𝙂𝙍𝘼𝙈𝙊𝙋𝙃𝙊𝙉𝙀
Open in Telegram
Tes pas se font encore sentir sur les trottoirs de Marseille..tu cours toujours pour moi?
Show more275
Subscribers
-124 hours
-47 days
-2030 days
Posts Archive
275
Tonight I want to be alone with myself and my thoughts, it's so complicated that I'm thinking about everything so much..
275
Repost from 𝙂𝙍𝘼𝙈𝙊𝙋𝙃𝙊𝙉𝙀
مبهم؛
–روزی با خود خلوت کردم ، در آینهی تاریک ذهنم گفتم؛ آدمی هرچه بیشتر سخن بگوید ، طناب دروغ را محکمتر بر دهان خود میپیچد؛ هرچه بیشتر بیندیشد ، در باتلاق اندوه فروتر میرود؛ هرچه بیشتر عشق بورزد ، چون شمع ، در شعلهی محوشدن میسوزد؛ و هرچه بیشتر ارزش ببخشد ، چون سکهی کهنه ، بیقیمتتر در دست دیگران میافتد. من در زندگی ، صورتهای بسیاری دیدهام؛ چشمهایی که لبخندشان بوی نقاب میداد و دستهایی که نوازششان زهر میچکید؛ او نیز یکی از همان بیشماران بود ، که در چشمانم زل زد ، و با اغواگری ، انگشتانش را با زلف موجدارش بازی میداد؛ لبانش سرختر ، چشمانش براقتر ، و نگاهش ژرفتر از همیشه بر جانم نشست. اما او نمیدانست.. که من صدای افکار خاموشش را ، چون طوفانی پنهان ، در سکوت ، فریاد زنان میشنوم. من همه چیز را حس میکردم ، حسهایی که از دسترس عقل فراتر بودند ، حسهایی که گاه مرا به پیشبینیناپذیری میکشاندند؛ جایی که حتی سایهها هم راز خود را پنهان میکردند. پیش احمقها احمق بودم ، تا بحثی پوچ اعصابم را خراب نکند؛ پیش آنان که از من عاقلتر بودند ، احمقتر بودم ، تا چیزی بیآموزم . و در هیاهوی داناییشان ، گوشی برای شنیدن بیابم. این منم؛ نه قهرمان قصه ، نه قربانی روزگار؛ فقط انسانی که در میان نگاهها ، در میان کلمات و لبخندها ، تمام پچپچهای خاموش را میشنود ، و راز آدمیان را ، چون نغمهای پنهان در باد ، در سینه نگاه میدارد.
