en
Feedback
ما آدما

ما آدما

Open in Telegram
1 227
Subscribers
-124 hours
-97 days
-2730 days
Posts Archive
Laura-Gibson-Empire-Builder-Lyric-Video_3247948.mp34.78 MB

-.mp38.96 MB

دید دید دید بِرَهنه‌ اَش بود بود بود همه یک سراب دید دید دید وِرا گُشنه‌ اَش بود بود بود رنج و عذاب ریخت ریخت ریخت همه برگ او بود بود بود فصل خزان ریخت ریخت ریخت همه ننگ او بود بود بود وقت اذان کوفت کوفت کوفت پای بر زمین گفت گفت گفت تنش رقصان نیست نیست نیست کو ز این جهان در دل تاریکی نگاه تو گر نبود پایان شب سیه پگاه تو گر نبود راه گم کرده ام چراغ تو گر نبود من اهل خانه ام فراق تو گر نبود رفتم ز من که من بر من حجاب بود در من چه بی انتها پر از سراب بود آن من نقاب بود آن من به خواب بود زان بود هر عمل در من خراب بود

Darya.MP3

02 Alihan Samedov - Sarı Gelin.mp314.18 MB

Voice message04:48

Majical Cloudz - Downtown.mp39.50 MB

Nothing you say Will ever be wrong 'Cause it just feels good being in your arms هیچ‌کدوم از حرفات هیچ‌وقت اشتباه نیستن آخه بودن تو آغوشت واقعاً حس خوبی میده And I'm running with you As fast as I can Singing to myself I wanna hold your hand و من پا به پای تو می‌دوم با تمام سرعتی که دارم زیر لب با خودم می‌خونم: «دلم می‌خواد دستاتو بگیرم» And we're going downtown 'Cause we feel like running around و داریم می‌ریم وسط شهر آخه دلمون می‌خواد همین‌طوری واسه خودمون پرسه بزنیم Is it really this fun when you're on my mind? Is it really this cool to be in your life? وقتی فکرت همش با منه، واقعاً این‌قدر خوش می‌گذره؟ بودن توی زندگی تو، واقعاً این‌قدر حسِ نابی داره؟ There's one thing I'll do If it ever goes wrong I'll write you into my all of my songs اگه یه روزی هم همه‌چیز خراب بشه فقط یه کار هست که انجامش میدم؛ تو رو مقیمِ تک‌تک شعرام و ترانه‌هام می‌کنم And if suddenly I die I hope they will say That he was obsessed and it was okay و اگه یهو غزل خداحافظی رو خوندم و مردم امیدوارم پشت سرم بگن: «بدجوری قفلش شده بود، شیفته‌ش بود؛ حق هم داشت، عیبی نداره» 'Cause we're going downtown And we feel like running around آخه داریم می‌ریم وسط شهر و دلمون می‌خواد همین‌طوری واسه خودمون پرسه بزنیم Is it really this fun when you're on my mind? Is it really this cool to be in your life? وقتی فکرت همش با منه، واقعاً این‌قدر خوش می‌گذره؟ بودن توی زندگی تو، واقعاً این‌قدر حسِ نابی داره؟ And I'm going crazy Crazy for you I'm going crazy Crazy for you I'm going crazy Crazy for you I'm going crazy Crazy for you For you و من دارم دیوونه می‌شم دیوونه‌ی تو دارم دیوونه می‌شم دیوونه‌ی تو دارم دیوونه می‌شم دیوونه‌ی تو دارم دیوونه می‌شم دیوونه‌ی تو واسه تو

شباهت.m4a2.10 MB

شباهت نمی‌دانم چقدر با کلمه‌ی «شباهت» یا «همانندی» ارتباط می‌گیرید؟ یعنی اولین حسی که بعد از شنیدن این کلمه‌ها پیدا می‌کنید چیست؟ مثبت است یا منفی؟ باز است و خنک و گواراست، یا تنگ است و تلخ است و همراه با حس خفقان؟ اصلاً شباهت یعنی چه؟ شباهت در کجا؟ شبیه بودن دو خودرو؟ دو لباس؟ دو صدا؟ دو مکان؟ شبیه بودن دو نگاه؟ دو باور؟ شباهت بین دو ایده؟ دو فکر؟ دو نفر؟ شباهت آنجا که مادری به فرزندش می‌گوید: «محمد پسرم، مگر تو چه کم داری؟ مگر برای تو چه کم گذاشته‌ام؟ مگر هوش تو چقدر از پسر همسایه، نوه‌ی زیور خانم که دندان‌پزشک شده کمتر است؟ چرا شبیه او نیستی؟» یا شباهت در رفتار و حرکات و سکنات دو فرد که رابطه‌ی نزدیکی با هم دارند؛ شباهت در نرمی کلامشان و لطافت بیانشان و نفوذ نگاهشان. شباهت به مثابه تلاش برای نزدیک‌تر کردن خود به یک استاندارد مشخص، به یک هدف، یک آرمان، یک نتیجه، یک پایان؛ یا شباهت به مثابه نرگس چشمان یار؟ ✍🏽 امیر

شباهت به مثابه تلاش برای نزدیک‌تر کردن خود به یک استاندارد مشخص، به یک هدف، یک آرمان، یک نتیجه، یک پایان یا شباهت به مثابه نرگس چشمان یار؟

یا شباهت در رفتار و حرکات و سکنات دو فرد که رابطه‌ی نزدیکی با هم دارند؟ شباهت در نرمی کلامشان و لطافت بیانشان و نفوذ نگاهشان.

اصلا شباهت یعنی چه؟ شباهت در کجا؟ شبیه بودن دو خودرو؟ دو لباس؟ دو صدا؟ دو مکان؟ شبیه بودن دو نگاه؟ دو باور؟ شباهت بین دو ایده؟ دو فکر؟ دو نفر؟ شباهت آنجا که مادری به فرزندش می‌گوید: «محمد پسرم، مگر تو چه کم داری؟ مگر برای تو چه کم گذاشته‌ام؟ مگر هوش تو چقدر از پسر همسایه، نوه‌ی زیور خانم که دندان‌پزشک شده کمتر است؟ چرا شبیه او نیستی؟»

شباهت نمی‌دانم چقدر با کلمه‌ی «شباهت» یا «همانندی» ارتباط می‌گیرید؟ یعنی اولین حسی که بعد از شنیدن این کلمه‌ها پیدا می‌کنید چیست؟ مثبت است یا منفی؟ باز است و خنک و گواراست یا تنگ است و تلخ است و همراه با حس خفقان؟

نوشتن و خواندن شاید خاصیت درمانی داشته باشد و البته نه هر نوشتنی و خواندنی. نوشتنی که در ادامه‌ی شلوغی‌های یک ذهن پریشان است، چیزی جز صحبت‌های پریشان با خود نیست. این نوشتن شبیه انتشار فرکانس‌های نامنظم و پراکنده‌ای‌ است که در نهایت پیام معناداری از آن دریافت نمی‌شود. وقتی خواننده آن را می‌خواند، امواجی دریافت می‌کند اما هر موج برای خودش یک طرف است، یکی بالا، یکی پایین، یکی چپ، یکی راست. بیچاره خواننده نمی‌داند به کدام سمت نگاه کند. نویسنده اما ممکن است موقع نوشتن این اثر حس باهوش بودن هم پیدا کرده باشد. حس می‌کند یک پازل ساخته، یک معما خلق کرده و اسباب سرگرمی خواننده را فراهم کرده است. اما من می‌گویم نوشته باید فرکانس‌هایی متمرکز و نزدیک به هم و امواجی قدرتمند و متراکم ایجاد کند تا موقع برخورد به خواننده او را تکان دهد. ستون‌های وجودش را بلرزاند. او را نه به قضاوت خود یا دیگری بلکه به پرسیدن از خود و دیگری دعوت کند. در واقع یک نویسنده واقعی خواننده را از محل امن خودش خارج می‌کند و او را با سؤال‌هایی رو در رو می‌کند که نه سؤال‌های نویسنده بلکه سؤال‌های خود اوست و سؤال‌هایی‌ است که فقط خود او می‌تواند برای خودش به آن‌ها پاسخ دهد. جایی که در آن هیچ راهنمای وجود ندارد، هیچ معلّم و استاد و قدرت بالاتری در کار نیست. فقط خودت هستی و خودت. و اما خواندن، دیده‌اید که چگونه می‌خوانیم؟ چگونه می‌بینیم؟ چگونه تماشا می‌کنیم؟ خواندنی که برای فرار از ترس‌ها باشد؟ نه برای اینکه روبه‌رویی ما با چالش‌هایمان کمی عقب بیفتد؟ نه برای اینکه حداقل مدتی کوتاه گره‌های زندگیمان یادمان برود؟ نه یا برای امید بستن به اینکه دیگری این گره‌ها را برایمان باز کند و یک ترفند و نکته و فرمول جادویی به ما ارائه دهد؟ هرگز خواندن بین خطوط چه بسا از خواندن واژه‌ها و جمله‌ها مهم‌تر باشد. شما با قصد و نیت بیا. برای رسیدن به جای مشخصی که در ذهن پرورانده‌ای بیا. با همان ذهن ابری آشفته بیا. نویسنده‌ی کتاب خود خدا هم باشد، با خواندنش به جز نسخه‌ای از همان آشفتگی درونت هیچ نصیبت نمی‌شود. پس درستی واژگان و جمله‌ها همان قدر مهم است که درستی شکل خواندن و نوع شنیدن ما. ✍🏽 امیرحسین ریاضی

دید دید دید بِرَهنه‌ اَش بود بود بود همه یک سراب دید دید دید وِرا گُشنه‌ اَش بود بود بود رنج و عذاب ریخت ریخت ریخت همه برگ او بود بود بود فصل خزان ریخت ریخت ریخت همه ننگ او بود بود بود وقت اذان کوفت کوفت کوفت پای بر زمین گفت گفت گفت تنش رقصان نیست نیست نیست کو ز این جهان در دل تاریکی نگاه تو گر نبود پایان شب سیه پگاه تو گر نبود راه گم کرده ام چراغ تو گر نبود من اهل خانه ام فراق تو گر نبود رفتم ز من که من بر من حجاب بود در من چه بی انتها پر از سراب بود آن من نقاب بود آن من به خواب بود زان بود هر عمل در من خراب بود

اشتیاق رفتنم را ندانستی من چه می‌کنم ندانستی می‌رفتم بله ولی «چرا؟» ندانستی جهان بسیار دیدم ندانستی سرد و گرم روزگار چشیدم ندانستی برای چه دویدم ندانستی بی‌وقفه جستنم برای چه بود ندانستی

با شب قراری دارم درست سر ساعت ده بر تنم جامه‌ی نو ساعتی بسته به مچ

Voice message00:15