240
Subscribers
+124 hours
-27 days
+530 days
Posts Archive
240
بیست و سه دقیقه با خواهرم حرف زدم تا باور کند که فرزندش مشکل ذهنی دارد. فرزندی که بیست و چند سال در انکار اطرافیانش با این مشکل رشد کرده. بیست و سه دقیقهی بیهوده.
نمیگویم این بدترین اتفاق دنیاست؛ نیازی هم به آن ندارم. تک بودن یا همهگیر بودنش برایم اهمیتی ندارد. نمیتوانم از مقایسهی آدمها دست بردارم و این تیغیست در قلبم.
فاصلهای که دارم با زندگی اکثر آدمهایی که میشناسم، تنهایی و عذاب همیشگی من است.
شب خوش
240
اول که گوه تو زندگی. دوم به این فکر کردم که مرگ میتواند راه حل باشد. سوم اینکه برای یک بچهی شانزده یا هفده ساله چنین فکری کردم. چهارم اینکه دو روز است بوی مرگ میدهد دستهایم. پنجم من آدمی نیستم که سریعا به مرگ برسد راه حلهایم. ششم گرما کلافهام کرده است. هفتم از لحن دخترک قالیباف حالم به هم خورد. هشتم حال رودهویام خراب است. نهم حال رودهوی ترکیب منساخت است. دهم خستهام و بیحوصله و زودعصبیشونده. یازدهم ن ک اول.
240
مرگ بیشتر از آنکه اتفاق باشد یک روند. تلخی زندگی و زندگان همین است، همین شاهد روند مرگ بودن.
240
هیچ چیز نمیگذرد. تمام نمیشود. عبور نمیکند. سنگی میشود بسته به پاهایت، وسط دریایی سیاه.
240
کتابفروشی دی رو دریابید اگه تهرانید. یه بخشی داره که دست دو میفروشه. عموماً با چهل یا پنجاه درصد تخفیف.
240
دو کودک گلوی هم را گرفتهاند و فشار میدهند. در هم پیچیده و کبود. خرخرهایشان را در سرم نشخوار میکنم.
