en
Feedback
سانتاماریای عزیزم

سانتاماریای عزیزم

Open in Telegram

می‌خواستم این‌جا سخت نگیرم.

Show more
Iran157 167The category is not specified
1 523
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
سانتاماریای عزیزم! سلام. از آخرین‌باری که برایت نوشتم مدت‌ها می‌گذرد. توصیف حال دشوار است. نه کلمات کافی‌اند، نه من توان دارم. عجیب است. حال دنیا عجیب است. همه در عذابیم. انگار که تاوان می‌دهیم. آینده و امید مفاهیمی رنگ‌باخته شده‌اند. در این میانه اما عادت وحشتناک‌ترین حالت است. عادت به این وضع یعنی فکر نکردن درباره‌ی چرایی مصیبت. و فکر نکردن درباره‌ی چرایی مصیبت یعنی مرگ انسانیت پیش از مرگ انسان.

سانتاماریای عزیزم! آغاز راه رستگاری انسان، زمانی‌ست که تمام‌قد با خودش رو به رو می‌شود.

سانتاماریای عزیزم! گویی در این زمانه، هر عشق آتشینی به گونه‌ای زاییده‌ی خیانتی‌ست.

امشب متوجه موضوع عجیبی شدم سانتاماریا. تمام مردانی که تا به حال دوستم داشتند، شباهت خاصی به هم دارند. نمی‌توانم تشخیص بدهم که این اشتراک دقیقاً چیست. حالتی‌ست در نگاهشان. نمی‌دانم.

من هیچ‌گاه واقعاً فریب نخوردم سانتاماریا. چندبار تصمیم گرفتم که فریب بخورم، چون خسته شده بودم از تنهایی. آگاهانه فریب خوردن را دوست ندارم.

سانتاماریای عزیزم! تجربه‌ها، هرچند تلخ، توان سد شدن در برابر سیل احساسات را ندارند.

نوشتم که کاش نمی‌گذاشتی فرو رفتن علاقه را ببینم، کاش نمی‌گذاشتی دوست داشتن این‌قدر در نظرم حقیر شود. و تمام دردم همین بود سانتاماریا.

سانتاماریای عزیزم! به جمله‌ی جادویی «دوستت دارم.» نیاز دارم.

سانتاماریای عزیزم! انگار مرا در یک حوض کوچک انداخته‌اند و می‌گویند که باید شنا کنی.

در یک صبح سرد و سفید زمستان، یک عصر خنک و خشک پاییز، یک ظهر سبز و شلوغ بهار یا یک نیمه‌ی شب آرام و گرم تابستان، با شوق برایت از توانستن خواهم نوشت سانتاماریا. برایت از اطمینان خواستن، از دوست داشتن و از رهایی در عین تعلق خواهم نوشت. برایت از تحمل و تقلا خواهم نوشت، از دویدن و تنگ شدن نفس، از فریاد زدن، از درد شدید قفسه‌ی سینه، از گریستن و بعد، از رسیدن و ماندن و خندیدن. خواهم نوشت که رویاها می‌توانند واقعی باشند، خواهم نوشت.

سانتاماریا! همان دل حالا بیزار است از خواسته‌ی شب گذشته‌اش. آری، دل.

سانتاماریای عزیزم! چیزی که در این لحظه دلم می‌خواهد، این است که بخوابم و با صدای او بیدار شوم. آری، دل.

سانتاماریای عزیزم! اگر آرمان عاشق و معشوق یکی نباشد، زندگی چیزی جز رنج خواهد بود؟

سانتاماریای عزیزم! هیچ‌وقت همه‌ی خودت را به آدم‌ها نشان نده.

دلم برای احساس دلتنگی تنگ شده سانتاماریا.

سانتاماریا! باید یاد بگیری انتخاب کنی. باید با این وسواس، با این حساسیت و با این ترس مقابله کنی. این‌که سعی کنی فرار کنی و خودت را در معرض انتخاب قرار ندهی، بی‌فایده‌ست؛ چرا که بالاخره شرایط طوری خواهد شد که لاجرم در معرض انتخاب قرار می‌گیری و می‌بینی که چه‌قدر با این پیش‌آمد، غریبی و در برابرش ضعیف.

سانتاماریای عزیزم! آدم‌های اطرافت، نقش مهمی در این‌که چه‌قدر خودت را دوست داری، دارند.

سانتاماریا! گاهی لازم است خطر کنی، وگرنه می‌میری.

سانتاماریای عزیزم! تنهایی، خواب سنگینی در تاریکی بود، و او آفتاب نزدیک ظهر. تند و داغ می‌تابید. نه می‌توانستم نگاهش کنم، نه دلم می‌آمد پرده را بکشم. پشت به آفتاب نشسته بودم و گرم بودم. گاهی سر می‌چرخاندم و نگاهش می‌کردم، اما نور تیزش آزارم می‌داد و زود برمی‌گشتم. حالا غروب شده و دیگر خواب مرا نمی‌برد.

دلم می‌خواهد حرف بزنم سانتاماریا. به اندازه‌ی تمام لحظاتی که سکوت کردم، دلم می‌خواهد حرف بزنم.