·.¸¸.·♪♫آشفته حالی♫♪·.¸¸.·
Open in Telegram
317
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+430 days
Posts Archive
یادمه ده_یازدهساله بودم. روز اول ماه رمضون بود، اونم تو تابستون. برای افطار مهمون داشتیم. دو ساعت مونده به غروب فهمیدیم که نمکمون تموم شده. درسته مهمونامون خیلی بانمک بودن، اما به خاطر روزای بلند ماه رمضون خیلی به مردم فشار میاومد و نمیشد باهاشون وارد شوخی شد و بهشون گفت با نمک خودتون بخورین!
هیچی دیگه! وظیفهی خطیر خریدن نمک افتاد روی دوشهای نحیف من.
کشونکشون خودمو رسوندم سوپری محلهمون. صاحب اصلی مغازه نبود و یه پسر جوونی پشت دخل نشسته بود. نشستن که شاید واژهی درستی برای توصیفش نباشه. در اصل دو تا صندلی رو گذاشته بود روبهروی هم و روی یکی نشسته بود و پاهاشو روی اون یکی دراز کرده بود. دیدین چهجوری آفتاب میگیرن؟! آفرین دقیقا همونجوری، منتها این داداشمون داشت باد کولر میگرفت!
من در حالی که لبام ترک خورده بود و از هم باز نمیشد، به سختی اما واقعا شمرده بهش گفتم:« ببخشید من نمک میخوام!»
اون آقاپسر یه نگاهی به من انداخت و تقریبا بهم تشر زد:« برو از توی یخچال بردار.»
واقعا تعجب کردم. ولی هم صحبت کردن با لبای ترکخورده کار سختیه، هم انگار یه ذره بداخلاق بود. پس نگفتم « چرا نمکا رو ریختین تو یخچالا!» و توی دلم گفتم وا!
دو تا یخچال تو مغازه بود. رفتم سراغ همون اولی. همینجور که داشتم بین نوشابهها و ماستا میجوریدم دنبال نمک، یهو آقاپسره خیلی عصبانی داد زد:« اون یکی یخچاله!»
راهمو کج کردم. هرچهقدر چشم چرخوندم دیدم تو این یخچال فقط بستنیه! پیش خودم گفتم:« خدایا چو کنم حالا؟!» هیچی! دست به کار شدم، با دستام بستنیا رو هم میزدم به امید رسیدن به نمک! اما تا چشم کار کیکرد فقط بستنی بود.
دختربچهی خجالتیای بودم. از اون آقا هم ترسیده بودم. واقعا دلم میخواست از اون مغازه فرار کنم. اما به آبرومون جلوی مهمونای افطاری فکر کردم. صلوات فرستادم و به خودم فوت کردم و رو به آقاپسر گفتم:« آقا! من پیدا نمیکنم!»
اینو گفتم عاقا؟! انگار دم پسره رو آتیش زدم. اونچنان کفری و عصبی اومد سمتم، یه بستنی از همون سر یخچال درآورد، رو بهم گرفت و گفت:« پیدا نمیکنی؟! بگیر دیگه! با زبون روزه منو میکشونی اینور اونور که خودت بستنی بخوری؟!»
اشک توی چشمای طیبهی دهساله حلقه بسته بود. دستام یخ زده بود. اما حالا دیگه طرف حق ماجرا من بودم! سرمو بردم بالا، لبای خشکمو از هم باز کردم و زل زدم تو جفت تخم چشماش و گفتم:« آقا! من نمک میخوام! بستنی چیچیه آخه؟!»
اینو گفتم عاقا؟! شرم و ندامت بود که هجوم آورد به سمت صورت این پسر! گفت:« آها! نمک میخوای؟!» و یه نمک گذاشت روی پیشخوان! یه لبخند زدم و پولشو گذاشتم همونجا و دویدم از مغازه بیرون!
یعنی بندهی خدا فکر کرده بود در حالی که خودش روزهست، من میخوام بستنی بخورم و به خاطر همین ناراحت شده بود!😂🤦🏻♀😂🤦🏻♀
@ashofte_haliii
یه چند هفتهای هست که من تغییر مکان دادم و مثل آنه شرلی به اتاق زیرشیروانی کوچ کردم.
پنجرهی اتاق زیرشیروانی مشرف به کوچهمونه و از یه طرف انگار من بالای سر کوچهم و از یه طرف صداها اونقدر واضحه که گاهی حس میکنم امپراطور کوچهمونم از بس زیر سیطرهمه.
توی این چند هفته هروقت همسایهمون میخواد ماشینشو پارک کنه، پلیلیستشو با کل کوچه از جمله منِ امپراطور به اشتراک میذاره. نکتهی جالبش اینجاست که پلیلیستش با من مو نمیزنه! یعنی بعضیموقعها شک میکنم نکنه عضو کاناله؟!
هیچی دیگه! هرموقع ایشون داره پارک میکنه، انگار یه کنسرت اختصاصی برای من برگزار کرده، اما چون فاصلهی کف کوچه با پنجرهی اتاق زیرشیروانی تقریبا زیاده، اینجوریه که توی این کنسرت شان و منزلت امپراطور کوچه رو رعایت نکردن و با توجه به کیفیت صدایی که میشنوم میتونم بگم، بلیط ردیف آخرو برای من گرفتن. اما حتی ردیف آخر بودن باعث نمیشه من در همخوانی جون و دلمو نذارم پای کار.
حالا همین امروز همسایهمون یه آهنگ جدید پلی کرد برامون. جدید که یعنی من نشنیده بودمش. سریع بالای کتابم یادداشتش کردم تا متنو یادم نره و بتونم دانلودش کنم.
حالا شما هم دعوتین به این کنسرتی که منِ امپراطور ردیف آخرش نشستم!
@ashofte_haliii
یه پوشهی جداگونه تو گالریمه که میدونم اسمش پوشهی ممنوعهست.
همهی عکسام از گوشه و کناریه که شما هم توش هستین. وقتایی که خیلی دلم تنگ میشه، میرم سراغشون، اما دلتنگی رو کم نمیکنن. اصلا مگه چیزی هست که بتونه دلتنگی رو کم کنه؟...
یادمه اون روزو. تازه b612 ریخته بودم تو گوشی.
یه پیرهن گلدار کرم تنته، توی آشپزخونه. کنار پلوپز نشستیم و داری چایی میخوری. یادمه گفتم لیوان چاییتو مثل نشان میتیکومان نگهداری و با استیکر خرگوش عکس بگیریم. چه خندههای از ته دلی داریم. قشنگ معلومه از بازی سرنوشت خبر نداریم.
به عکسمون نگاه میکنم و به این فکر میکنم که اگر اون روزا ته خوشبختی نبود، پس چی بود؟
همون شب اومدیم خونهی شما که به مناسبت سالگرد ازدواجتون سورپرایزتون کنیم. من هنوز با b612 خوشحال بودم. بهت گفتم ادا دربیاری و خرگوش بشیم و چیلیک! عکس گرفتیم. یادمه همه داشتن میگفتن °طیبه امروز خودشو کشت با عکس گرفتن° و تو میگفتی:« جوونیه دیگه!»
به عکسمون نگاه میکنم. بیخبر از بیرحمی دنیا داریم ادا درمیآریم و میخندیم.
به این فکر میکنم که چهقدددددددر خوشبخت بودم و نمیدونستم!
پنجساله که رفتین! پنجهزارساله که منتظرم صدای در بیاد، بیام درو باز کنم، شما پشت در باشین...!
تو دنیای سردم، به تو فکر کردم...
و #بخوابیم
@ashofte_haliii
یه پوشهی جداگونه تو گالریمه که میدونم اسمش پوشهی ممنوعهست.
همهی عکسام از گوشه و کناریه که شما هم توش هستین. وقتایی که خیلی دلم تنگ میشه، میرم سراغشون، اما دلتنگی رو کم نمیکنن. اصلا مگه چیزی هست که بتونه دلتنگی رو کم کنه؟...
یادمه اون روزو. تازه b612 ریخته بودم تو گوشی.
یه پیرهن گلدار کرم تنته، توی آشپزخونه. کنار پلوپز نشستیم و داری چایی میخوری. یادمه گفتم لیوان چاییتو مثل نشان میتیکومان نگهداری و با استیکر خرگوش عکس بگیریم. چه خندههای از ته دلی داریم. قشنگ معلومه از بازی سرنوشت خبر نداریم.
به عکسمون نگاه میکنم و به این فکر میکنم که اگر اون روزا ته خوشبختی نبود، پس چی بود؟
همون شب اومدیم خونهی شما که به مناسبت سالگرد ازدواجتون سورپرایزتون کنیم. من هنوز با b612 خوشحال بودم. بهت گفتم ادا دربیاری و خرگوش بشیم و چیلیک! عکس گرفتیم. یادمه همه داشتن میگفتن °طیبه امروز خودشو کشت با عکس گرفتن° و تو میگفتی:« جوونیه دیگه!»
به عکسمون نگاه میکنم. بیخبر از بیرحمی دنیا داریم ادا درمیآریم و میخندیم.
به این فکر میکنم که چهقدددددددر خوشبخت بودم و نمیدونستم!
پنجساله که رفتین! پنجهزارساله که منتظرم صدای در بیاد، بیام درو باز کنم، شما پشت در باشین...!
تو دنیای سردم، به تو فکر کردم...
و #بخوابیم
@ashofte_haliii
🌜🌕🌛
شب به خیر غارتگر شبهای بیمهتاب من
منتی بر دل گذار امشب بیا در خواب من
شب به خیر ای آسمان پرستاره، ماه من
همچو نیلوفر شدی در دیدهی گرداب من
بی تو میمیرد دلم رحمی به حال زار من
گر چه ویرانست این گلخانهی گرداب من
مهربانم! غرق بارانم مرا ابری نکن
خوب میدانم دلم، مستت شده بیتاب من
باز شب آمد، من و تنهایی و یاد لبت
شب به خیر غارتگر شبهای بیمهتاب من
👤 #هوشنگ_ابتهاج
#شعر_شب
@ashofte_haliii
🌜🌕🌛
شب به خیر غارتگر شبهای بیمهتاب من
منتی بر دل گذار امشب بیا در خواب من
شب به خیر ای آسمان پرستاره، ماه من
همچو نیلوفر شدی در دیدهی گرداب من
بی تو میمیرد دلم رحمی به حال زار من
گر چه ویرانست این گلخانهی گرداب من
مهربانم! غرق بارانم مرا ابری نکن
خوب میدانم دلم، مستت شده بیتاب من
باز شب آمد، من و تنهایی و یاد لبت
شب به خیر غارتگر شبهای بیمهتاب من
👤 #هوشنگ_ابتهاج
#شعر_شب
@ashofte_haliii
#قدیمی_عاشقانه
❄️⛄️
🎤 منصور
🎼 قرارمون یادت نره
پن: خلاصه که قرارهای امروزتون یادتون نره🙃😉
@ashofte_haliii
#رضا_کرمی هم میگه:
من آن کشتی رفته بر باد عشقم
که در خواب لنگر تو را مینویسم
@ashofte_haliii
