Vigilante shit
Open in Telegram
Some actress asking me what happened, you That's what happened, you
Show more240
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
آه موجود نه چندان عزیزِ سادهی من. اگه در برابر رفتارها و کارهات چیزی نمیگم به معنی این نیست نفهمیدم چی کار داری میکنی، فقط دیگه مدتهاست اونقدر ارزشمند نیستی که بهت پرداخته. الکی تقلا نکن. خنده دار به نظر میرسه.🙏🏼
هفتم اسفند، آخرین روز 19 سالگی. این دفعه هم شلوغم. ولی نه اونقدر شلوغ که ندونم فردا تولدمه. با دوستایی که پارسال این موقع باهاشون تقریبا هیچ ارتباطی نداشتم، پلاتو بازی میکردم. گزارش کار آزمایش نوشتم، جزوۀ جانورشناسی مینویسم. سطح استرس زندگیم مثل پارسال روی 1000 نیست. به طرز قابل توجهی از لحاظ رفتاری آروم ترم. هوا خیلی سرده ولی برف نمیاد. امروز دانشگاه ها تعطیل شد. خوشحال نشدم چون برای درس های امروزم و دیدن دوست های جدیدم روز قبل تولدم ذوق داشتم. اونی که میخواستم با دیدن برف یادم بیفته رو فردا میبینم، اونی که پارسال ازش تبریک تولد نگرفتم وناراحت شدم رو عید از زندگیم حذف کردم، امسال چیز شخصی ای رو اینجا به اشتراک نمیذارم، امسال برای خودم هدیه تولد نگرفتم به جاش ناخنام رو درست کردم. نوزده سالگی پر فراز و نشیب ترین تجربۀ یک سالۀ زندگیم تا به امروز بود. چندان باهام مهربون نبود اما زیبایی های زیادی داشت پس دوستش دارم و ده سال دیگه احتمالا ازش به نیکی یاد کنم. به امسال که نگاه میکنم متوجه میشم یک سال چقدر زیاده. چقدر اتفاقات زیادی میفته و چقدر ثانیه به ثانیه اش غیرقابل پیش بینی پیش میره.
صداهای رندوم ذهنم از هایلایت های امسال؟
کتابفروشی ترکیه، پیرهن لب ساحل، کنکور، غم چیزهایی که بعدا درمورد اون روز فهمیدم، درس خوندن با مهرنوش، تبادل کادو تولد، امتحان نهایی ها با مهدیه و مهرنوش، اضطراب نتایج، یه سر برم خونه مهرنوش درد و دل کنیم، باهم بریم انقلاب، 20 اکتبر، 22 اکتبر، اولین روز دانشگاه، اولین کار آزمایشگاه، دانشگاه بارونی، غروب دانشگاه، غیبت خانواده پدری با مهرا، لاکای جینکس رو میخوام، واسه ناخنای جدیدم ذوق کن، دوستات سیگار نمیکشن اذیت نشی، گرین دوست داشتنی، بچپیم تو ماشین پارمیس، تو سلف با فاطمه حرفای مهم بزنیم و چای بخوریم، 4 بطری اب معدنی، چیزکیک شیرینی امتحان، درد و دل با مبینا از ظهر تا نصفه شب، همه امون توی یه ون، انتخاب واحد وحشتناک، نمیخوام زود بگذره چون...، تو گروه رکورد بزنیم، ترمینال زیر بارون بخندیم، اگه 25 تومن داشته باشی چیکارش میکنی، ملینا من قرمز پوشیدم، هرچی تو بگی، مهراد مال، میگه تو که هیچوقت کم نمیاری، میگه حیفی؛ نمیخوام ناراحت ببینمت، جورش میکنم نگران نباش، تو خیلی ارزشمندی، به وجودت افتخار میکنم...
سال دیگه روی همین پیام ریپلای میکنم. ببینیم روز قبل تولد در چه حالیم؟
تاسیان سریالی بود که کارگردانیش رو تحسین میکردم. قاب های رنگی و زندهای داشت، وقتی نگاهش میکردی میدیدی که زندگی در جریانه. به دلم مینشست. حالم رو هم خوب میکرد. واقعا حیف. خیلی حیف. حقیقتا ناراحتم.
“You weren’t always a vampire, were you?” he began.
No,” answered the vampire. “I "was a twenty-five-year-old man
when I became a vampire, and the year was seventeen ninety-one.”
اگه شماهم صدای لویی رو شنیدید، سلام بهتون.😭✨
خلاصه که هم شانهات رو دیر بیاری سرمو باد میبره، هم دیر کنی نیمهی عاشق ترم رو باد میبره. مجبور میشی با همین نیمهی معمولی ساده بسازی که کمتر اهمیت میده. همیشه نمیشه به آدمها حق داد، گذشت و سعی کرد مهم نگهشون داشت. یه موقعی یهو میبینی نیمهی عاشق ترت رو باد برد.
(شعرش رو خواستید، یذرهاش رو تو چنل سرچ کنید هست.)
یه شعر جذابی بود میگفت:
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد
دیر کردی، نیمهی عاشق ترم را باد برد
و واقعا یه سری از مشکلات اساسیای که با آدمها پیدا میکنم همین دیر کردنه.
دیر نگران میشی؛ وقتی که دیگه نگران شدن و نشدنت مهم نیست و ارزشی نداره.
دیر میترسی؛ هر اتفاقی که باید ازش میترسیدی قبلا افتاده.
دیر به فکر میفتی؛ اون وقتی که باید خودت رو زیر سوال میبردی داشتی بقیه ر متهم میکردی.
دیر عصبانی میشی؛ از دست خودت یا من، چون خیلی گذشته و دیگه احمقانه به نظر میاد.
دیر اعلام حضور میکنی؛ موقعی که در به در دنبالت بودم کجا بودی؟
دیر دنبالهاش رو میگیری؛ تموم شد داستان. دنبالهی چی رو گرفتی؟
دیر میگی بیا صحبت کنیم؛ دیگه حرفی برای گفتن وجود نداره.
دیر میخوای بشنوی؛ موقعی که فریاد زدم، نشنیدی.
دیر عذرخواهی میکنی؛ دیگه ناراحت نیستم. اون ناراحتی موند و موند و موند و حالا دیگه اهمیتت رو از دست دادی.
دوستای گلم، فیلمهای رومنس کمدی کلیشه ای آمریکایی هوس کردم. چی در دست و بالتون دارید؟
مرگ ایوان ایلیچ، نوشتهی تولستوی
رمان کوتاهیه که طی دو سه روز گذشته خوندمش. حدودا صد صفحهاست. همونطور که مشخصه، کلاسیکه. تجربهی مرگ تدریجی و پایان یافتن زندگی یه انسان شریف و سرشناسی به نام ایوان ایلیچ رو روایت میکنه. سه فصلِ آخر کتاب تاثیر جذابی روی دیدگاهتون نسبت به تمام تفکرات و گفتههای آقای ایوان ایلیچ در طول کتاب و همچنین به مرگ و زندگی و انسانهای عزیز اطرافتون داره.
تجربه خوبی بود.🥤
جذابیت زندگی بزرگسالی اونجاییه که دیگه همه چیز رو با همه شیر نمیکنی. یه بخش زیادی هست که دوست داری پرایوت نگهش داری. یه چیزهایی هست که با انسانهای نزدیک هم شیر نمیکنی. بعد کلا میرسی به یکی دو نفر، همون یکی دو نفر برای دیتیلهای زندگیت کافیان.✨
ولی جدی، خیلی داستان جذابیه. و کتاب روون و قشنگی داره. واقعا دلم میخواد بتونید بخونیدش چون به زیبایی سریالشه یا حتی زیبا تر.✨ و با جزئیات خیلی بیشتر.
سلام خوشگلا، چطورید؟ کار ترجمهی کتاب اول، interview with the vampire رو شروع کردم. نصف کتاب که ترجمه بشه، که احتمالا تا هفتهی دیگه نهایتا کار ببره، آپ کردنش رو استارت میزنم. امیدوارم واقعا بخونید وگرنه جیغ میزنم.🥹😂
