en
Feedback
بورس ۲۰

بورس ۲۰

Open in Telegram
1 238
Subscribers
+324 hours
+197 days
+16230 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+28
in 1 channels
August '26
+250
in 2 channels
Get PRO
July '26
+137
in 1 channels
Get PRO
June '26
+57
in 1 channels
Get PRO
May '26
+11
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+33
in 0 channels
Get PRO
January '26
+13
in 0 channels
Get PRO
December '25
+124
in 0 channels
Get PRO
November '25
+63
in 1 channels
Get PRO
October '25
+51
in 0 channels
Get PRO
September '25
+29
in 1 channels
Get PRO
August '25
+40
in 1 channels
Get PRO
July '25
+42
in 2 channels
Get PRO
June '25
+22
in 0 channels
Get PRO
May '25
+51
in 0 channels
Get PRO
April '25
+47
in 0 channels
Get PRO
March '25
+19
in 0 channels
Get PRO
February '25
+19
in 0 channels
Get PRO
January '25
+48
in 0 channels
Get PRO
December '24
+164
in 1 channels
Get PRO
November '24
+35
in 1 channels
Get PRO
October '24
+31
in 0 channels
Get PRO
September '24
+33
in 0 channels
Get PRO
August '24
+58
in 0 channels
Get PRO
July '24
+53
in 0 channels
Get PRO
June '24
+22
in 0 channels
Get PRO
May '24
+44
in 0 channels
Get PRO
April '24
+41
in 1 channels
Get PRO
March '24
+48
in 0 channels
Get PRO
February '24
+96
in 0 channels
Get PRO
January '24
+57
in 0 channels
Get PRO
December '23
+15
in 0 channels
Get PRO
November '23
+30
in 1 channels
Get PRO
October '23
+332
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September+5
06 September+1
05 September0
04 September+2
03 September+2
02 September+15
01 September+3
Channel Posts
#وایران درخواستی گام بعدی پس گیری و تثبیت روی حد ضرر
#وایران درخواستی گام بعدی پس گیری و تثبیت روی حد ضرر

2
یادتونه 🤣🤣🤣
354
3
بزودی صف خرید فروی مثل خشرق سنگین خواهد شد
354
4
پسر ورزشکار کلاس سرش را پایین انداخته بود و اشک‌هایش را پاک می‌کرد. دختری که همیشه ساکت بود، دست همکلاسی کناری‌اش را گرفته بود. چند نفر بی‌صدا گریه می‌کردند. دیگر کسی به گروه‌ها و تفاوت‌ها فکر نمی‌کرد. نه شاگرد اولی وجود داشت، نه شاگرد ضعیفی. نه محبوب‌ترین دانش‌جو و نه منزوی‌ترین. فقط چند جوان بودند که هرکدام زخمی پنهان با خود حمل می‌کردند. گفتم این چیزی است که همه ما با خودمان حمل می‌کنیم. سپس زیپ کیف را بستم و ادامه دادم: از امروز این کیف همین‌جا می‌ماند، روی دیوار این کلاس. هر وقت وارد این اتاق شدید، یادتان باشد که لازم نیست بار همه چیز را تنهایی به دوش بکشید. زنگ کلاس به صدا درآمد. معمولاً دانشجویان با شنیدن زنگ با عجله از کلاس بیرون می‌رفتند، اما آن روز هیچ‌کس بلند نشد. چند لحظه بعد آرام‌آرام وسایلشان را جمع کردند و به سمت در رفتند. اتفاقی افتاد که هرگز فراموش نمی‌کنم. اولین دانش‌جویی که از کنار کیف رد شد، مکث کرد و دستش را روی آن گذاشت. بعد رفت. دانش‌جوی بعدی هم همین کار را کرد. بعدی هم. و بعدی هم. تک‌تک آن‌ها هنگام خروج لحظه‌ای به کیف دست زدند؛ انگار می‌خواستند به هم بگویند می‌فهممت، می‌بینمت، تنها نیستی. آن روز مهم‌ترین درسی بود که در تمام سال‌های استادیم داده بودم. نه درباره ادبیات، نه درباره شعرها ومثنوی ها و نه درباره سیاست. بلکه درباره انسان بودن. ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که همه سعی دارند قوی به نظر برسند. همه بهترین لحظه‌های زندگی‌شان را نمایش می‌دهند و کمتر کسی از بارهایی حرف می‌زند که در سکوت حمل می‌کند. همین سکوت است که آدم‌ها را از درون فرسوده می‌کند. آن شب ایمیلی دریافت کردم که موضوعی نداشت. در آن نوشته شده بود: امروز پسرم بعد از سال‌ها مرا در آغوش گرفت. برای اولین بار درباره ترس‌ها و فشارهایی که تحمل می‌کرد حرف زد. گفت احساس کرده کسی واقعاً او را دیده است. ما تصمیم گرفته‌ایم برای کمک گرفتن اقدام کنیم. ممنونم. سال‌ها گذشته است و آن کیف هنوز روی دیوار کلاس من آویزان است. برای آدم‌های غریبه فقط یک کیف کهنه و بی‌ارزش به نظر می‌رسد، اما برای ما یادآور یک حقیقت بزرگ است؛ اینکه هر انسانی بارهایی دارد که دیده نمی‌شوند. زن جوانی که در صف نانوایی ایستاده، پیرمردی که با همه بحث می‌کند، نوجوانی که در اتوبوس هدفون در گوشش گذاشته است؛ همه در حال حمل کردن چیزی هستند که شما از آن خبر ندارید. برای همین کمی مهربان‌تر باشید، کمی کمتر قضاوت کنید و گاهی از آدم‌های اطرافتان بپرسید: این روزها چه باری روی دوشت هست؟ شاید همان سؤال ساده، زندگی کسی را نجات دهد.
460
5
درِ کلاس را قفل کردم. صدای چرخیدن کلید در سکوت ناگهانی کلاس پیچید و توجه همه را جلب کرد. بیست‌وپنج دانشجوی ترم اول به من خیره شدند. چند نفر هنوز نیمه‌پنهان مشغول نگاه کردن به صفحه موبایل‌هایشان بودند و نور آبی نمایشگر روی صورت‌های خسته‌شان افتاده بود. آرام گفتم گوشی‌ها را جمع کنید؛ نه روی حالت سکوت، خاموششان کنید. غرولند کوتاهی در کلاس پیچید، اما بالاخره همه گوشی‌ها را کنار گذاشتند. سی سال بود که ادبیات درس می‌دادم. در این مدت نسل‌های زیادی را دیده بودم؛ جوان‌هایی که با امید و آرزو وارد کلاس می‌شدند و دنیا را پیش روی خود می‌دیدند. اما این نسل فرق داشت. چیزی در نگاهشان بود که مرا نگران می‌کرد؛ نوعی خستگی عمیق، انگار قبل از آنکه زندگی را شروع کنند، از آن خسته شده بودند. روی میزم یک کیف قدیمی قرار داشت. رنگش پریده بود، بندهایش ساییده شده بود و گوشه‌هایش شکل اولیه خود را از دست داده بودند. یک ماه بود که هر روز آن را به کلاس می‌آوردم و هیچ‌کس توجهی به آن نداشت. برای دانش‌ جویان فقط یک وسیله کهنه و بی‌ارزش بود، اما من می‌دانستم سنگین‌ترین چیزی است که در تمام مدرسه وجود دارد. آن روز کیف را برداشتم و وسط کلاس روی یک صندلی گذاشتم. صدای برخوردش با صندلی باعث شد چند نفر سرشان را بالا بیاورند. گفتم امروز قرار نیست درباره شعروادبیات یا موضوع دیگری حرف بزنیم. بعد از کشوی میزم یک دسته کارت سفید بیرون آوردم و بین همه پخش کردم. وقتی آخرین کارت را روی میز یکی از دانش‌جویان گذاشتم، رو به کلاس ایستادم و گفتم سه قانون داریم. اول اینکه هیچ‌کس اسمش را نمی‌نویسد. دوم اینکه هیچ شوخی‌ای در کار نیست. سوم اینکه هر چیزی می‌نویسید باید حقیقت داشته باشد. سپس ادامه دادم: روی این کارت بنویسید سنگین‌ترین باری که این روزها روی دوشتان است چیست. یکی از پسرهای کلاس که همیشه در تیم بسکتبال دانشگاه بازی می‌کرد و معمولاً شوخ‌طبع بود، دستش را بالا برد و پرسید یعنی درس‌ها و امتحان‌ها؟ لبخند کوتاهی زدم و گفتم نه. منظورم چیزی است که شب‌ها خوابتان را می‌گیرد. ترسی که به کسی نگفته‌اید. فشاری که تحمل می‌کنید. غمی که پنهانش کرده‌اید. چیزی که هر روز با خودتان حمل می‌کنید. کلاس در سکوت فرو رفت. فقط صدای کولر از گوشه اتاق شنیده می‌شد. چند دقیقه هیچ‌کس چیزی ننوشت. همه منتظر بودند دیگری شروع کند. بعد دختری که همیشه شاگرد اول کلاس بود، خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. پس از او نفر کناری و بعد بقیه. کم‌کم همه سرهایشان را پایین انداختند و تنها صدای حرکت خودکارها روی کاغذ شنیده می‌شد. وقتی نوشتن تمام شد، یکی‌یکی جلو آمدند. کارت‌هایشان را تا کردند و داخل کوله انداختند. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. فضا شبیه مراسم اعترافی خاموش بود. وقتی آخرین کارت داخل کوله افتاد، زیپش را بستم و دستم را روی آن گذاشتم. گفتم شما هر روز همدیگر را می‌بینید. یکی را با معدلش می‌شناسید، یکی را با ظاهرش، یکی را با تعداد دنبال‌کننده‌هایش در فضای مجازی. اما حقیقت آدم‌ها اینجاست؛ داخل همین کوله. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: حالا این نوشته‌ها را بلند می‌خوانم و تنها وظیفه شما گوش دادن است. نه حدس زدن، نه خندیدن، نه نگاه کردن به اطراف. فقط گوش دادن. اولین کارت را باز کردم. خطی لرزان و نامرتب داشت. روی آن نوشته شده بود که پدرم چند ماه است بیکار شده. هر صبح لباس می‌پوشد و از خانه بیرون می‌رود تا همسایه‌ها نفهمند. ساعت‌ها در ماشین می‌نشیند و وانمود می‌کند سر کار است. می‌ترسم خانه‌مان را از دست بدهیم. سکوت کلاس سنگین‌تر شد. کارت بعدی را برداشتم. روی آن نوشته شده بود که هر روز می‌ترسم مادرم دوباره داروهایش را بیش از حد مصرف کند. چند بار فکر کرده‌ام دیگر زنده نیست. از ترس خوابم نمی‌برد. هیچ‌کس تکان نخورد. همه به کوله خیره شده بودند. کارت بعدی می‌گفت هر جا می‌روم اول راه خروج را پیدا می‌کنم. همیشه احساس می‌کنم ممکن است اتفاق بدی بیفتد. کارت بعدی درباره پدر و مادری بود که هر شب دعوا می‌کردند و آرامش خانه را از بین برده بودند. کارت بعدی از دختری بود که همه فکر می‌کردند زندگی فوق‌العاده‌ای دارد، اما شب‌ها در اتاقش گریه می‌کرد و هیچ‌کس خبر نداشت. هرچه جلوتر می‌رفتم، حقیقت بیشتری از دل کاغذها بیرون می‌آمد. یکی از ترسش از آینده نوشته بود. دیگری از تنهایی. یکی احساس می‌کرد هرگز برای خانواده‌اش کافی نیست. دیگری اعتراف کرده بود که هر روز نقش آدم خوشحال را بازی می‌کند، در حالی که از درون خسته و فرسوده است. به آخرین کارت رسیدم. کاغذ را باز کردم و چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم. روی آن نوشته شده بود: دیگر نمی‌دانم برای چه باید ادامه بدهم. فقط منتظرم چیزی یا کسی دلیلی برای ماندن به من بدهد. کلمات در گلویم گیر کرد. کارت را آرام تا کردم و دوباره داخل کیف گذاشتم. وقتی سرم را بالا آوردم، کلاس دیگر شبیه یک ساعت قبل نبود.
424
6
🚨⭕️ گزارش ماهانه صنعت قطعات خودرو مرداد ۱۴۰۵ | رکوردشکنی ۵ نماد و رشد ۳۵۵ درصدی 🔴خلاصه گزارش در یک نگاه ✅#خشرق با درآمد ۱,۲۱۷.۹ میلیارد تومان بزرگ‌ترین شرکت صنعت در مرداد ۱۴۰۵ شد. ✅#خمهر با درآمد ۱,۰۰۷.۲ میلیارد تومان رتبه دوم را حفظ کرد. ✅#خپویش با درآمد ۷۷۱.۵ میلیارد تومان در رتبه سوم قرار گرفت. ✅#خچرخش بیشترین رشد ماهانه و بیشترین رشد سالانه صنعت را با ۱۰۲٪ و ۳۵۵٪ ثبت کرد. ✅#خچرخش، #خشرق، #تشتاد، #خبرنا و #فنر موفق به ثبت رکورد تاریخی درآمد شدند. ✅#خلنت با افت ۹۳٪ نسبت به ماه قبل، ضعیف‌ترین عملکرد ماهانه را ثبت کرد
638
7
🚨⭕️ گزارش ماهانه صنعت قطعات خودرو مرداد ۱۴۰۵ | رکوردشکنی ۵ نماد و رشد ۳۵۵ درصدی 🔴خلاصه گزارش در یک نگاه ✅#خشرق با درآمد ۱,۲۱۷.۹ میلیارد تومان بزرگ‌ترین شرکت صنعت در مرداد ۱۴۰۵ شد. ✅#خمهر با درآمد ۱,۰۰۷.۲ میلیارد تومان رتبه دوم را حفظ کرد. ✅#خپویش با درآمد ۷۷۱.۵ میلیارد تومان در رتبه سوم قرار گرفت. ✅#خچرخش بیشترین رشد ماهانه و بیشترین رشد سالانه صنعت را با ۱۰۲٪ و ۳۵۵٪ ثبت کرد. ✅#خچرخش، #خشرق، #تشتاد، #خبرنا و #فنر موفق به ثبت رکورد تاریخی درآمد شدند. ✅#خلنت با افت ۹۳٪ نسبت به ماه قبل، ضعیف‌ترین عملکرد ماهانه را ثبت کرد
1
8
No text...
396
9
#فروی خدایا دمت گرم دیگه قول میدم کارای بد نکنم 😂😂😂
#فروی خدایا دمت گرم دیگه قول میدم کارای بد نکنم 😂😂😂
385
10
#فروی
#فروی
2
11
#فروی خدایا شکرت خدایا توبه خدایا جون مادرت صف خریدش کن 😂😂😂
#فروی خدایا شکرت خدایا توبه خدایا جون مادرت صف خریدش کن 😂😂😂
373
12
#خشرق 320 درصد 😂😂😂
#خشرق 320 درصد 😂😂😂
365
13
#فروی اگه یروزی خدایی نکرده آخرین تارگت را تاچ کنه میشه 370 درصد خدا بده برکت 😂😂😂
#فروی اگه یروزی خدایی نکرده آخرین تارگت را تاچ کنه میشه 370 درصد خدا بده برکت 😂😂😂
384
14
#ثمسکن عجب پولبکب دقیقی زد به خط نارنچی
#ثمسکن عجب پولبکب دقیقی زد به خط نارنچی
389
15
#خشرق
#خشرق
339
16
#خشرق ایستاده در غبار #خاور دوست داره یه غلطایی بکنه #فروی همچنان ریده ولی به باقری و اعداش شک نکن خواهیم دید
413
17
#خگستر چه غلطا 😂😂😂
#خگستر چه غلطا 😂😂😂
434
18
گزارش بازار امروز ۱۴ شهریور @PiknikAnalyst
گزارش بازار امروز ۱۴ شهریور @PiknikAnalyst
323
19
#ذوب تارگت های کوتاه مدت هم اضافه شد (آبی رنگ )
#ذوب تارگت های کوتاه مدت هم اضافه شد (آبی رنگ )
423
20
#بیت
#بیت
456