en
Feedback
FaridHub | فریدهاب

FaridHub | فریدهاب

Open in Telegram

روایت‌هایی از اینجا و آنجای دنیا Twitter: twitter.com/faridhubchannel Youtube: youtube.com/c/faridhub

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel FaridHub | فریدهاب

Channel FaridHub | فریدهاب (@faridhub) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 10 425 subscribers, ranking 17 850 in the News & Media category and 31 080 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 10 425 subscribers.

According to the latest data from 12 August, 2025, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -155 over the last 30 days and by 0 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 0%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects N/A% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 0 views. Within the first day, a publication typically gains 0 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
روایت‌هایی از اینجا و آنجای دنیا Twitter: twitter.com/faridhubchannel Youtube: youtube.com/c/faridhub

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 13 August, 2025), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the News & Media category.

10 425
Subscribers
No data24 hours
-297 days
-15530 days
Posts Archive
سوسلوا می‌نویسه:«وقتی که به یاد می‌آورم در سال پیش چه بودم، نفرتی از داستایفسکی در دلم پا می‌گیرد. او بود که نخست ایمان را در من کشت.» فیودور هم مینویسه:«تو نمی‌توانی مرا بدین سبب که زمانی خود را تسلیم من کرده‌ای ببخشی. و می‌خواهی انتقامت را از من بگیری. این صفت ویژه زنان است.» داستایفسکی از این رابطه‌ی بد درک عمیقی از عشق و نفرت پیدا کرد. این دختر و خصوصیاتش رو در چندین رمان آورد. مثلا تو قمارباز به کررات زنی رو تصویر می‌کنه که یه حالی به معشوقه‌ش میده ولی چون نمی‌تونه اون کارش رو هضم کنه، سعی می‌کنه انتقام بگیره. ترکیب عشق و نفرت که ملغمه‌ی احساس نهایی سوسلوا نسبت به داستایفسکی بود، بدل به عنصری مهم در تجزیه و تحلیلش از روانشناسی انسان شد. کاراکتری که توی قمارباز موجوده که حتی اسمشم پولیناست، برگرفته از شخصیت همین دختره. ادوارد هلت کار میگه لُب شخصیت سوسلوا به اعتقاد داستایفسکی، تکبر و استبداد رای بود. بعدها تو نامه‌ای به خواهر پولینا می‌نویسه که پولینا بی‌نهایت خودپرست بود و خودپرستی و خودخواهیش بس عظیم بود. از دیگران همه چی میخواد ولی خودش کوچکترین تعهدی نسبت به دیگران ندارد. هلت‌کار میگه اگه در نظر سوسلوا عشق به معنای شوری سادیستی برای سلطه و بیرحمی بود، در عوض داستایفسکی عشق رو به چشم شوری برای رنج بردن می‌دید و تحمل این رنج در زیر دست معشوقه برایش شادی‌بخش بود. به اصطلاح مدرن، یک نگرش مازوخیستی داشت. ادوارد هلت کار میگه این لذت بردن از رنج خویش، با لذتی که از رنج معشوقه‌اش می‌برد جبران می‌شد. حتی اگر عامل این رنج نه خود او بلکه دیگری بود. هم داستایفسکی هم قهرمان رمان قمارباز با رنجی که رقبای پیروزمندشان بر معشوقه‌هایشان تحمیل می‌کنن، احساس می‌کنن که انتقامشون گرفته شده. تو رمان می‌نویسه دوشیزه پولینا برده‌ی آن مرد است… زنها اینطور هستند؛ مغرورترینشان ناگاه فرومایه‌ترین برده‌ها از کار در می‌آیند. این سوسلوا بود که به داستایفسکی نشون داد که چطور نفرت و عشق می‌تونن در هم تنیده بشن و همو بود که نشون داد میل به شقاوت و میل به رنج بردن (سادیستی و مازوخیستی) نمودهای علی‌البدل انگیزه جنسی هستن. مختصری از فصل هشتم کتاب «داستایفسکی: جدال شک و ایمان» از ادوارد هلت کار

معشوقه‌ی داستایفسکی —— داستایفسکی یه دوست دختر داشت که تاثیر زیادی تو افکار و آثارش داشت. هم بود، هم نبود. هم ابراز عشق می‌کرد، هم بی‌محلی. تا حد جنون فیودور رو دیوانه می‌کرد ولی تشنه از لب چشمه برش می‌گردوند. اوج این قضیه جایی بود که روزی در هتلی در بادن اتریش با هم اتاق گرفتن. اون موقع زن اول داستایفسکی که دیوانه‌وار دوستش داشت سالها بود که بیمار و علیل شده بود. عشقی شبیه به ماجرای «شبهای روشن» که البته چیزی ازش نمونده بود ولی فیودور تا لحظات آخر زندگیش کنارش موند و خرجی پسرش رو هم می‌داد. اما روزی دختر جوانی به نام سوسلوا پولینا یه نامه براش نوشت. سال ۱۸۶۱ بود. این دختر که ۲۰ سالی از فیودور جوونتر بود یه داستان کوتاه فرستاده بود براش که بخونه و نظر بده. ابراز محبت زیادی هم کرده بود تو نامه. ظاهرا از طریق همین نامه‌ها این دو نفر با هم گرم گرفته بودن و برای هم نوشابه باز می‌کردن. ما بخش زیادی از این ماجرا رو از طریق نوشته‌های پولینا فهمیدیم. دختری بود که عادت داشت روزمرگی‌هاش رو بنویسه. خیلی هم خوب می‌نوشت. این دختر خیلی لوند بوده ظاهرا. خودش تو نوشته‌هاش میگه که لذت میبره از اینکه مردها رو تحریک می‌کرده ولی بی‌نصیبشون میگذاشته. و اینطوری بود که این دختر هوشیار و دریده با چرب‌زبونی بسیار بالا، فیودور ساده‌دل و حساس رو گیر آورده بود. اینا همدیگه رو دیدن بارها و قرار شد تابستون ۱۸۶۳ رو با هم برن فرانسه و ایتالیا. اما عزیمت داستایفسکی عقب افتاد و نشد. دلیلشم این بود که درگیر زن بیمارش بود و مشکل تجدید گذرنامه و بی‌پولی و اینا هم بود. دختره خیلی زودتر راه افتاد و به پاریس رسید ولی خبری از فیودور نبود. این یه جا سر راهش مدتی رو تو قمارخونه‌ها سپری کرده بود تا یه پولی گیر بیاره خرج سفرش کنه که تمامی اینا باعث شده بود دختره دلگیر بشه و نامه‌ای بنویسه که آقا نمیخواد بیای اصلا. همین دوران دختره از لج فیودور، با یه پسر دیگه دوست میشه که اون رو تو خاطراتش سالوادور می‌نامه و مدتی با هم موندن ولی خیلی زود از هم جدا شدن. فیودور هم همچنان تو پاریس بود و پیغام و پسغام و بالاخره دختره از خر شیطون پایین اومد و همدیگه رو دیدن. قرار شد با هم برن ایتالیا. اما سوسلوا گفته بود تنها در صورتی میام که مثل «خواهر و برادر» باشیم. و معلوم نیست چی پیش میاد که راهشون رو به سمت بادن اتریش کج می‌کنن. روزی از روزها که اینجا تو هتلی اقامت دارن، سوسلوا ماجرا رو اینطور تعریف می‌کنه که گفتم بیا کنارم رو تخت بشین و دستاش رو گرفتم تو دستم. بعد در میاد و میگه که آره رفتارم تو پاریس خیلی درست نبود و ببخشید و این حرفا. باید درست‌تر رفتار می‌کردم. فیودور از کنار تخت پامیشه که پاش به کفشهای سوسلوا گیر می‌کنه و یه سکندری می‌خوره. بعد رو به دختره میگه نمی‌دونی الان چه بر من گذشت. دختره میگه چه گذشت؟ گفت میخواستم پات رو ببوسم! دختره تو دفتر یادداشتش ادامه میده که لباسهام رو در آوردم و به رختخواب رفتم و از فیودور خواستم نگاه کنه ببینه خدمتکار میاد وسایل رو جمع کنه یا نه. بعدش میگه فیودور یه جور ناجوری نگاهم کرد که معذب شدم. دختره میگیره میخوابه و به فیودور میگه تو هم برو تو اتاقت بخواب. میره ولی در رو نمی‌بنده و برمیگرده تو اتاق دختره به بهونه‌ی بستن پنجره. بعد میاد سمتش که لباسهاش رو در بیاره (از اون تیپ لباسهای هزارلایه‌ی قرن نوزدهمی)تا راحت بگیره بخوابه. انجام میشه و سوسلوا وانمود می‌کنه که منتظره فیودور برگرده اتاقش بعد بگیره بخوابه. فیودور هم با دلخوری برمیگرده اتاقش و این بار چفت در اتاق رو می‌بنده. سوسلوا طبق گفته‌ی خودش در یادداشت‌هاش اون شب بهش پا نداد و بهش حس بدی هم داده بود. طوری که روز بعد فیودور اومد گفت ببخشید مست بودم و این حرفا. هر دوشون هم بی‌پول بودن. فیودر دار و ندارش رو یا گرو گذاشته بود یا از این و اون قرض میکرد. نامه میفرستاد برای دوست و آشنا و ناشرها که اگه میشه یه پولی بهش بدن تا وقت برگشت تسویه کنه. بعدش با سوسلوا رفتن جنوا و از اونجا با کشتی رفتن رم. ظاهرا تو رم هم یه شب هیجان‌انگیز دیگه براشون پیش میاد که این بارم دختره فیودور رو ناکام میگذاره. بی‌پولی و بدهی زیاد و علافی و اذیت‌های این دختر فیودور رو بیچاره می‌کنه. بعد از این ماجراها هم از هم جدا میشن و ظاهرا تا دو سال بعدش دیگه هم رو نمی‌بینن. در کل اینکه رابطه‌ای مابین این دو برقرار شده یا نه، مشخص نیست ولی هرچی دست‌نوشته موجوده نشون میده که سوسلوا به شدت فیودور رو از نظر روحی آزار داده. سوسلوا تو یادداشت‌هاش از فیودور به عنوان یک اغواگر سنتی اسم می‌بره و خودش رو یک زن معصوم نشون میده.

خروشچف و استالین
خروشچف و استالین

واضح بود که مائو حساب همه چیو کرده بود. میدونست که خروشچف سواد بالایی نداره و از عادات و ضعف‌هاش هم چیزای زیادی میدونست. مهم‌تر از همه، فهمیده بود که این مرد تپل روس که وقتی لباساشو درمیاورد شکمش شبیه یه توپهای بزرگ ساحلی می‌شد، هیچوقت شنا یاد نگرفته بود. روز دوم مذاکرات، وقتی مائو با حوله و دمپایی ظاهر شد، خروشچف فهمید که دردسر بزرگی در انتظارشه. و ترس‌هاش زمانی به واقعیت تبدیل شد که دستیار مائو یه مایوی شنای سبز خیلی گشاد آورد و مائو اصرار کرد که مهمونش باهاش تو استخر روبازش شنا کنه. خروشچف و مائو وارد استخر شدن. مائو بلافاصله شروع کرد به چینی حرف زدن. مترجم‌های روسی و چینی دور استخر دنبال مائو میرفتن و تلاش میکردن ببینن چی میگه و چطور باید حرفای این دو نفر رو رد و بدل کنن. خروشچف تو این مدت تو قسمت کم‌عمق استخر که مخصوص بچه‌ها بود، معذب ایستاده بود. تا اینکه مائو بدجنسی کرد و بهش گفت بیاد تو قسمت عمیق‌تر باهاش شنا کنه. افراد مائو کم نذاشتن و یه جور وسیله کمکی شنا هم برای خروشچف آوردن تا دیگه حسابی معذب‌اش کنن. در حالی که خروشچف داشت تقلا میکرد روی آب بمونه، مائو به حرف زدن ادامه میداد. مائو با لذتی که تلاشی هم واسه مخفی کردنش نمیکرد، دست و پا زدن خروشچف رو تماشا میکرد. به هر حال، نتیجه مذاکرات تو همون روز پیشاپیش معلوم شده بود. خروشچف که اعتماد به نفسی براش باقی نمونده بود، بعد از سفرش بلافاصله دستور داد که مشاوران شوروی از چین برگردن. چین هم تلافی کرد و تو سفر بعدی خروشچف به پکن تو سال ۱۹۵۹، ازش استقبال خاصی نکردن و نذاشتن سخنرانیش رو انجام بده. اینطور شد که تا سال ۱۹۶۶ دو کشور درگیر یه جنگ مرزی مهارنشدنی شدن. جدایی چین و شوروی به واقعیت پیوسته بود. بعدش دیپلماسی پینگ ‌پنگ کسینجر، شبح همکاری چین و آمریکا رو مطرح کرد و شوروی‌ها رو تحت فشار گذاشت که کمک‌هاشون به ویتنام شمالی رو تو زمانی که آمریکا به‌شدت دنبال خارج شدن از جنگ تو جنوب شرقی آسیا بود، کم کنن. همه‌ی اینا باعث رخ دادن یک زنجیره‌ طولانی از اتفاقاتی رو به راه انداخت که منجر به فروپاشی بلوک شرق تو سال ۱۹۸۹ شد. و اون مایوی سبز گشاد در این ماجرا بی‌تاثیر نبود. منبع: https://mikedashhistory.com/2012/05/04/khrushchev-in-water-wings-on-mao-humiliation-and-the-origins-of-the-sino-soviet-split/

مایوی سبز نیکیتا خروشچف —— میگن نیکیتا خروشچف یه سری خصوصیات اخلاقی خاص خودش رو داشت که اگه نداشت، مسیر تاریخ عوض می‌شد. مثلا دلیل اینکه از پاکسازی‌های وحشتناک دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۵۰ شوروی جون سالم به در برد، این بود که قدش به ۱۶۰ سانتی متر هم نمیرسید برای استالین ۱۷۰ سانتی خطر بزرگی به حساب نمیومد. یا مثلا اگه شناگر بهتری بود، در روابطش با چین می‌تونست بهتر عمل کنه و با هم مانع از پیروزی غرب تو جنگ سرد بشن، اوضاع دنیا خیلی فرق میکرد. سوال پیش میاد که شنا بلد بودن یا نبودن خروشچف چرا باید مهم باشه؟ خب برای توضیح این موضوع باید اول خود کاراکتر خروشچف رو شناخت. خروشچف یه روستایی ساده بود که موقع انقلاب ۱۹۱۷ تو معدن کار میکرد. اون سالها تو شوروی سمت مهمی نداشت و خیلی از کمونیستای باسابقه‌ی حزب مسخره‌ش هم میکردن. خود استالین هم یه بار دستش انداخته بوده و مجبورش کرده یه رقص محلی به اسم گپاک رو اجرا کنه که خروشچف اصلا از پس‌اش برنمیومد. سواد درست و حسابی هم نداشت و فقط چهار سال مدرسه رفته بود. از یه جای پرت تو اوکراین اومده بود و خیلی وقتا هم بی‌ادب و فحاش بود. اما وقتی خروشچف بعد از مرگ استالین تو سال ۱۹۵۳ تونست از بقیه پیش بیفته و جانشین اون بشه، کاملا آدم دیگه‌ای شد. خروشچف ولی تو قدرت‌طلبی پرشور عمل میکرد. پس از مرگ استالین خیلی جاه‌طلب شده بود و در عین حال شوخ‌طبع هم بود و حرفاش همیشه نقل مجلس میشد. اما از خوش شانسی یا شایدم بدشانسیش، نقاط ضعف خودش رو خیلی خوب میشناخت. تو کنگره بیستم حزب تو سال ۱۹۵۶ اون سخنرانی معروف به گزارش محرمانه رو نوشت و اونجا تو جلسه استالین رو محکوم کرد به داشتن کیش شخصیت و بعدش فرآیند استالین‌زدایی رو شروع کرد. اما برخلاف استالین که خیلی محتاط بود، اتفاقا خروشچف مصمم بود که تو سیاست خارجی خودش رو ثابت کنه و یه کار درخشان انجام بده. شکل روابط خروشچف با همتایان خارجی خودش باعث شد اسمش همه جا نقل محافل باشه. اول اینکه تو سال ۱۹۵۹ از همتای آمریکایی خودش یعنی دوایت آیزنهاور با زور و فشار خواسته بود که دعوتش کنه آمریکا. خبر ذوق خروشچف برای رفتن به دیزنی‌لند تبدیل به تیتر اول روزنامه‌ها شد. خروشچف همچنین خیلی تمایل داشت که از نزدیک مرلین مونرو رو ببینه و همینم باعث شده بود کلی جوک براش بسازن. تو بازدیدی که از هالیوود داشت، مرلین مونرو رو هم دعوت کردن تا سخنرانی کوتاهی به زبان روسی داشته باشه. خروشچف چندتا سفر هم به چین داشت. روابط روسیه با چین برای مدتها ملتهب بود. این دو کشور که مرز مشترکی به طول بیشتر از ۳۲۰۰ کیلومتر دارن، همیشه سر کنترل مغولستان و منچوری با هم درگیر بودن. تو دهه ۱۹۳۰، وقتی چین به اشغال ژاپنی‌ها دراومد، استالین با قلدری بعضی از معادن پر زغال منچوری رو تصاحب کرده بود. اما بعد از پیروزی نهایی مائو تو ۱۹۴۹، ظهور یه چین کمونیست، توازن قوا رو تو آسیا بهم ریخت. فرض عموم بر این بود که چین و شوروی به خاطر ایدئولوژی مشترکشون، باهم متحد میشن و کل منطقه رو تحت سلطه خودشون درمیارن. اما پشت پرده، روابط بین این دو قدرت بدتر از اونی بود که عموما تصور میشد. از دید شوروی، کلی دلیل برای شک کردن به مائو وجود داشت – مائو کسی بود که به عنوان رهبر کمونیست یه انقلاب دهقانی موفق رو رقم زده بود، یعنی کاری رو کرده بود که طبق دیالکتیک مارکسیستی غیرممکن بود. برای مائو قضیه اما شخصی‌تر بود. مائو که اعتماد به نفس فوق‌العاده‌ای داشت و کاملا از تاریخ پرافتخار کشورش مطلع بود، از اینکه استالین باهاش مثل یه «مارکسیست عصر حجری» رفتار میکرد و نوشته‌هاشو رد میکرد، به شدت ناراحت بود. استالین کلا آدم حسابش نمی‌کرد. یه بار مائو برای یه ملاقات کوتاه با استالین، چند هفته رو تو یه خونه ییلاقی دورافتاده بیرون مسکو تلف کرد که تنها تفریحش یه میز پینگ پنگ خراب بود. بعد از اینکه بالاخره همدیگه رو دیدن، استالین در ازای کمک‌های نظامی ناچیز، امتیازات قابل توجهی رو از مائو گرفت. و وقتی جنگ تو کره شروع شد، شوروی اصرار کرد که چین «تا آخرین روبل» هزینه سلاح‌هایی رو که برای کمک به کره شمالی لازم داشت، پرداخت کنه. اون موقع مائو از عصبانیت به حد انفجار رسید و بعدش دنبال انتقام بود. استالین از مائو خوشش نمیومد. فرصت انتقام، هشت سال بعد، وقتی خروشچف برای دومین بار در یه سفر رسمی به چین رفت، پیش اومد. روز مذاکرات، مائو پیشنهاد شوروی رو برای ابتکارهای دفاعی مشترک به طور قاطع رد کرد و در حین مذاکره حتی یه بار از جاش بلند شد و انگشتش رو تو صورت خروشچف تکون داد. مائو سیگار پشت سیگار روشن میکرد و خروشچف که از سیگار کشیدن متنفر بود رو اینطوری آزار میداد. به قول نویسنده کتاب زندگینامه خروشچف، «مائو اون روز با خروشچف مثل یه دانش‌آموز فوق‌العاده کند ذهن رفتار کرد». مائو بعدش پیشنهاد داد ادامه مذاکرات رو ببرن تو یه ویلا برگزار کنن.

تیم سرویس مخفی ترامپ بد عمل کرد و ترامپ خیلی اتفاقی الان زنده‌ست. اما به ازای هر اتفاق اینچنینی که در اون مهاجم موفق میشه، چندین مورد خنثی میشه. معمولا اتفاقات اینچنینی کمتر رخ میده و چون اینا تو کارشون موفقن، کسی درباره‌شون حرف نمیزنه. آدمایی که در پست‌های مهمی فعالیت می‌کنن، و از فاجعه‌هایی با تاثیرگذاری بالا «جلوگیری» می‌کنن، اغلب دیده نمیشن و اونا رو قهرمان نمی‌دونن اما اون افرادی که بعد از فاجعه وارد عمل می‌شن و یک اکت قهرمانانه انجام می‌دن، قهرمان شناخته میشن. افرادی بودن در طول تاریخ که اکت‌های قهرمانانه‌ای انجام دادن ولی ردی ازشون به جا نمونده. کسی اونا رو نمی‌شناسه و روز مرگشون هم جز خانواده‌ی خودشون، کسی به یادشون نیست. این آدما شاید خودشونم ندونن که چه تاثیر بزرگی در جلوگیری از فاجعه‌ها داشتن. اجازه بدین مثال بزنم: نسیم طالب تو کتاب قوی سیاه میگه ما آدمایی که برای هدفی که ما ازش مطلع بودیم، جونشون رو از دست دادن رو می‌شناسیم ولی آدمایی هم هستن که تاثیرگذاریشون کمتر از اونا نبوده ولی چون از «هدفشون» آگاه نبودیم، اونا رو نمی‌شناسیم. دلیلشم اینه این آدما تو کارشون موفق بودن. تصور کنین یک قانونگذار که ذهن روشن و دید وسیعی به امور داره، چند ماه قبل از حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر یک دستور اجرایی صادر می‌کنه مبنی بر اینکه درب‌ کابین خلبان ناوگان هوایی در سرتاسر آمریکا باید ضدگلوله بشه و یه قفل بزرگی هم روش بزنن تا تروریست‌های احتمالی نتونن وارد کابین بشن. این آدم با این دستوری که اجرایی کرده ممکنه محبوبیتش هم کمرنگ بشه چون زندگی پرسنل رو سخت‌تر کرده بهرحال ولی همین آدم اون شخصیه که از حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر جلوگیری کرده. این آدم رو کسی نمی‌شناسه، مجسمه‌ای ازش ساخته نمی‌شه، اسمش تو روزنامه‌ها نمیاد. و بعد از مرگش هم کسی نمی‌گه آقای X که از فاجعه‌ی یازده سپتامبر جلوگیری کرد بر اثر سکته درگذشت. چون فاجعه‌ای اتفاق نیافتاده که بزرگی و تاثیرگذاری این فرد جلو چشم باشه. حتی شاید قبل از مرگ هم بخاطر خرجی که رو دست ناوگان هوایی گذاشته از اداره اخراجش کنن. اما بهرحال. نسیم طالب به اینا میگه Silent Hero. اینا آدمایی‌ان که حتی ممکنه خودشون هم ندونن که چه‌قدر تاثیرگذارن و چون پاداشی از طرف اطرافیان بخاطر کارهاشون نمی‌گیرن، ممکنه افسرده هم بشن. حالا سناریوی دیگه رو بررسی کنیم. یازده سپتامبر اتفاق افتاد و کلی آدم کشته شدن. چه آدمایی در چشم مردم برجسته شدن؟ اونایی که تو شوهای تلویزیونی اکت قهرمانانه انجام دادن یا سعی کردن که وانمود کنن که اکت قهرمانانه انجام می‌دن. مثل مجری‌ها، آدمایی که ابراز تسلیت کردن و سیاستمدارهایی که خطابه‌های قدرتمند خوندن و سعی کردن چاره‌ای پیدا کنن. آیا اون بانکداری که از یک رکود عمیق در کشور و به فنا رفتن اقتصاد جلوگیری می‌کنه ولی کسی تاثیرگذاریش رو نمی‌فهمه «قهرمان» دیده میشه یا اونی که بعد از خرابکاری قبلی‌ها میاد و به مردم میگه من اومدم که «درستش» کنم؟ بزرگی کار اولی رو کسی نمی‌بینه. چون بخاطر اقداماتش «فاجعه‌ای» رخ نداده. همه‌ی ما شنیدیم و خوندیم که میگن«پیشگیری بهتر از درمانه» اما افراد بسیار معدودی بخاطر پیشگیری پاداش میگیرن. نسیم طالب میگه ما از کسانی که اسمشون در کتابها اومده تقدیر می‌کنیم، به قیمت کسانی که کتابها در مورد اونها سکوت کردن. Silent Heros.

بختیار علی از مهمترین نویسندگان خاورمیانه‌ست. اگر ازش چیزی نخوندید، از رمان «آخرین انار دنیا» شروع کنید. شما رو از زمین می‌کن
بختیار علی از مهمترین نویسندگان خاورمیانه‌ست. اگر ازش چیزی نخوندید، از رمان «آخرین انار دنیا» شروع کنید. شما رو از زمین می‌کنه و با خودش به درون قصه‌هاش می‌بره. رئالیسم جادویی رو به کوچه پس کوچه‌های خاورمیانه آورده و شما رو با نثر شاعرانه‌ش مسخ می‌کنه.

Laika
Laika

سال ۲۰۱۵ هم از یه مجسمه یادبود از لایکای سوار بر سفینه تو یه مرکز تحقیقات نظامی تو مسکو رونمایی شد. حتی متحدای شوروی سابق مثل رومانی، آلبانی، لهستان و کره شمالی هم تمبرهایی رو با طرح لایکا چاپ کردن. ناسا هم تو مارس ۲۰۰۵ بطور غیر رسمی یه نقطه داخل یک دهانه در مریخ رو به نامش کردن اما بهرحال، اسم لایکو در کنار حیوانات مشهور دیگری مثل جامبو، همون فیل اواخر قرن نوزدهمی سیرک برانوم و بیلی و همچنین یک اسب مسابقه به نام بیسکوییت دریایی که دوران رکود بزرگ آمریکا روحیه‌ی مردم اون کشور رو بالا برده بود، در اذهان موندگار شده. یه نکته‌ی دیگه هم در این ماجراها اینه که تو روزای قبل از پرواز انسان به فضا، آمریکا عمدتا میمون رو برای این کارها انتخاب کرده بود. دلیل انتخاب سگ به جای میمون توسط شوروی مشخص نیست. شاید آزمایشات پیشگامانه ایوان پاولف روی فیزیولوژی سگ تو اواخر قرن ۱۹ و اواخر قرن ۲۰ باعث شده باشه که زمینه محکمی برای استفاده از سگها وجود داشته باشه. جدا از اون، سگهای ولگرد تو خیابونای شوروی زیاد بودن و علاوه بر اینکه تعدادشون زیاد بود، بعید بود دل کسی براشون تنگ بشه. منبع: https://www.smithsonianmag.com/smithsonian-institution/sad-story-laika-space-dog-and-her-one-way-trip-orbit-1-180968728

سگی که به فضا رفت — لایکا اسم یه سگ معرف از دوره‌ی شورویه که از معروفترین سلبریتی‌های دنیای حیواناته. سگی با نژاد ترکیبی هاسکی و اشپیتز که سال ۱۹۵۷ سوار موشکش کردن و فرستادنش مدار زمین. از ماجرای غم انگیز و دراماتیک لایکا که اولین موجود زنده‌ای بود که به فضا رفت و زنده برنگشت چندین دهه میگذره. ماجرا از این قرار بود که مهندسان شوروی بنا به درخواست رهبر وقت شوروی یعنی نیکیتا خروشچف برای تسریع در پرتاب موشکی به فضا اونم در چهلمین سالگرد انقلاب بلشویکی، راکت اسپوتنیک ۲ رو طراحی کردن. سال ۱۹۵۷ بود. این مهندسا این راکت جدید رو با الگوبرداری از اسپوتنیک ۱ طراحی کردن که اولین سازه‌ی ساخت بشر بود که به فضا پرتاب میشد. در بعضی بخش‌های اسپوتنیک ۲ بدون نقشه کار رو پیش بردن و تغییرات خیلی گسترده نبود. اومدن برای این راکت یه کپسول سرنشین با فشار هوای مناسب طراحی کردن که بتونه یه سگ رو تو خودش جا بده. اسپوتنیک ۲ قرار بود با اتصال به آخرین راکتی که طراحی کرده بودن به فضا پرتاب بشه. وزن این کپسول جدید حدود ۵۱۲ کیلوگرم و ۶ برابر سنگین‌تر از اسپوتنیک ۱ بود. مهندسای شوروی برای این پروژه دنبال سگای ولگرد ماده میگشتن چون جثه‌ی کوچیکی داشتن و آروم‌تر بودن. اول سگایی که حرف‌گوش‌کن و رام‌تر بودن رو انتخاب کردن و بعد اونا رو چند روز و بعدش چند هفته تو محفظه‌های تنگ تحت فشار نگه داشتن. دکترا عکس‌العمل‌های اونا رو به کم و زیاد شدن فشار هوا و صداهای مهیب و بلند شبیه به پرتاب موشک چک میکردن. یه وسیله‌ای هم درست کرده بودن که دستشویی کردن رو واسشون راحت‌ میکرد. اما سگ‌ها از این وسیله خوششون نمیومد ولی خب بعضیاشون هم عادت کردن. بالاخره تونستن از بین این سگا، لایکا رو به عنوان فضانورد اسپوتنیک ۲ انتخاب کنن. یه سگ دیگه به اسم آلبینا رو هم ذخیره نگه داشتن. آلبینا از لایکا بهتر عمل کرده بوده ولی چون تازه توله سگاش رو به دنیا آورده بود، تونسته بود دل مهندسای اون سازمان رو به دست بیاره تا بیخیالش بشن. دکترا روی هر دو سگ جراحی کردن و وسایل پزشکی تو بدنشون گذاشتن تا ضربان قلب، نفس کشیدن، فشار خون و تکون خوردن‌شون رو چک کنن. پیش‌بینی اونا این بود که لایکا بعد از هفت روز توی فضا به خاطر کمبود اکسیژن و نبود تغذیه تلف شه - یه مرگ بدون درد ظرف ۱۵ ثانیه در روز هفتم. آخرین غذایی هم که بهش دادن همون روزی بود که سوار فضاپیماش کردن. باور مهندسا این بود که چند لقمه غذای بیشتر هیچ تاثیری در فرآیند مرگ و زندگی لایکا نداره و اینا در نتیجه‌ی ماموریت فرقی ایجاد نمیکرد چون بالاخره بازگشتی براش متصور نبود و تلف میشد. سه روز قبل از پرتاب، لایکا رو وارد فضای کپسول تنگ اسپوتنیک کردن که فقط چندسانت اجازه تکون خوردن بهش میداد. تمیزش کردن و به سنسورها وصلش کردن و وسیله دستشویی کردن هم براش گذاشتن. یه لباس فضایی هم تنش کردن. عاقبت سفینه با قدرت پنج برابر جاذبه زمین پرتاب شد. در همون لحظه، ضربان قلب لایکا بخاطر سر و صدای زیاد و فشار پرتاب سه برابر حالت عادلی و نفسش چهار برابر تندتر شد. وحشت‌زده شده بود اما زنده به مدار زمین رسید و حدود ۱۰۳ دقیقه دور زمین چرخید. اما خیلی زود دمای داخل محفظه به طور غیرمنتظره‌ای بالا رفت. تا جایی که لایکا دیگه تحملش رو نداشت. دستگاه‌ها بعد از چهار مرتبه چرخیدن اسپوتنیک دور زمین، نشون دادن که دمای داخل سفینه بیشتر از ۹۰ درجه شده. لایکا بیشتر از یک یا دو دور زنده نموند و خیلی زود بعد از پرتاب تلف شد. اسپوتنیک ۲ ولی تا پنج ماه به چرخیدن دور زمین ادامه داد. شوروی در حین پرواز راکت و بعد از اون میگفت که لایکا تا چند روز زنده مونده، یعنی تا ۱۲ نوامبر. اسپوتنیک ۲ هفتم نوامبر لانچ شده بود. بعضی‌ها معتقدن که شوروی اسناد رسمی رو دستکاری کرده. تا اینکه شوروی به طور رسمی اعلام کرد که لایکا دیگه زنده نیست. هرچند دغدغه حقوق حیوانات اون زمان هنوز خیلی ترند و فراگیر نبود، اما بعضیا نسبت به تصمیم عمدی شوروی برای کشتن لایکا اعتراض کردن. اونا میگفتن که شوروی میدونسته که تکنولوژی لازم برای سالم برگردوندن لایکا به زمین رو نداره، اما بازم از انجام این آزمایش منصرف نشدن. اما اگه بخوایم از زاویه‌ی دیگه‌ای به این قضایا نگاه کنیم، بدون استفاده از حیوانات هم نمیشد به خیلی از چیزایی که امروز راجع به پروازهای فضایی رسیدیم پی ببریم. با وجود محدودیت‌های انسانی حین پرواز تو ارتفاع بالا نمیشد فهمید که این پروازها چقدر باعث گیجی فضانورد میشن. قصه لایکا امروز تو وبسایت‌ها و ویدیوها و شعرها و کتاب‌های کودکانه زنده‌ست. یه استودیوی انیمیشن‌سازی بعد از این اتفاق اسمش رو از روی همین سگ برداشت. یه مجله آمریکایی به اسم لایکا هم هست که راجع به سبک زندگی وگان و حقوق حیوانات منتشر میشه.

سرچ کردم «بهترین اپیزود تاریخ پادکست‌ها». تو خیلی فروم‌ها و پست‌ها این اپیزود رو معرفی کرده بودن. گاردین هم اون رو بهترین اپی
سرچ کردم «بهترین اپیزود تاریخ پادکست‌ها». تو خیلی فروم‌ها و پست‌ها این اپیزود رو معرفی کرده بودن. گاردین هم اون رو بهترین اپیزود تاریخ پادکست‌ها میدونه (البته نوشته perhaps). دیشب گوش دادم و ماجرای بامزه و جالبیه. ماجرا درباره آقاییه که یه شب یه ملودی میاد تو ذهنش ولی هرچی فکر میکنه یادش نمیاد چی بوده. اینترنت هم سرچ می‌کنه ولی هیچی پیدا نمی‌کنه. موزیک مال دهه ۹۰ بوده و تو رادیو بارها شنیده اما انگار تو زمان گم شده و هیچکسی هم اون رو نشنیده. آیا توهم زده؟ یا ... با همین اسم سرچ کنید تو پادگیرها پیدا میشه.

یکی از جذاب‌ترین پادکست‌های سریالی در ژانر ترو-کرایم و براساس زندگی Viktor Kožený. یه سری پادکست اختصاصی با تهیه‌کنندگی اپل د
یکی از جذاب‌ترین پادکست‌های سریالی در ژانر ترو-کرایم و براساس زندگی Viktor Kožený. یه سری پادکست اختصاصی با تهیه‌کنندگی اپل درست شده که خیلی باکیفیتن. داستانای جذابی هم دارن.

حالا میرسیم به سمت چپ این لوح و اون الگوی شعاعی که ۱۵ خط رو شامل میشه که از یک مبدا سرچشمه گرفتن. ۱۴ تا از این خط‌ها دارای اعداد باینری بلند هستن که نشون دهنده‌ی دوره‌های تپ‌اخترها یا pulsars هستن. از اونجایی که این دوره‌ها در طول زمان تغییر میکنن، دوره‌ی پرتاب رو میشه از روی این مقادیر محاسبه کرد. طول این خط‌ها هم فاصله‌ی نسبی این تپ‌اخترها تا خورشید رو نشون میدن. اگه روزی این پلاک تو کیهان پیدا بشه، تنها برخی از این تپ‌اخترها ممکنه از محل کشف پلاک قابل مشاهده باشن. این یه کم جزئیاتش مفصله که ازش میگذریم. اما میرسیم به قسمت پایین پلاک. اینجا یه نمودار شماتیک از منظومه‌ی شمسی درج شده. اول می‌بینیم که یه تصویر کوچیک از فضاپیما ترسیم شده و طوری این رو طراحی کردن که مسیر حرکتش رو از کنار مشتری و به سمت خارج از شناسایی منظومه‌ی شمسی داشته باشن. حلقه‌های اطراف سیارات مشتری، اورانوس و نپتون هنگام طراحی پلاک ناشناخته بودن. با اینحال، برخلاف زحل، منظومه‌های حلقه‌ای در این سیارات به راحتی قابل مشاهده و آشکار نیستن. اون اعدادی هم که در بالا و پایین این حلقه‌ها قرار دارن فاصله‌ی نسبی اون سیارات تا خورشید رو نشون میدن. و آخرین المان این پلاک اون خطوط شبح فضاپیمای پایونییره که رسم شده و عمدا اون پشت گذاشتن تا با مقایسه‌ی سایز فضاپیما با قد پرتره‌ها بشه به قد انسانها پی برد. سر طراحی این پلاک ایراداتی هم گرفته شد بخصوص به پرتره زن و مرد که گفتن نامفهومه و جزئیات خوبی نداره. اما مهمترین ایرادی که به پلاک گرفته شد ایرادی بود از ارنست گومبریچ، تاریخدان اتریشی. این گفت اون فلشی که اون پایین کشیدین، محل ایراده. میگه این طرح فلش یعنی یک چیز نوک که محل و مسیر این فضاپیما رو نشون میده برگرفته از تیرها و نیزه‌هایی دوره‌ی جوامع شکارچی گردآورند‌ست. و این مفهومیه که ما انسانها روی کره زمین اون رو میشناسیم و از نزدیک دیدیم. لزوما یک حیات هوشمند خارجی شاید درکی از اون خط و اون نوک پیکان نداشته باشه و اونا ممکنه مدلهای خودشون رو برای زندگی داشته باشن. همین باعث میشه اون نماد پیکان بی معنی بشه. اما بهرحال، ۵۲ ساله که این فضاپیما به همراه پلاکش به فضای بین ستاره‌ای ارسال شده و ما هنوز نشانی از موجودات خارجی روی کره‌ی زمین ندیدیم. فاصله‌ی این فضاپیما از زمین در حال حاضر چیزی حدود ۱۲ میلیارد کیلومتره.

پلاک کارل سیگن ——— *برای فهمیدن این متن به تصویر بالای این پست رجوع کنید. روز سوم مارس سال ۱۹۷۲، یک کاوشگر فضایی از فلوریدا به فضا پرتاب شد. روی این فضاپیما یه پلاک پیچ و مهره کردن که آدرس کره‌ی زمین روش حکاکی شده بود و هدف این بود که اگر موجودات خارجی اون بیرون وجود دارن، با خوندن و ترجمه کردن این نقشه بتونن ما زمینی‌ها رو پیدا کنن. نقشه این بود که این کاوشگر که اسمش پایونیر ۱۰ بود از کمربند سیارک‌ها عبور کنه و با سرعت ۸۰ هزار مایل در ساعت به سمت مشتری هدایت بشه. درست شبیه یه تیرکمون که از منظومه‌ی شمسی پرتاب شد تا بره اون دور دورها و دنیاهای جدید رو کشف کنه. این پلاکی که از روکش طلا ساخته شده بود رو میخ کردن به بدنه‌ی این فضاپیما. هدف از کار این بود که اگر هر موجودی در خارج از کهکشان ما وجود داره و اگر جای دیگه‌ای از کیهان حیات هوشمندی یافت میشه، با دیدن این پلاک و آدرسی که روش حک شده بتونن ما رو پیدا کنن. اما ما چطور میتونیم به اون تمدن‌های بیرونی بفهمونیم که ما اینجا هستیم؟ البته اگه تمدن هوشمندی در فضای بی‌نهایت کیهان وجود داشته باشه که مثل ما انسانها به حضورشون آگاه باشن. و اینکه اصلا چطور میشه روی یک پلاک مکان کره‌ی زمین رو تو کهکشان مشخص کرد. طراحی روی این پلاک که از مجسمه‌های یونانی و رومی الهام گرفته، ایده‌ی لیندا، همسر کارل سیگن معروف و فرانک دریک، ستاره شناسی بود که با سیگن تو ناسا کار میکردن. اینا یه روز به این فکر کردن که چی میشه اگه ما بیایم یه پیامی رو طراحی کنیم برای فرازمینی‌ها و اصلا چطور میشه چیزی رو طراحی کنیم که اگه این فرازمینی‌ها باهاش روبرو بشن حالیشون بشه که روش چی نوشته شده. یه چیزی که قابل درک باشه اونم برای موجوداتی که ما اصلا نمیدونیم که درک و فهمشون به چه شکله. چون چون اگر حیات هوشمندی اون بیرون باشه، لزوما شاید مثل ما نباشن. اینا این فکر به سرشون زد که باید با یه چیزی شروع کنن که هم برای ما انسانها و هم موجودات فرازمینی مشترکه. یه چیز قابل فهم که در کهکشان پیدا میشه و اینطور بود که به هیدروژن رسیدن. هیدروژن رایج‌ترین عنصر در جهانه و هرکجای دنیا حیاتی باشه، اون موجودات زنده با هیدروژن در ارتباطن. هیدروژن با سرعت معینی تجزیه میشه که میشه از روی این سرعت یک واحد زمانی رو مشخص کرد و این در کل کائنات به یک شکله. هیدروژن در عرض ۲۱ ثانیه تجزیه میشه و اینجا بود که سیگن و دریک از این عنصر به عنوان معیاری جهانی برای اندازه‌گیری‌ المان‌های حک شده روی پلاک استفاده کردن. سیگن و دریک با استفاده از عدد ۲۱ که یک عدد اوله و میشه اون رو در ارقام باینری ضرب کرد اومدن کل اون نقشه رو طراحی کردن. بعدش با الهام گرفتن از نمادگرایی و بخصوص الهام از داستان آدم و حوا، اومدن یک سیستم نمادین طراحی کردن طوری که موجودات فرازمینی هوشمند بتونن اون رو بفهمن. برای ساختن این پلاک از الومینیوم آنودایز شده استفاده شد که با روکش ضخیمی از طلا پوشونده شد. این پلاک رو در قسمت جلوی این فضاپیما نصب کردن و پس از مدتی همراه باهاش به کیهان پرتاب شد. رفت تا در فضای بی‌نهایت کیهان شناور بمونه تا روزی شاید موجودات فرازمینی پیداش کنن. اما خب توضیحی بدم درباره المان‌های روی این پلاک. اولین موردی که باید بهش توجه کرد، شکلیه که در سمت چپ و بالای این پلاک کشیده شده. اسمش یه عبارت دهن پرکنیه با عنوان «انتقال بسیار ظریف هیدروژن خنثی» که یک مفهوم پایه در حوزه‌ی اخترفیزیک و نجوم رادیوییه. جزئیات علمی این رو توضیح نمیدم و فقط بسنده میکنم به گفتن اینکه رو این پلاک پایونیر این رو به عنوان یک رفرنس رسم کردن. چون اگر حیات هوشمندی باشه، دیگه هیدروژن رو که میشناسن. پس این شبیه به یک کلیده برای فهمیدن مابقی لوح. اما بیایم سمت راست این پلاک. اینجا یه زن و مرد برهنه کشیده شده که جلوی یه فضاپیما ایستادن. اگه توجه کنین یک براکت این گوشه موجوده که قد زن رو نشون میده و کنارش رقم باینری ۸ رو میشه دید. در واحد طول موج انتقال فوق ظریف هیدروژن، این یعنی اگه ۸ رو در ۲۱ سانتی متر ضرب کنیم، عدد ۱.۶۸ به دست میاد که نمایانگر قد زن موجود در این تصویره. بعدش همونطور که می‌بینین دست راست مرد به نشانه‌ی حسن نیت به طرز دوستانه‌ای بالا اومده. البته شاید این ژست‌ها برای موجودات فرازمینی قابل درک نباشه اما بالاخره راهیه برای نشون دادن انگشت شست و اینکه نشون میده اندام‌های این موجودات زمینی چطور حرکت میکنن. در ابتدا کارل سیگن قصد داشت این مرد و زن رو در حالی که دست هم رو گرفتن به تصویر بکشه ولی متوجه شدن که شاید اون موجودات فرازمینی اونا رو یک موجود واحد در نظر بگیرن و نه دو تا.

طرح معروف به پلاک کارل ساگان - ارسال شده به فضای بین ستاره‌ای به همراه فضاپیمای پایونیر ۱۰
طرح معروف به پلاک کارل ساگان - ارسال شده به فضای بین ستاره‌ای به همراه فضاپیمای پایونیر ۱۰

۱: ورودی اصلی ۲: ورودی مامون ۳ و ۴: مسیر پایین رونده ۶: مسیر بالارونده و مخفی ۱۱: شافت چاه اتاق ملکه به پایین ۷: اتاق ملکه ۱۰
۱: ورودی اصلی ۲: ورودی مامون ۳ و ۴: مسیر پایین رونده ۶: مسیر بالارونده و مخفی ۱۱: شافت چاه اتاق ملکه به پایین ۷: اتاق ملکه ۱۰: اتاق فرعون

اگه راهروهای بالایی مخفی مونده بودن، پس چی به سر مومیایی خوفو و اون همه وسایل ارزشمندی که مطمئنا یه همچین پادشاه بزرگی رو باهاش دفن کردن اومده؟ فقط یه راه دیگه برای رسیدن به اتاق‌های بالایی وجود داره- یه «شافت چاه» ابتدایی که ورودی‌اش رو کنار اتاق ملکه قایم کرده بودن و خیلی پایین‌تر تو راه پله پایین‌رونده تموم میشه. به نظر میرسه این چاه رو به عنوان یه راه خروج برای کارگرایی که سنگ‌های گرانیت رو جاگذاری کردن کنده باشن. اما خیلی ناهموارتر و تنگ‌تر از اینه که بشه تیکه‌های بزرگ گنجینه فرعون رو ازش رد کرد. واقعیت اینه که این گزارشای که از عربها نقل شده و باستان‌شناسان روشون حساب میکنن شاید کاملا هم درست نباشن. بعضی چیزاشون درسته- مثلا اشاره شده که کسایی که بعدا به دیدن هرم بزرگ رفتن، همیشه گرفتار خفاش‌های بزرگی میشدن که تو اعماق هرم لونه داشتن. اگه آدمای مامون با همچین چیزی روبه‌رو نشده باشن، شاید بشه نتیجه گرفت که قبلا کسی وارد هرم نشده. اما بقیه قسمت‌های این نوشته‌های قدیمی خیلی قابل باور نیستن. وقتی این نوشته‌ها رو با دقت می‌خونیم، یه تصویر گیج‌کننده و متناقض از اهرام به دست میاریم. بیشتر این نوشته‌ها چند قرن بعد از زمان مامون نوشته شدن و هیچکدومشون به اون تاریخ مهم – یعنی ۸۲۰ بعد از میلاد- که تو همه نوشته‌های غربی از دهه ۱۸۶۰ به بعد با اطمینان ذکر شده، اشاره‌ای نمیکنن. اصلا بعضی سندها نشون میده مامون سال ۸۲۰ تو پایتختش، یعنی بغداد بوده. اما المسعودی ورود به هرم رو به هارون الرشید، پدر مامون، نسبت میده. این مورخ ماجرا رو اینطوری تعریف میکنه و مینویسه که بعد از هفته‌ها کار سخت، وقتی که بالاخره افراد هارون تونستن وارد هرم بشن: «یه ظرف پر از هزار سکه‌ طلا با بهترین کیفیت پیدا کردن، که هر کدومشون معادل یک دینار وزن داشتن. وقتی هارون الرشید طلا رو دید، دستور داد که هزینه‌هایی که کردن رو حساب کنن، و معلوم شد که مبلغش دقیقا با اون گنجی که پیدا کردن برابره». این گزارش ال مسعودی بود. بعدتر محمد ال ادریسی جغرافیدان تو سال ۱۱۵۰ نوشت که آدمای خلیفه تونستن هردوتا راه پله پایین‌رونده و بالارونده رو پیدا کنن. به علاوه یه اتاق تدفین هم پیدا کردن که توش یه تابوت بوده، و وقتی اونو باز کردن معلوم شده که بقایای یه انسان باستانی توش بوده. اما خب نمیشه با اطمینان چیزی رو تایید کرد. اما در مورد اولین گزارش‌ها از تونل حفرشده داخل هرم چی میشه فهمید؟ اینجا باید به گزارشات دوتا از بانفوذترین نویسنده‌های مسلمون دیگه به نام‌های عبداللطیف (حدود ۱۲۲۰) و جهانگرد مشهور ابن بطوطه (حدود ۱۳۶۰) استناد کرد. هر دو نفر گزارش میکنن که مامون به افرادش دستور داده تا با استفاده از آتیش و میله‌های آهنی تیز، راهی به بنای یادبود خوفو باز کنن- برای این کار اول سنگ‌های هرم رو داغ میکردن، بعد با سرکه سردشون میکردن، و وقتی ترک برمیداشتن با میله‌های آهنی تیز خردشون میکردن. هیچ‌کدوم از این گزارش‌ها عجیب و ناموثق به نظر نمیرسه، و هرم بزرگ واقعا یه جای زخم روش هست که بر اثر حفاری یه راه باریک ایجاد کرده و عموما تصور میشه که توسط مامون حفر شده. اما نه عبداللطیف و نه ابن بطوطه چیزی در مورد اینکه مامون چطور تصمیم گرفت کجا رو حفاری کنه نمیگن خب حالا با همه این تناقض‌ها چرا هنوزم فکر میکنیم مامون کسی بوده که اولین وارد هرم خوفو شده؟ یه عده میگن یه سند قدیمی سریانی از دهه ۸۲۰ میلادی وجود داره که حرفای عرب‌ها رو تایید میکنه. این ماجرا مفصله و میشه ساعتها در موردش حرف زد. همه این سردرگمی‌ها بخاطر اینه که این ورودی اجباری که درست وسط راه‌های مخفی هرم حفر شده، زیادی عجیبه. انگار یه نفر با چشم بسته رفته و دقیقا همون جایی رو سوراخ کرده که راهروهای اصلی به هم می‌رسن! اتفاقی بوده؟ بعید به نظر میاد. یه نفر، یه جایی، دقیقا میدونسته کجا باید حفاری کنه. شاید مامون اصلا اون شخصیت کلیدی‌ای که فکر میکنیم نباشه. داستان واقعی شکسته شدن هرم بزرگ ممکنه خیلی قدیمی‌تر باشه. شاید سوال اصلی این نباشه که چه کسی اول وارد هرم شد، بلکه این باشه که چه کسی قبل از همه، رازهای اون رو میدونسته؟ پایان متن!. منبع این رشته توییت: https://www.smithsonianmag.com/travel/inside-the-great-pyramid-75164298/

اسرار هرم خوفو ——— داستانای زیادی درباره اینکه چه کسی برای اولین بار تونسته وارد هرم خوفو بشه وجود داره. هرم خوفو بزرگترین هرم بین اهلام ثلاثه‌ست و اینکه اولین نفر چطوری واردش شد و اون داخل چه چیزهایی دید ذهن آدما قرن‌هاست که درگیر خودش کرده. اما واقعا چه کسی تونست در مخفی رو پیدا کنه؟ این سوالیه که جواب سر راستی براش وجود نداره. بیشتر مطالعات باستان‌شناسی طبیعتا روی موارد مهم‌تری تمرکز دارن و یکی از دلایل میتونه این باشه که عقیده‌ی بیشتر باستان شناسان اینه که تمام مقبره‌های مصری، به جز آرامگاه توت‌عنخ‌آمون، تنها «چند سال» پس از ساخته شدنشون غارت شدن. در اون دوره از تاریخ قبردزدها خیلی به مرده‌ها احترام نمیذاشتن و اینا یه سری غارتگر فرصت‌طلب بودن که رد پاشون تو شهر جیزه پیدا شده. مثلا وقتی کوچکترین هرم این شهر که توسط نوه‌ی خوفو ساخته شده بود رو تونستن تو سال ۱۸۳۷ برای اولین بار واردش شدن، اونجا یه مومیایی پیدا کردن که آزمایش نشون داد متعلق به چیزی حدود ۱۰۰ سال پیش از میلاد مسیحه. این یعنی اینکه ظاهرا اون مقبره یه زمانی غارت شده بوده و بعد دوباره اومدن ازش استفاده کردن و توش جنازه‌های دیگه‌ای گذاشتن. انگار مثلا قبر اجاره‌ای باشه. شواهدی که درباره غارت شدن هرم بزرگ خوفو وجود داره مختلفن. بعضی نوشته‌ها میگن که قسمت‌های بالایی هرم تا قرن نهم بعد از میلاد مهر و موم‌شده باقی مونده بوده. اما جای دیگه‌ای اومده که وقتی کاوشگرها بالاخره وارد اونجا شدن، تابوت فرعون از قبل باز بوده و هیچی توش نبوده!‌ اما بهتره به کمک اسناد باستان‌شناسی قدیمی با راهروهای مخفی هرم بیشتر آشنا بشیم. هرم خوفو در واقع دو سیستم تونلی متمایز از هم رو داره. یکی از اونا شبیه تونل‌هاییه که تو بقیه هرم‌ها پیدا میشه. این راهرو از یه ورودی مخفی حدود ۱۷ متر بالاتر از سطح زمین تو ضلع شمالی هرم شروع میشه و در یه مسیر پایین‌رونده به یه اتاق زیرزمینی خالی و ناتموم میرسه. تو کف این اتاق یه چاله مرموز هست و یه راهروی تنگ و تاریک دیگه که معلوم نیست چه کاربردی داشته چون به بن‌بست میرسه. اما اون یکی راهرو خیلی خاص و خیلی خوب مخفی شده. این راه مخفی برعکس اون یکی به جای اینکه پایین بره، بالا میره و به چندتا اتاق تدفین منتهی میشه. برای اینکه قبر دزدها رو گول بزنن، ورودی این راه مخفی رو تو راه پله‌ پایینی با یه سنگ آهکی شبیه بقیه جاها پوشوندن. اما پشت این سنگ یه راهرو هست که به اتاق ملکه و اتاق فرعون میرسه. تو این اتاق‌ها یه سری راه‌های تهویه خیلی جالب رو کشف کردن که به سمت بیرون هرم هدایت شدن. این تونل‌های هوایی که تو اتاق ملکه بودن رو تا اواخر قرن ۱۹ کسی پیداشون نکرده بود. چند سال پیش یه ربات داخلش فرستادن و معلوم شد ته‌شون به یه سری درهای مینیاتوری اسرارآمیز میرسه. نوشته‌های قدیمی نشون میده تو دوران باستان راه پله‌ی پایینی رو باز کردن. اما هیچ مدرکی وجود نداره که یونانی‌ها یا رومی‌ها که به این راه پله دسترسی پیدا کرده بودن، از راه مخفی طبقه‌ی بالایی خبر داشتن یا نه. تا اینکه تو قرن نهم، یه خلیفه‌ی خیلی کنجکاو به اسم مامون روی کار اومد. مامون هفتمین خلیفه در خلافت عباسی بود. اکثر نوشته‌های علمی خیلی قاطعانه میگن که مامون بود که سال ۸۲۰ بعد از میلاد به زور راهشو به قسمت‌های بالایی هرم باز کرد. درب اصلی این هرم بر اثر گذشت زمان اون زمان از یاد همه رفته بود و کسی نمیدونست ورودی اصلی کجاست تا اینکه خلیفه یه جای به نظر مناسب رو انتخاب میکنه و دستور میده که افرادش شانسشون رو امتحان کنن و همونجا یه راه ورودی جدید بسازن. مجله Popular Science تو سال ۱۹۵۴ اینطوری ماجرا رو تعریف میکنه:‌ «آدمای خلیفه مامون از ضلع شمالی یه تونلی رو کورکورانه در سنگ‌های سفت هرم حفر کردن... بعد از اینکه تونل حدود سی متر به طرف جنوب هرم پیش رفت، یه صدای خفه مثل افتادن یه تیکه سنگ آهک اونارو هیجان زده کرد. دنبال صدا رو گرفتن و این بار به سمت شرق یعنی جایی که صدا از اونجا میومد رو کندن تا اینکه به یه راه پله‌ی پایین رونده رسیدن. اونجا بود که فهمیدن ضربه‌هاشون باعث شده اون سنگ آهکی که جلوی ورودی مسدودشده‌ راه پله‌ بالارونده رو گرفته بود، بریزه». آدمای مامون فهمیدن که یه ورودی مخفی پیدا کردن. اونا دور اون سنگ گرانیت غیرقابل نفوذ تونل کندن و به راه پله‌ بالارونده زیر تالار بزرگ رسیدن. تو اون نقطه، بیشتر موانعی که خوفو گذاشته بود رو رد کرده بودن و قسمت‌های بالایی هرم براشون باز شده بود. به هر حال، این ماجراییه که از نیروهای مامون تعریف کردن. و اگه درست باشه خیلی بیشتر به رمز و راز هرم بزرگ اضافه میکنه.

‏+ اینجا بوی میوه‌ گندیده میده! - این بوی فقره! --- ریش قرمز - کوروساوا
‏+ اینجا بوی میوه‌ گندیده میده! - این بوی فقره! --- ریش قرمز - کوروساوا

شهرتی که خان پیدا کرده بود یه جورایی باعث شد احساسات خداگونه‌ای بهش دست بده. تحسین و تشویقی دریافت کرده بود که در ملت‌های غربی در طول اعصار به ندرت رخ میداد و مردم و رسانه‌ها طوری خان رو بالا کشیده بودن که باعث شدن جنبه‌های تاریک‌تری از خودش نشون بده. خان، افسانه شده بود و از اونجایی که آدمی نبود که متوقف بشه، و حالا که پاکستان رو هسته‌ای کرده بود، دنبال این بود که دنیا رو هسته‌ای کنه!. پایان متن. منبع این رشته توییت دو مقاله‌ی بلنده که مقاله‌ی دوم رو ترجمه نکردم.