم. فاصله مان تا ساحل کمتر از ۱۰۰ متر بود. همین که از ذهنم گذشت که ای کاش امیر علی هم با ما بود، گوشیم زنگ خورد. با دیدن نام امیرعلی لبخند زدم. گوشی را برداشتم. آراد که ناهارش را تمام کرده بود نگاه چپ چپی به من کرد و از پشت میز بلند شد، در حال تماشای او که به سمت ساحل می‌رفت با امیرعلی صحبت میکردم. ناهارم که تمام شد پدرم با یک چتر رسید. باد می وزید و دریا کمی ناآرام تر از قبل شده بود. پدرم سرم رو بوسید و چتری را به دستم داد: اینو ببر بده به آراد ممکنه بارون‌ بگیره. لبخند زدم: الان برمیگرده. لبخند معنی داری زد و اشاره‌ای به او کرد: این طوری که اون میخ دریا شده فکر نکنم به این زودی ها بیاد. حرفش مرا به خنده انداخت. گونه ام را نیشگون گرفت: دعوا جدی بود؟ به او که گویی کمی نگران شده بود خیره شدم:نه... 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek
5
6
آدم_باش قسمت 20 https://t.me/joreeketabyek آرام پرسیدم: آرش قهوه میخوری؟ با تعجب نگاهم کرد: نخوری بیخواب میشی ها؟ -آخه هوس کردم. برخاستم. آرام از سالن خارج شدم. قبل از رفتن به آشپز خانه بی اراده توجهم به نبود آراد جلب شد. به همه جا سرک کشیدم اثری از او نبود به طبقه بالارفتم آنجا هم نبود. بعید میدونستم در آن سرما بیرون رفته باشد. صدای آرامی از شیروانی شنیدم. سقف شیروانی سفال بود و دور تا دورش دیوار یک متری شیشه‌ای کشیده بودند، تا به جای یک آلاچیق بزرگ قابل استفاده باشد. آهسته و با تردید از پله ها بالا رفتم. درست حدس زده بودم. آراد روی نیمکتی نشسته بود و داخل یک حلب آتش روشن کرده بود پنجره تمام شیشه مقابل خودش را هم باز کرده بود تا دود آتش بیرون برود. متوجه حضور من نشد. سرش گرم گوشیش بود. اوه! بساط چای را هم در کنار خودش داشت: سلام!... متعجب سرشو بلند کرد. با لبخند پیش می رفتم: فکر میکردم خوابیده باشی... هنوز جمله ام تمام نشده بود که پام در(اگه تا حالا عضو کانال یک جرعه کتاب نشدی حتما عضو شو)تاریک و روشن آنجا به چیزی گیر کرد و پرت شدم آراد جستی زد و مرا در هوا گرفت. بازوانم در چنگش بود و هنوز در بهت پرت شدنم بودم از چشمان سرخ او بیشتر متعجب شدم. به خودم آمدم کمکم کرد تا بایستم: مراقب باش... مرا رها کرد و به جاش بازگشت از اینکه غافلگیرش کرده بودم احساس خوبی نداشتم. جو موجود نشان می‌داد که کاملا مزاحم خلوتش شدم. نگاهی به من انداخت: چرا ایستادی؟بشین. با تردید پرسیدم: مزاحمت نیستم. نفس بلندی کشید با چوب بلندش زغال داخل آتش را زیر و رو کرد: نه... روی نیمکت کنارش نشستم. منظره جلو ویلا با چراغ های روشن دورتادورش منظره دیدنی شده بود. استخر آبی رنگ و تمیز جلو ویلا از همیشه زیباتر به نظر می رسید: از اینجا همه چی قشنگ تره. نگاهی در آرامش به من انداخت و بار دیگر مشغول جابجا کردن زغال های درون آتش با چوبش شد: چای میخوری؟ -بدم نمیاد. -فقط یه فنجون دارم...برم بشورمش؟ با لبخند چشمکی زدم: نه بابا خوبه یه عمر دهنی همدیگر رو خوردیم. لبخند زد فلاکس را برداشت و فنجان را پر از چای کرد فنجان را به سمتم گرفت. فنجان را گرفته بودم و او قبل از آن که دستش را از آن جدا کند خیره ام شد با تردید نگاش کردم، آرام پرسید: تا به حال تو فنجون امیرعلی چیزی خوردی؟ ای دیوانه! ذهنش را درگیر چه مزخرفاتی میکرد اما جوابم خودم را هم درگیر کرد: نه!... در حالیکه اولین جرعه چای را می نوشیدم به این فکر میکردم که من و او بارها حتی با یک قاشق غذا خورده بودیم. اما در مورد امیرعلی...حتی یک مرتبه هم این اتفاق نیفتاده بود. ظرف شکلات را مقابلم گرفت قبل از آنکه خودم بردارم یکی برام برداشت و آن را به دهنم نزدیک کرد. زیر حجم نگاهش نفس کشیدن برام دشوار بود.دستمو پیش بردم و شکلات را از دستش گرفتم. آن را در دهانم گذاشتم. -چیکار میکردی؟خیلی وقته اینجایی؟ به نیمکت تکیه کرد یک پاش رو کمی جمع کرد و به سمت من چرخید: بعد از شام اومدم 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek
49
7
آدم_باش قسمت 19 https://t.me/joreeketabyek چند برچسب را که به دیوار چسباندم فکری به ذهنم رسید وانمود کردم قصد آویزان کردن یکی از توپ های تزیینی را به سقف دارم. تکان آرامی به نردبان دادم و وانمود کردم تعادلم را کمی از دست دادم جیغ کوتاهی زدم حواسم بهش بود که زیر چشمی و نگران مرا می پایید توجهش را کمی جلب کردم. وقتی از جا بلند شد و به سمت کارتون که در یک قدمی نردبان بود میومد، عمدا طوری خودم را به سمت سقف و جلو کشیدم که نردبان از دیوار جدا شد. جیغ بلندی کشیدم آراد وحشت زده خودشو بهم رسوند و قبل از افتادن نردبان محکم دو طرف آن را گرفت. میان دستاش از نردبان آویزان بودم وانمود کردم خیلی ترسیدم. نفس راحتی کشیدم او با اخم نگام کرد و مرا با همان نردبان بار دیگر به دیوار چسباند. به سمت کارتون رفت کنار کارتون زانو زده بود و در حال انتخاب بود که من هم کنار کارتون چهار زانو زدم. بسته بادکنکها رو برداشتم و شروع به باد کردن یکی از آنها کردم. بیشتر زور میزدم تا باد کنم. هیچوقت در بادکردن آنها موفق نبودم. نگاه جدی اش را لحظه ای به من دوخت. بادکنک رو از جلو دهانم کشید و با اخم گفت: زور بیخود نزن دل درد میشی. لبخند روی لبم نشست نگاهش هم آنقدر جدی و دلخور به من بود: نیشت رو ببند، ازت خیلی دلخورم. با سری(کانال یک جرعه کتاب در تلگرام)کج و حالت لوس همیشگیم دستمو روی دستش که درون کارتون بود گذاشتم. نگاهش را اول به دستم و سپس به چشمام دوخت: خیلی مزخرفی نهال. لبخندی زدم: نه به اندازه تو لبش بی اختیار به لبخند باز شد چهارزانو کنار کارتون نشست و شروع به باد کردن بادکنک ها کرد. او باد میکرد و من سرشان را گره میزدم. وقتی نازلی آمد و ما را در آن حال دید خندید: چه عجب! شما با هم کنار اومدین. خودمو با لبخند مشغول کارم نشان دادم. میترسیدم به آراد نگاه کنم. گرمای نگاهش را که برای چند لحظه احاطه ام کرده بود حس میکردم سرمو که بلند کردم و نگاش کردم با لبخند سر تکان داد و مشغول کارش شد با رسیدن آرش و دختر کوچک آرمان که سه سالش بود جشنمون شروع شد. آرش غافلگیر شده بود به قدری خوشحال شده بود که باورم نمی شد. بعد از خوردن کیک نوبت دادن کادوها شد. همه کادوهامون رو دادیم و نوبت به آراد رسید. ظاهراً آراد به رسم گذشته برای همه کادو خرید بود. آخر همه کادوی من بود...مقابلم ایستاد و جعبه کوچک و زیبایی را مقابلم گرفت. نگام با نگاهش گره خورد: ممنون... آرمان و آرش، آرام می خندیدند. آرمان دستش را روی شانه آراد فشرد. در حالیکه زیر حجم نگاه آراد هدیه اش را باز میکردم نازلی پرسید: چیه؟چرا همه می خندین؟ آرمان سری با خنده تکان داد: نازلی جون تو نبودی نمیدونی، قبلاً آراد هر وقت میخواست واسه نهال هدیه بخره واسه همه مون هدیه میخرید که کسی به کاراش شک نکنه. هدیه ام یک عطر کوچک و فوق العاده خوشبو بود. کمی از آن به سر و گردنم زدم _عالیه!...ممنون... شام لذیذ دستپخت آرمان و آراد بود که حسابی چسبید. بعد از جمع و جور کردن خانه و شستن ظرف ها، نیاز کوچولو خوابید و همه دور هم، داخل سالن جمع شدیم ...فقط آراد در جمع ما نبود. متوجه گذشت زمان نشده بودیم. آرمان که خوابش گرفت نازلی هم او را همراهی کرد. آرش در حال دنبال کردن سریال مورد علاقه اش بود. کاسه تخمه ام که تمام شد هوس قهوه کردم 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek
43
8
آدم_باش قسمت 18 https://t.me/joreeketabyek چشمامو ریز کردم: یعنی چی؟ -یه هفته باهام باش. (رنگ نگاهم تغییر کرد و چشمام از تعجب گرد شد)نه! نه! اشتباه نکن، منظور بدی ندارم. -یعنی چی؟ -یه هفته...فقط یه هفته لازم دارم. برای اینکه عاشق خودم بکنمت. با انزجار برخاستم و اولین چیزی که به دستم آمد کوسن‌ مبل بود که به سمتش پرت کردم. کاملاً جا خورده بود سرش داد کشیدم: احمق روانی! -من که چیزی نگفتم. حالا هرچه به دستم می‌رسید از بالشت و پتو و حتی دمپایی‌های کنار مبل به سمتش مینداختم. او در حال جا خالی دادن به اشیایی که به سمتش پرت می‌کردم برخاسته بود و عقب عقب می رفت: چته دیوونه، منظورمو اشتباه فهمیدی. -چی در مورد من فکر کردی؟ هان؟ سر و صدای ما آرمان و نازلی را خواب آلود به سالن کشانده بود. آرمان دمپایی ام را که به سمت او می‌رفت توی هوا گرفت و درمانده نگاهی به ما و سر و وضع سالن انداخت: بچه ها تو رو خدا کوتاه بیاین انگار امروز شما دو تا از دنده جنگ و جدال بلند شدین. نگاهی به آن آدم عوضی که هنوز لبخند زیر پوستش بود انداختم و منزجرانه گفتم: دیگه داری حالمو به هم میزنی(رو به آرمان و نازلی کردم) شما دو تا یه شارژر ندارین؟ نازلی با تعجب پرسید: سر شارژر دعوا میکنین؟من که شارژرم رو دو ساعت پیش دادم به آراد. با تاسف به آراد خیره شدم: سر شارژر مردم شرط میبندی؟ با خنده سر تکان داد. آرمان:اجتماع شما دو نفر در یک مکان واقعا خطرناکه خدا به مامان، بابای بیچاره من رحم کنه! رو به آراد ادامه دادم: شارژر رو رد کن بیاد. از سالن خارج شد. برای گرفتن شارژر به دنبالش رفتم. داخل راهرو گوشیش رو از روی میز دایره ای شکل و بلندی برداشت. شارژرو از برق کشید و به سمت من که در یک قدمی اش ایستاده بودم گرفت: بیا دستمو برای گرفتن شارژر پیش بردم. قبل از آنکه شارژر را رها کند با لبخند سر تکان داد و زمزمه کرد: اون اخلاق وامونده سگیت رو بذار کنار. منظورمو اشتباه فهمیدی. شارژرو محکم از دستش کشیدم: نه، انگار این ۵ سال دوری کار خودشو کرده به راه افتادم و زیر لب زمزمه کردم: هرزه شدی. ناگهان بازومو گرفت و مرا محکم به سمت خودش چرخاند. نگاه عصبی و شرزه اش از آن فاصله چند سانتیمتری ته دلم را خالی میکرد. حتی(اگه تا حالا عضو کانال یک جرعه کتاب نشدی حتما عضو شو) جرات معذرت خواهی نداشتم. خودم می دانستم چه حرف مزخرفی زده ام. حتی اگر یک نفر از آن سه پسر ذره‌ای انحراف اخلاقی داشت من نمیتونستم از ۱۰ سالگی در خانه شان با امنیت کامل زندگی کنم... هیچ حرفی نزد رهام کرد. اما ای کاش فحشم میداد و یا حتی توی گوشم میزد. از خودم عصبانی بودم. یک ساعت بعد، نازلی ما را با یک کارتون از وسایل تزیین در و دیوار برای تولد آرش تنها گذاشت. او تزیین سالن را به عهده من و آراد گذاشت. آراد از یک ساعت پیش نه یک کلمه حرف زده بود و نه حتی نگاهم کرده بود. دلم نمی خواست او از من دلخور باشه در سکوت مشغول کار شده بودیم. حواسم مدام در پی او بود. وقتی سر کارتون میرفتم که او هم آنجا در حال انتخاب بود با قد کوتاهم ازپس تزیین دیوار برنمیومدم. به انباری رفتم و با یک نردبان چوبی قدیمی که کمی از قدم بلندتر بود برگشتم. آه ! رفتار بی تفاوت و آرام آراد اعصابم را به هم ریخته بود من مدام توی کوک او بودم 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek
50
9
آدم_باش قسمت 17 https://t.me/joreeketabyek مغزم برای ثانیه ای قفل شد نفهمیدم چطور از جا پریدم و جیغ کشان در را باز کردم و پا به فرار گذاشتم. چرا هر چه دست و پا میزدم جلو نمیرفتم؟ اوه! انگار پاهام روی زمین نبود. وحشت‌زده سرمو کمی چرخاندم صورتم توی صورت آراد بود. او منو گرفته بود آثار کیک روی صورتش دیده می‌شد. در مغزم راهی را جستجو میکردم که بتونم از چنگالش رها شم: ولم کن...بخدا یه مارمولک اونجاست. آرمان به داخل سرک کشید و قبل از اینکه جیغ نازلی هم بلند شود با اطمینان گفت: نترس بابا مرده. تو هوا دست و پا میزدم: ولم کن استخونام شکست دیوونه! یه بار دیگه وان بود و دوش آب و من با لباسهای خیس... این بار وقتی باز هم نازلی یک دست لباس اسپرت سرمه ای رنگ از داخل وسایلش به من می داد من قیافه آدم هایی رو داشتم که شکست را کاملا پذیرفته‌اند. هیچ چیز در زمستان به اندازه یک جای گرم آن هم بعد از دو بار دوش گرفتن نمی چسبید. نفهمیدم کی روی کاناپه کنار شومینه خوابم برد حتی نفهمیدم چه کسی روی تنم که از سرما مچاله شده بود پتو کشید. خواب‌آلود از این پهلو به آن پهلو شدم و یک ریزه لای پلکهام باز شد. فضای رمانتیکی بود. چند چراغ با نور ملایم فضا را از تاریکی در آورده بود. بی اختیار بدنم را کش آوردم و تا جایی که کش میومدم خودمو کشیدم. پام به چیزی خورد. خواب آلود پایین پامو نگاه کردم(کانال تلگرام:یک جرعه کتاب)آراد روی کاناپه نشسته بود. کتاب دستش بود و حالا مرا نگاه میکرد. لبخند ملایمی بر لب نشاند: ساعت خواب! نیم خیز شدم، نشستم. بدنم کوفته بود و هنوز خواب داشتم ته دلم از گشنگی ضعف می رفت. همه جا زیادی ساکت بود دوباره تنم را رها کردم روی کاناپه نرم، خمیازه کشیدم و باز خودم را تا جایی که می شد کشیدم. پام که به آراد خورد این بار محکم بغل پاش کوبیدم. زیر چشمی او را که با تردید و مرموزانه نگاهم میکرد پاییدم: بقیه کجان؟ سکوت کرد و با اخم نگاهش کردم. نشستم و مثل خودش به او خیره شدم: زبونت رو موش خورده؟ بعد از مکثی کوتاه لبخند زد و با تأسف سر تکان داد: خوابیدن. -مگه ساعت چنده؟ -تازه هوا تاریک شده. برق از سرم جهید! من چند ساعت خوابیده بودم؟پریدم روی گوشیم که رو میز بود. هرچه کردم روشن نشد. در مانده روی زمین بین مبل و میز نشستم: خدایا! شارژش تموم شده. سرم رو به سمتش برگرداندم. با خونسردی به من زل زده بود، گویی فیلم سینمایی نگاه می کند. با تردید پرسیدم: شارژرداری؟ سر تکان داد:اووووم. ملتمسانه گفتم: به من میدی؟ با متانت سری به علامت منفی تکان داد: نه. -چرا؟ نگاهم کرد جدی اما مهربان بود: دوست ندارم. -باید به امیرعلی زنگ بزنم. -فقط به یه شرط میتونم همچین کاری برات بکنم. -چه شرطی؟ کمی مکث کرد. مستقیم به من چشم دوخته بود: هنوز با امیرعلی حتی نامزد هم نکردی این یعنی اینکه هیچ تعهدی نسبت بهش نداری.(با کنجکاوی نگاهش می کردم. در حالی که واقعا نمی دانستم چه قصدی دارد. مکث کرد و نفس بلندی کشید)یه هفته به من فرصت بده 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek
49
10
آدم_باش قسمت 16 https://t.me/joreeketabyek ناتوانی و ضعفم اعصابمو خورد کرده بود. وقتی لباسهای نازلی را که کمی برایم گشاد بود پوشیدم و موهایم را خشک کردم، صدای نازلی را از سالن شنیدم:نهال بیا چای بخور... سردم بود سوئیشرت گلبهی رنگمو پوشیدم. مقابل آینه زیپم را که بالا کشیدم نگاهم روی خودم ثابت ماند. رنگ ‌گلبهی چهره ام را دوست داشتنی کرده بود یک لحظه خواستم سوئیشرت را دربیارم. نمی‌خواستم در نظر آراد زیبا باشم به اندازه کافی با او مشکل داشتم. دستم روی زیپ بود که پشیمان شدم: می چزونمت پسره ابله! به سالن آمدم نازلی و آرمان در قسمتی روی مبل نشسته بودند و بساط کیک شکلاتی و شیر و چای روی میز بود کسی تنه اش را به من زد و ناغافل از کنارم عبور کرد. -چیو نگاه میکنی؟بیا دیگه. آراد بود که با بلوز رکابی از حمام آمده بود. بازوان قوی اش ته دلم را دچار تردید می کرد«من ضعیف بودم؟» تنه اش تعادلم را به هم زد نزدیک بود از دوپله مقابلم بیفتم: اووو... یه لحظه برگشت و بین زمین و هوا بازومو گرفت از افتادن نجاتم داد. نگاهش در نگاهم گره خورد داغی نگاهش سرتاپایم را سوزاند. همان یک لحظه کوتاه که نگاهم کرد قلبم از حرکت ایستاد. بی‌تفاوت رهام کرد و رفت... «حسابت رو میرسم» پشت سرش راه افتادم. با بگو بخند به بچه ها پیوستم. آرمان:خوب هردوتاتون بچه های گلی شدین. با عشوه گفتم: البته من خانوم گلی شدم. آراد پکی زد زیر خنده خنده تمسخر آمیزش حرصم را درآورد در ذهنم دودوتا چهارتا میکردم(اگه تا حالا عضو کانال یک جرعه کتاب نشدی حتما عضو شو)ببینم چطور میتونم حالشو بگیرم. او نزدیک به من بود. قبل از اینکه نازلی دست به کیک کوچک بزنه و از روی مبل سریدم کف زمین کنار میز:بچه ها من براتون میبرم. کیک رو به سمت خودم کشیدم. چاقو رو برداشتم اولین قاچ رو که زدم با گفتن آخ کوچکی وانمود کردم دستمو بریدم. نازلی:مواظب باش. آرمان: چیکار میکنی؟چی شد؟ آراد از روی مبل سر خورد کنارم و زانو زد: وقتی میگم بزرگ نشدی همینه. ببینم چی شد؟ خوب که صورتش را جلو آورد، با یک حرکت سریع کیک را برداشتم و محکم به صورتش مالیدم. چشمان گرد از تعجب نازلی و آرمان تنها چیزی بود که فرصت دیدنش را داشتم و بعد پا به فرار گذاشتم. آراد با یک مکث کوتاه به دنبالم دوید. جیغ زنان پله ها را چهار تا یکی کردم اصلا فکر اینجا را نکرده بودم حالا باید در کدام سوراخ موش قایم می شدم؟ مثل عقاب به دنبالم می آمد:نهال دستم به دستت برسه سالم نمیزارمت. نازلی و آرمان هم معترضانه به دنبال او میومدن جیغ کشان وارد اتاقی شدم و در عرض یک ثانیه تونستم در رو ببندم و قفل کنم، که اگر یک صدم ثانیه بیشتر طول می کشید به چنگ آراد میفتادم: -جراتشو داری بیا بیرون. نفس زنان پشت در نشستم. صدای نازلی و آرمان را می شنیدم که سعی در آرام کردنش داشتن. آراد پشت در خیمه زده بود:من تورو درستت میکنم. کار جدیدی یاد گرفتی؟ حرفش مرا به خنده انداخت.ته دلم به خاطر این پیروزی قند آب می‌شد که چشمم به یک مارمولک جنگلی افتاد که وسط اتاق در دو متری ام ایستاده بود و زل زده بود توی نگاهم 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek
58
11
آدم_باش قسمت 15 https://t.me/joreeketabyek کاملاً فراموش کرده بودم: شما برین من باید برم هتل. -بیخود مگه من میذارم.خودم رسما اجازتو از امیرعلی گرفتم تولد آرشه. متعجب نیم خیز شدم: وااای کلا یادم رفته بود! من کادو نخریدم. -مهم نیست حضورت مهمتره، آرمان و آراد صبح زود رفتن چیزی نگی ها؟آرش خودشم حواسش نیست. ویلای سفید رنگ دو طبقه و شیک عمو با معماری مدرن، میان جنگل کمی دورتر از روستایی که آنجا بود خودنمایی میکرد. همه چیز آنجا شیک، ساده و زیبا بود. استفاده از رنگ‌های روشن، شیری و گلبهی و نباتی فضا را بزرگتر و روشن تر می نمود. هوا سرد بود، اما با وجود آسمان گرفته نه برف میبارید و نه باران، آرش هنوز نیامده بود. آرمان و آراد آشپزی را به عهده گرفته بودند. حدود ساعت ۱۱ ظهر بود، خوابم گرفته بود. پتویی روم کشیدم و گوشه کاناپه راحتی سفید رنگ مچاله شدم. در حال نوشیدن نسکافه خوش طعم از مسیر دیوار شیشه‌ای مقابلم به سرسبزی زیبای بیرون از خانه چشم دوخته بودم. نوشیدن نسکافه در آن وضعیت حالمو خوب میکرد برای صدمین بار شماره امیرعلی را گرفتم. صدایی زیر گوشم زمزمه کرد:آنتن نمیده. سرم رو کمی برگرداندم صورت آراد درست کنارم بود راست ایستاد از من عبور کرد و با پوزخند پیروزمندانه ای گوشه دیگر کاناپه نشست. نگاهش رو به من دوخت. گوشیشو نشونم داد:مال من آنتن داره. ساده‌لوحانه لبخند زدم:میدی یه تماس بگیرم؟ با نگاه معنی داری سر جنباند:به کی؟ - امیرعلی دیگه. یک پاش رو روی کاناپه جمع کرد و کاملا به سمتم چرخید: چیز خورت کرده بچه؟ -حوصلتو ندارم، بزن به چاک. -من هیچ جا بدون تو نمیرم. کمی به نگاش دقیق شدم. کاملاً مشخص بود که به قصد حرص دادن من آنجا نشسته پوزخند زدم: مطمئنی؟ ابرویی بالا انداخت:صد درصد... بدون لحظه ای تردید محتویات فنجان نسکافه ام را از آن فاصله به صورتش پاشیدم سر و گردنش هم پر شده بود. با(کانال تلگرام:یک جرعه کتاب)تردید نگام میکرد و من بی آنکه اختیارم دست خودم باشد با دیدن قیافه اش می خندیدم: حالا تشریف می بری حموم...بدون من... خنده‌ام کشدار تر شده بود از نگاهش نمی فهمیدم چی تو مغزش میگذره. ناگهان جستی زد و مرا که غافلگیر شده بودم روی دستانش بلند کرد. تقلایم بی‌فایده بود: چیکار می کنی دیوونه عوضی منو بزار پایین. سر و صدایمان آرمان و نازلی را به آنجا کشانده بود در آغوشش توان جنبیدن نداشتم. زیر گوشم نجوا کرد:میرم حموم...با تو. جیغ زنان دست و پا میزدم. میانجیگری آرمان و نازلی بی فایده بود. او منو به حمام برد و توی وان انداخت. آرمان جلوی در ایستاده بود:ولش کن آراد. دوش آب را که بالای سرم باز کرد ابتدا آب سرد روی سرم ریخت جیغ زدم:احمق! ولم کن. خودش هم توی وان آمد و در حالی که مرا مهار می کرد و خیس شده بود روی سرم شامپو ریخت. اشکم را در آورده بود موهام پر از کف شده بود که آرمان جلو آمد، دوش رو بست:بسه دیوونه‌ها...آراد بیا برو حموم بالا تو هم همینجا بمون. من مثل بچه ها گریه میکردم، آراد از وان بیرون آمد و خندان منو ترک کرد 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek
56
12
آن روزها بازی‌مان روی کاغذ بود و یک جدول داشتیم که باید خانه‌هایش را پر می‌کردیم. امروز بازی‌مان روی سلول‌های خاکستری مغزمان است و وارد بازی بزرگ‌تری شده‌ایم؛ بازی‌ای که جای آن خانه‌های جدول، کلی چاله‌چوله دارد که باید هر روز فکر کنیم چطور پرشان کنیم. گاهی یادمان می‌رود که اینجا، اصولاً قرار بوده یک بازی باشد و ما قرار بوده بازی کنیم و از آن لذت ببریم. شاید برای همین است که خیلی‌هایمان، خیلی وقت‌ها دلمان برای بچگی‌هایمان تنگ می‌شود؛ برای آن مداد و کاغذها، برای روزهایی که بزرگ‌ترین دغدغه‌مان پیدا کردن یک جواب برای جای خالی جدول بود، برای اینکه بتوانیم بقیه را قانع کنیم که ژله هندوانه هم میوه است. آن روزها اگر کسی جواب من‌درآوردی‌مان را قبول نمی‌کرد، می‌خندیدیم و برایش دلیل و برهان می‌آوردیم تا قانعش کنیم. امروز خیلی‌هایمان حتی حال و حوصله این را نداریم که به خودمان جواب پس بدهیم، چه برسد به بقیه. شاید بازی اسم و فامیل، با همه جرزنی‌ها و جواب‌های من‌درآوردی‌اش، شیرین‌ترین بازی‌ای بود که آن روزها می‌توانستیم بازی کنیم. شاید دلمان برای همان روزها تنگ شده؛ روزهایی که قوطی بگیر و بنشون، هرچند ما را یک‌جا می‌نشاند، اما تهش دلمان شاد بود و می‌خندیدیم. پایان
67
13
داستان قوطی بگیر و بنشون ✍️ سپیدار بچه که بودیم، بازی‌های جورواجوری نداشتیم، اما همان بازی‌های ساده شیرین بودند؛ بازی‌هایی که ابزار خاصی نمی‌خواستند؛ گاهی یک توپ، چند سنگ و تکه‌چوب، هر چیزی که دوروبرمان پیدا می‌کردیم و بعضی وقت‌ها چند مداد و چند تکه کاغذ. در دورهمی‌های خانوادگی، وقتی بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند، حیاط خیلی زود پر از شور و هیاهو می‌شد. وسطی و گرگم به هوا بازی می‌کردیم، دنبال هم می‌دویدیم و آن‌قدر جیغ و فریاد می‌کردیم که گاهی محله را هم روی سرمان می‌گذاشتیم. وقتی کاسه صبر بزرگ‌ترها سرریز می‌شد، یکی از آن‌ها از ایوان یا پشت پنجره صدا می‌زد: «قوطی بگیر و بنشون رو بدین دست اینا.» ما اصلاً نمی‌دانستیم این قوطی چیست. فقط یکی می‌آمد و می‌گفت: «چرا این‌قدر سر و صدا می‌کنین؟ بیاین داخل، چرا اسم و فامیل بازی نمی‌کنین؟» ما هم می‌آمدیم داخل و هنوز دنبال آن قوطی مرموز بودیم. اما هرچه منتظر می‌شدیم، خبری از هیچ قوطی‌ای نبود؛ فقط کاغذ بود و مداد. کاغذها را جلوی دستمان می‌گذاشتند و هرکس جدولی برای خودش می‌کشید. بالای جدول می‌نوشتیم: اسم، فامیل، شهر، حیوان، میوه، شیء و چند خانه دیگر. بعد یکی می‌گفت: «حاضرید؟» حرفی انتخاب می‌شد، مثلاً «ب»، و ناگهان سکوت کوتاهی جمع را می‌گرفت. مدادها روی کاغذ می‌دویدند و هرکس می‌خواست خانه‌ها را زودتر پر کند؛ چون در این بازی فقط دانستن کافی نبود، سرعت هم امتیاز داشت. هرکس زودتر تمام می‌کرد، مداد را زمین می‌گذاشت و با تمام قدرت فریاد می‌زد: «استاپ، استاپ! من تموم کردم.» زودتر گفتن استاپ برای ما افتخار بود. فکر می‌کردیم یعنی اطلاعاتمان به‌روزتر است، حافظه‌مان بهتر است و از همه زرنگ‌تریم. اما همین عجله، دردسرهای شیرین خودش را داشت. مثلاً با حرف «ب»، برای حیوان یکی می‌نوشت ببر، یکی بز، یکی بره، یکی بلبل و یکی بوف. اگر دیگر چیزی به ذهنمان نمی‌رسید، می‌نوشتیم: «بچه‌ماهی.» اعتراض فوراً بلند می‌شد: «بچه‌ماهی که حیوون نیست!» و جواب ما آماده بود: «چرا نیست؟ ماهی که حیوونه!» می‌گفتند: «ولی تو گفتی بچه‌ماهی!» می‌گفتیم: «خب بچه‌ماهیه دیگه!» و ناگهان بازی تبدیل می‌شد به یک دادگاه کوچک. برای میوه هم کم نمی‌آوردیم. با حرف «ژ» می‌گفتیم: «ژله هندونه!» باز اعتراض: «این که میوه نیست!» و جواب: «هندونه که میوه‌ست!» با «ق» می‌گفتیم: «قاچ هندونه.» می‌گفتند: «قاچ هندونه که میوه نیست!» و ما می‌گفتیم: «خب اینم یه قاچ از همون هندونه‌ست دیگه!» اگر می‌نوشتیم «قیسی» و کسی می‌گفت: «قیسی که خشکباره، میوه نیست»، جواب می‌دادیم: «خب، اولش که میوه بوده!» این جرزنی‌های ما بود؛ نه تقلب عجیب‌وغریبی در کار بود و نه نقشه‌ای برای فریب دادن دیگران. وقتی جواب درست پیدا نمی‌کردیم، برای جواب خودمان دلیل و برهان می‌تراشیدیم. گاهی هم اگر دیگر هیچ راهی باقی نمی‌ماند، می‌گفتیم: «مامان من می‌دونه، بریم از مامانم بپرسیم.» چند تکه کاغذ و چند مداد کافی بود تا بچه‌هایی که چند دقیقه قبل حیاط و محله را روی سرشان گذاشته بودند، حالا دور هم بنشینند، بخندند، فکر کنند و سر یک بچه‌ماهی یا یک قاچ هندوانه با هم بحث کنند. سال‌ها گذشته، ما بزرگ شده‌ایم. دیگر لازم نیست کسی از ایوان خانه فریاد بزند: «چه خبرتونه؟ چرا این‌قدر سر و صدا می‌کنین؟» ما دیگر آن بچه‌های شوخ و شنگ گذشته نیستیم و لازم نیست کسی دستمان را بگیرد و بگوید: «بیاین بازی کنیم» تا سرگرممان کند. دیگر فریادهایمان به گوش نمی‌رسند. فریادهایمان رفته‌اند جایی درونمان و در سکوت‌مان نشسته‌اند؛ در فکرهایمان، در شب‌بیداری‌هایمان و در حساب‌وکتاب‌های بی‌انتهایی که بی‌صدا در ذهنمان تکرار می‌شوند. دیگر لازم نیست کسی بگوید: «بچه‌ها، آروم باشید.» زندگی خودش ما را آرام کرده؛ آن‌قدر آرام که دیگر صدای خودمان را هم نمی‌شنویم. اما قصه قوطی بگیر و بنشون همچنان ادامه دارد؛ فقط جنس قوطی عوض شده و کارکردش. امروز چیزهای دیگری در اختیارمان هست؛ صفحه‌های روشن گوشی، خبرهای بی‌سر و تهی که هیچ‌وقت تمامی ندارند، تصویرهای رنگارنگی که یکی پس از دیگری می‌آیند و می‌روند و سرگرمی‌هایی که ما را به خودشان مشغول می‌کنند، همراه با دغدغه‌هایی که به کمکشان می‌آیند: قسط، اجاره خانه، هزینه‌های زندگی، خرید خانه، کسب‌وکار، امرار معاش، آینده خودمان و بچه‌هایمان، خوشی‌هایی که نکردیم و آرزوهایی که هر سال به سال بعد منتقلشان کردیم. این چیزهایی‌اند که ما را سر جای خودمان میخکوب کرده‌اند؛ بی‌اینکه کسی لازم باشد از ایوان خانه فریاد بزند: «بشینین، چقدر سر و صدا می‌کنین!»
59
14
آدم_باش قسمت 14 https://t.me/joreeketabyek در را باز کردم و با عصبانیت به آرش پریدم: نمیتونستی یه سر و صدایی بکنی آدم بفهمه داری میای؟ نگاه معنی داری به سر تا پایم انداخت:چشم. از این به بعد یالا...میگم. منظورش را فهمیدم. به تلخی پوزخند زدم: مزخرف!...برو بهش بگو بره. -من نمیرم گفت اگه شده تا صبح تو ماشین میشینه. آراد از دور ما را می‌نگریست: اگه میخوای من بهش میگم. مستأصل نگاهش کردم.درمانده شده بودم. هرچه می کشیدم از او بود لباس گرم پوشیدم و راه افتادم. از کنار آراد که عبور می‌کردم طوری ناامیدانه و معصوم نگاهم کرد که دلم ریش شد. آرام زمزمه کرد:یک هزارم این توجه رو خرج من کن... مکث کردم.برای هزارمین بار بود که دلم زیر نگاه آراد زیر و رو می شد. من هم آدم بودم. گاهی منطق دردلم رنگ میباخت، خودمو به جلو هل دادم، انتخاب من امیرعلی بود. صدای لگدی که آراد پشت سرم به صندلی کنار دیوار زد توی گوشم پیچید، اما حتی مسیر نگاهم را عوض نکردم. بخاری ماشین روشن بود کنار امیرعلی همه چیز به آدم آرامش می داد هر دو به کوچه سرد و خلوت چشم دوخته بودیم. صداش گرم و اطمینان‌بخش بود: مجبور شدم به خاطر مهندس قبول کنم. هرچه کردم از زیرش در برم نشد گیرم انداخت. جواب تلفنات رو نمیدادم چون نمیخواستم بهت دروغ بگم. کمی سکوت کرد، سکوتش که طولانی شد نگاهم به سمتش چرخید با لبخند نگاهم میکرد: ولی خودمونیم...خوب دخلشو آوردی ها! لحنش مرا به خنده انداخت. یک ساعت بعد وقتی(اگه تا حالا عضو کانال یک جرعه کتاب نشدی حتما عضو شو)با لب خندان و صورتی که از خوشحالی میدرخشید وارد خانه شدم، با اولین نگاه به آراد حس کردم دنیا روی سرش خراب شد. هر دو در تاریک و روشن سالن رو به روی تلویزیون نشسته بودن، آرش تخمه می شکست و آراد فقط نگاهش را از من عبور داد و دوباره وانمود کرد فیلم تماشا می‌کند. کنار آرش چهار زانو روی مبل لمیدم و دستبردی به کاسه تخمه اش زدم: کبکت خروس میخونه. لبخند آرش را با لبخندی کشدار پاسخ دادم. نگاه آراد به تلویزیون بود اما بعید میدونم حواسش هم به آن بود: هوا خیلی سرد شده. آرش خندید و نجوا کرد: ولی تو که داری از گرما خفه میشی. لبمو گزیدم و اشاره‌ای به آراد کردم. آرش سری با تاسف تکان داد و با اشاره لب گفت: بیچاره داداشم. با اخم نگاهش کردم. آنقدر گرم و شاد بودم که جایی خالی برای ذره‌ای همدردی با آراد نداشتم... برف تبدیل به باران شده بود و صدای عبور تک و توک ماشین‌ها از میان کوچه نشان می‌داد که آسفالت خیس و گل آلود است. میان تختم دراز کشیده و تا گردن زیر لحاف رفته بودم سکوت در تاریک و روشن خانه حکمفرما بود پلکهام آرام آرام سنگین شدن صدای ضربات آرام به در اتاق مرا از دنیای خواب بیرون کشید. هوا روشن اما کاملاً گرفته بود. صدای خواب آلود و گرفته ام به زحمت شنیده شد:جان؟ در اتاق باز شد و نازلی به داخل سرک کشید. سلام به روی ماه نشسته ات. -اینجا چه کار میکنی؟ کنار تختم نشست:داریم میریم ویلا جنگلی. -مگه شما کار و زندگی ندارین؟ -حواست کجاست؟تعطیل رسمیه، تقویم رو نگاه نمیکنی؟ 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek
56
15
آدم_باش قسمت 13 https://t.me/joreeketabyek لبخند تلخی زد: آخرین باری که تو چشات زل زدم و گفتم دوست دارم فقط ۱۷ سالم بود، قدم ازت بلندتر شده بود، پشت لبم سبز  شده بود غرور داشتم، میخواستم فقط مال من باشی...من سه روز تب کردم، با خودم کلنجار رفتم، آرمان و آرش شاهد عذاب کشیدنم بودن، سه روز تلاش کردم تا تونستم بهت بگم(  سکوت کرد نگاهم به او بود.خشم فروخورده پشت نگاهش عذابم می داد) یادته چیکارکردی؟ واقعاً در ذهنم نمانده بود،با تاسف سر تکان داد: به من خندیدی...وقتی لبات میخندید دلم  برات قنج می رفت.خیلی راحت گفتی احساساتی نشو پسرم.  چشماشو لحظه‌ای بست، مشغول خوردن شد. باز هم شد همان آراد سرد و بی تفاوت. به زحمت صدا در حنجره ام پیچید: آراد!(مثل عقاب من خیره شد:)ما به درد هم نمیخوریم. صدای زنگ در نگاهمو به سمت اف اف کشید. با دیدن تصویر امیرعلی هیجان زده به سمت گوشی اف اف رفتم.  نگاه مستاصلم را به آراد که خونسرد نگاهم میکرد دوختم. از بعد از ظهر که به جای گارسون میز کیک و چای را برای او و مهمانش برده بودم و فنجان چای را عمدا روی خواهر زن مهندس چپ کرده بودم کاملا پشیمان بودم.   بار دیگر زنگ زد: چیکارش کردی؟ حق به جانب جواب دادم:هیچی...ولی نمیخوام باهاش روبرو بشم. برخاست(یک جرعه کتاب در تلگرام)و به سمت من آمد. کاملا به من مسلط بود از پشت سرم نگاهی به تصویر اف اف انداخت. کلافه دستی در موهاش فرو برد و نگاه گرفته و براقش را به من دوخت. نفسم بند شده بود زمزمه کرد: چی داره این پیرمرد که این طور به هم ریختت؟هان؟ کمی از حالتش ترسیده بودم کلام روی زبانم لرزید: دست بردار... کف دستشو به دیوار کوبید و راهمو سد کرد.  نگاه شرزه اش شلاقم میزد: حتی یه لحظه...( زیر گوشم نجوا میکرد و هرم نفسش مرا میلرزاند)این عذابی که داری به من میدی... حرفشو ناتمام رها کرد.سری با تأسف جنباند. دستشو کنار زدم و از آشپزخانه خارج شدم. به سمت میز داخل سالن می رفتم قصد  برداشتن کیفمو داشتم که بازوم رو گرفت و  منو به سمت خودش چرخوند. -من هر کاری واسه داشتنت میکنم نهال، فقط یه ریزه انصاف داشته باش. سعی کردم محکم باشم نباید جا میزدم.  نباید در برابر آن همه شور و حرارت قالب تهی میکردم. لبخند زدم: چته آ راد؟حالمو بدتر ش نکن. امروز به قدر کافی... ناگهان در سالن باز شد بازوم در دست آراد بود و فاصله ما کمتر از یک وجب بود که نگاه هر دو مان  به سمت در چرخید. آرش و امیر علی بهت زده میان در ما رو نگاه میکردن، از این بدتر نمی شد. اگر حق  به جانب رفتار  نمیکردم اوضاع از دستم خارج می شد. قبل از اینکه امیرعلی فرصت هر فکری را در مورد من و آراد داشته باشد، بازوم رو از دست آراد کشیدم و طلبکار و ناراحت به سمت امیرعلی رفتم: اینجا چه کار میکنی؟بهتره بری به مهمونیت  برسی(اشک تو چشمام حلقه زد بغضمو فرو خوردم)به خواستگاریت چی جواب داد؟  رنگ نگاه آرش تغییر کرد. امیرعلی:نهال توروخدا منطقی باش، میدونی بعد از ظهر چه کار کردی؟ پوزخندی زدم و اشکم جاری شد:نه! نمیدونم...حتما خانم‌ خانما خیلی دلخور شد. (کمی مکث کردم)بهتره از همون راهی که اومدی برگردی.  به سمت اتاقم دویدم.در را پشت سرم بستم. چند لحظه بعد تلنگری به در نواخته شد. صدای آرام آرش را شنیدم:نهال جان امیرعلی منتظرته. رفت تو ماشینش گفت میمونه تا بری 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek
61
16
🌴یکی که نمیشناختمش در اینستاگرام برایم فیلمِ یک مسابقه‌ی اسبدوانیِ انگلیسی فرستاده بود و نوشته بود؛ "الوعده وفا". زدم جلو ببینم نکته‌اش چیست. چیزی نفهمیدم. صفحه‌اش را باز کردم. تا دیدم شناختمش. کلی سپید دویده بود لای انبوهِ موهای خرماییش. یک کاپ دستش بود. کنارش یک اسبِ کَهَر. و در تابلوی توی دستش، عکسِ مردی بود عینهو جوانی‌های جمشید هاشم‌پور، یک دختربچه هم قلمدوشش. پسرهای فامیل اسمش را گذاشته بودند "زری خُله". خُل نبود. خدای ریاضی بود. میگفتند "زری خُله" چون شبیهِ دخترها نبود. چهره‌ای معمولی و هیکلی مردانه داشت. چهارشانه‌‌ و استخوان‌درشت و قدبلندتر از همه‌ی پسرهای فامیل. صورتِ بزرگ و دستهای درشتی داشت. دخترِ زنی بود که عمویم در دورانِ ماموریتش در گنبد کاووس از آنجا گرفته بود. دخترهای فامیل توی جمعِ خودشان راهش نمیدادند و دوستی در فامیل نداشت. همسن بودیم. سال کنکورمان بود. عمو ازش خواسته بود به من ریاضی درس بدهد. آدم در آن سن راحت عاشق میشود. و آن روزی یک ساعت ریاضی توی اتاقش کارِ خودش را کرد. کلا دخترها توی خلوت، یک آدمِ دیگرند. قشنگترند. و البته این‌ هم تاثیر داشت که توی جمعِ فامیل، روسری‌اش را سفت میبست، و پیش من نه. پسرهای فامیل، خرمنِ موهای مجعدِ خرمایی‌اش را ندیده بودند. عهد کرده بودم امروز بگویم. اواخر خرداد بود. پنکه میچرخید و حرفهایی که آماده کرده بودم هم توی سرم. کلا که ریاضی توی سرم نمیرفت، آن روز بیشتر. یک چیزی را چندبار گفت و نفهمیدم. از پای تخته وایت‌بردی که روی دیوار اتاقش آویزان کرده بود و روی آن به من درس میداد آمد سمتم. با انگشتِ وسطِ بلندش چندبار تق‌تق کوبید توی سرم، خندید گفت: چرا هیچی توی سرت نمیره یاکریمِ گیج؟ و من عاشقِ این بودم که برای من اسم گذاشته بود. دوباره برگشت رفت پای تخته‌. عاشقِ معلم‌‌بازی بود. چیزی نوشت گفت: اینو جواب بِده. بخدا اینو گاو هم میدونه! نگاهش کردم. حرفم هی تا نوکِ زبانم میامد و برمیگشت. با تعجب گفت: چرا اینجوری نگاه میکنی؟ صدای درِ حیاط آمد. از پشتِ توری پرده، عمو و مادر زری را دیدم که آمدند داخل. عمو در زد آمد توی اتاق. سلام کردم. جواب داد. برگشت سمت زری گفت: زری خوشگله‌ی خودم چطوره؟ از اون بستنیا که دوست داری گرفتم. بیارم؟ زری همانجوری که رو به تخته بود گفت: نه الان دارم درس میدم. صدبار گفتم وسط کلاسم نیاید. عمو گفت: آخ ببخشید. آره گفته بودی.  پیر شدم دیگه، یادم میره. میذارم یخچال. ببین کل محل رو گشتم همون طعمی که دوست داری رو پیدا کردم. بخوریا. زری بدونِ این‌که عمو را نگاه کند سر تکان داد. عمو نگاهم کرد گفت: کره‌خر! تو هم یاد بگیر دیگه! خسته کردی زری خوشگله‌ی منو! خندیدم. عمو در اتاق را بست رفت. گفتم: چرا از عموم خوشت نمیاد؟ باحاله که. گفت: مهربونه، میدونم دوستم داره، ولی هروقت کنار مامانم میبینمش جیگرم خون میشه. بابامو باید میدیدی آخه. گفتم: بابات چه شکلی بود؟ چند ثانیه‌ای سکوت کرد. بعد همانجوری که پای تخته پشتش به من بود آرام گفت: قدبلند بود. از این در توو نمیومد. هم مربی اسب بود، هم قهرمان کورسِ گنبد. میدونی چندتا اسب داشتیم؟ گفتم: چندتا؟ برگشت سمتم. با شوق گفت: هشت تا اسبِ مسابقه داشتیم. سه تا کُرّه که از ترکمنستان آدم میومد فقط ببیندشون. هشت تا اسب مسابقه، سه تا کُره‌ی نشون‌دار. میفهمی این یعنی چی؟ با تردید گفتم: یازده‌تا اسب داشتید. خیلیه. برگشت سمت تخته و آرام گفت: نمیفهمی یعنی چی. باید اهل گنبد باشی بفهمی اینی که گفتم یعنی چی... من اینارو به هرکسی نمیگما. دوستامم نمیدونن. نمیدانم چه شد که از دهنم پرید: دوست هم داری؟ چندثانیه مکث کرد. بعد با خجالت گفت: تهران نه. گنبد یکی داشتم. گفتم: چی شد اسباتون؟ گفت: فروختیم واسه خرج درمونِ بابا. خیلی پول میشد. بابا رو بردیم انگلیس. سه ماه انگلیس بودیم. اونجا عاشق اسبن. یه‌بار اوایلِ درمانش که بابا هنوز میتونست راه بره رفتیم تماشای مسابقاتِ یورک. به پای مسابقه‌های گنبد نمیرسه، ولی خوبیش اینه که زنها هم میتونن مسابقه بدن. بلند شدم رفتم کنارش. دستهایش را گرفتم گفتم: من گواهینامه گرفتم. عمو ماشینشو میده بِهِم. میخوای اجازه‌ت رو از مامانت بگیرم ببرمت گنبد سرِ خاکِ بابات؟ گفت:نتونستیم برگردونیمش. از اونهمه پولِ اسبها، فقط انقدری مونده بود که من و مامانم برگردیم. بابا رو یه‌خیریه‌‌ای همونجا دفن کرد. گفتم: یه روز انقدر پولدار میشم میبرمت انگلیس سر خاکِ بابات... یه‌چیزی هم میخواستم بگم. گفت:چی؟ گفتم:خیلی دوستت دارم. چند ثانیه‌ای در سکوت نگاهم کرد. دستهای بزرگش را دور شانه‌ام حلقه زد و محکم بغلم کرد. در گوشم آرام گفت: اگه یه روزی بدونم اول میشم اسم تو رو میذارم روی اسبم. ویدئو را دوباره باز کردم. روی صفحه زوم کردم. جلوی نامِ اسبِ برنده، نوشته بود Yakarim. ✍️حمید باقرلو
84
17
آدم_باش قسمت 12 https://t.me/joreeketabyek ساره و نسرین جیغ کشان آشپزخانه را ترک کردند. آراد بلافاصله سراغم آمد و چپ چپ نگاهم کرد:یه دقیقه آروم بگیر جونور...(با صدای بلند)نترس خاله شوخی کردم. میمون خونگیه، آزار نداره.  صدای زنگ گوشیمو از داخل سالن شنیدم.  تازه یادم آمد کیفم را روی میز داخل سالن گذاشتم. ساره با صدای بلند پرسید:این کیف نهال نیست؟  آراد لبش را با حرص گزید:خوبه خودت رو یادت نمیره. از آشپزخانه خارج شد خودمو رساندم پشت در تا بهتر بشنوم. آراد:بعد از ظهر داشت میرفت هتل جا گذاشت.  ساره:بیا! امیرعلی بهش زنگ میزنه.  آراد:ولش کن جواب نده خودش برگرده تماس میگیره. نسرین:چه خبرا؟ کی قراره مراسم بگیرن؟ آراد:کی؟  نسرین:نهال و امیرعلی، دلم برای یه عروسی تنگ شده. آراد:مگه نهال اختیارش دست خودشه... ساره:پف ! چه غیرتی هم میشه واسه خواهرش...کی بهتر از امیرعلی.  آراد:اگه خوبه واسه خودش خوبه. نسرین:جوش نزن بابا...هر دختری بالاخره باید شوهر کنه. خواهر تو هم  یکی مثل همه.  افسوس که آنها نمیدونستن او چه حسی به این خواهر اسمی دارد.  ساره:دلم واسه نهال تنگ شده بود. حیف که کار داریم باید بریم. نسرین:آره خاله برو همون دستگاه فشارخون مامانت رو بیار ما بریم، فشار محمد (شوهرش)هی بالا پایین میشه. باید مراقبش باشم. چنددقیقه بعد وقتی از رفتنشان مطمئن شدم پشت میز آشپزخانه نشستم، در حال خوردن ساندویچ بودم که آراد وارد شد:  نوش جونت تعارف نکن. مثل ساندویچ خودت بخور. نگاهی به دور و برم کردم. لقمه دردهانم مانده بود:ساندویچ تو بود؟! در حالیکه ساندویچ دیگر روی میز را که چند لقمه(اگه تا حالا عضو کانال یک جرعه کتاب نشدی حتما عضو شو)خورده شده بود برمی‌داشت لبخند زد:  نوش جونت کی بخوره بهتر از تو... مشغول خوردن بود. نگاهم نمیکرد آدم جالبی بود. تصور میکردی در آن لحظه به هیچ چیز جز خوردن فکر نمیکنه: ساره خیلی دختر خوبیه نه؟ متوجه منظورم شد نگاهم نمیکرد:مبارک صاحبش باشه. -هم خوشگله، هم مهربون...بنظرم همه چی  تمومه. -آره... -پس بهش فکر کردی؟  خشک و جدی به من چشم دوخت:آره، یعنی بهش فکر کردم؟شما زنها چرا واسه خودتون حرف رو تعبیر می کنین؟  لبخند زدم:گزینه خوبیه واسه ازدواج.  پوزخندی از سر بی تفاوتی زد: برم بگیرمش؟ ماتم برد. شانه ای بالا انداختم. او خیلی صریح بود: خب...چرا که نه.  به من زل زده بود، چقدر بد نگاه میکرد! از حرفم پشیمون شده بودم: باشه، چشم. میرم میگیرمش... منتها فکر کنم با همه شریک باشمش.  -یعنی چی؟   جدی سر تکان داد:تو دیگه اینو نپرس ... . میدونستم که او طرز رفتار و لباس پوشیدن ساره را نمی‌پسندد، گاهی لباسهاش به قدری جلف بود که من هم از بیرون رفتن با او اکراه داشتم:پس برنامه ات چیه؟چرا برگشتی؟ بهم خیره شد. مکث کرد:من همیشه با تو روراست بودم...اومدم شانسمو امتحان کنم. جدی به  نگاهش چشم دوختم: منو میترسونی. -من رو بازی میکنم...از پشت خنجر نمیزنم  -با زندگیم بازی نکن آراد...من دوستش دارم 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek
81
18
آدم_باش قسمت 11 https://t.me/joreeketabyek صدای آواز خواندن آراد به گوش می‌رسید.  جلوتر رفتم کنار پنجره بزرگ و دایره‌ای آشپزخانه که باز بود ایستادم و با قیافه ای درهم به او خیره شدم. هنوز متوجه من نشده بود و در حال خواندن آواز همبرگر سرخ میکرد. به سمت میز که چرخید منو دید، متعجب لب باز کرد: پس چرا مثل روح سرگردان یهو ظاهر میشی؟نزدیک بود سکته کنم.  لبخند بی رنگی زدم. حتی ترسیدنش هم مثل بقیه نبود. من اصلا متوجه ترسیدنش نشده بودم.  مشغول ریز کردن کاهو شد: برو لباستو عوض کن بیا یه لقمه بزن.  -میل ندارم. نگاهی بهم انداخت انگار اصلا براش مهم نبود خواستم به اتاقم برم که گفت:حالا دو دقیقه هم با من بد بگذرون، با این حال بخوابی کابوس می بینی. -حالم‌خوبه... نگاهشو ازم عبور داد و پوزخند زد، خیارشور تکه میکرد: کاملا مشخصه. گرسنه بودم. بی میل دیوار را دور زدم و وارد آشپزخانه شدم پشت میز نشستم و به دستاش که ماهرانه ساندویچ می پیچید چشم دوختم. زن عمو هر سه پسرش رو کدبانو بار آورده بود: برو سس رو بیار... بلند شدم سراغ یخچال رفتم هرچه نگاه سس رو ندیدم: نیست... به سمتم اومد در حالیکه نگاه جسور و مشکی اش را به من دوخته بود بی فاصله از من رو به روم ایستاد.   آنقدر به من نزدیک بود که نفسش روی پوست صورتم می نشست. تمام وجودم قالب تهی کرده بود.  بی‌آنکه نگاهشو از من بگیره، سس را برداشت و مقابل صورتم گرفت: به این میگن سس... دستپاچه لبخند زدم: ندیدمش... جدی نگاهم میکرد: منو میبینی؟ صدای زنگ در هول به دلم انداخت. نگاهی به اف اف  داخل آشپزخانه انداختم.  درمانده آهی کشیدم: وااای ! اصلاحالشونو ندارم. خاله نسرین و دخترش ساره بود. تا مقابل اف اف رفت. نگاه پرسشگری به من انداخت: میخوای باز نکنم؟ مستاصل بودم:نه...فقط وانمود کن تنهایی. من رفتم اتاقم... داخل اتاق پناه گرفته بودم. صدای ورود میهمانان(کانال یک جرعه کتاب در تلگرام)را که شنیدم یاد میز شام افتادم. دو بشقاب، دو لیوان، نفهمیدم چطور خودمو مخفیانه به آشپزخانه رساندم، اما متاسفانه دیر شد و قبل از آنکه بتونم دست به میز بزنم مجبور شدم گوشه‌ای بین دیوار انتهای آشپزخانه و یخچال مثل موش پناه بگیرم. هر سه وارد آشپزخانه شده بودند و خاله نسیم مثل کسی که دزد گرفته باشد با سوظن پرسید: آراد! عزیزم مهمون داشتی؟ آراد خونسرد جواب داد:نه...اینو واسه همنشین  فرضیم گذاشتم. ساره:واه ! آراد جون خیالاتی شدی؟ آراد جون؟لحن ساره نسبت به گذشته زیادی لوند شده بود. او فقط ۲۲ سالش بود. گاهی تصور میکردم اگر یک دهم او سیاست دلبری داشتم تا به حال امیرعلی را به زانو درآورده بودم.  پام  درد گرفته بود کمی جابجا شدم.جام به قدری تنگ بود که یخچال تکان خورد و چیزی از روی یخچال افتاد ندیدم چی بود. شاید یک بسته قرص که لبه یخچال بود. نسرین ترسید:چی بود؟  آراد شصتش خبردار شده بود که من اونجام: نترس خاله. فکرکنم مهمون داریم. قلبم ریخت. از او بعید نبود مرا لو بده  ساره:یعنی چی ؟ فکر کنم آراد با خیال راحت در حال خوردن بود خونسرد لبخند زد: غلط نکنم اومده 👇👇👇 ☕️ یک جرعه کتاب📚بخون و عاشق کتابخوانی شو👇 https://t.me/joreeketabyek
77
19
این کانال با این پروفایل، یه جورایی بوی نویی می‌ده… انگار قراره قصه‌های تازه‌ای شروع بشه. 🌱✨ پروفایل که عوض شد، انگار کانال هم یه بوی نویی گرفت این پروفایل جدید یه حسی داره... انگار یه اتفاق تازه در راهه 😄😉پروفایل جدید رو دیدیم... ولی این بوی نویی یه کم مشکوکه‌ها! 😂🙈
94
20
پروفایل جدید چطوره
79