en
Feedback
سانتاماریای عزیزم

سانتاماریای عزیزم

Open in Telegram

می‌خواستم این‌جا سخت نگیرم.

Show more
Iran157 167The category is not specified
1 523
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
سانتاماریای عزیزم! خسته‌ام.

سانتاماریای عزیزم! چیزی برای چنگ زدن دارم، اما توان چنگ زدن ندارم. چه کسی نجاتم خواهد داد؟ سنگینی خوشایند دستی را روی شانه‌ام حس خواهم کرد؟

سانتاماریای عزیزم! از همه بدم می‌آید و بیش‌تر از همه از خودم.

سانتاماریای عزیزم! من عاشق اشتباهات آگاهانه‌ام هستم.

سانتاماریای نازنینم! فکر می‌کنم باید زندگی‌ام را عوض کنم. دلم می‌خواهد مثل یک پیرهن درش بیاورم، پرتش کنم آن‌طرف و یک پیرهن دیگر بپوشم. یک پیرهن تازه و گشادتر و راحت‌تر. این زندگی به نظرم درست شدنی نیست، یا توان و حوصله‌ی من برای درست کردن و وصله کردنش کافی نیست. به هرحال، به کمک نیاز دارم.

سانتاماریای عزیزم! گاهی چنان احساس بی‌کسی می‌کنم که دلم می‌خواهد به خیابان بروم، یقه‌ی اولین شخصی که آدم معمولی و مهربانی به نظر می‌رسد را بگیرم و بگویم کس من می‌شوی؟ کار سختی لازم نیست بکنی، فقط طعنه نزن. فقط بشنو. فقط بفهم چه می‌گویم، یا تلاش کن که بفهمی. نفهمیدی هم ادای فهمیدن در بیاور. ها؟ کس من می‌شوی؟

سانتاماریای عزیزم! نباید حرف‌های اخیرم را جدی بگیری؛ این روزها گاهی زیادی رنجور می‌شوم. حالا خوبم. به دیوار بلندی از آرزوها تکیه داده‌ام و لبخند می‌زنم، بی که بترسم، بی که ذره‌ای برای از دست رفته‌ها حسرت بخورم.

سانتاماریا! چه‌طور هم برایم اهمیت دارد، هم ندارد؟ هم دوستش دارم، هم ندارم؟ اصلاً دوست داشتن کسی که به آدم تعلق ندارد چه حاصلی جز رنج دارد؟ اصلاً چرا دوستش دارم؟ من که این‌همه وقت کسی را دوست نداشتم، حالا چرا دلم کسی را می‌خواهد که برای من نیست؟ چرا می‌خواهم سرش را به سینه بفشارم؟ چرا من همیشه دیر می‌رسم؟ چندین چرا دارم و برای هرکدام چندین پاسخ احتمالی که همه‌ی این‌ها آزارم می‌دهد.

سانتاماریای عزیزم! اگر بپرسی مشکل چیست و من چرا این‌قدر غمگینم، پاسخ می‌دهم که چون در این خانه گل و گیاهی نیست، هیچ سبز زنده‌ای نیست. احتمالاً می‌خندی و می‌گویی: «همین؟» بله همین. این کامل‌ترین جوابی‌ست که می‌توانم به چنین سوالی بدهم. این یعنی در این خانه کسی حوصله ندارد از چیزی مراقبت کند. یعنی این خانه روشنی مطلوب را ندارد. یعنی آدم‌های این خانه از هم خسته‌اند، از خودشان خسته‌اند. یعنی امید در این خانه گم شده و ما برای پیدا شدنش تلاش نمی‌کنیم. یعنی همه‌چیز آن‌قدر به هم ریخته است که انگار سامان گرفتنش محال است. هیچ گلدان بزرگی و هیچ گل زیبایی و هیچ ساقه‌ی بلندی و هیچ برگ پهنی نمی‌تواند این فاصله‌ها را پر کند.

سانتاماریای عزیزم! گاهی چنان احساس بی‌کسی می‌کنم که دلم می‌خواهد به خیابان بروم، یقه‌ی اولین شخصی که آدم معمولی و مهربانی به نظر می‌رسد را بگیرم و بگویم کس من می‌شوی؟ کار سختی لازم نیست بکنی، فقط طعنه نزن. فقط بشنو. فقط بفهم چه می‌گویم، یا تلاش کن که بفهمی. نفهمیدی هم ادای فهمیدن در بیاور. ها؟ کس من می‌شوی؟

سانتاماریای عزیزم!

بعضی‌ها تمام مراحل را به خوبی پشت سر می‌گذارند، برنده می‌شوند و بعد تا ابد آرام خواهند بود.

سانتاماریا! ایده‌ی بازی‌ها از روند زندگی گرفته شده. تلاش می‌کنی تا مشکلات را حل کنی، موانع را کنار بزنی و پیش ‌بروی، فقط مجال یک نفس راحت داری و بلافاصله باید مرحله‌ی بعد که قاعدتاً سخت‌تر است را شروع کنی.

سانتاماریای عزیزم! بعضی روزها، بعضی لحظات و بعضی احساسات، ارزش زنده بودن و تجربه کردن را دارند، ارزش انتظار و تلاش را دارند.

من دچار نوسانم سانتاماریا! لحظه‌ای تماماً خواستنم، لحظه‌ای سراپا امتناع. روزی دوست می‌دارم و می‌خندم و سرشارم، روزی منزجر و بدخلق و خالی‌ام. اما در همه حال، نیاز دارم که دوست داشته شوم.

سانتاماریای عزیزم! چیزی فراتر از وصل وجود دارد، و آن عشق است.

سانتاماریای عزیزم! در خواب هم نمی‌دیدم نیم‌شبی را که تنها کنار خیابان گریه کنم. در هر ساحتی که احساس قدرت کنی، همان‌جا زمین می‌خوری.

سانتاماریای عزیزم! به جمله‌ی جادویی «دوستت دارم.» نیاز دارم.

سانتاماریای عزیزم! من خیلی چیزها را می‌دانم و همین جرم من است.

سانتاماریای عزیزم! آدم‌های خوب لزوماً عاشقان خوبی نیستند.