سانتاماریای عزیزم
Open in Telegram
1 523
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 523
سانتاماریای عزیزم! سلام. از آخرینباری که برایت نوشتم مدتها میگذرد. توصیف حال دشوار است. نه کلمات کافیاند، نه من توان دارم. عجیب است. حال دنیا عجیب است. همه در عذابیم. انگار که تاوان میدهیم. آینده و امید مفاهیمی رنگباخته شدهاند. در این میانه اما عادت وحشتناکترین حالت است. عادت به این وضع یعنی فکر نکردن دربارهی چرایی مصیبت. و فکر نکردن دربارهی چرایی مصیبت یعنی مرگ انسانیت پیش از مرگ انسان.
1 523
سانتاماریای عزیزم! آغاز راه رستگاری انسان، زمانیست که تمامقد با خودش رو به رو میشود.
1 523
سانتاماریای عزیزم! گویی در این زمانه، هر عشق آتشینی به گونهای زاییدهی خیانتیست.
1 523
امشب متوجه موضوع عجیبی شدم سانتاماریا. تمام مردانی که تا به حال دوستم داشتند، شباهت خاصی به هم دارند. نمیتوانم تشخیص بدهم که این اشتراک دقیقاً چیست. حالتیست در نگاهشان. نمیدانم.
1 523
من هیچگاه واقعاً فریب نخوردم سانتاماریا. چندبار تصمیم گرفتم که فریب بخورم، چون خسته شده بودم از تنهایی. آگاهانه فریب خوردن را دوست ندارم.
1 523
سانتاماریای عزیزم! تجربهها، هرچند تلخ، توان سد شدن در برابر سیل احساسات را ندارند.
1 523
نوشتم که کاش نمیگذاشتی فرو رفتن علاقه را ببینم، کاش نمیگذاشتی دوست داشتن اینقدر در نظرم حقیر شود. و تمام دردم همین بود سانتاماریا.
1 523
سانتاماریای عزیزم! انگار مرا در یک حوض کوچک انداختهاند و میگویند که باید شنا کنی.
1 523
در یک صبح سرد و سفید زمستان، یک عصر خنک و خشک پاییز، یک ظهر سبز و شلوغ بهار یا یک نیمهی شب آرام و گرم تابستان، با شوق برایت از توانستن خواهم نوشت سانتاماریا. برایت از اطمینان خواستن، از دوست داشتن و از رهایی در عین تعلق خواهم نوشت. برایت از تحمل و تقلا خواهم نوشت، از دویدن و تنگ شدن نفس، از فریاد زدن، از درد شدید قفسهی سینه، از گریستن و بعد، از رسیدن و ماندن و خندیدن. خواهم نوشت که رویاها میتوانند واقعی باشند، خواهم نوشت.
1 523
سانتاماریای عزیزم! چیزی که در این لحظه دلم میخواهد، این است که بخوابم و با صدای او بیدار شوم. آری، دل.
1 523
سانتاماریای عزیزم! اگر آرمان عاشق و معشوق یکی نباشد، زندگی چیزی جز رنج خواهد بود؟
1 523
سانتاماریا! باید یاد بگیری انتخاب کنی. باید با این وسواس، با این حساسیت و با این ترس مقابله کنی. اینکه سعی کنی فرار کنی و خودت را در معرض انتخاب قرار ندهی، بیفایدهست؛ چرا که بالاخره شرایط طوری خواهد شد که لاجرم در معرض انتخاب قرار میگیری و میبینی که چهقدر با این پیشآمد، غریبی و در برابرش ضعیف.
1 523
سانتاماریای عزیزم! آدمهای اطرافت، نقش مهمی در اینکه چهقدر خودت را دوست داری، دارند.
1 523
سانتاماریای عزیزم! تنهایی، خواب سنگینی در تاریکی بود، و او آفتاب نزدیک ظهر. تند و داغ میتابید. نه میتوانستم نگاهش کنم، نه دلم میآمد پرده را بکشم. پشت به آفتاب نشسته بودم و گرم بودم. گاهی سر میچرخاندم و نگاهش میکردم، اما نور تیزش آزارم میداد و زود برمیگشتم. حالا غروب شده و دیگر خواب مرا نمیبرد.
1 523
دلم میخواهد حرف بزنم سانتاماریا. به اندازهی تمام لحظاتی که سکوت کردم، دلم میخواهد حرف بزنم.
