410
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-130 days
Posts Archive
Repost from Sama Tales
سلام و درود خدمت دوستان عزیز، امیدوارم این متن به دست قلب های بزرگی برسد که دست یاری برای همنوعانشان دارند.
پدر عزیزی به اسم (علی فرهادی) سرپرست خانواده که مدتی هست که با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکند، پزشکان پس از بررسی های فراوان، عمل جراحی و دوره درمانی خاصی که برای ایشان تجویز کرده اند،متاسفانه هزینه های سنگین عمل، دارو و درمان از توان مالی این خانواده خارج است.
از شما عزیزان خواهشمندیم در حد توان خود،برای کمک به این بیمار اقدام نمایید.
شماره کارت به اسم علی فرهادی
6037-9912-1122-5259
Repost from دِژاوو
نوشته:
«نیازی نیست آن کسی که میمیرد، هم خانهات باشد تا احساس کنی بخشی از وجودت را از دست دادهای.»
از تمام مسیرهایی که یک روز با امید و صبوری رفته بودم با ناامیدی برمیگردم و قول حامد ابراهیم پور؛ «آتش بیخلیل یعنی من».
به هر چیز که دستاویزم باشه چنگ میزنم اما دستهام خالیه و هیچ زوری برای نگهداشتن ندارم.
Repost from امروز آره، فردا شاید
هر روز زورم میرسه فقط یه گوشه از زندگیمو روبهراه میکنم. با دست خالی میجنگم. تنها میجنگم. واسه به دست آوردن سرزمینهای کوچیک کوچیک میجنگم. خیلی وقتا خسته و ناامید میجنگم. میدونم یه روزم به خودم میام و میبینم با همین قدمهای کوچیک اونقدری پیش رفتم که دنیا مال من شده.
Repost from بخش مراقبتهای ویژه
من دلم برای «ژوزفین» بودن تنگ شده و دوستهای قبلیم رو میخوام. یکسریها رو پیدا کردم ولی هنوزم هستن اونایی که اسم کانالهاشون یادم رفته.
اگه میشه این پیام رو در کانالهاتون شاره کنید که دوستهام برگردن و همه رو پیدا کنم♥️
از تمام صبوریهای جهان برمیگردم و هیچ نشونی از آدمی که قبلتر بودم پیدا نمیکنم.
اگر حرفی داشتید از اینجا میتونید به من بگید؛
https://t.me/BChatBot?start=sc-215472f1d1
فرانتس کافکا در ۴۰ سالگی که هرگز ازدواج نکرد و فرزندی نداشت، در حال قدم زدن در پارکی در برلین با دختر کوچکی که در حال گریه کردن بود برخورد کرد زیرا عروسک مورد علاقه خود را از دست داده بود دختر کوچولو و کافکا به دنبال عروسک گشتند ولی بی نتیجه بود.کافکا به او پیشنهاد داد که روز بعد دوباره همانجا ملاقات کنند و با هم به دنبال عروسک بگردند.
روز بعد، کافکا که هنوز عروسک را پیدا نکرده بود، نامهای را به دختر کوچک داد که توسط عروسک نوشته شده بود: «لطفاً گریه نکن، من برای دیدن دنیا به سفری رفتهام».
درباره سفر و ماجراهایم برایت مینویسم. بدین ترتیب داستانی آغاز شد که تا پایان عمر کافکا ادامه یافت.
کافکا در طول ملاقاتهایشان، نامههای عروسک را که با دقت نوشته شده بود، همراه با ماجراها و مکالمههایی میخواند که دختر کوچک آنها را شایان ستایش میدانست.
در نهایت کافکا عروسک را به او بازگرداند (یکی خرید) که گویی به برلین بازگشته بود.
دخترک گفت: «اصلاً شبیه عروسک من نیست» سپس کافکا نامه دیگری به او داد که عروسک در آن نوشته بود: «سفرهای من، مرا تغییر داده» دختر بچه عروسک جدید را در آغوش گرفت و خوشحال شد
سال بعد کافکا درگذشت.
سالها بعد، دختر کوچکی که اکنون بالغ شده بود، پیامی را در داخل عروسک پیدا کرد در نامه کوتاهی که کافکا آن را امضا کرده بود، نوشته بود: «هر چیزی که دوست داری احتمالاً از دست میرود، اما در نهایت عشق به گونهای دیگر باز خواهد گشت».
