en
Feedback
مجرای شب

مجرای شب

Open in Telegram

▪یاس مغروق▪

Show more
207
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
تقدیم به اندوه قلبت آن زمان که از خاک مرده اش ریحانه ای از جنس فردا تنومند شود(RB)

دندان لق باشی، آنقدر باهات بازی می کند تا خود، کنده شوی!

photo content

خدا نگهدار به تو و این روزها می گویم دوست خوب من،حاجت هیچ استخاره در این کنش نیک نیست.. اگر بوران هم بر سر راه من هجوم بیاورد از خداحافظی کردن دست بر نمی دارم،تا ثابت کنم برای من هیچ چیزی ارزش ندارد... قضاوت نکن با این که می دانی پاپوش بزرگی که برایم دوخته اند دست و پایم را بسته، البته خودت بهتر خبر داری این رفت و برگشت ها و این دو دل مبدا و مقصد گزیدن ها باعث سرگیجه هر دوی ما شده.. از اینجا که من ایستاده ام تمام احساسات گذشته ام در ذهنم حاشیه نشین شده اند،حتی زمستان هایی که با هم در آن ها می لرزیدیم تب کرده اند... تعارف نداشته باش و دوستت دارم های از سر عادت را از داخل دهانت تف کن! تحفه که نیستیم،پس چرا شکست را قبول نکنیم؟ درست است برای داشتن یکدیگر اشک ریختیم،درست است بارها آرزوهای خودمان را ناامید کرده ایم...اما این ماهی تازه را هر وقت در آب بُکشی کفایت می کند! تلاش کن زندگی کردن زیر سایه یک مرد غریبه را..تا من هم زنده ماندن را میان هجمه سرفه هایم تلاش کنم...قول می دهم جملات عاشقانه ای که به من می گفتی را به زمین و زمان دیکته نکنم،انگار که هیچوقت وجود نداشتی...انگار که هر شب در اشک های آمیخته با جوهر پارو نمی زنم! بیا و مانند بقیه عزیزانم میخی به تابوت من بزن،و مانند دوستان قدیمی ام،قدیمی شو...! هر دو وظیفه داریم قید همدیگر را بزنیم و از جسد متحرک یکدیگر رد شویم،هر دو باید وانمود کنیم همراه با جریان آب شنا کردن لذّت بخش است! 19850854برو عزیز جان... برو اگر توان دم و بازدم داری...برو اگر توان چشم بستن را داری،اگر تو هم مانند من نمی ترسی با بستن چشم هایت همه چیز تمام شود،برو... آنقدر در زمان جلو برو که خاطرات متحجّر من دلگیرت نکنند! آنقدر برو تا یادت برود به همان اندازه که همدیگر را دوست داریم از هم متنفر نیز هستیم،برو حتی نگاهم نیز نکن...طوری نگاهم نکن که انگار می توانستم کاری کنم،نگاهم نکن انگار که می توانستم همه چیز را تغییر بدهم جز خودم! برو عزیز جان... برو از کجا می دانی که آخرش خوب تمام می شد؟ برو از کجا می دانی چیزهایی که امروز سرمان می آید درست نیست؟   برو از کسی که هیچ چیز نمی داند فاصله بگیر،برو که شاید خواستن تو هم از روی خودخواهی من بوده باشد...برو تا برای نیامدنت بهار را قربانی کنم،برو و امید واهی را هم با خودت ببر...برو تا خیال نکنم در تمام این کیهان فقط من محکوم به رفتن هستم! برو که سرنوشت شایعه کرده آغوش من برای تو امن نیست،برو که از بودنت هنگام رفتنم وحشت دارم... برو عزیز جان... برو وقتی همه ی مخلوقات خدا بودنت را اینجا اشتباه می دانند برو...برو و تا جای خالی من را مژده ندادند،برنگرد! برو که وقتی گریه ات را سرکوب می کنی تمام غرورم زنده به گور می شود...خب اگر دنیا چنین می خواهد پس من و تو چکاره ایم؟  یادت است با این تفکر "سرنوشت دست ما نیست" چقدر جنگیدیم؟ از زمان تولدم به یاد ندارم انقدر موضوعی برایم گران تمام شده باشد،برو عزیز جان تا گران هستی..برو!  اگر یک چیز باشد که از آن در دنیا مطمئن باشم این است که آدم های بهتر از من هم وجود دارند،خیلی بهتر...اما اینکه فداکار تر از من باشند را نمی دانم،اینکه آیا کسی حاضر می شود برای تو غرورش را بدهد؟ آن هم به معنای حقیقی کلمه؟ اینکه تمام این نوشته های حزن انگیز را به هدف رسیدن به نگاه تو بنویسد و نداند که واقعا آن ها را خواهی دید!  اگر این ها را می خوانی که هیچ،اما گر نخواندی نمی دانم دیگر چطور متوجه باشی که من خورد شدم و هنگام چاپ این نوشته ها روحم در این بُعد نیست و جسم متلاشی شده ام زیر خروار ها خاک رمیده است،اما آن زمان هم این حقیقت تغییر نکرده که ساختار یک رابطه عاطفی هم مانند یک خانه است..برای ساختنش امید باید باشد و برای ویران نشدنش،خاطره های خوش! پس تا رگه هایی آغشته به عواطف مفرط من به حضور تو در نوشته هایم دیده می شود می توان گفت؛هنوز خاطره ها منقضی نشده اند.  

من که در جایگاه خویش جز چشمانت چیزی به چشمانم نیاید... کاش در سیاهی اش بلعیده شوم تا از دید تو جهان را ببینم

photo content

ده هزار سواره در پیچ و تاب زلفش زمین‌گیر می شدند]

در کشور آغوش دوست پناهنده شدم، از آنچه "خود" می نامیدم هجرت کردم..

هرچی پشت خنده قایم شی آخر سر گریه پیدات میکنه سکه کلا دو رو داره و تو درست پشتش مخفی شدی...

خدا قضا قدرشو به هدف نمی زد، گردن اونی رو هم می زد که تبر نمی زد!

Shadmehr Aghili Edame Midamet.mp33.34 MB

خالی از بذر تو نَمیرم شخم بزن طلوع من را در مزار لفظ های شهیدم زمستان را بی تو یخ زدم،اما.. تعریف ات را از شقایق ها شنیدم هی از آسمان تراوش کردم هی از زمین جوانه زدم هی با باد زوزه کشیدم با ماه با اشک با خواب نقش روی تو بر آب کشیدم

گاهی مقاصد از جنس عقیم هستند، کاری نکنیم باختیم، تلاش کنیم دردناک تر و سریع تر می‌بازیم... مانند خفگی!

زندگی کردن بین این مردم مثل این هست که یک نفر دائم شکنجه ات بکنه و اجازه نده حتی فریاد بکشی! البته بهت لطف می کنه،چون اگه صدات در بیاد افراد بیشتری برای شکنجه کردنت از راه می رسند.

خوابی دیدم در قهقرای سیل اشک باران تنت را برده بود آویزه ای از درد به روی گوش تو آویخته بود تقدیر شب آهی کشم در سرسرای بمب و جنگ تهران سرم را خورده بود مشهد دلم را برده بود اما در این پیکار رزم کرمانشاهان باور پذیرتر شده بود دریاچه ی افسرده ی ارومیه از اشک من پُر شده بود کاشان دگر قمصر نداشت باد کویر... شکوفه ها را برده بود تبریزِ پیر در انتهای ظلم شب انگار، سالها مُرده بود شیراز دگر حافظ نداشت منبر سخن را کشته بود سیستان دگر رستم نداشت سهراب جگر را خورده بود اسب های گنبد را دگر سوار نبود سوار،جنگ را طعمه بود مازندران در خاک ما افتاده بود گیلانِ سبز در آتش سیگارِ غم خاکستر و ویرانه بود قاضیِ شرع در محکمه حق و حقوق کُردها را خورده بود بر روی پوزِ پسته ها لبخند نبود زاینده رودِ اصفهان روشن نبود لُرهای ما در گوشه ای خلع سلاح.. از غیرت این مردمان صحبت نبود ناموس ما از ترس ما دختر نبود آینده ی مبهمِ ما... مبهم نبود ایران دگر مفرد نبود ایران ما چند پاره شد.. گذشته ی پر شور ما به حال و روزِ نحس ما ملحق نبود..

هرچی هم میشه اما نمی دونم چرا باز دوست دارم :))

انقلاب، پژواک فریاد گرسنگان در غار خفقان بود!

photo content

ما عادی گرسنه بودیم اون روزه می گرفت سیر تر بود.. عادلانه نیست، دین تو راحت تره!