320
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-630 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+3
in 0 channels
Get PRO
July '260
in 0 channels
Get PRO
June '26
+9
in 0 channels
Get PRO
May '26
+19
in 3 channels
Get PRO
April '26
+8
in 0 channels
Get PRO
March '26
+9
in 1 channels
Get PRO
February '26
+9
in 2 channels
Get PRO
January '26
+11
in 0 channels
Get PRO
December '25
+6
in 0 channels
Get PRO
November '25
+11
in 0 channels
Get PRO
October '25
+17
in 0 channels
Get PRO
September '25
+18
in 1 channels
Get PRO
August '25
+18
in 0 channels
Get PRO
July '25
+11
in 1 channels
Get PRO
June '25
+128
in 0 channels
Get PRO
May '250
in 1 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '250
in 0 channels
Get PRO
January '250
in 2 channels
Get PRO
December '24
+4
in 0 channels
Get PRO
November '24
+4
in 0 channels
Get PRO
October '24
+5
in 0 channels
Get PRO
September '24
+7
in 0 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 1 channels
Get PRO
June '240
in 2 channels
Get PRO
May '24
+2
in 0 channels
Get PRO
April '24
+5
in 1 channels
Get PRO
March '24
+14
in 0 channels
Get PRO
February '24
+6
in 1 channels
Get PRO
January '24
+253
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
«... و همچون آرزویی، این کلمات تسلیمآمیز را تکرار کردم:
خیلی ساده، همان چیزی که هستم، مرا زنده نگه میدارد.»
-خورخه لوئیس بورخس
| 2 | فرار کردن از چیزها؛ وقتی دارند چهار دستوپا دنبالت میکنند و هربار سعی دارند بافتِ ضعیف موهایت را از پشت بگیرند، چیزی را عوض نمیکند.
باید بایستی و بگذاری چیزهایی که نمیدانی چیز هستند یا اتفاق یا پدیده یا عصر پنجشنبه یا غروب جمعه یا صدای گریهی پسر همسایه در صبح شنبه، یا جیغ دختر همسایه در ظهر پنجشنبه، هلات بدهند.
موهایت را محکم بگیرند، به سرت مشت بکوبند و ترا با خودشان ببرند.
ترا بیاندازند وسط چیزهای دردآورِ ناشناختهی خفهخونکنندهای که روزها با اکراه و اجبار زندگیشان کرده بودی و فقط آخر شبها به آنها فکر کرده بودی و آرام گریسته بودی.
آرام گریسته بودی؛ پس از مکثی کوتاه، بالشات را پشت و رو کرده بودی و به گریستن ادامه داده بودی. آنقدر که نفهمیده بودی کی خوابت برده بود. در خوابت به خوابیدن فکر کرده بودی و به اینکه وقتی خوابیده بودی؛ شب تمامقد پشت پنجره ایستاده بود.
به شب فکر کرده بودی. به سیاهیِ مسمومی که در تمام شریانهایش تزریق شده بود. به اینکه چرا شب میتوانست روز باشد و نیست.
دست از فرار کردن برداشته بودی. مشتی از موهایت روی زمین ریخته بود. همانگونه که ایستاده بودی؛ با تمام چیزهای ناشناختهی اطرافت به شب فکر کرده بودی. | 87 |
| 3 | «انتظار استواربودن حرفهای تو در دنیایی که همهچیز آن در حال سقوط است، بزرگترین خطای من بود.» | 87 |
| 4 | هیچ چیزی شاعرانه تمام نمیشود. تنها تمام میشود و ما شعرش میکنیم. اینهمه خون هیچوقت زیبا نبوده است. فقط سرخ بوده است، سرخ!
-کیت روکوفسکی | 153 |
| 5 | «وقتی که در زدیم و نبودی، کسی نبود، برگشتیم. من از نبودت آزاد برگشتم. آزاد و همچنین آرام، از اینکه دردِ روبهروشدن به تو بر دردهای دیگرم هوار نشد، گنگام نکرد... در بسته بود. در بسته ماند. برگشتیم.»
• نامه به سیمین / ابراهیم گلستان
@letterssto | 44 |
| 6 | پنجره به حواشی خانه
پشت میکرد بیصدا، هر روز
آنچنان که ملال و دلتنگی
بیهوا میگرفت در بر، روز
جهتی را اشاره میکردند
عقربهها، که ناشناخته بود
باز این مرتبه چه آشوبی
پرورانیده بود در سر، روز؟
چینبهچین خاطره تکان میداد
پردهی مضطربتر از دیروز
ردِ انگشتِ شب به جا مانده است
پشتِ که ایستادی آخر، روز؟
بوی نم در میان الماری
از نفسهای خانه بالا رفت
خنده را آینه که میبلعید
رعشه میزد تمامْ پیکر، روز
غرقِ ناگفتههای کتری، با
تبِ لالِ اجاق گازی بود
آشپزخانهای که داغش را
سالها بوده است از بر، روز
روی میزی که از نفس خالی است
چای آرام از دهان افتاد
رژِ کمرنگِ دخترانهای شد
ماند بر استکانِ لبپر، روز
#فاطمه_عصمتیان | 88 |
| 7 | 458_86564599041752.mp3 | 98 |
| 8 | «نه، این من نیستم. دیگری است که عذاب میکشد. من هرگز نمیتوانستم اینهمه را تاب آورم.» | 141 |
| 9 | دشمن شادکام بسیارند
دوستی غمگسار بایستی
-مولانا | 179 |
| 10 | Sogand Ey Zendegi.mp3 | 190 |
| 11 | من همینجا که هستم میمانم. منتهی قدری غمگینتر از معمول، قدری آسیبدیدهتر، زیرا تو از همیشه به من نزدیکتر هستی و در عین حال دور از دسترس.
• فرانتس کافکا / نامه به فلیسه
@letterssto | 59 |
| 12 | برای صبحِ جمعه | 147 |
| 13 | «زنی روی این زمین نیست
که زخمِ نخستیناش را
فراموش کند.» | 266 |
| 14 | تمنا عزیزم،
اینها واژههای بازیافتهی است که پس از غرق شدن در دنیای عمیق و ضد مردسالار این داستان به ذهنم رسیدند؛ به این امید که از مقصود نویسنده دور نیفتاده باشم. مواجهه با تصویر مردانی که دور سماور نشستهاند و در آرامشی ساختگی برای سرنوشت زنان قانون وضع میکنند، برایم تنها یک خوانش ادبی نبود؛ خود به تنهایی بیدارکننده تلخترین خاطرات زندگیام بود.
تصویر آن سماور، مرا به سالهایی برد که پدرم در جمع مردان فامیل، همواره با برچسب بیغیرت سرزنش میشد؛ تنها به این جرم که دخترانش را به مکتب میفرستاد و به آزادیشان احترام میگذاشت. پدرم که تحت تأثیر این فشارهای خردکننده بود، شبها با برافروختگی به خانه بازمیگشت و با مادرم درگیر میشد. میگفت: «باید دختران را از مکتب بیرون کنیم، این همه آزادی برای یک زن منطقی نیست!»
و دقیقاً در همین نقطهی تاریک، مقاومت پنهان مادرم آغاز میشد؛ مقاومتی از جنس همان پچپچهای پنهانی، و صدای گریههای زنان پایان داستان. چه شبها که مادرم در خلوت خود گریست، اما یکتنه در برابر هجوم سنتی که میخواست ما را خانهنشین کند، ایستادگی کرد. او جنگید تا حق تحصیل و گشتوگذار آزاد در جامعه را برای دخترانش حفظ کند.
امروز با خواندن داستان «گوش» میبینم که آن «پنبهها»، همان حرفها و سنتهایی بودند که میخواستند ما را کر و بیعاملیت کنند. اما مقاومت چنین زنانی که مینویسند امیدوارم میکند، که حتی در خفقانآورترین اتاقها نیز میتوان گوش سپرد، هویت خود را حفظ کرد و تسلیم استبداد سپیدی پنبهها نشد.
عزیزم، این داستانات، آینهی زیستهی همهی ماست.
ممنون از تو که مینویسی. ❤️ | 285 |
| 15 | سوسک و خندهی پوچی
حضور سوسک و شاخکهایش در اتاق، آینهای از وضعیت خود دختر است؛ هر دو در شکاف دیوارها و در انزوای مطلق زندگی میکنند. اما جملهی حشره که میگوید: «همه چیز برای جواب دادن به تو وجود ندارد.»، تیر خلاصی به نگاه آرمانگرایانه دختر است؛ اعترافی به اینکه جهان بیرون، فراتر از ارادهی اوست. خندهی ناگهانی دختر در این لحظه، آخرین نشانهی مقاومت زیستی او در برابر هضم شدن کامل در پنبههاست؛ خندهای تلخ به پوچی مفرط موقعیتی که در آن گرفتار شده است.
داستان با تصویری ایستا، سرد و سنگین پایان مییابد. دختر روی زمین سرد نشسته است؛ او دیگر نمیپرسد، اعتراض نمیکند و در تودهی پنبهها حل شده است. با این حال، پایانبندی داستان یک هشدار انتقادی عمیق در خود دارد: او هنوز «گوش میدهد».
در دنیایی که حقیقت توسط اتاقِ بغلی مصادره شده و نشنیدن، بیش از شنیدن معنا تولید میکند، «سکوت و گوش سپردن پنهانی» به صدای زنان دیگری که از طریق شکاف سقف پچپچ میکنند، یا پنهانی چیزی مینویسند آخرین سنگر مقاومت است. این تنها راه حفظ هستهی سخت هویت در برابر هجوم پنبههای استبداد است. این اثر، مرثیهای است بر صداهایی که بدل به سکوت شدند، اما در بطن همان سکوت، تاریخ رنج خود را روایت میکنند. | 167 |
| 16 | معماری سکوت و بازنمایی ستم سیستماتیک بر زنان
ادبیات پایداری و انتقادی همواره طنینانداز صداهای خفهشدهای است که در زیر لایههای زمخت سنت و قوانین تحمیلی دفن شدهاند. داستان «گوش» نوشتهی تمنا مهرزاد، برشی تکاندهنده و نمادین از زیست سرکوبشدهی زنانه در جغرافیای هرات است؛ بازنمودی عینی از جامعهای که در آن، زنان بهطور مداوم طرد شده و عاملیت خود را از دست میدهند. این اثر با بهرهگیری از جادوی استعاره و زبانی به سردی و گزندهگی ساختاریهای قدرت موجود مردسالار، به کالبدشکافی آن دست خشونتهای نرم و هنجارهای نامرئی میزند که هویت انسان را مسخ و استحاله میکنند.
نوشتار حاضر، فارغ از نقد مفاهیم (که پیشتر در جمعی دوستانه به آن پرداختهام)، رویکردی ساختارگرایانه و انتقادی دارد تا فرم روایی، زاویه دید، موضوع و درونمایههای عمیق این داستان را واکاوی کند.
داستان از زاویه دید «دانای کل محدود به ذهن قهرمان» (سومشخص محدود) روایت میشود. نویسنده با خلاقیت تمام، ما را در اتاق طبقه دوم و در درون ذهن دختری اسیر نگه میدارد.
اما چرا سوم شخص محدود؟ این انتخاب فرمی، مستقیماً در خدمت درونمایه داستان است. ما جهان را از بیرون میبینیم، اما تنها از مجرای حواس، چشمدیدها، رنجهای محیطی و وضعیت وجودی دخترک. راوی هرگز به ما اجازه نمیدهد به اتاق مردان در طبقه اول یا خلوت پیرزن در طبقه بالا سرک بکشیم؛ ما نیز مانند قهرمان داستان، در همان اتاق نمناک زندانی هستیم و جهان بیرون را تنها از طریق «صداها» بازشناسی میکنیم. این تکنیک، حس خفقان و انزوای مطلق را در ساختار فرمی داستان بازتولید میکند.
پیرنگ داستان بر پایه یک سیر نزولی از «پرسشگری و حرکت» به سمت «سکوت و تثبیت» بنا شده است؛ هندسهای که خود را در چهار پردهی اصلی نمایان میسازد:
پرده اول؛ بازنمایی زخم نخستین: این پرده روایتگر گذشتهی دختر است؛ دورانی که با عصیان، کنجکاوی و «چرا» گفتن همراه بود. پاسخ سیستم به این پرسشگری، خشونتی عریان و فیزیکی است: «مشت مرد تنباکویی». این مشت، نماد دست مقتدر گفتمان مردسالار سرمایهداری است که در اولین گام، توانایی پرسشگری را در دخترک سرکوب میکند؛ یعنی همان ابزاری که دختر با آن مرز میان خود و جهانش را کشف میکرد. پدیدهای تلخ که یادآور مشتهای بیشماری است که در طول تاریخ بر دهان زنان فرود آمده است.
پرده دوم؛ آغاز استحاله و ورود نماد «پنبه»: در این مرحله، روند تدریجی نفوذ سرکوب از پوست به گوشت، و سپس به لایههای عمیق تفکر و زبان آغاز میشود.
پرده سوم؛ محیط و گفتمان قدرت: این پرده به ترسیم فضای خانه میپردازد. تجمع مردان به دور سماور در طبقه اول (به عنوان مرکز قدرت و جعل حقیقت) و دعای پیرزن در طبقه بالا (به عنوان سنتی که ستم را بدل به نفسِ کشیدنِ روزمرهی خانه کرده است) فضا را مسموم میکنند.
پرده چهارم؛ ملاقات با حقیقت عریان: دیالوگ دختر با سوسک، استعارهای است از پذیرش رنج در هستی و در نهایت، تن دادن به وضعیت موجود؛ جایی که دختر در محاصره پنبهها تبدیل به یک «شنونده محض» میشود.
موضوع محوری داستان، «کنترل سیستماتیک حواس پنجگانه و جراحی اندیشه» است. اثر فراتر از یک روایتِ صرف از ستم جنسیتی، به مفهوم «گفتمان قدرت» میپردازد. قدرت در این داستان، حاکمیت خود را با مرزبندی میان صداهای «مجاز» و «ممنوع» آغاز میکند. مسئلهی اصلی در اینجا، محرومیت از تحصیل یا آزادی رفتوآمد نیست، بلکه تصاحب عاملیت و حق پرسشگری یک انسان است؛ فرآیندی که در نهایت به فراموشی کارکرد بنیادین اندامهای حیاتی (گوشها) منجر میشود.
درونمایه اصلی داستان بر محور یک پارادوکس هولناک میچرخد: چگونه خشونت در لوای «امنیت و محافظت» بازتولید میشود و شکل حقیقت به خود میگیرد؟
مردان در طبقه اول، دور سماور نشستهاند، چای مینوشند و با آرامش از قوانین جدید سخن میگویند. این تصویر، تجسم عینی ساختار پدرسالاری است. این قوانین در هیچ مکتوب یا کتابی نوشته نشدهاند، اما صرفاً به این دلیل که توسط مردان بازگو میشوند، بدل به «حقیقت حاکم» بر جامعه میگردند. تضاد انتقادی متن در این است که واضعان قانون (مردان)، بدنهایشان هرگز بهای کلماتی را که میگویند پرداخت نمیکند، اما بدن زنان، به مسلخ این کلمات میرود.
درخشانترین نماد داستان، «پنبه» است. پنبه در دنیای واقعی سپید، نرم و محافظ است. سیستم سرکوب به زنان تفهیم میکند که این پنبه برای حفاظت از آنهاست؛ اما نگاه انتقادی متن افشا میکند که این پنبه، ابزار یک فاشیسم نرم است. پنبه صداها را میکُشد، دور زبان میپیچد و در نهایت تفکر را فلج میکند. این همان «درونی شدن سرکوب» است؛ جایی که قربانی، ستم را به عنوان بخشی از هویت خود میپذیرد و اطاعت ناشی از ترس او، توسط جامعه به عنوان «حکمت و نجابت» ستایش میشود. | 164 |
| 17 | از نیلوفر صفورای عزیز بابت نوشتن این نقد بسیار خواندنی بر داستان «گوش» بسیار سپاسگزارم. داستانی که اخیراً به زبان انگلیسی در سایت گاتپل منتشر شده است.
در روزگاری که نوشتن و ادامهدادن آسان نیست، چنین همراهیها و خوانشهای دقیق و نگاههای همدلانه، برای ما مایه دلگرمی و امید است.
در ادامه، نقد ایشان را میخوانید. | 119 |
| 18 | https://share.google/57oqTzojuwR93QehE | 1 |
| 19 | اگر حنجرهام غاری از یخ نبود
به تو حرفی تازه میگفتم
مثل «دوستت دارم»
#غاده_السمان | 161 |
| 20 | أنا دائمًا أعود إليكِ
لأخبركِ أنّي لن أعود
----------------
من همیشه نزدِ تو برمیگردم
تا به تو بگویم من دیگر برنمیگردم..
#أمل_دنقل
ترجمه: #محمد_حمادی | 167 |
