en
Feedback
cognition

cognition

Open in Telegram

khashayar shafiee/خشایار شفیعی Psychologist / روان‌شناس آدرس پیج اینستاگرام https://www.instagram.com/cognition_n/

Show more
2 065
Subscribers
-124 hours
-97 days
-1330 days
Posts Archive
به چه چیزی نابه‌هنگام می‌گویم: آن وضعیت افراطی که در آن، مامان، از ژرفای هشیاریِ تضعیف شده‌اش، در حالی که رنج خود را نادیده می‌گیرد، به من (که برای باد زدنش روی عسلی کنارش نشسته‌ام) می‌گوید: "تو آنجا، آنطور که نشسته‌ای راحت نیستی" و بس. خاطرات سوگواری/ رولان بارت @cognition_n

دور بودم، بسیار دورتر از آنچه فکر می‌کردی و دست تکان نمی‌دادم، بلکه داشتم غرق می‌شدم.

ما یاد گرفتیم بگریزیم.اما به کجا؟مرز این دو کجا بود؟ کجا باید می ایستادیم که نه اسیر منادیان اخلاق باشیم و نه پرپر شده ی دست درندگان بی اخلاق؟ عباس‌ معروفی @cognition_n

بازتجربۀ دشواری‌های گذشته با پایانی جدید، راز تمام تغییرات در روان‌درمانی است. @cognition_n

Olafur Arnalds feat. Bjork – Surrender.mp312.14 MB

آنچه می‌ترسید در آینده رخ دهد در واقع در گذشته رخ داده، اما تجربه نشده است. دونالد وینیکات @cognition_n

بردگی عاطفی یعنی نادیده گرفتن عواطف و ارزش ‌های خود، یعنی برای گرفتن تائید دیگران و پذیرفته شدن توسط جامعه، نیازهای ‌مان را سرکوب کنیم و از خود بیگانه باشیم.‏ بردگی عاطفی یعنی با اندوه و اجبار به دیگری پاسخ دهیم و به ‌جایش در وجودمان خشم تلنبار کنیم. مارشال روزنبرگ ارتباط بدون خشونت @cognition_n

ممکن است مادری به دلایلی برای تشویق کودکش مشکل داشته باشد. شاید خودش آن قدر کمبود مادری و پشتیبانی داشته باشد. که چیزی دربارۀ تشویق کردن نداند، شاید بیشتر بر نیازهای خودش برای پشتیبانی گرفتن تمرکز کرده باشد، شاید از نیازهای کودکش بی خبر باشد، یا شاید احساس کند موفقیت های کودکش و خودفرمانی رو به رشد او تهدیدش می کند. بعلاوه شاید انقدر خسته و افسرده باشد که نیرویی برای تشویق کردن نداشته باشد. مادری که کم داشتم جاسمین لی کوری @cognition_n

تصویر: بخشی از فیلم قصه‌ها به کارگردانی رخشان بنی اعتماد

منبع رستگاری مشتاقانه دنبال کار و پروژه‌های معنادار هستم یا پیدایشان کرده‌ام و این‌ها منبع رستگاری من به حساب می‌آیند. به کشف عمیق‌ترین نیازها، خواسته‌ها، ارزش‌ها و ظرفیت‌هایم ادامه می‌دهم و بیش‌ازپیش همراستا با آنها زندگی می‌کنم. کمال مطلوب، داشتن شغلی است که به ما حسی از موفقیت و همکاری بدهد. همهٔ ما از چنین نعمتی برخورد نیستیم، پس می‌توانیم به زندگی کاری خودمان نگاهی بیندازیم و بپرسیم از اینجا به کجا می‌رویم. با جستجوی کاری که واقعاً از آن لذت می‌بریم، باورمان را به احتمال تغییر حفظ می‌کنیم. همزمان، می‌توانیم دربارهٔ امیدهایمان واقع‌بین باشیم. می‌توانیم عمیق‌ترین نیازها، ارزش‌ها و آرزوهایمان را بررسی کنیم و بپرسیم که آیا در زیر بار امرار معاش گم شده‌اند. اگر نمی‌توانیم کاری پیدا کنیم که روحمان را تغذیه کند، می‌توانیم تفریح، پروژه یا مشغولیتی با چنین هدفی داشته باشیم. برای یافتن نیازهای درونیمان، می‌توانیم از این فهرست استفاده کنیم: چه چیزی همواره برایم خوشحالی و حس رضایت به همراه داشته است؟ چه چیز در زندگی‌ام ناشی از انتخاب و چه چیز از روی اجبار است؟ آیا روال روزمره و سبک زندگی‌ام با اهداف کنونی‌ام همخوانی دارد؟ برای مثال،‌ اگر اهدافم کار معنادار و لذت همنشینی با دوستان باشد، پس روال روزانه‌ام احتمالاً درست است، حتی اگر رویایم رفتن به جایی دور باشد. اگر اهدافم چالش‌های فیزیکی سنگین و ماجراجویی با بلندکردن موهایم باشد، پس فتح اورست بیشتر از ماندن در خانه، با آن تناسب دارد. اگر خیالپردازی‌ها و آرمان‌هایم محقق شوند، زندگی‌ام چه تفاوتی می‌کند؟ چه چیزی را در دیگران تحسین می‌کنم؟ دوست دارم ببینم چه اتفاقی برای عزیزانم می‌افتد؟ (همین اغلب نشانه‌ای از چیزی است که برای خودمان می‌خواهیم.) ترس‌هایم از شکستن روال‌های معمول چیست؟ چه چیزی از طریق همزمانی‌ و رویاهای معنادار به من منتقل می‌شود؟ - دیوید ریکو تعهدات روزمره: انتخاب یک زندگی عاشقانه ، واقع گرایانه و پذیرفته شده @cognition_n

احترام به توافق‌ها و مرزها تمام تلاشم را می‌کنم بر سر قولم بمانم، برای تعهداتم احترام قائل شوم و وظایفی را که بر سرشان توافق کرده‌ام، انجام بدهم. پذیرش محدودیت‌های خودم، کمک می‌کند تا حدهایی منطقی و مرزهایی با دیگران مشخص کنم. دیگر به خاطر جلب رضایت یا خشنودی دیگران، قولی نمی‌دهم. وقتی آدم‌هایی خوش‌قول باشیم، به خودمان بیشتر احترام می‌گذاریم. اگر با کاری موافقت کنیم، انجامش می‌دهیم. با این‌همه،‌ آن را به تمرینی تبدیل می‌کنیم تا جویا شویم که در هر وظیفه یا توافقی، دقیقاً چه چیزی لازم است و از خودمان می‌پرسیم آیا آن شرط برایمان مناسب است یا خیر. نه از سر اجبار، بلکه از روی تمایل واقعی به کمک، عمل می‌کنیم. تقاضاهای آدم‌ها را به این دلیل برآورده نمی‌کنیم که می‌خواهیم دوستمان داشته باشند. تمرینِ تعیین و حفظ مرزهای شخصی عبارت است از: • مشارکتی عمل می‌کنیم، در عین حال به نیازها و برنامه‌هایمان احترام می‌گذاریم. • فقط زمانی برای دیگران بیشتر مایه می‌گذاریم که چنین کاری منجر به تغییرات مؤثر در رفتارهایشان یا نتایجی شود که زندگیشان را متحول می‌کند. • در هر پروژه مشارکت می‌کنیم، اما نه تمام کارهایش را انجام دهیم. • دنبال روابط متقابل می‌گردیم. • براساس توافق و مذاکرهٔ صریح عمل می‌کنیم. • به انتخاب خودمان پیشنهاد کمک می‌دهیم، نه اینکه اجازه بدهیم دیگران با ایجاد احساس گناه یا سواستفاده از ما، به‌ویژه تهدید به ترکمان، وادارمان کنند کاری را کنیم که واقعاً نمی‌خواهیم انجامش بدهیم. • احساس می‌کنیم همیشه حق انتخابی هست، نه اینکه اسیر یا گوش به فرمان دیگری باشیم. • همچنان می‌توانیم بدون احساس گناه، «نه» یا «کافیست» یا «بس است» بگوییم. • سخاوتمندانه و منطقی می‌بخشیم و بعد رها‌ می‌کنیم. • با قاطعیت و مهربانی به دیگران می‌گوییم که چه احساس و فکری داریم و چه می‌خواهیم. • مسائل مالی، مثل قرض‌دادن پول را با احتیاط و انصاف انجام می‌دهیم. - دیوید ریکو تعهدات روزمره: انتخاب یک زندگی عاشقانه ، واقع گرایانه و پذیرفته شده از مسیر لذت نبری باختی... @cognition_n

از مسیر لذت نبری باختی...

روان ما هرگز ساکت نمی ماند و همواره از طریق بدن ، رویاها ، نشانه ها و شهود با ما در حال گفتگوست. روان به کوبیدن این درها ادامه میدهد و اگر گوش نکنیم ، هزینه های فیزیکی و روانی را بالا و بالاتر میبرد تا در نهایت بشنویم. مرداب روح جیمز هالیس @cognition_n

به عقیده‌ی پیرمرد، تفاوتی بین خاطرات دور و نزدیک وجود نداشت؛ زیرا او زمان کودکی، یعنی حدود شصت سال پیش خود را بسیار واضح‌تر و روشن‌تر از روز قبل به یاد می‌آورد. ا خانه‌ی خوبرویان خفته یاسوناری کاواباتا @cognition_n

چیزی که زندگی انسان را غم انگیز میکند پیری و پایان لذتها نیست بلکه قطع امید کردن است. ویلیام شکسپیر @cognition_n

سبب اصلی تنهایی ام این است که نمی دانم جزئی از کدام داستان خواهم بود. گویا میبایست جزئی از داستانی می شدم، اما مثل برگی از آن جدا افتاده ام... اورهان پاموک @cognition_n

وقتی اغلب انسان‌ها در انتهای زندگی خود به گذشته می‌نگرند، در می‌یابند‌ که در سراسر عمر عاریتی و گذرا زیسته‌اند.آنها متعجب خواهند شد وقتی بفهمند همان چیزی که اجازه دادند بدون لذت و قدردانی سپری گردد، همان زندگیشان بوده است. بنابراین، بشر با حیلهٔ امیدوار بودن فریب خورده و در آغوش مرگ می‌رقصد ... اروین یالوم دروغگویی روی مبل @cognition_n

حقيقت همان اندازه رایج خواهد شد که ما رواجش بدهیم. این ‌که آفتاب حقیقت در پرده نخواهد ماند ، حرف پوچی است! فقط دست ‌های ما می ‌تواند آن‌ را از پرده بیرون بکشد ... برتولت برشت @cognition_n

در سبک زندگی ایده‌آل این روزها که حول فیلم‌های هالیوودی و فرهنگ اینستاگرامی شکل گرفته، خوشبختی برای اکثر آدم‌ها این گونه تعریف شده است: یک ماشین اسپرت و گران قیمت، یک ویلای خصوصی در شهری ساحلی، شهرت و پول، داشتن‌یک همسر جذاب و داشتن ‌بیشترین و بهترین و به‌روزترین از همه‌چیز. این باور در ذهن ما شکل گرفته که خوشبختی داشتن چیزهایی است که به دست آوردن آن برای اکثر آدم‌ها ممکن نیست؛ امکاناتی که بهتر، بزرگ‌تر، مجلل‌تر و به‌روزتر از وسایل ساده و متعارف باشد. آن‌ قدر این موضوع را مستقیم و غیر مستقیم ، مکتوب و نامکتوب، خودآگاه و ناخودآگاه برایمان تکرار کرده‌اند که دیگر لذت یک ‌پیاده‌روی دونفره در هوای بعدازظهر بارانی را از دست داده‌ایم و روح ما تشنه‌ی ناممکن‌ها و سخت‌رسیدن‌ها شده است. از هیچ کاری لذت نمی‌بریم، مگر اینکه ویژه، بزرگ، مجلل، معروف، گران و در یک کلام غیرمعمولی باشد. شاید به همین خاطر باشد که گوته، شاعر شهیر آلمانی سروده است: (چه شادی ‌هایی که زیر پای انسان سرکوب شدند، زیرا بیشتر افراد به بالای سرشان توجه دارند و آنچه را که زیر پاهایشان است، نادیده می‌گیرند.》 باید این گره ذهنی را باز کرد. در اصل نباید شادکامی خود را به بهتر، بزرگ‌تر، به‌روزتر، گران‌تر و معروف‌تر گره زد. مثلاً در یک عصر زیبا با عزیزانتان بنشینید و به کلوچه‌تان گاز بزنید. یک چای معمولی با یک کلوچه‌ی معمولی و روی یک صندلی معمولی هم می‌تواند موجب شادکامی ما شود. خوشبختی خود را به برندها، محصولات خاص و شرایط ویژه گره نزنیم. خوشبختی بیشتر از آنکه به داشته‌های عینی وابسته باشد، به مهارت ذهنی وابسته است؛ اما متاسفانه نظام‌ آموزشی و رسانه‌ای ما از کودکی ما را به گونه‌ای بار آورده‌اند که منتظر خوشبختی‌های دشوار و کمیاب هستیم و همین لذت لمس خوشبختی‌های واقعی را از ما گرفته است. برنادت جیوا @cognition_n

ما از سه جهت در معرض رنج قرار داریم: اولاً از بدن خودمان که در معرض انقراض، و نابودی است و اضطراب برایش علامت خطر است. ثانیاً از دنیای بیرون و عوامل نامساعد که ما را مورد هجوم مخرب و بی امانی قرار می دهد. و بالاخره از ارتباط و کنش و واکنش با دیگران؛ اینکه آنها ما را نمی فهمند و ما باید خشونت آنان را تحمل کنیم. درد و رنجی که از این عامل اخیر (تعامل با دیگران) برمی خیزد احتمالاً بیشتر از عوامل قبلی است و این در حالی است که ما معمولاً عامل ارتباط با دیگران را مزید بر علت و بااهمیت تلقی می کنیم. درحالی که درد و رنجی که از آن برمی خیزد مسلم است. زیگموند فروید ناخوشیهای تمدن @cognition_n