شعر و شراب
Open in Telegram
589
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
589
با هم حرف بزنید ؛
قبل از اینکه ابهام ها سوءِ ظن شوند
و سوءِ ظن ها، بهانه ...!
دلخوری ها نفرت شوند و نفرت ها ، موانع ...!
قبل از اینکه از هم دور شوید ...
زودتر حرف بزنید
که از یک جایی به بعد ؛
حرف زدن دیگر به هیچ دردی نمی خورَد ...!
این روز ها کسی حال و حوصله ای
برایِ غرور و قهرهایِ طولانی ندارد !
باید مراعات کرد ، باید مراقب بود ،
قبل از این که دیر شود !
آدم هایِ خوبِ زندگی تان را سنجاق کنید
به دایره ی اولویت و حواستان ،
و روابط عاطفی و شخصی تان را
لحظه ای به حالِ خود رها نکنید !
به خاطرِ خودتان می گویم ...
زمانه ی خوبی نیست !
مبادا چشم باز کنید و ببینید ،
همان کسی که تا دیروز برایتان
جان می داد ؛
غریبه ترین آدمِ دنیایتان شده !
آدم هایِ امروز ، راحت عوض می شوند ،
راحت تغییر مسیر می دهند ،
و خیلی راحت ، فراموش می کنند !
به آدم هایی که هنوز خوب مانده اند ؛
نه بهانه ای برایِ تغییر بدهید ،
نه فرصتی برایِ بد شدن !
مراقبِ دلبستگی هایتان باشید ...
✨ #شعروشراب
@sher_vasharab
🍷🍷
589
ساز و آواز دشتستانی
آواز؛ استاد شجریان
همنواز آواز؛ استاد پرویز مشکاتیان "سنتور"
کلام از باباطاهر
کنسرت گروه عارف "پخش شده از رادیو آلمانی"
✅@avayesiavosh
589
شب به سحر نمیرسد ،گر نکنم خیال تو
این دل بیقرار من ،رشک برد ، به حال تو
زلف به باد میدهی ،عطر بهار و یاس من
شعر کنم هر قدمت ،وصف تو و جلال تو
سجده کنم بخاک تو ،چون تو شدی مراد دل
فانی به حکم قهر تو ،زنده از آن جمال تو
چون همه عاشقان همی ،جان بدهم بناز تو
تا دل شب دعا به لب ،چشم ولی به خال تو
عاشق عشق تو منم ،ای مه شب فروز من
کاش رسد شبی و من ،دست کشم به بال تو
بوسه زنم به دست تو ،تا که کنی شفاعتم
روز جزا اگر فزون ،جرم من از کمال تو
دیده ی اشکبار من ،خون بچکد ز هجر تو
در هوست زنم به جان ،نقش تو و خیال تو
589
بعضی وقتا آدم خودش رو گول میزنه. از یه نفر چیزی میخواد که تو وجودش نیست. مثل این میمونه که توی بیابون دنبال دریا بگردی! محبت رو از آدم بیمحبت، وفاداری رو از آدم بیتعهد، آرامش رو از آدم آشفته نخواه! این فقط خودت رو خستهتر میکنه.
قبل از اینکه از کسی توقعی داشته باشی، یه لحظه وایسا و از خودت بپرس: «اصلاً این آدم ظرفیت اینو داره؟» اگه جواب نه بود، پس دنبالش نگرد. تو لیاقتت بیشتر از اینه که خودت رو خرج آدمهای اشتباهی کنی!
خیلیا فقط زمانی کنارتن که براشون منفعت داری. وقتی چیزی ازت نمیخوان، دیگه حتی یادت هم نمیافتن. پس بفهم کی واقعاً برای توئه و کی فقط موقع نیاز سراغت میاد.
گاهی تنهایی بهتر از بودن با آدمهایی که روح و روانت رو خالی میکنن. پس نترس از تنها شدن! این شجاعت رو داشته باش که خودت رو پیدا کنی، خودت رو پر کنی و برای خودت کافی باشی. اونوقته که دیگه هیچکس و هیچچیز نمیتونه خلأیی توی دلت ایجاد کنه
اگه هنوز داری به گذشته فک میکنی میخام بگم گذشته، مرده! آینده رو زنده کن!
همه اشتباه میکنن. من، تو، همهی ما. اما فرق آدمهای قوی با بقیه اینه که از اشتباهاتشون یه درس میسازن، نه یه زخم! گذشته نباید زنجیری باشه که دست و پاتو ببنده. باید پلهای بشه که ازش بالا بری!
بارها پیش اومده که وارد رابطه یا دوستی اشتباهی شدی و بعد فهمیدی چقدر به خودت آسیب زدی. خب که چی؟ میخوای تا آخر عمرت حسرت بخوری؟ یا میخوای ازش یاد بگیری و قویتر بشی؟
یه بار اشتباه کنی، طبیعیه. دو بار هم شاید از سر احساسات باشه. اما اگه بار سوم هم توی همون چاله بیفتی، یعنی هنوز بیدار نشدی! بیدار شو! هیچکس جز خودت نمیتونه تو رو نجات بده.
زندگی همیشه یه فرصت دوباره بهت میده، اما فقط اگه جرأت استفاده ازش رو داشته باشی. پس گذشته رو همونجایی که هست دفن کن، گرد و خاکش رو بتکان و راهت رو بساز. تو قراره یه زندگی جدید برای خودت بسازی، یه آیندهای که گذشته هیچ جایی توش نداره.
حالا انتخاب کن: توی تاریکی بمونی یا راهت رو به سمت نور باز کنی؟
✨ #شعروشراب
@sher_vasharab
🍷🍷
589
همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب
به که بینم که تویی چشم مرا بینایی
ساز آواز همایون
• آواز : محمدرضا شجریان
• آلبوم : همایون مثنوی
• غزلیات فخر الدین عراقی
✦♥️✦کانال استاد شجریان✦♥️✦
589
بیگانہ شبے آمد شب در قدمش گم شد
غم در دم او رفت و در بازدمش گم شد
چشمش عسلے ،مشڪے یا اینڪہ نہ آبے بود
تشخیص نمے دادم از بس ڪہ شرابے بود
از جنس پرے بود و در قالب زن رقصید
بے واهمہ در عمق تنهایے من رقصید
در آتش او قلبم هے دف زد و بعد از آن
جوشیدمو از آن سو مے آمد و بعد از آن
فهمید ڪہ دلتنگ عطر خوش بارانم
باران شد و بے وقفہ سر زد بہ خیابانم
سرگیجہ ے مزمن را هے رفتم و هے رفتم
در یڪ تب رویایے تا بوسہ بہ وے رفتم
شاید همہ ے شعرم مفهوم همین بند است
خندید و یقین بردم منشور خداوند است
در عمق دلم خود را هے ڪاشت و بعد از آن
برخاست و چادر را برداشت و بعد از آن
صد مرتبہ آن چادر جذاب ترش مے ڪرد
خود ڪشف حجابے بود چادر ڪہ سرش مے ڪرد
او بود و در آن بودن خالے شدم از ڪمبود
دلشورہ ے این دنیا ڪم بود اگر هم بود
او بود و دلم خوش ڪہ غم هاے دمادم رفت
افسوس ڪہ چون یاغے شب آمد و شب هم رفت
589
چقدر نسبت به تو به خودم بدهکارم!
اخرین بار که دیدمت نشد تو چشمات زل بزنم و بگم؛
تو تاحالا بهم هیچ چیزی ندادی که یه یادگاری ازت داشته باشم...
زل بزنم تو چشمات و بگم؛
نرو
بمون، هنوز برای رفتن زوده...!
نتونستم بگم؛
مغزم وقتی تو رو میبینه تعطیل میشه، دست و پاهام ناتوان...
من نتونستم اونطور که دلم میخواد بهت بگم؛ "دوست دارم"
نتونستم بگم؛
مگه چند نفر بعد از تو میان؟!
چند نفر شبیه تو پیدا میشن که حالم باهاشون اینقدر خوب باشه؟!
نه اینکه فکر کنی از گفتن این حرفا
میخوام به چیزی برسم؟!
نه...!
اخه هرکس یکیو که دوست داره،
می خواد رابطه ش بشه اسم شناسنامه ایش...
نمیخوام قسم بخورم برات
اما... اما به تموم خوبی های دنیا قسم
فقط" دوستت دارم"همین.
دلم میخواست بیینمت، اما دیگه به اینم
فکر نمیکنم.
هر روز میگم برمیگردی و بر نمیگردی...!
وقتی فکرش رو میکنم
یادم میاد
دلم میخواست همون دسته گلی که دوست داری برات بخرم،
جای شیشه ی عطرت هیچوقت کنار بسته ی سیگارت خالی نمونه!
هیچوقت نبینم یه لباس رو چندبار میپوشی و دلم بگیره حواسم نبوده
چقدر برام مهم و با ارزشی...
وقتی امروز رفتم و همون پیراهن سفید آستین کوتاهی که ازش خوشت اومد و ذوق داشتنش رو تو چشمات دیدم برات بخرم...
دلم میخواست یهو غافلگیرت کنم
بیام روبروت وایسم و تو دستات همون فندکی رو بزارم که تو ویترین مغازه ی عتیقه فروشی محل دیدمش!
بیا یه فرض محال کنیم
و اون روز که منو می دیدی
هیچی نگی، فقط نگام کنی و من تو نگاهت یه لبخند قشنگ بیینم
بعد بی هوا بگی دلم برلت تنگ شده بود دیونه...
نمیخوام برام دلیل و برهان بیاری
که دلت جای دیگه گیره و هیچی...
بماند...
فقط میدونی
دلم می خواست تو هم مثل من منتظر همون جمله باشی...
همون حرف؛
"هیچ کس شبیه تو نیست"
"هیچ کس شبیه تو منو بلد نیست"
"هیچ کس شبیه تو منو آروم نمیکنه"
"هیچ کس شبیه تو باهاش خندین قشنگ نیست"
"هیچ کس شبیه تو منو دوست نداره" و حواسش به دلنگرانیا و بی قراریام نیست...
فقط کاش میدونستی
خاطرت چقدر عزیزه...!
وقتی هستی اما نیستی...!
اونقدر که بگم؛ منتظرم باش...
منتظرت میمونم...
که دوستت دارم... که خیلی خیلی دوستت دارم...
حتی اگه غیر ممکن ترین حالت ممکن
خندیدن لبخند دوباره ی تو باشه...
راستی تو چرا از من یه یادگاری با خودت نداری...؟!
یه یادگاری به قدر عطر نگاهم؟!
صدای نفس هام؟!
شعری برای انگشتات...که دلتنگیات رو
بخونی...؟!
قصه اینه...تنهایی...
یه قصه ی من بدون تو...!
یه قصه از تو که حتی خاطر دلتنگیامم،
حواست رو پرت بودنم نمیکنه...!
قصه اینه... تنهایی... تنهایی...
✨ #شعروشراب
@sher_vasharab
🍷🍷
589
بیگانہ شبے آمد شب در قدمش گم شد
غم در دم او رفت و در بازدمش گم شد
چشمش عسلے ،مشڪے یا اینڪہ نہ آبے بود
تشخیص نمے دادم از بس ڪہ شرابے بود
از جنس پرے بود و در قالب زن رقصید
بے واهمہ در عمق تنهایے من رقصید
در آتش او قلبم هے دف زد و بعد از آن
جوشیدمو از آن سو مے آمد و بعد از آن
فهمید ڪہ دلتنگ عطر خوش بارانم
باران شد و بے وقفہ سر زد بہ خیابانم
سرگیجہ ے مزمن را هے رفتم و هے رفتم
در یڪ تب رویایے تا بوسہ بہ وے رفتم
شاید همہ ے شعرم مفهوم همین بند است
خندید و یقین بردم منشور خداوند است
در عمق دلم خود را هے ڪاشت و بعد از آن
برخاست و چادر را برداشت و بعد از آن
صد مرتبہ آن چادر جذاب ترش مے ڪرد
خود ڪشف حجابے بود چادر ڪہ سرش مے ڪرد
او بود و در آن بودن خالے شدم از ڪمبود
دلشورہ ے این دنیا ڪم بود اگر هم بود
او بود و دلم خوش ڪہ غم هاے دمادم رفت
افسوس ڪہ چون یاغے شب آمد و شب هم رفت
589
گفتم: ما باهم چه نسبتی داریم؟
گفت: دوستیم!
نگاهش کردم. انگار دنبال واژهی نایابتری برای آن حجم از احساس سالها به طول انجامیده و پایدار میگشتم.
ادامه داد: مفهوم دوست، خیلی فراتر از تمام تعاریف و کلیشههاییست که تحت عنوان "عشق" و "رفاقت" دست به دست شده. من و تو دوستیم، یعنی حواسمان به هم هست، یعنی به هم فکر میکنیم، یعنی برای هم بد نمیخواهیم و تا جایی که در توانمان باشد خیرخواه همیم.
ما باهم دوستیم، به دور از اغراق و افراطی که در واژههای عشق و رفاقت، به انسان تحمیل شده. ما با هم دوستیم یعنی من آنقدر برای تو از خودم نمیگذرم که بعد از مدتی احساس قربانی به خودم پیداکنم و از احساسات و رفتارم پشیمان باشم، یا آنقدر افراطی تو را به قلب و جهانم نمیچسبانم که با کوچکترین فقدان و بیتوجهیات، آرامش هردویمان را بهم بریزم و از تو بیزار شوم. یعنی سعی نمیکنم خودخواهانه، تو را فقط برای خودم بخواهم و مانع و سدی برای رشد تو باشم.
ما باهم دوستیم، یعنی بلدیم چطور حال هم را خوب کنیم.
درست میگفت، فقط با او که حرف میزدم حالم خوب میشد و فقط مقابل او بدون هیچ پوسته و گارد و محافظی، خودم بودم و از هیچ چیز نمیترسیدم. فقط او بود که مرا در سختترین سنگلاخها، بیهیچ منت و توقعی همراهی میکرد و اگر خسته میشد و اگر در توانش نبود، بیهیچ تعارفی به من میگفت.
نگاهش کردم و گفتم: ما با هم دوستیم،
خندید...
خندیم.....
589
✍
بانـو شُدہ یڪ مرتبہ عاشق شدہ باشی؟
دیـوانـهٔ در چشـمِ خلایـق شدہ باشی؟
هـرگـز شدہ تـا لحظہ ے دیـدار بباری؟
مغلوب و گـرفتـارِ عـلایـق شدہ باشی؟
بیـرون بـزنے هر شب از این خانہ مُرَدَد
در حقِ خـودت نیـز منافق شدہ باشی؟
آیـا شـدہ عشقت بشوَد همـدمِ نامرد؟
یڪ عمـر فقط آینـہ ے دق شدہ باشی؟
بـانـو شدہ دریـاچـہ شوے موج بگیری؟
طـوفـان بـوَزَد بـادِ موافق شـدہ باشی؟
دریاچهاے از زخم ونمڪباشے و در خواب
هـم صحبتِ مرغـابے و قایق شدہ باشی
دلسوختہ ام دستِ خودم نیست بہ والله
هیهـات اگـر دشـتِ شقـایق شدہ باشی
589
بعضی وقتها نیاز است
که به بعضی ها فهماند
بخشش هم حدی دارد
و قرار نیست که تا همیشهی
خدا بخشیده شوند
باید به بعضی ها فهماند
کسی که دوستت دارد
هیچ گناهی نکرده که بخاطر
علاقهاش به خودت اجازه دهی
که هر ظلمی را در حقش انجام دهی
باید به بعضی ها فهماند
بعضی رفتن ها دیگر برگشتی ندارند
و نمیشود هربار که تمام پل های
پشت سرشان را خراب کردند
دوباره آنها را از خورده شکسته های
قلب کسانی که دوستشان دارند بسازند
و برگردند
اصلا میدانی چیست ؟
از یک جایی به بعد باید شکست،
خرد کرد، قلبی را که بخواهد
آدمهایی که بی دلیل تنهایش
گذاشتهاند را ببخشد....
589
امشب ای ماه ڪجایی ڪه دلم غمڪَینست
دیده بڪَشا ڪه مرا آمدنت تسڪینست
تو ڪه هم صحبت تنهاییِ شبهای منی
پس ڪجا ماندهای امشب ڪه سحر نزدیڪست
آمدی دیر چرا ای ڪه رخت تسڪینم
نڪند قلب توام زخمی و دل چرڪینست
عارضت سرخ چرا ڪَشته چرا دلڪَیری
مونس من چه شده، از چه دلت خونینست
باڪه ڪَویم سخن از درد ڪه بیدرد بُوَد
آخر ای رحم خدایا، چه دلم سنڪَینست
چه شد ای غافلهی عمر ڪجا وا ماندی
خستهام وقت سفرڪردن این مسڪینست
رو شبان بار سفر بند ڪه اینڪ دنیا
بیوفایست ڪه خود مستحق نفرینست...!!
