en
Feedback
آفتاب و مرگ

آفتاب و مرگ

Open in Telegram

از میان نامه‌هایی برای درخت‌ها. روزانه‌‌نویسی.

Show more
1 383
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-430 days
Posts Archive
تا کی برای این نرسیدن‌ها نشدن‌ها و شکست‌هایم زیر لب بگویم : «هستی خسیس‌تر از این‌هاست.»

در یک لحظه، یک هفته، یک ماه یا در پی یک دعوای خیلی بزرگ، همهٔ مشکلاتم با او حل شد. در واقع او عوض نشد بلکه من توانستم به یک د
در یک لحظه، یک هفته، یک ماه یا در پی یک دعوای خیلی بزرگ، همهٔ مشکلاتم با او حل شد. در واقع او عوض نشد بلکه من توانستم به یک درک عمیق از او و آنچه به او می‌گذرد، پیدا کنم یا درسی از رنجم با او بگیرم. دوست دارم تغییر نسبتم‌ با او و درک عمیقی که از او دارم به تغییر نسبتم‌ با جهان و مافیها بیانجامد.

سلام و تحیت. از حال ما اگر پرسیده باشید زنده‌ایم. کار و بار نداریم. نه بخاطر جنگ. بخاطر این‌ها. این غریبه‌ها که قدرت دستشان افتاده. به این وصل شدن نه دل‌خوشم نه خوش‌بین. هربار یک تکه از اینترنت را کندند و مابقی‌اش را انداختند جلوی‌مان. دور از جان شما، مگر ما سگ هستیم؟ هیچ‌چیز نمی‌دانند. نه کشورداری، نه مردم‌داری. اما خب، بالاخره روزی هم تاریکی شب بر زندگی آن‌ها می‌گسترد. نه اینکه این را متضمن آمدن روز روشن برای خودمان بدانم. نه. اما شب هم آن‌ها هم دور نباشد. دعا می‌کنم سختی‌های زیاد روزی‌شان شود. سختی زنده ماندن در اشتیاق له‌له‌ آمیزی برای مرگ.

ای کاش که جای آرمیدن‌ بودی یا این ره دور را رسیدن بودی کاش از پی صدهزار سال از پی خاک چون سبزه، امید بر دمیدن بودی

دوم یا سوم فروردین است. نمی‌دانم‌ کجاییم. جایی در استان اصفهان. دوردست و نامعلوم. بگومگوهایم با مادرم تمامی ندارد. تا جایی که می‌شود از او فاصله می‌گیرم. تا جایی که می‌تواند نزدیک می‌شود تا با خارهایی که سال‌هاست در جان خودش فرو رفته من را هم زخمی کند. این التیامش می‌دهد یا نه شاید هم بدترش می‌کند. بهرحال سکوت می‌کنم. در خانهٔ پیرمرد و پیرزن مرده‌ای سکونت داریم. بچه‌هایش خانه پدری را به همان شکل که بوده می‌دهند به دیگران. خانه در بلندی است. جایی بین کوه و زمین. جایی که همیشه آرزو دارم آن‌جا زندگی کنم. فکر می‌کنم به سال پیش‌رو. به آنچه روزهای پیش دیدم و آنچه در این طبیعت می‌بینم. یاد تاریخ جهانگشای جوینی می‌افتم. که جایی آدم‌ها به جان هم افتاده‌اند اما نویسنده می‌گوید (نقل به مضمون) باد بی‌نیازی خداوند می‌وزید یا باد، بی‌نیازی خداوند بود و می‌وزید‌ یا شاید هیچ‌کدام. گوگل نداریم که جستجو کنم. فکر می‌کنم این‌جا و در این هوا با این مناظر، عارف شدن چه آسان است. و البته خودخواهانه. نمی‌دانم روز چندم جنگ است. توی راه که می‌آمدیم ساختمان‌های خراب را می‌دیدم. و لحظه‌ای ذهنم از تصاویر آدم‌هایی که همین ماه پیش ردیف به ردیف با پیکرهای تیر خورده و بی‌جان افتاده بودند خالی نمی‌شد‌. خالی نمی‌شود. این ساختمان‌ها، آن جوان‌های مرده، ما زنده‌های به مرده شبیه‌تر. در یک نگاه کلی چقدر همه‌چیز به همه‌چیز می‌آید.

تنها یک ساعت مانده. به آن تنها اتفاق مهم و خوب این روزها. که مجبور می‌شوی‌‌ خوشحال باشی و این اجبار خوشایند است. حمام گرفته‌ام. دارم موهایم را خشک می‌کنم. مادرم می‌گوید باید ازدواج کنی. تنهایی و بی‌سروسامانی بد است. در آینه به خودم نگاه می‌کنم. و به او که روی تخت خوابیده. پیش خودم می‌گویم خودت چه ازدواج خوبی داشته‌ای که از من این را می‌خواهی؟ صدای ذهنم را می‌شنود. می‌گوید من را ببین. شاید در زندگی خیلی سختی کشیده باشم اما بچه‌هایم خیلی خوب‌اند‌. خیلی خوب. به حرف‌های دیروزش فکر می‌کنم. به این‌که می‌گفت تو باعث شدی من به دردهای زیادی مبتلا شوم. و حالا که به تو نیاز دارم رهایم کرده‌ای. نمی‌دانم کدام را باور کنم. احتمالا هر دو را باید باور کنم. شاید هردو بخشی از حقیقت باشد.

چند ساعت دیگر، لحظهٔ تحویل سال است. با مامان می‌رویم شمع بخریم. با ملزومات کمی سفره‌ای چیده‌ام. زیباست. اما دو شعله کم دارد. باد می‌آید. هوای رابطه بین ما، من و مادرم بارانی و خوب است. پر مطالفت و مهربانیم. و اشک‌بار. روی نیمکتی در باران نشسته‌ایم. شمع‌ها و یک ظرف یکبار مصرف تا نیمهٔ بیشتر از سمنو توی دست‌هایم است. از اینجا کوه‌ها پیداست. تماشای کوه‌ها را دوست دارم. هرجا که باشم.

روزهای سختی با مادرم داشته‌ام. برای خودم عذاب‌ می‌تراشم برای روزهای آینده. حرف‌هایی می‌زنم که نباید. او هم عاشق این عذاب دادن به من است. که پیش خودم به خودم بگویم شرمت‌ باد. این دوست‌داشتنی‌ِ مطلوبش را به او هدیه می‌دهم. می‌گذارم هر دو رنج بکشیم. چیز دیگری در اختیارم نیست.

نگاه‌ کن ماه به چه زیبایی در آسمان این‌جا می‌درخشد. کتابی که می‌خوانم نامش جام زرین است. از استاین‌بک. هنری پسر نوجوانی است د
نگاه‌ کن ماه به چه زیبایی در آسمان این‌جا می‌درخشد. کتابی که می‌خوانم نامش جام زرین است. از استاین‌بک. هنری پسر نوجوانی است در آرزوی ماه. ماه را می‌خواهد که از جام طلا بنوشد. مریلین که مردی شکست‌خورده و مهربان است به او می‌گوید به زودی می‌فهمی که توان به چنگ آوردن ماه را نداری، اگر هم بتوانی، نمی‌خواهی‌اش. چه تعریف دقیقی از زندگی.

شب زیر بمباران است. آسمان مرده و ‌ سکوت سهمگینش را تنها صدای بمب می‌شکند. با لرزش این شیشه‌ها، کودکان را در آغوش می‌گیرم. نمی‌فهمم از چه می‌ترسند، و از چه این‌طور بی‌پناه من را می‌فشارند. یا سوال بهتر این است. چرا نمی‌ترسم؟ پاسخی برای خشم‌های درونی‌ام پیدا کرده‌ام؟ آن‌همه خشم سرکوب‌شده؟ نمودی بیرونی با صدایی مهیب؟ نمی‌دانم. دوست دارم آغوشی بزرگ‌تر داشته باشم تا فقط بی‌گناهان را در آغوش خود جای دهم. اما بی‌قدرت‌ترم. موهای دخترها را می‌نوازم‌ و می‌گویم: چیزی نیست. از ما دور است. خیلی دور.

حرف نزدن از آنچه گذشته همیشه به معنی این نیست که طرف مقابل نسبت به وقایع بی‌تفاوت است. گاهی شدت و عمق فاجعه و فاجعه‌ها آنقدر زیاد است که خشم و عصیان شاید در وجود آدم رعشه شود اما هر کاری کنی کلمه نمی‌شود دیگر. من هم دوست دارم جنگ شود. و با چشم‌های خودم ببینم «الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع ظلم.» هرچند خیلی خیلی دیر است برای خراب شدن خانه ظلم و ستم. آنقدر دیر که دیگر هیچ آینده‌ای دلم را روشن نمی‌کند. هرجا را نگاه می‌کنی خرابی و خون و جگر سوخته است. اما بهرحال این چشم‌ها هم حق دارند بعد از سال‌های سیاهی که خون بیگناهان را کف خیابان دیده‌اند، آتش گرفتن خانه ظالمان را هم ببینند. از این کلمات الکن‌ و ناتوان متنفرم. از نوشتن متنفرم.

در خانه‌ام معمولا سکوت حکم‌فرماست. سکوت به معنای واقعی، «حاکم» است. حتی وقتی‌ هم کاری می‌کنم جز صدای کلیک و کیبرد نمی‌خواهم صدایی جز هُرهُر آرام یخچال که از آشپزخانه می‌آید، بشنوم. اما شب‌ها پس از به‌جا آوردن مراسم مربوط به دندان‌ها دلم می‌خواهد کاری کنم. می‌نشینم روی مبل اختصاصی‌ام و آرزوهای بزرگ چالرز‌ دیکنز را از نوار می‌شنوم و چیزی می‌کشم و رنگ می‌کنم. بیشتر وقت‌ها یک درخت. بعد درخت را می‌بُرم و در دفتر دیگری می‌چسبانم.

فکر می‌کردم چقدر عجیب است و چه شانسی آوردم که با این روان رنجوری قدیمی حمله عصبی را که بین آدم‌ها اینهمه شایع است را تجربه نمی‌کنم. اولین بار پارسال بود. به هدا زنگ زده بودم و بریده بریده گفته بودم نمی‌توانم نفس بکشم. انگشت‌هایم تغییر شکل داده‌اند. دارم سکته می‌کنم؟! گفته بود: ایتز‌‌ اوکی. تنها نفس بکش. خب حالا نمی‌دانم شاید بار هفتادم‌اش را همین هفته پیش از سر گذراندم. چهره‌ای پیر، مفلوک، بادکرده و سرگردان دارد. بخشی از خودم است، ساخته و پرداخته خودم. این را می‌فهمم. می‌آید و روی سینه‌ام‌ پا می‌گذارد که نفس نکشم. به او می‌گویم اگر انقدر‌ که عزم داری من را بکشی توانش را هم داشتی، خوب بود. توانش را نداری! نیا. اما می‌آید. آیا می‌شود با کسی که تو را رنج می‌دهد و می‌خواهد تو را بکشد رفاقت کرد؟ خیلی فانتزی و لوس است. معلوم است که یادم رفته چطور پا روی گلویم می‌گذاشت. اما با خودم می‌گویم غریبه که نیست. خودم هستم. حالا که دورتر ایستاده کمی حرف بزنیم شاید دفعه بعد بهتر توانستیم دیدار کنیم یا حتی با هم بجنگیم.

روز را به زور از رختخواب جدا می‌کنم و با چند سیب‌زمینی فراموش‌شده، نگاه کردنش و انداختنش در آب شروع می‌کنم به زندگی. بی‌شتاب. دوست ندارم میوه‌ها خراب شوند. احساس می‌کنم از دستم ناراحت می‌شوند. هر وقت گوجه‌ای یا پرتقالی یا سیبی می‌گندد‌ شرمنده‌اش می‌شوم. توی دلم به او می‌گویم اگر می‌توانی من را ببخش. در استفاده از تو دیر جنبیدم. نتوانستی کمال خودت را ببینی.

سرباز در تخت سوم خوابیده و باید این ایستگاه پیاده ‌شود. چهار نفر داریم بیدارش می‌کنیم. اما دوباره در کسری از ثانیه بی‌هوش می‌شود. پیرمرد کرمانشاهی می‌گوید شاید در باران امروز سرما خورده؟ جوان می‌گوید بعید است این بیشتر به کسی می‌ماند‌ که چیزی زده باشد. + من رفتم مهماندار را صدا کنم وقتی برگشتیم دیدیم با آب پاشی بیدارش‌ کرده‌اند. نیمه‌شبی در کوپه شماره ۹.

62645050.mp33.72 MB

روبروی گسترهٔ پهن دریای آبی ایستاده بودم و به او می‌گفتم دردهایم زیاد است. آن‌ها را از من بگیر. دریا صدایم را می‌شنید. می‌شنید و می‌فهمیدم که می‌شنود. چند لحظه بعد صیاد از دوردست می‌آمد بی‌اینکه با او حرف بزنم گفت: آدم‌ اینجا رها می‌شود دخترم. من هر روز ، هر روز به امید این ساحل از خواب بیدار می‌شوم. اینجا از غم رهانده می‌شوم‌‌. این دریا رفیق من است. حالا که دارم برمی‌گردم دردهای کمتری روی شانه‌هایم دارم. آیا دوباره به من برمی‌گردند؟! توی قطار نشسته‌ام. هیچ‌کس در هیچ‌جای این جهان منتظرم نیست. دوست دارم این قطار تا ابد مرا ببرد. هرجا که می‌خواهد. یا نه، جایی حوالی دریا. دوست دارم شاگرد صیاد شوم. هر روز به اتفاق هم برای رهانده شدن از درد عزم دریا کنیم.

تلاش می‌کنم چیزی بنویسم اما نمی‌توانم‌. در مواجهه با این اتفاق، این فاجعه، این کشتار، بسیار ضعیف‌تر از همیشه شدم. اما در پرورش و گسترش این یأس و این ناتوانی زبان به کام می‌گیرم مباد امید را از وجود دیگری برانم یا به روانم میدان دهم که از این بدتر و زمین‌گیرتر شود. چراکه حالا دیگر امید نه از نوع واهی‌اش از نوع درست، زندگی‌بخش و آگاهی‌‌بخشش را چیز بدی نمی‌دانم‌. ضروری‌ترین قدرت برای زیستن و توانایی ادامه دادن است. حتی وقتی حس نداشتنش منجر به انجام کاری می‌شود، شکل دیگری از داشتنش در وجود توست. چیزی که من در این تاریک‌خانهٔ ذهن ندارم‌.