811
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-230 days
Posts Archive
811
لحظه برخورد
انگشتانم به ظرافت دستانت میرسد
گویی خون در رگهایم از شتاب میافتد،
تن، مرزهای خویش را فراموش میکند
و روح، بیواسطهتر از همیشه،
حضور دیگری را لمس میکند.
811
چگونه میتوان رنجی ناشناختنی
را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ
میدهد و همچون باد میچرخد،
با کسی در میان نهاد؟
مادام بوواری|گوستاو فلوبر
811
چگونه میتوان رنجی ناشناختنی
را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ
میدهد و همچون باد میچرخد،
با کسی در میان نهاد؟
مادام بوواری|گوستاو فلوبر
811
Repost from متناقضنما
فردا هجدهم بهمن است. یک ماه پیش از فردا، هزاران نفر، بی آنکه بدانند، برای آخرین بار از خواب بیدار شدند، برای آخرین بار صبحانه خوردند، برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند، برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند، برای آخرین بار کار کردند، برای آخرین بار آهنگ گوش دادند، برای آخرین بار رویا بافتند، برای آخرین بار لباسی را پوشیدند، برای آخرین بار به پدر خود نگاه کردند، برای آخرین بار خندیدند، برای آخرین بار بند کفشهای خود را بستند، برای آخرین بار گفتند:«نگران نباشید، مواظبم»، برای آخرین بار از در خانه بیرون رفتند، برای آخرین بار، مثل همیشه شجاع و شریف ماندند، برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند، برای آخرین بار عاشق ایران بودند، برای آخرین بار امید داشتند، برای آخرین بار ترسیدند اما پا پس نکشیدند، برای آخرین بار کمک کردند، برای آخرین بار کمک خواستند و برای آخرین بار زیستند؛ و دیگر هیچوقت بازنگشتند.
811
خون جوانان وطن بر دوشم سنگینی میکند
انگار که غم ها خودم کم بوده اند
و حالا غمی بزرگ در من شکل گرفت است
که چقدر آسان زندگی ها از دست رفت.
