en
Feedback
𝘚𝘖𝘜𝘓 𝘛𝘙𝘈𝘊𝘒𝘚🕯️

𝘚𝘖𝘜𝘓 𝘛𝘙𝘈𝘊𝘒𝘚🕯️

Open in Telegram

نُت‌های دل | SoulTracks 🖋نه سروصدا، نه سکوتِ محض... فقط نُت‌هایی که با آدم حرف می‌زنن. من لحظه‌هایی رو جمع می‌کنم که یه آهنگ، بیشتر از هزار واژه معنا می‌ده. برای اونایی که با گوشِ دل می‌شنون🎧 @SoulTracks_bot

Show more
1 409
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-3830 days
Posts Archive
اونجام که خسرو شکیبایی میگه حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن.... :)
...𔘓sᴏᴜʟᴛʀᴀᴄᴋs

اونجام که خسرو شکیبایی میگه حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن.... :)
...𔘓sᴏᴜʟᴛʀᴀᴄᴋs

اونجام که خسرو شکیبایی میگه حال همه ما خوب است!
...𔘓sᴏᴜʟᴛʀᴀᴄᴋs

اونجام که خسرو شکیبایی میگه حال همه ما خوب است! ...𔘓sᴏᴜʟᴛʀᴀᴄᴋs

برای همه‌ی چیزهایی که از دست دادیم. برای این که در جوانی دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم. ما هرچه را که باید از دست داده باشیم، از دست داده‌ایم. ما بی‌چراغ راه افتادیم...
-فقط فروغ فرخزاد ...𔘓sᴏᴜʟᴛʀᴀᴄᴋs

کاش میشد از اونایی که دنیارو ترک کردن پرسید ... آیا اندوه پایان یافت؟
...𔘓sᴏᴜʟᴛʀᴀᴄᴋs

کاش میشد از اونایی که دنیارو ترک کردن پرسید ... آیا اندوه پایان یافت؟

کاش میشد از اونایی که دنیارو ترک کردن پرسید،آیا اندوه پایان یافت؟

انقدر نت نداشتم که با تلگرامم احساس غریبی میکنم ...

بلاخره اون شنبه رسید

که من غم دارم اندازه زیبایی تو شبام به تیرگی چشمای ایرانی تو
اینجا از سایه و همسایه خود میترسم...
...𔘓sᴏᴜʟᴛʀᴀᴄᴋs

من اصلا نمیدونستم اینقدر وطن پرستم.

‏مگه برنامه روزی هشت لیوان آب نبود؟ پس چرا شد هشت لیتر گریه؟

یعنی الان چندهزار نفر آپدیت جدید تلگرامو نمیبینن؟💔

یعنی الان چندهزار نفر آپدیت جدید تلگرامو نمیبینن؟💔

چطور یک ماه گذشت وقتی انگار اصلاً این زمان را زندگی نکردم؟؟ نه روزها را به یاد دارم، نه خودم را در آن‌ها.... فقط می‌دانم، زمان رد شد و من جاماندم …
18بهمن1404
...𔘓sᴏᴜʟᴛʀᴀᴄᴋs

بعد از آنکه خون بی‌گناه سیاوش زمین را رنگین کرد، دنیا آرام نگرفت… می‌گویند زمین هنوز بوی غربت او را می‌داد و باد، نامش را میان دشت‌های توران زمزمه می‌کرد. اما داستان سیاوش با مرگش تمام نشد… از دل همان اندوه، کودکی متولد شد. پسری از خون سیاوش… نامش را گذاشتند کیخسرو. او در سرزمین دشمنان پدرش بزرگ شد، بی‌آنکه بداند چه رازی در رگ‌هایش جاری است. می‌گویند نگاهش آرام بود، اما در عمق چشمانش غمی کهنه موج می‌زد؛ گویی روح سیاوش در وجودش زنده مانده بود. وقتی کیخسرو حقیقت را فهمید… وقتی فهمید پدرش نه در میدان جنگ، بلکه ناجوانمردانه و با نیرنگ کشته شده… سوگ در دلش تبدیل به عهد شد! او به ایران بازگشت. پهلوانان ایران وقتی فرزند سیاوش را دیدند، اشک در چشمانشان حلقه زد. رستم، گودرز و دیگر دلیران، کنار او ایستادند. نه فقط برای جنگ… بلکه برای برگرداندن عدالت⚖ جنگی بزرگ میان ایران و توران آغاز شد. در این نبرد، یکی یکی کسانی که در مرگ سیاوش نقش داشتند به سزای کارشان رسیدند. 🔸 گرسیوز، همان کسی که با سخنان زهرآگینش افراسیاب را علیه سیاوش تحریک کرده بود، به دست سپاه ایران کشته شد. 🔸 بسیاری از سرداران توران که در قتل سیاوش همراه بودند، در میدان جنگ شکست خوردند و از میان رفتند. اما سرنوشت اصلی هنوز باقی بود… 🔸افراسیاب، پادشاه توران و فرمان‌دهنده مرگ سیاوش، سال‌ها از کیخسرو فرار کرد. می‌گویند از ترس عدالت، از شهری به شهر دیگر و از کوهی به کوه دیگر پناه می‌برد. سرانجام کیخسرو او را در غاری دورافتاده پیدا کرد… جایی که افراسیاب آخرین پناه خود را ساخته بود. کیخسرو او را اسیر کرد… و خون سیاوش را ستاند. می‌گویند وقتی انتقام گرفته شد، زمین آرام گرفت. چرا که در باور ایرانیان، خون بی‌گناه هرگز فراموش نمی‌شود… و عدالت، حتی اگر سال‌ها طول بکشد، راه خود را پیدا می‌کند. شاید به همین خاطر است که در اسطوره‌های ایرانی، سیاوش تنها یک شاهزاده نیست… او نماد مظلومیتی است که از دل خاک دوباره می‌روید… مثل گیاهی که از خون شهید سر برمی‌آورد… 🌱 ...𔘓sᴏᴜʟᴛʀᴀᴄᴋs

در روایت‌های کهن ایران، یکی از بزرگ‌ترین هراس‌ها نه جنگ بود و نه مرگ؛ بلکه ریخته شدن خونِ بی‌گناه بود. می‌گفتند وقتی مظلومی را می‌کشتند، تلاش می‌کردند قطره‌ای از خونش بر خاک نریزد، زیرا باور داشتند زمین، شهادت بی‌گناهان را فراموش نمی‌کند! اما درباره سیاوش، آن شاهزاده پاک و بی‌گناه، سرنوشت طور دیگری رقم خورد. با وجود تمام احتیاط‌ جلاد، خونش بر زمین جاری شد؛ خونی که در خاک فرو نرفت، بلکه بر سطح زمین پخش شد، چنان که می‌گفتند از زیر هر سنگ، نشانی از آن سرخی مظلومانه می‌جوشید، تا هر رهگذری بداند در آنجا، بی‌گناهی جان داده است. سال‌ها بعد، از همان خاک، درختی رویید؛ درختی همیشه سبز و رازآلود که مردم آن را «پَرِ سیاوش» می‌نامیدند. باور داشتند نقش چهره سیاوش بر برگ‌هایش پیداست و هر شاخه و برگش خاصیتی شفابخش دارد. آن درخت بعدها به زیارتگاهی بدل شد؛ جایی برای سوگواری و یادآوری مظلومیتی که در حافظه‌ی ایرانیان جاودانه ماند. در اساطیر ایران، سیاوش تنها یک قهرمان نیست؛ او نماد ایزد گیاهیِ شهیدشونده است؛ نمادی از رویش دوباره، از چرخه‌ای که در آن مرگ پایان نیست🌱 می‌گویند ایزدبانوی آب سودابه، در سوگ او گریست و اشک‌هایش به باران‌های فصل سرما بدل شد؛ بارانی که زمین را برای تولدی تازه آماده می‌کند. در روایت‌ها آمده که او حتی به جهان مردگان رفت تا زندگی را دوباره به معشوقش بازگرداند. و پس از آن سوگ، در فرهنگ ما همیشه جشنی از راه می‌رسد؛ جشنی که خبر می‌دهد زندگی، دوباره از دل خاک سر برمی‌آورد، جشن نوروز 🌱 گویی هر سال، با نزدیک شدن روزهای نو شدن، افسانه سیاوش آرام در گوش زمان زمزمه می‌کند که از دل رنج، می‌توان به رویش رسید. حتی در آیین‌های کهن گفته‌اند چهره‌ی سیاه و خندان حاجی‌فیروز، یادآور بازگشت همان ایزد گیاهی از دل خاک است؛
زمین، داستان‌هایش را دوباره بازگو میکند. شاید به همین دلیل است که در حافظه‌ی این سرزمین، همیشه امیدی پنهان در دل سوگ‌ها جوانه می‌زند؛ همان امیدی که می‌گوید زندگی، راه خودش را برای بازگشت پیدا می‌کند🌱
...𔘓sᴏᴜʟᴛʀᴀᴄᴋs

🔸چرا یکی ازقوی‌ترین اسطوره‌های ما، نه از قلب، که از چشم شکست؟ در داستان اساطیر ما، رازی خفته است که شاید کلید فهمِ سرنوشت امروزمان باشد. برای درک آن، باید به داستان اسفندیار بازگردیم؛ پهلوانِ رویین‌تنی که هیچ تیغ و نیزه‌ای بر بدنش کارگر نبود، اما یک نقطه، فقط یک نقطه، او را به خاک انداخت: چشمانش! 🔸فردوسی، این لحظه‌ی سهمگین را چنین روایت می‌کند؛ آن‌گاه که رستم، به راهنمایی سیمرغ، تیر را به سوی نگاهِ اسفندیار رها می‌کند:
تهمتن گز اندر کمان راند زود بران سان که سیمرغ فرموده بود بزد تیر بر چشم اسفندیار سیه شد جهان پیش آن نامدار
❓اما پرسش اصلی اینجاست: چرا چشم؟ 🔸اگر از سطح روایت عبور کنیم، اسفندیار فقط یک پهلوان نیست؛ او تصویر انسانِ آگاهِ ایرانی است. کسی که به «آب مقدس دانایی» دست یافت، اما هنگام رویین‌تن شدن، چشمانش را بست. او حقیقت را لمس کرد، اما نخواست با چشمان باز در آن غوطه‌ور شود. و این‌جاست که اسطوره، به آینه تبدیل می‌شود. 🔸نقطه‌ضعف مردم پارسی، نادانی نیست؛ خودفریبیِ آگاهانه است. ما حقیقت را می‌بینیم، می‌فهمیم، اما برای حفظ یک آرامشِ دروغین، چشم‌هایمان را روی آن می‌بندیم. نه از سر ناآگاهی، بلکه از ترسِ هزینه‌ی دانستن.... 🔸فرهنگ ما، این زمزمه‌ها قرن‌هاست تکرار می‌شود: دانستن زیاد، آرامش را از آدم میگیره هر که آگاه‌تر، تنها‌تر بگذار نفهمیم، شاید آرام‌تر باشیم و به زندگی عادی برگردیم..... ما مثل اسفندیاریم؛ در برابر رنج، مقاوم در برابر فاجعه، صبور اما درست آن‌جا که باید ببینیم و بایستیم، خودمان چشم‌هایمان را می‌بندیم و بعد، از تیری که می‌نشیند، شگفت‌زده می‌شویم!!
ما از دیدن حقیقت می‌ترسیم. نه چون نمی‌دانیم، بلکه چون می‌دانیم و جرئت پذیرشش را نداریم.
🔸اسفندیار به این دلیل شکست خورد که هنگام رویین‌تن شدن، چشم‌هایش را بست. و ما هنوز همان خطا را تکرار می‌کنیم. آگاهی، وقتی فردی باشد، نقطه‌ضعف است. اما اگر همگانی شود، اگر همه با هم ببینیم، دیگر هیچ تیری راهی به چشمِ یک ملت نخواهد داشت. آگاهی درد دارد؛ اما نادیده‌گرفتنِ آگاهانه، مرگِ تدریجی است. شاید وقت آن رسیده که به‌جای حفظ آرامشِ دروغین، جرئتِ دیدنِ حقیقت را انتخاب کنیم!
اسطوره‌های ما فقط قصه نیستند؛ خاطراتِ زخمیِ یک ملت‌اند.🕯
...𔘓sᴏᴜʟᴛʀᴀᴄᴋs