کتاب من و تو📚
Open in Telegram
📚مطالعه یک کتاب تجربه یک زندگی است. 📚 @ketab_man_ss 👈کتابخانه من و تو @public_Library_ss سریعترین پاسخ به درخواست تان👆👆📚
Show more6 134
Subscribers
-124 hours
-227 days
-5530 days
Posts Archive
6 134
«جنایت و مکافات» از آن کتابهایی نیست که فقط خوانده شوند کتابیست که میتوان با آن زندگی کرد. کتابی که هرچه بیشتر در آن پیش میروی، کمتر با شخصیتها روبهرو میشوی و بیشتر با تاریکیهای پنهان خودت مواجه میگردی.
راستکولنیکوف برای من انسانیست که بیش از آنکه زندگی کند، فکر میکند؛ انسانی که هر احساس را تا مرز فرسودگی تجربه میکند، از هر نگاه هزار معنا میسازد و پشت هر سخن، جهانی از احتمال و تردید میبیند. شاید همین اندیشیدنِ افراطی، او را به جایی میرساند که جنایت را دیگر جنایت نمیبیند؛ بلکه آن را به یک مسئله، یک نظریه و حتی آزمایشی برای اثبات اندیشهاش تبدیل میکند. اما ذهن انسان، برخلاف نظریههایش، نمیتواند به این سادگی از حقیقت فرار کند.
جنایت با تبر اتفاق میافتد، اما مکافات از همان لحظهای آغاز میشود که تبر فرود میآید. حتی آن صحنهی هولناک که راستکولنیکوف با پشت تبر مرتکب جنایت میشود، گویی تصویریست از انسانی که پیش از آنکه دیگری را بکشد، در حقیقت بخشی از آرامش و امنیت خودش را کشته است. عجیبتر اینکه بعد از جنایت، مجازات اصلی نه زندان است و نه مردم؛ بلکه ذهنیست که دیگر راه فرار از خودش را ندارد.
شاید تنها یک فصل این کتاب جنایت باشد و باقیِ کتاب، شکلهای گوناگون مکافات مکافاتی که در وجدان، ترس، تنهایی، شک، نگاه دیگران و پیش از همه در ذهن خود انسان اتفاق میافتد. داستایفسکی نشان میدهد گاهی انسان پیش از آنکه قانون او را مجازات کند، خودش در دادگاهِ درون خویش محکوم شده است.
من هنوز بسیاری از آثار داستایفسکی را نخواندهام، اما چیزی که در او برایم عجیب است این است که وقتی شخصیتهایش را میخوانی، احساس میکنی نویسنده فقط داستان یک انسان دیگر را تعریف نمیکند؛ انگار بخشی از افکار، ترسها، پوچیها، تناقضها و احساسات پنهان خودت را پیش رویت گذاشته است
شاید هنر داستایفسکی همین باشد: او شخصیت نمیسازد تا فقط آنها را بشناسیم شخصیت میسازد تا از میان آنها خودمان را پیدا کنیم. و گاهی تلخترین لحظهی خواندن آثارش آنجاست که ناگهان میبینی نویسنده چیزی را دربارهی تو نوشته که خودت سالها نتوانستهای برایش نامی پیدا کنی.
#Aye_Eman
6 134
📚 ۹ آگست؛ روز دوستداران کتاب
به گمان من، هیچ کتابی را نمیتوان برای همه انسانها «بهترین کتاب» نامید؛ زیرا آدمها با یک ذهن، یک تجربه و یک جهان درونی به سراغ کتاب نمیروند.
ممکن است کتابی برای یک نفر چنان عمیق باشد که بخشی از زندگیاش را تغییر دهد، اما همان کتاب برای فردی دیگر خستهکننده و بیمعنا به نظر برسد. شاید کتاب تغییر نکرده باشد؛ این خواننده است که هنوز در نقطهای از زندگی قرار نگرفته که بتواند معنای آن را ببیند.
ما گاهی کتابی را نمیفهمیم، نه به این دلیل که کتاب چیزی برای گفتن ندارد، بلکه به این دلیل که هنوز تجربهای برای فهمیدن آن نداریم. بعضی کتابها را باید در زمان خودشان خواند؛ چون معنای بعضی جملهها با گذشت زمان و تجربههای زندگی در ذهن ما متولد میشود.
چه رمان باشد، چه فلسفه، روانشناسی، انگیزشی یا مذهبی، مهمتر از نام و شهرت کتاب، رابطهای است که میان کتاب و خواننده شکل میگیرد. کتاب خوب کتابی نیست که همه آن را خوب بدانند؛ شاید کتاب خوب همان کتابی باشد که در زمان مناسب، پرسشی در ذهن ما ایجاد کند.
به همین دلیل، من نمیتوانم بگویم کدام کتاب بهترین است و کدام کتاب ارزش خواندن ندارد. تا زمانی که زندگی ادامه دارد، ما نیز با کتابهایی روبهرو میشویم که بعضی از آنها در زمانی خاص برایمان بهتریناند و بعضی دیگر هیچ جایگاهی در ذهن و دل ما پیدا نمیکنند.
هر کتاب شاید ارزش یکبار خواندن داشته باشد، اما هر کتابی ارزش تمام کردن ندارد. اگر کتابی با ما سخن نمیگوید، میتوانیم آن را ببندیم، کنار بگذاریم و روزی دوباره به سراغش برویم. شاید بعد از خواندن چندین کتاب، روزی به همان کتاب برگردیم و ناگهان چیزی را ببینیم که پیشتر قادر به دیدنش نبودیم.
شاید کتابها همیشه برای خوانده شدن وارد زندگی ما نمیشوند؛ بعضی کتابها میآیند تا ما را به کتاب دیگری برسانند، و بعضی دیگر میآیند تا چیزی از خودمان را به ما نشان دهند.
در نهایت، شاید کتابخواندن فقط پیدا کردن کتاب خوب نباشد؛
پیدا کردن خودمان در میان کتابهاست.
#Aye_Eman
6 134
کارل گوستاو یونگ، روانپزشک و روانشناس سوئیسی، هرچند فیلسوف نبود، اما اندیشههایش چنان ژرف بود که بسیاری او را در کنار بزرگترین متفکران قرن بیستم قرار میدهند. او باور داشت که بزرگترین نبرد انسان نه با جهان بیرون، بلکه با جهان درون اوست؛ جایی که بخشی از وجودش سالها در تاریکی زندگی میکند.
یونگ این بخش را سایه نامید. سایه فقط خشم، نفرت، حسادت، شهوت یا خودخواهی نیست؛ بلکه هر آن چیزی است که انسان از ترس، شرم یا فشار جامعه از خود پنهان میکند. گاهی استعدادی که هرگز فرصت شکوفا شدن نیافته، گاهی عشقی که هرگز ابراز نشده، گاهی شجاعتی که سرکوب شده و گاهی زخمی که سالها در سکوت باقی مانده است. همهٔ اینها میتوانند بخشی از سایه باشند.
از نگاه یونگ، هیچ انسانی بدون سایه وجود ندارد. همانگونه که هیچ نوری بدون تاریکی معنا ندارد، شخصیت انسان نیز بدون سایه کامل نیست. اما مشکل از جایی آغاز میشود که انسان وانمود میکند سایهای ندارد. او فکر میکند با انکار کردن، تاریکی از بین میرود؛ در حالی که تاریکی فقط عمیقتر میشود و در لحظهای که انتظارش را ندارد، خود را در قالب خشم، نفرت، حسادت، خشونت یا قضاوت دیگران نشان میدهد.
یونگ باور داشت بیشتر انسانها آنچه را در خود نمیپذیرند، در دیگران میبینند. کسی که از حسادت خود آگاه نیست، همه را حسود میبیند. کسی که خشم سرکوبشده دارد، دنیا را پر از انسانهای خشمگین تصور میکند. گاهی ما با دیگران نمیجنگیم؛ بلکه با بخشی از وجود خود میجنگیم که جرئت دیدنش را نداریم.
او هرگز نگفت سایه را نابود کنید، زیرا سایه دشمن انسان نیست؛ بخشی از حقیقت اوست. همچنین نمیگفت تسلیم آن شوید. از نگاه او، تنها راه رهایی، آگاهی است؛ اینکه انسان با صداقت به درون خود نگاه کند، ضعفها، ترسها و زخمهایش را ببیند و آنها را بپذیرد. زیرا چیزی که شناخته شود، کمتر میتواند بر انسان فرمانروایی کند.
یونگ باور داشت مطالعه، مدرک، دانش و حتی هوش، جای خودشناسی را نمیگیرند. ممکن است انسانی هزاران کتاب بخواند، اما اگر از تاریکی درون خود بیخبر باشد، هنوز از مهمترین حقیقت زندگی ناآگاه است. آگاهی واقعی زمانی آغاز میشود که انسان جرئت کند از دیگران فاصله بگیرد و برای نخستین بار با خویشتن روبهرو شود.
شاید عمیقترین پیام یونگ این باشد انسان تا زمانی که سایهٔ خود را نشناسد، تصور میکند دشمنش در بیرون است؛ اما وقتی خود را بشناسد، درمییابد که سختترین نبرد همیشه در درون او جریان داشته است.
#Aye_Eman
مطالعه یک کتاب تجربه یک زندگی است. 📚
@ketab_man_ss 👈کتابخانه من و تو
@public_Library_ss
سریعترین پاسخ به درخواست تان👆👆📚
