رَوانی | psycho
Open in Telegram
1 797
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 797
راسل بیشاپ بریتانیایی 20 ساله پس از گذراندن چند ساعت به عنوان بخشی از یک تیم جستجو به دنبال دو دختر 9 ساله در حال استراحت است.
درست است، تنها او می داند که بچه های کوچک مدت ها مورد تجاوز قرار گرفته اند و کشته شده اند و خودش این کار را کرده است
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
1 797
تناسخ یا تولد دوباره یعنی روح هر انسان بعد از مرگ دوباره در یک جسم جدید متولد بشه،
روح هرکدوم از ما برای تکامل و برای هدفی خلق شده که تا به اون هدف نرسه و تکامل پیدا نکنه، در کالبد های مختلف، ملیت های مختلف و حتی سیاره های مخالف تناسخ میکنه؛
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
1 797
"قسمت سوم"
... این که چرا تلفنم را در آوردم و سه عکس از او گرفتم، در حالی که او آنجا معلق در چرخش بود، دلیلش را هنوز هم مطمئن نیستم. این که چرا روی برنامه فیسبوکم کلیک کردم و عکسها را بارگذاری کردم را هم نمیدانم.اما مطمئنم به همین دلایل است که اینجا هستم. حتی با اینکه کار بعدی که انجام دادم، تماس با اورژانس بود، اما هفت نفر از بچههای مدرسه قبل از رسیدن پلیسها به خانه برندون رسیدند. آنها خیلی سریع متوجه شدند که چرا و به جای اینکه از من پرس و جو یا هر چیز دیگری کنند، دستگیرم کردند. از آنها شان پرسیدم چرا من را میگیرید اما کارآگاه صرفا روی زمین آب دهان ریخت، یک جورهایی همانگونه که برندون بعد از قضیهی موز انجام داده بود و اندکی داد و فریاد درباره دخالت در تحقیقات پلیس، نقض حریم خصوصی و همچنین اتهام مشکوک به قتل سرم زد.با نگاه از داخل پنجره کوچک مستطیلی، میتوانم از پشت پنجرهای دیگر از شیشه پلاستیکی جایی را که مادرم آنجا روی یک میز نشسته و دارد با یک پلیس بزرگ جر و بحث میکند. بیشتر من فقط میتوانم پشتش را ببینم، اما چند بار هم او برگشت و صورتش مشخص شد؛ و آرایشش دارد بهم میریزد و موهایش خراب شده، چیزی که از آن متنفر است و این به من هم حس خیلی بدی میدهد. من دوباره روی نیمکت مینشینم و با انگشتم یک صلیب شکسته را حکاکی میکنم، با علم به این که خیلی چیزهای اذیتکننده دیگر در راه است، با علم به این که برای مدت زیادی قرار است حس وحشتناکی داشته باشم. اما نه برای این که عکسها را روی اینترنت پست کردم. نه برای این که به همه نشان دهم چه کردیم.
... 𝐓𝐇𝐄 𝐄𝐍𝐃
#سلولی_که_در_آن_هستم
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
1 797
"قسمت دوم"
... اتفاقی که افتاد این بود که برندون روز سه شنبه به مدرسه نرفت، که کار عجیبی بود، چون او روی گرفتن بهترین نمرات حساس بود تا بتواند به هر دانشگاهی که دلش میخواهد برود. این درست است که بعد از مدرسه در روز دوشنبه برت و اسپنسر و دار و دسته کوچک عوضیشان برندون را کنار اتوبوسها بر زمین انداخته بودند و یک موز را -با پوست و همه چیزش- در حلقش فرو کردند تا اینکه اون تقریبا داشت بالا میآورد و همزمان چندتا از دخترها به سمتشان جیغ و داد زدند تا بس کنند و اما بیشتر بقیه افراد حاضر خندیدند و حرکت میکردند تا بهتر بتوانند دعوا را ببینند و آقای آبرامز، معلم اسپانیایی، که داشت با تلفنش صحبت میکرد و همچنین رانندگان اتوبوسها همه ماجرا را ندید گرفتند ولی این اولین بار نبود که آنها کارهایی شبیه این با برندون میکردند و همچنین برندون بلند شد، لباسش را تکاند و وقتی آنها همه داشتند فرار میکردند و میخندیدند و دست میدادند انگار که این چه جوک بامزهای بود، پشتشان آب دهان ریخت. من دیرتر همان شب با او پشت تلفن صحبت کردم و او داشت درباره اینکه آرزو دارد برت و اسپنسر خودشان هم خودشان (گرایششان) را لو میدادند، جوک میگفت، تا خودش دیگر مجبور نباشد برای آنها با موز خفهاش کنند. او درباره این که من چطور خشکم زده بود و اصلا کمکش نکردم چیزی نگفت. میدانستم نخواهد گفت.بنابراین دلیل اینکه سه شنبه بعد از مدرسه به خانهشان رفتم این بود، همچنین دلیل اینکه چرا از فنس بالا رفتم تا کلید زاپاسش را وقتی جواب در زدنم را نداد بردارم، و اینکه چرا او را آویزان از طناب نارنجی فلورسنت که به میله زیرزمین بسته شده بود، یافتم؛ باد کرده، آبی و مرده، در حالی که فیلم «نهنگ سوار» هنوز روی دستگاه پخش دی وی دی ارزان قیمتی که آن پایین نگه میداشت در حال پخش بود ...
#سلولی_که_در_آن_هستم
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
1 797
"قسمت اول"
سلولی که در آن هستم سر و صدای زیادی دارد چرا که دیوارهای بین سلولها باریکاند و پر از صدای حرفهای مزخرف و مردهای مست، اما تمام چیزی که من میشنوم صدای مصنوعی کلیک دوربین گوشیام است وقتی که عکس میگیری. صدایش در سرم میپیچد. چشمانم را باز نگه میدارن چون اگر ببندم، قرار است هر بار صدا را بشنوم همچنین یک تصویر ثابت پف کرده و آبی از صورت برندون ببینم که همه رگهای خونی چشمانش شکستهاند و مثل یه هیولا قرمز شدهاند.من در حوزه شرقی زندان هستم، بنابراین اینجا معمولا فقط "متخلفان" بزرگسال نگهداری میشوند. فضایی برای سنپایینترها وجود ندارد که حدس میزنم طبیعی باشد. البته با توجه به گرافیتیخای کشیده شده روی دیوارها نمیتوانی چنین چیزی را تشخیص دهی. به نظر میرسد پیامهایی که زندانیها به هر طریقی روی بلوکهای باریک خاکستری و پوشش پلاستیکی روی در کشیدهاند، مطمئنا میتوانست از ذهن همکلاسی های من بیرون بیاید: «آمیزش کن، فرار کن، بجنگ، بنوش!» و «لعنت به پلیس» و اینجور حرفها. با این حال، آن نوشته که درست زیر پنجره مستطیلی روی در است، نظرم را به خودش جلب میکند: «همجنسگراها را بکشید.»اگر چیز دیگری دم دستش نبود، برندون از دندان نیش خودش برای پاک کردن آن استفاده میکرد، یا به احتمال بیشتر، جوابی شوخطبعانه کنارش مینوشت. ولی من حس اینکه با تلاش خودم به او احترام بگذارم را ندارم. او کارهای خوب زیادی کرد، آن همه بذله گویی، تمام آن دعوا، جوری که ایستادگی کرد و جواب داد ...
#سلولی_که_در_آن_هستم
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
1 797
#داستان_کوتاه
سلولی که در آن هستم
"داستان درباره کسی است که در سلول شرقی زندانی به سر میبرد ..."
#سلولی_که_در_آن_هستم
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
1 797
Repost from 🏮تبلیغ در Do You Know🏮
🔴تعرفه جدید تبلیغات در کانال رازکام 🔴
➰ Do You Know | @Razcom
🔸 تبلیغ 24 ساعته >> 2290 هزار تومان
🌙 تبلیغ طرح شبانه >> 2490 هزار تومان
--------------------------------
👈🏻 دقت کنید در این کانال بر خلاف اکثر کانال ها فقط یک تبلیغ شبانه قرار میگیرد و این امر موجب بازدهی فوق العاده تبلیغ شما میگردد...در طرح شبانه بنرتون از ۱۲ شب تا ۱۰ صبح پست دوم میمونه
و تا ۲۴ ساعت روی کانال
👈 تعرفه پست آخر شبانه نداریم ، لطفا درخواست نکنید
🔸 تبلیغ دائمی >> 4290 هزار تومان
( در این طرح بنر شما یک بار درج میشود و دیگر پاک نمیشود. دقت کنید که هیچگونه ریشاتی انجام نمیشود.)
🔰 خارج از شرایط تعرفه ها تبلیغ نمیزنیم
🔰 به طور کلی در تمامی تبلیغات بنر شما بمدت 15 دقیقه پست آخر کانال قرار میگیره و بعدش پست میاد
🔰تمامی تعرفه های ما از قبل با تخفیف ویژه محاسبه شدن و تخفیف دیگه ای نمیتونیم بدیم ، پس لطفا درخواست ندید.
🔸تعرفه تبلیغات سیاسی 3 برابر ( هشتگ #تبلیغ زده میشود )
🔸ریپورتاژ آگهی / بدون تگ 50 درصد بیشتر
🔸تبلیغ با تگ کانال رازکام (درصورتیکه تایید شود) 2 برابر
🔸تعرفه تبلیغات بازارهای مالی : طرح ۲۴ساعت ۶۸$ و طرح شبانه ۷۸$ است.
مانند : ارزهای دیجیتال - بورسی - سرمایه گذاری - بانکی - خودرو - فارکس - کانالهای تحلیل یا سیگنال و ...
▪️ پرداخت هزینه تبلیغ بصورت واریز ارز دیجیتال تتر بلامانع است.
فقط جهت تبليغات 👇
@Razcom_ads
1 797
این تصویری است که یک بیمار روانی در تیمارستان در لحظات آخر عمر خود و قبل اینکه جان خود را بگیرد ترسیم کرده است
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
1 797
از ابتدای پیدایش انسان ۱۰۰میلیارد نفر مرده اند.
جمعیت انسان امروزی حدود ۴% تمام انسان های متولد شده زمین است! در واقع الان جایی که ما ایستادیم ۹۳ میلیارد قطعه اسکلت زیر پایمان است.
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
1 797
راهب کلیسای نیوبی
او که به عنوان «روح کلیسای نیوبی» نیز شناخته می شود، خود را در کلیسای مسیح تسلی دهنده در شمال یورکشایر نشان داد. تصویر شبح مردی را نشان می دهد - قد نامتناسب، با صورت پوشیده از یک کیف. احتمالاً روح می خواست آثار جذام روی صورتش را بپوشاند.
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
1 797
"قسمت سوم"
... نیمی از آنها دانشجویان دانشگاه رید و اینها هستند، چرا که اینجا نوشیدنی ارزان است. نیمه دیگر بچههای قدیمیاند، مثل من و فرانک که سالهاست اینجا نوشیدنی میخوریم. خب، وقتی دعوا شروع میشود، بچهها همه راهی بیرون بار میشوند و قدیمیترها داخل میمانند. فکر کنم چون هوا خیلی داغ است."«فرانک، او از آنچه به نظر میرسد سر سختتر است. او بلند میشود و لگدی به سگ میزند، یک لگد درست حسابی. فکر کنم اینجا یادش میرود که از دیدن زجر حیوانات بدش میآید، اما میشود سرزنشش کرد؟»
"پسرک جوان که تا این لحظه خم شده بود و گوشش را گرفته بود، وقتی صدای ناله سگ را میشوند بلند میشود. جمعیت طرف او است و صدایش میزنند که کاری کند. پسر هنوز قوطی آبجو را در دستش دارد و قوطی تقریبا پر است. "او فرانک را از فاصله پنج فوتی هدف پرتاب قوطیاش قرار میدهد، دقیقا کنار صورتش. فرانک سعی میکند ستون تابلو را بگیرد اما نمیتواند و دوباره بر زمین میافتد و پشت سرش به لبه پیاده رو میخورد. من بلافاصله دیدم که کارش تمام شده، اما بقیه جمعیت، آنها مشغول تشویق و دست به دست زدنند."«سگ پایش را بالا میبرد و روی کفش فرانک ادرار میکند و -سپس- او و پسرک جوان در خیابان حرکت میکنند و دور میشوند، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.» گروهبان زمزمه کرد: «پورتلند را عجیب نگه دارید» و دفترچهاش را کنار گذاشت.. من به او گفتم: «خفه شو!» و به داخل بار رفتم و گفتم: «یک نوشیدنی احتیاج دارم.»
... 𝐓𝐇𝐄 𝐄𝐍𝐃
#پورتلند_را_عجیب_نگه_دارید
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
1 797
"قسمت دوم"
... "سگ دارد دیوانهوار نفس نفس میزند." فرانک، او دوست ندارد حیوان زجر بکشد، بنابراین او کم کم بلند میشود و به دنبال مقداری آب میگردد، درست همان لحظه یک جوانک لاغر با شلوار جین کثیف و تیشرت از بار بیرون می آید. بچه (پسر جوان) یک قوطی آبجو مارک پبست - شانزده اونسی - را از جیب عقبش بیرون میکشد و مقداری را در کاسه میریزد. سگ شروع به لیس لیس زدن آبجو میکند.
"دارید حیوان را تشنه میکنید." فرانک این را میگوید و پسرک میپرد. میگوید: "چه گفتید؟" فرانک میگوید: "سگ تمام شب در این گرما اینجا دراز کشیده، و حالا داری به او آبجو میدهی؟ او به آب نیاز دارد." پسرک میگوید: "آو، راست میگوید." -سپس- او گوش سگ را میخواراند و شروع به ریختن آبجوی بیشتری در کاسه میکند. "بعضی میگویند فرانک وقتی مشروب میخورد بیادب میشود، اما من تا به حال ندیدهام. همانطور که گفتم، او خوشش نمیآید حیوان آزار ببیند. و، شاید گرما هم روی رفتارش تاثیر گذاشته، به نظرم." "به هر حال، او از میز بلند میشود و پسر را از موی سرش میگیرد -موی پسرک دردلاکهای زننده و ماتشدهای دارد- و سرش را به آن ستون تابلو میزند، نه اینکه ضربهای باشد که به او صدمه جدی بزند، صرفا برای این که حواسش را جمع کند. ""پسر داد میزند، همینطور سگ، سگ آشغال ناسپاس مچ پای فرانک را مانند یک پیتبول بزرگ قفل میکند. فرانک خم میشود تا سگ را دور کند اما پسرک او را هل میدهد و فرانک بر زمین میافتد. سگ غلط میزند دیوانهوار پارس میکند."شاهد به من گفت: "جمعیت مشتریهای اینجا، به دو دسته مساوی تقسیم میشوند...
#پورتلند_را_عجیب_نگه_دارید
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
1 797
"قسمت اول"
"پورتلند را عجیب نگه دارید." این نوشته را روی تابلوهای سراسر شهر میبینم، اما معنایش چیست؟ من به مدت بیست و هفت سال اینجا پلیس بودهام، در هفده سال اخیر کاراگاه جنایی بودهام، و باید بگویم این شهر یک چیز اگر نباشد، عجیب بودن است. اینجا شهر زیبایی است، و مردم اینجا مردم ملایمی هستند به غیر از آن بازهای که به نظر هر آگوست داریم که در آن دمای هوا تا نود و پنج الی صد بالا میرود و برای یک هفته در آن دما باقی میماند. آن زمان است که اوضاع عجیب میشود فقط برای مثال: دیشب برای سرکشی به محله هاثورن با من تماس گرفتند. تقریبا نیمهشب بود و ۹۲ درجه. روی کانال شش گفتند که دما از این پایینتر نخواهد آمد. قربانی که پشت بر زمین روی ناودان خوابیده بود، میتوانست متولد هر سالی بین اواسط دهه پنجاه تا اوایل دهه هفتاد باشد. لباسهایش به شست و شو نیاز داشتند، اما آدم ولگرد نبود. الکلی سرسختی بود و گواه این مسئله شکوفههای عرق جو روی صورتش بود و این واقعیت که او در مقابل میخانه سویکلی، یک بار غیر رسمی و بد نام کشته شده بود. مردی که روی میز پیک نیکی که کنار پیاده رو برای سیگاریها درست کرده بودند نشسته بود، بسیار شبیه "د ویک" بود، بدون زخم باز خونی روی قسمت پشتی سرش. گروهبان گشت در حالی که داشت دفترچهاش را باز میکرد گفت: "اظهاراتش را همین جا همینجا نوشتم." با دست گفتم فعلا نه و گفتم: "میخواهم از زبان خودش بشنوم." شاهد اصلیام شروع به صحبت کرد: "خب من و فرانک" "اینجا نشستهایم سیگار میکشیم و سرمان در کار خودمان است. یک سگ کوچک هم هست، آنجا روی پیاده رو دراز کشیده - یک جورهایی سگ خیابانی - و ظرف آبش هم خالی است...
#پورتلند_را_عجیب_نگه_دارید
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
1 797
#داستان_کوتاه
پورتلند را عجیب نگه دارید
"داستان درباره پلیسی است که در شهر پورتلند مشغول به کار است ..."
#پورتلند_را_عجیب_نگه_دارید
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
1 797
در سال ۲۰۱۵ دوربین های امنیتی یک بیمارستان تصویر عجیبی را ضبط کرد.لحظه ای که یکجسم سیاه رنگ روی تخت یک بیمار قرار گرفته بود!صحت این تصویر هیچوقت تایید نشد ولی بیمار چند ساعت بعد از دنیا رفت!
@factolozhen | فکتولوژن 🩸
