en
Feedback
سلامتى&روانشناسى

سلامتى&روانشناسى

Open in Telegram
3 369
Subscribers
-124 hours
-247 days
-10430 days
Posts Archive
+1
🔥کل محصولات زیر ۲۰۰ هزار تومن ‼️ تو باورت نمیشه هنوز این قیمتا وجود داشته باشه ‼️ فروش به صورت تک و عمده 🔴 میخوام ارزون ترین فروشگاه پوشاک ایران و بهت معرفی کنم 👇👇👇 @pushakkade1 @pushakkade1فروش بصورت حضوری و انلاین 📍تهران .خیابان خاوران.روبروی ترمینال خاوران.جنب دندانپزشکی.پلاک۷۰

تقویت حافظه با خواب بعدازظهر ! به گفته محققان یک ساعت خواب بعد از ظهر به طرز شگفت انگیزی مهارت های فکری و حافظه ای شما را تقویت می کند طوری که گویا مغز شما ۵ سال جوان تر شده است. @mofidmozer🌻

مهم نیست به ژانر درام علاقه دارید یا عاشقانه، کمدی دوست دارید یا جنایی و یا حتی ترسناک؛ با دنبال کردن کانال ما می‌تونید با کل
مهم نیست به ژانر درام علاقه دارید یا عاشقانه، کمدی دوست دارید یا جنایی و یا حتی ترسناک؛ با دنبال کردن کانال ما می‌تونید با کلی فیلم و سریال کره‌ای و ژاپنی جذاب که تا الان اسمشون رو نشنیدید آشنا بشید: 🎬 https://t.me/+djkcXjU7avBiYmFk .

شما آنچه که می‌خورید هستید ! جالبه بدونید : هر 35 روز پوست شما خودش رو تعویض میکند و بدن شما از چیزهایی که میخورید سلول های ج
شما آنچه که می‌خورید هستید ! جالبه بدونید : هر 35 روز پوست شما خودش رو تعویض میکند و بدن شما از چیزهایی که میخورید سلول های جدید میسازد. چیزهایی که میخورید، به معنای واقعی کلمه تبدیل به شما میشوند ! شما میتوانید انتخاب کنید که از چه چیزی ساخته شوید. @mofidmozer🌻

واسه جای خالی دندونت ایمپلنت نکن! ❌واسه نامرتبی دندونات ارتودنسی نکن! ❌واسه زردی دندونات کامپوزیت نکن! واسه حل کردن تموم مشکلاتت بیا واست اسنپ اسمایل بسازیم! فقط با پوله نصفِ ایمپلنت کل دندوناتو درست کن!!!✅😍 برای اطلاع از قیمت...👇🏽 https://t.me/+TTKvw5NuM441MDM0

#امتحان_زندگی #قسمت256 لینک قسمت اول👇👇👇 https://t.me/mofidmozer/85128 لیوان آبی دستش بود . روی قالی گوشه سالن نشست و گفت: بیا بشین که دلم برات تنگ شده. هم دلم دل تنگیش رو می خواست و هم نمی خواست. من این مرد رو دوست داشتم. خب دارم. اما امیررضا... نطقم کور شد. با لرز نشستم باز هم با فاصله ... مثل دو شبی که با فاصله ازش خوابیده بودم... مثل دو شبی که اون تو سالن خوابید و من تو اتاق مثل دو شبی که همه می گفتن هنوز شوکه ام. مثل دو شبی که خواب به چشمم نیومده بود و میدونستم اون هم نخوابیده بود. دست دراز کرد سمت دستهام که بهم قفلشون کرده بودم که عقب کشیدم. اخم نامحسوسی به چهره اش نشست. اما حرفی نزد. دست کرد تو جیب پیراهنش و پلاکی به دستم داد. با دستی که می لرزید . دست دراز کردم و خیره شدم به پلاکی که به نام امیرعلی همتی بود. امیر علی ای که الان جلو روم ایستاده بود. کسی که ســـه سال پیش دفنش کرده بودیم. با صدایی که به زور شنیده می شد گفتم: پس اون کی بود؟ لیوان آب رو سمتم گرفت که نگرفتمش در عوض گفتم: من دیدمش. خودت بودی خندید پس الان اینی که جلوی روته کیه؟ سعی کردم دوباره به یاد بیارم چهره ایی که من دیده بودم.... ریش و سبیل مشکی داشت بر خلاف امیر علی که همیشه ته ریش به صورتش داشت بود. - امیررضا گفت پلاکی هم ندیدین. زمزمه کردم: خیلی شبیه تو بود. دوستت هم تایید کرده بود. ما هم تایید کردیم. خودت بودی. غمگین گفت: نبودم، لیاقت نداشتم که باشم. من اما نمی تونستم منکر شم.... من خودم با دستهای خودم دست زده بودم به قامتی که بهم گفته بودند شوهرته... من کفن از روی مردی برداشته بودم که همه میگفتن امیر علیه ب*و* سه به پیشونی مردی زدم که امیررضا گفته بود امیرعلیه. با صدایی که به زور شنیده می شد :گفتم تو این سه سال کجا بودی؟ لیوان آبی که بین زمین و هوا تو دستاش معلق بود رو کنارم گذاشت و گفت: مجروح شده بودم. سر از آب در آوردم.... فکر نمی کردم زنده بمونم. اما نجات پیدا کردم. یه پسر ده ساله با خواهر دوازده ساله اش نجاتم دادند. آب منو به محل زندگیشون برده بود. وقتی هم بعد از یه هفته چشام رو باز کردم و به هوش اومدم چیزی یادم نبود. هیچی. هیچی جز تصاویر مبهمی که حتی نمیدونستم چی اند؟ بین آدمایی بودم که نمی شناختمشون اما حس بدی هم نسبت بهشون نداشتم. کم کم داشتم با این شرایطم کنار میومدم با همون خونواده کوچ کرده بودیم روستاهای اطراف اهواز یه پیرمرد و یه دختر و یه پسر ... پدر و مادرشون شهید شده بودند و با پدر بزرگ شون زندگی میکردند. منم شده بودم کمک اون پیرمرد. نمیدونم چی باعث شد اما چند ماه پیش آقا یعقوب رفتارش عوض شد. بی خودی به سمیره گیر میداد نمیذاشت دیگه سر سفره کنار ما بشینه خب البته زیاد هم عجیب نبود رفتارش بالاخره من یه غریبه و یه نامحرم بودم. خواستم از اون خونه برم . نشستم باهاش حرف زدم اما اون گفت دوست داره من بمونم و پسرش باشم. ازم خواست... خیره شد به من منتظر شدم حرفش رو ادامه بده و نمیدونم چرا چیزی تو دلم تکون می خورد از ادامه حرفش که منتظرش بودم. صدای در که بلند شد . امیر علی حرفش رو قطع کرد و بلند شد. امیررضا بود. ظرف میوه رو جلوی امیرعلی گرفت و بی تعارف وارد شد و گفت: دلم برای داداشم تنگ شد گفتم برات میوه بیارم. پوزخند زدم. رک راست حقیقت رو بگو میخوای مثل هر شب تو حیاط قدم بزنی و خیره شی به پنجره اتاقمون . منو میخوای از کی حفظ کنی؟ از شوهرم؟ از برادرت؟ دستم مشت شد روی شکمم جایی که همین دو هفته پیش فهمیده بودم یه موجود زنده توش زندگی می کنه. امیرعلی با خنده ظرف میوه رو از دستش گرفت و گفت: دستت درد نکنه. مثل همیشه بود لبخند میزد حتی اگه اون شرایط به مذاقش خوش نیاد باز هم نشون نمیده. رفت سمت آشپزخونه و گفت: چایی می خورین دم کنم؟ امیررضا بله ای گفت و نگاهش رفت سمت دستم. کنارم که نشست گفتم: چرا حرف نمیزنی؟ چی بگم؟ بگم خیانت کردم در امانتی که دستم سپردی؟ ❌رمان داغ و هیجانی #عشق_سرزده به بدنم خیره شد... این خیرگی منو به نفس نفس انداخت. نمیدونستم در نهایت قرار بود این رابطه به کجا ختم بشه اما...اما دلم میخواست تا خود صبح ادامه پیدا بکنه. این همون چیزی بود که من همش بهش فکر میکردم. چشمهامو وا کردم و بهش خیره شدم. سوال توی نگاه های هردومون این بود. میتونه بیشتر پیش بره یا نه!؟ 🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید👇👇👇 https://t.me/+LDBpGCkYgs9iNjU0 https://t.me/+LDBpGCkYgs9iNjU0 @mofidmozer🌻

اگه کودک ۲ تا ۸ ساله داری ❌اشتباه این والدین رو شما تکرار نکن. اگه در ۳ سال گذشته والدین ، پیش دبستانی ها و مدارس  این بازی ها رو انجام میدادن هیچ دانش آموزی با ضعف آموزشی نداشتیم⛔️ . ❎اطلاعاتی رو بهت یاد میدم که حتی در دانشگاه بهمون یاد ندادن . ✔️همین الان وارد لینک شو و دوره رایگان پیشگیری از اختلالات یادگیری رو استفاده کن 👇👇👇 https://t.me/+UZqtYBhqapZzwFsL

ربات #همستر مثل #نات_کوین اعلام کرد که به زودی لیست میشه و قیمت میگیره اگر فرصت استفاده از نات کوین رو از دست دادید این فرصت
ربات #همستر مثل #نات_کوین اعلام کرد که به زودی لیست میشه و قیمت میگیره اگر فرصت استفاده از نات کوین رو از دست دادید این فرصت دوباره برای استخراج رو از دست ندید کافیه ربات رو استات کنید و بعد مراحل کلیک‌کردن رو پیش برید لینک استارت ربات: https://t.me/hamsteR_kombat_bot/start?startapp=kentId5710953248

ربات #همستر مثل #نات_کوین اعلام کرد که به زودی لیست میشه و قیمت میگیره اگر فرصت استفاده از نات کوین رو از دست دادید این فرصت
ربات #همستر مثل #نات_کوین اعلام کرد که به زودی لیست میشه و قیمت میگیره اگر فرصت استفاده از نات کوین رو از دست دادید این فرصت دوباره برای استخراج رو از دست ندید کافیه ربات رو استات کنید و بعد مراحل کلیک‌کردن رو پیش برید لینک استارت ربات: https://t.me/hamster_kombat_Bot/start?startapp=kentId6596057101

ربات #همستر مثل #نات_کوین اعلام کرد که به زودی لیست میشه و قیمت میگیره اگر فرصت استفاده از نات کوین رو از دست دادید این فرصت
ربات #همستر مثل #نات_کوین اعلام کرد که به زودی لیست میشه و قیمت میگیره اگر فرصت استفاده از نات کوین رو از دست دادید این فرصت دوباره برای استخراج رو از دست ندید کافیه ربات رو استات کنید و بعد مراحل کلیک‌کردن رو پیش برید لینک استارت ربات: https://t.me/hamsTer_kombat_bot/start?startapp=kentId1031253232

ربات #همستر مثل #نات_کوین اعلام کرد که به زودی لیست میشه و قیمت میگیره اگر فرصت استفاده از نات کوین رو از دست دادید این فرصت
ربات #همستر مثل #نات_کوین اعلام کرد که به زودی لیست میشه و قیمت میگیره اگر فرصت استفاده از نات کوین رو از دست دادید این فرصت دوباره برای استخراج رو از دست ندید کافیه ربات رو استات کنید و بعد مراحل کلیک‌کردن رو پیش برید لینک استارت ربات: https://t.me/hamsteR_kombat_bot/start?startapp=kentId5710953248

💍انگشتر های موکل دار 🖤جادو سیاه تضمینی 🔮جادو طول عمر و سلامتی بیماران لاعلاج 👰🤵 بخت گشایی فوری و تضمینی ❤️💑بازگشت معشوق سریع و ابدی تا ازدواج 😈تسخیر جن و ارواح و احضار انها 💰جادو ثروت تضمینی 🕯فرکانس ثروت در کائنات هستی 🔮آینه بینی . ستاره بینی . گوی بینی 👨‍🎓جادو سقراط برای موفقیت درتحصیل 🤰بارداری و پایان نازایی 9sh https://t.me/joinchat/AAAAAE57mXt6dkjF0iovog

💍انگشتر های موکل دار 🖤جادو سیاه تضمینی 🔮جادو طول عمر و سلامتی بیماران لاعلاج 👰🤵 بخت گشایی فوری و تضمینی ❤️💑بازگشت معشوق سریع و ابدی تا ازدواج 😈تسخیر جن و ارواح و احضار انها 💰جادو ثروت تضمینی 🕯فرکانس ثروت در کائنات هستی 🔮آینه بینی . ستاره بینی . گوی بینی 👨‍🎓جادو سقراط برای موفقیت درتحصیل 🤰بارداری و پایان نازایی 8sh https://t.me/joinchat/AAAAAE57mXt6dkjF0iovog

اتاق ثبت و ذخیره اثر انگشت افراد در اسکاتلندیارد (پلیس انگلیس) قبل از اختراع کامپیوترها @mofidmozer🌻
اتاق ثبت و ذخیره اثر انگشت افراد در اسکاتلندیارد (پلیس انگلیس) قبل از اختراع کامپیوترها @mofidmozer🌻

👩‍❤️‍💋‍👨 بازگشت معشقوق و یا همسر ۱۰۰ درصد تضمینی 👰‍♀🤵‍♂ بخت گشایی و جفت روحی تضمینی 🖤جادو سیاه 🕯 باطل کردن انواع سحر و جادو و طلسم 💰 رزق و روزی و ثروت ابدی 🔓🔑 راهگشایی و مشگل کشایی 🔮 موکل قابل دیدن با آموزش 🪞 آینه بینی با موکل گفتن کل زندگی شما  💍 انگشترهای  موکل دار تضمینی 🫀👅 تسخیر قلب و زبان بند قوی 🧞‍♀ احضار هر فردی که مدنظر باشد 🎓قبولی در آزمون و کنکور و استخدامی  7sh https://t.me/joinchat/AAAAAE57mXt6dkjF0iovog https://t.me/joinchat/AAAAAE57mXt6dkjF0iovog

از میگرن رنج میبرید مسکن نخورید؛ آلوئه ورا استشمام کنید استشمام ترکیبات موجود در آلوئه ورا موجب تسکین درد عضلات سر و گردن میش
از میگرن رنج میبرید مسکن نخورید؛ آلوئه ورا استشمام کنید استشمام ترکیبات موجود در آلوئه ورا موجب تسکین درد عضلات سر و گردن میشود میتوان به صورت موضعی از ژل آلوئه ورا استفاده کرد @mofidmozer🌻

🔮طلسم دفع بیماری🪄 💒بازگشت معشوق و بخت گشایی و رضایت خانواده💍 💵طلسم مفتاح النقود جذب ثروت و مشتری 💎 🧿باطل السحر اعظم و دفع همزاد و چشم زخم ❤️‍🔥زبانبند و شهوت بند در برابر خیانت❤️‍🔥 ✅تمامی کارها با ضمانت نامه کتبی و مهر فروشگاه 🔴 لینک کانال و ارتباط با استاد👇 https://t.me/telesmohajat 💫گره گشایی،حاجت روایی و درمان ناباروری زوجین در سریعترین زمان 👤مشاوره رایگان با استاد سید حسینیak6👇 🆔@ostad_seyed_hoseyni ☎️  09213313730 ☯ @telesmohajat

راه‌های مقابله با آلرژی بهاره چیست؟ رئیس انجمن آسم و آلرژی ایران:توصیه می‌شود با بستن پنجره اتاق به ویژه در هنگام خواب و استر
راه‌های مقابله با آلرژی بهاره چیست؟ رئیس انجمن آسم و آلرژی ایران:توصیه می‌شود با بستن پنجره اتاق به ویژه در هنگام خواب و استراحت یا با بستن شیشه خودرو تماس با گرده‌ها را کاهش دهند. در هنگام وزیدن باد و طوفان کمتر در فضای باز بروند یا ورزش کنند و با زدن ماسک در فضای باز از نفوذ گرده‌ها به بینی و راه‌های هوایی تا حدودی جلوگیری کنند. مبتلایان می‌توانند با تجویز پزشک معالج از دارو‌های ضدحساسیت مناسب نظیر آنتی‌هیستامین و یا دارو‌های ضد احتقان بینی و یا اسپری ضد آسم استفاده کنند. @mofidmozer🌻

#امتحان_زندگی #قسمت255 لینک قسمت اول👇👇👇 https://t.me/mofidmozer/85128 خیره شد به من و گفت: می بینی ، تو هیچ زمانی ، هیچ مادری نمی تونه منکر مادریش شه، نمی تونه واقعیتی رو پنهون کنه مگر اینکه به نفع و صلاح بچه اش باشه. مادرت هم فقط و فقط بخاطر تو بود که این درد رو تحمل کرد و دم نزد. "یلدا" غیرقابل باور بود اما همه چیز درست بود. مردی که روبروم بود همون مردیه که یک روز من بوسه زده بودم به پیشونی اش، مگه این مرد همونی نبود که خودم قبل از دفن دیده بودم؟ پس اینجا چکار می کرد؟ تمام اتفاقات این دو روز تو ذهنم رژه میرن. هیچ چیزی قابل باور نیست. دو روز بود که از زیر نگاهش فراری بودم. هنوز هم باورم نمی شد که مردی که روبروم نشسته وزل زده به من امیر علیه. من از امیر علی فرار میکردم و امیررضا از من حرف نمیزد. دو ماهه دیگه قرار بود سومین سالگرد شهادتش باشه. اصلا چی شد که امیر علی اینجا ست؟ درست فکر کردم... ده روز پیش بود. امیررضا با تلفن غریبه ای بهم ریخت عصبی شده بود. یهو لبخند میزد و یک باره اخم میکرد. دیگه به من سر نمیزد. پنج روز پیش بالاخره لب باز کرد. لب باز کرد اما چیز خاصی نگفت. فقط گفت ممکن وقتی برگردم زندگیمون عوض شه. ممکنه خیلی عوض شه. خودت رو آماده کن. همین. رفت و دو روز پیش برگشت. برگشت و من وقتی با خوشی در رو براش باز کرده بودم خشکم زده بود. نگاهم روی دو مرد روبروم در گردش بود. فکر می کرد خوابه... شاید هم توهم. خواستم در رو ببندم که صداش بلند شد: سلام خانوم؟ خودش بود. همون لحن و همون صدا. می خواستم بگم نکنه من مردم که امیررضا رو به اون گفت: شوکه شده، به هیچکی خبر ندادم می خواستم اول خودم ببینمت و مطمئن شم ، واقعیت داره چیزی که بهم گفتن. امیر رضا چی می گفت؟ دیوونه شده بودیم نکنه؟ دوباره چشم گردوندم تو صورتش... لاغر شده بود...صورتش تیره تر از همیشه اما چشمهاش همون رنگ بودند. اونی که دفن کردیم چشماش چه رنگی بودند؟ اون که چشماش بسته بودند؟ نمیدونم چی شد اما مثل اینکه از حال رفته بودم چون وقتی به خودم اومدم که روی مبل بودم و امیررضا با یه لیوان آب قند جلوم نشسته بود و امیرعلی تو بغل عزیز بود. عزیز گریه می کرد و با ضجه خدا رو شکر می کرد. تو کوچه غوغا شده بود. نصف مردم کوچه تو خونه بودند و شاید فکر می کردند که معجزه شده. مرده زنده شده بود. خب معجزه هم بود دیگه، مگه نه؟ شایدم نبود. دو روز گذشته بود و هنوز نفهمیده بودم چی شده، شاید هم مهم نبود. مهم بود. فقط اونقدر شوک بودم که حتی باهاش یه کلام حرف هم نزده بودم. سه روز که از برگشتنش گذشت از سکوت من گله کرد. همگی تو هال دور هم نشسته بودیم. آخر شب بود و همین نیم ساعت قبلش مهمونهایی که برای دیدن امیرعلی اومده بودن رفتن حتی عمه منیر هم اومده بود. خدا رو شکر حرفی نزد. شاید حاج محمد گفته بود چیزی نگه. نمیدونم اما هیچ کس حرفی نمیزد. مشغول جمع کردن استکانها که شدم گفت: یلدا بیا بشین بعدا جمعشون می کنیم. نگاهم چرخید روی حاج محمد عزیز و در آخر امیررضا که بی قرار نگاهم میکرد. با فاصله که کنارش نشستم لبخند تلخی زد و گفت: فکر می کردم خوشحال بشی. خوشحال بودم. اما گیج هم بودم. مثل کسی که قرار بود به دست خودش عزیزش رو دار بزنه سرگشته و حیرون بودم. همه یه ترس تو چشماشون بود و نمیدونم امیرعلی این ترس رو می دید یا نه؟ بلند شد که عزیز گفت: برو دخترم من جمع می کنم. شاید انتظار داشتن من حرف بزنم شاید هم می خواستن حرفی نزنم. اما امیررضا نگاهش تهی شده بود. چهره اش بی رنگ شده بود. از کنارش که گذشتم حس کردم دستاش مشت شدند. نگاه ازم گرفت و سمت اتاقش رفت. پله ها رو آروم بالا رفتن میخواستم فقط کمی ، وقت بیشتر داشته باشم. در رو باز گذاشت. وارد شدم. در رو بست. رفت سمت آشپزخونه و من میون سالن کوچیک خونه امون در مونده و بی پناه کنار مردی بودم که یه روزی پناهم بود. ❌رمان داغ و هیجانی #عشق_سرزده به بدنم خیره شد... این خیرگی منو به نفس نفس انداخت. نمیدونستم در نهایت قرار بود این رابطه به کجا ختم بشه اما...اما دلم میخواست تا خود صبح ادامه پیدا بکنه. این همون چیزی بود که من همش بهش فکر میکردم. چشمهامو وا کردم و بهش خیره شدم. سوال توی نگاه های هردومون این بود. میتونه بیشتر پیش بره یا نه!؟ 🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید👇👇👇 https://t.me/+LDBpGCkYgs9iNjU0 https://t.me/+LDBpGCkYgs9iNjU0 @mofidmozer🌻

🧞‍♀طلسم جدایی بین دو نفر ۲۴ ساعته 🧞‍♀بازگشت معشوق و بختگشایی 🧞‍♀دفع_دعا و جادو و چشم نظر 🧞‍♀فروش_ملک و آپارتمان معامله 🧞‍♀جذب پول و رونق کسب و کار 🧞‍♀گره_گشایی در مشکلات زندگی 💥جهت عضو شدن و دیدن رضایت مشتریان روی لینک زیر کلیک کنید👇👇 https://t.me/telesmohajat ♦️همین الان پیام بده¹⁶👇👇👇👇👇 ارتباط مستقیم با استاد سید حسینی 🆔@ostad_seyed_hoseyni@telesmohajat